![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
پسر عزیزم نفسم همه ی زندگی من چهارساله شدنت مبارک باشه.
عزیزم بدون که با تمام وجود عاشقتم و بهترین ها را برایت می خواهم. امیدوارم که بتونم همه ی توانم را برای ساختن فردای زندگیت به کار بگیرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 18:20 توسط مامان سپهر |
|
|
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. داشتیم با هم بازی آشپزی می کردیم و با اسباب بازی های جدید غذا درست می کردیم. یک لحظه حواسم پرت شد و با پدر صحبت کردم. در آن لحظه سپهر اومد پیشم و گفت مامان غذا را خوردم. ثانیه بعدی دیدم که نفسش بالا نمیاد. دیگه بقیه اش را یادم نیست فقط یادم میاد که داشتم می پریدم بالا و پایین و جیغ می زدم . البته چندباری هم توی کمرش زدم .خدا رحم کرد که همسرم بود و به دادمان رسید. چندتا محکم و مردانه زد توی کمرش و اون چیزی که خورده بود پرید بیرون. یک تکه اسباب بازی خیلی بزرگتر از اون بود که توی گلوش گیر کنه ولی توی دهانش راه نفسش را بسته بود.
بعدش نشستم و گریه کردم و برای همه ی بداخلاقی هایی که باهاش کرده بودم و همه ی بی توجهی هایم و همه ی بی حوصله گی هایم عذاب وجدان گرفتم. فکر کردم این موجود کوچولوی دوست داشتنی شیرین را چه قدر دوست دارم. همه ی اتفاقات در 10 ثانیه رخ داد ولی تا شب ناراحت بودم. الان که این پسرک شیرین خوابیده آمدم نگاهش کردم و فکر کردم چه قدر دوست دارم دوباره درباره اش بنویسم و این که خیلی دوستش دارم دلم می خواهد این ثانیه های با هم بودنمان و حرفهای قشنگش برای همیشه ثبت شود .برای روزهایی که حرفهای شیرینش دیگر برای من نخواهد بود ذخیره ای داشته باشم که دلم را به آن خوش کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 20:51 توسط مامان سپهر |
|
|
دوست دارم بنوسیم خیلی حرف برای گفتن دارم ولی نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره. اتفاق های جدیدی که می افته نکات جالبی که به نظرم میاد همش با خود می گم برم اینا رو تو وبلاگم بنوسیم ولی هر دفعه یک بهانه ای برای خودم می تراشم و به انجام نمی رسونمش.
هنوز اسم سپهرو مهد ننوشتم. اونجایی که خوشمون اومده بود معلمهاش خیلی جدی بودند. کلا چینی ها اینجا خیلی خشک و جدی هستند. بیشتر کارشون آموزش بود. دلم می خواست یک جایی بره که آموزش همراه با بازی باشه. یک هفته ای با هم رفتیم توی کلاس نشستم و همه چیزشون را دیدم. دو سه روز به بابایی دو روزش هم با من. هر کدوممون هم یک نکته هایی برامون جای سئوال داشت. در نهایت دیدیم که معلم خیلی جدی است. این قدر که باعث شد چشم پوشی کنیم. بعد از اون خیلی جاها را گشتیم. به مدد دوست خوبمون که بچشون همسن سپهره کلی جاهای جدید پیدا کردیم. یک جا هم در نظر گرفتیم ولی دیگه عید فطر بود که عید اصلی مسلمون های مالزی است و تعطیلات دوهفته ای . مهمون هم داشتیم از ایران. خلاصه این که سه هفته ای مشغول بودیم و صبر کردیم تا الان که دوباره یک جستجویی بکنیم و تصمیم نهایی را بگیریم. سپهر خیلی زبانش این مدت پیشرفت کرده است. البته به مدد دیدن کارتون های انگلیسی. فارسی و انگلیسی را قاطی حرف می زنه که خیلی شیرینه. گفتم از پوشک گرفته بودمش. بعد از مدتی یادش رفت. خودم هم تعجب کرده بودم چون هیچ مشکلی در اعلام و انجام نداشت. ولی همون نی نی کوچولو شده بود. همش باید می بردمش به زور دستشویی. خلاصه این قدر اذیت شدیم که ترجیح دادم دوباره پوشک بشه تا هر دومون آمادگیش را پیدا کنیم. علتش را نفهمیدم چی بود؟ هیچ چیز جدیدی استرسی یا متفاوتی هم توی این مدت نداشت. اینم از این فعلا اینا را دست گرمی نوشتم تا دوباره خدمت برسم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 18:36 توسط مامان سپهر |
|
|
این مدت در به در دنبال مهدکودک بودم. همش در حال زیر رو کردن اینترنت بودم . هرچی می گشتم کمتر می یافتم. می خواستم در مرحله اول انگلیسی زبان باشه بعد هم نزدیک دانشگاه باشه و بعد هم شرایط کلی مناسب باشه. تا این که خدا خیر بده یک بنده خدایی بود که تو همین دانشگاه ما درس می خوند یک وبلاگ هم داشت. دیدم عکس دخترش را گذاشته توی وبلاگش که مدرسه میره. منم ازش پرسیدم مهد خوب سراغ داره یا نه؟ اون هم خیلی کمک کرد. اومد با هم رفتیم مدرسه را نشان داد بهمون و کلی راهنماییمون کرد. همون باب آشنایی ما شد با یک خانواده ای که بچه ی همسن سپهر داشتند. خیلی خوشحال شدم. باهاشون تبادل نظر کردیم و یک جای خوب پیدا کردیم. یعنی اگر اینا نبودن واقعا نمی دونستم چی کار کنم. الان دیگه به سنی رسیده که خیلی براش لازمه بره مهدکودک. حوصله اش توی خونه خیلی سر می رفت و منم به کارم نمی رسیدم. خلاصه از دیروز شروع شده است. خیلی جای قشنگ و بزرگی است. با کلی امکانات جانبی و کلاس های جالب. دیروز دو ساعتی من و بابایی رفتیم و مهد را دیدیم و بعدش هم سپهر رفت توی کلاس. امروز هم رفتم و بردمش و دوباره تا ظهر اونجا بودم. خوبی که داره اینه که گفتن می تونه یک هفته بدون پرداخت شهریه و ثبت نام بیاد اگر پسندیدید و همه چیز اوکی بود اون وقت ثبت نام کنید. این امتیاز بسیار مهمی بود. امروز هم که رفت کلاس شنا داشتند. البته ما دیر رفتیم حدود ده. ولی مربی جدا برای شنا توی استخر بود و به بچه ها آموزش می داد و چه قدر هم که مهربان بود. البته سپهر کلا دیر با محیط و افراد انس می گیره اولش حاضر نبود بره توی آب ولی کم کم راه افتاد و یک کم رفت توی آب و بعد هم به پیشنهاد خودش رفتیم توی کلاس. اونجا هم کلی بازی کرد و من بودم. بعدش من اومدم بیرون و مرتب از توی پنجره کلاس چک می کردم که ناراحت نباشه. نمی خوام دیگه تجربه ی تلخ قبلی تکرار بشه. دوست دارم خودش با علاقه بره. امیدوارم که زود عادت کنه.
خوبی مردمان مالزی اینه که خیلی خونسرد هستند. مثلا اگر یک نفر بخواد سر چهارراه دور بزنه و صف طویلی هم پشت سرش باشه هیچ کس صداش در نمی یاد. همه صبر می کنند تا بره. نه بوق نه دادی نه سر و صدایی. بچه هاشون هم همین طورن. باور کنید می ریم توی فروشگاه اصلا صدای گریه شون نمی آد. یا امروز توی مهد اصلا نه تو سروکله هم می زدن نه دعوا. کلا ملت صلح طلبی هستند. این شرایط توی مهد برای سپهر که خودش هم آرومه خیلی خوبه. باعث می شه اذیت نشه. ترم جدید هم حدود یک ماهی است که رسما شروع شده است. توی دانشگاه مراسم ادای سوگند برای دانشجویان جدید داشنتد که من هم جزوشان بودم. بعد هم پذیرایی مفصل که بخش جدایی ناپذیر همه ی برنامه هایشان است. کلا مالزی کشور رستوران هاست. مردم خیلی کم توی خونه غذا درست می کنند. واسه همین بیشتر خونه هایی که وسیله دارند یخچالشون کوچیکه گازش دو شعله است . کلا اشپزخونه خیلی رسمی نیست. حدود نه ماه پیش یکی از شبکه های م ا ه و ا ر ه برنامه ای داشت با عنوان گزارش از مالزی. جالب بود که توی همون برنامه گزارشگر می گفت که آشپزخانه به تازگی به نقشه ی خانه های مالزی اضافه شده است. خلاصه این که همش بیرون غذا می خورند. و انصافا غذاها مخصوصا غذاهای خودشون قیمت مناسبی دارند. البته این عادت خوب به ما هم سرایت کرده و هفته ای دو سه بار (گاهی هم بیشتر) مهمان رستوران ها هستیم. سعی می کنم از این به بعد بیشتر از تجربه ها و آداب زندگی مردم در مالزی بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:22 توسط مامان سپهر |
|
|
پسر عزیزم تولدت مبارک
گل قشنگم خیلیییییییییییی زودتر از اون که فکرش را بکنم سه ساله شدی. دوستت دارم اندازه ی همه ی کسایی که تا حالا دوست داشتم. مطمئن هستم که حالا حالاها نمی فهمی من چه قدر در دوستت دارم چون من هیچ وقت نفهمیدم مادرم چه قدر دوستم داره تا وقتی که تو به دنیا اومدی. و اینو هم می دونم که همیشه همه مادرها فکر می کنند که هیچ کس بچه اش را به اندازه اونها دوست نداره. ولی این عشقی که با تو تجربه کردم بدون حضور تو مطمئن هستم که امکان نداشت درکش کنم. خوشحالم که این روزها بیشتر با هم دیگه هستیم. گرچه یک وقتهایی حوصله ات خیلی سر میره و به من می گی : مامان بیا دوتایی بازی کنیم تنهایی نه. ولی در کنار تو بودن هم برای من و هم برای تو آرامش بخش است. امیدوارم که چهره ی قشنگت هیچ وقت رنگ غم نبینه و روزهای زندگی ات همیشه آفتابی باشه.
سپهر در شب تولدش
دالیییییییی. پ.ن: عکس ها براتون باز می شه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 21:10 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|