![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
شما وقتی از دست بچه هاتون عصبانی می شید وقتی خرابکاری می کنند چی کار می کنید؟ دیروز این قدر از دست سپهر حرص خوردم وقتی بابایی اومد خونه بهش گفتم باور کن دو سه سال از عمرم کم شد توی این چند ساعت. داشتم با مامانم حرف می زدم رفته سراغ رژ لبهای من. یکی یکی دست کرده توشون و حسابی خرابشون کرده بعد شیرپاکن را ریخته روی دراور. بعد خمیر بازی که براش خریده بودم مالیده روی تخت. بعد شیشه میز جلوی مبل را با اون همه سنگینی انداخته روی زمین. خدا رحم کرد که نشکست. بعد رفته لاک ها را دونه دونه درآورده. بعد قوطی کرم را می خواسته باز کنه که به دادش رسیدم. بعد یک سری از این کلیپس های ریز داشتم که همه را ریخته زمین. دونه دونه جمع کرده دوباره ریخته. در حین همه ی این کارها نمی زاشته من دو کلام حرف بزنم. هی پارازیت می داده. موس کامپیوتر را گم کرده کلی دنبالش گشتم (بی سیم است). آخر سر هم برای تکمیل همه ی خرابکاری هایش وسط حرفهای من کامپیوتر را خاموش کرد. این جا دیگه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. چی کار کردم؟ هیچی به عنوان تنبیه گذاشتمش روی تخت بهش گفتم باید یک دقیقه اینجا بمونی. خودم هم بودم. این قدر گریه کرد این قدر گریه کرد که آخر خودم دلم براش سوخت. کلی هم عذاب وجدان گرفتم. دیگه از شدت وجدان درد داشتم می مردم. بابایی که اومد خونه وارفته بودم.واقعا انرژی نداشتم هیچ کاری بکنم. فقط شام آوردم خوردیم حتی دیگه حال نداشتم ظرف ها را بشورم. دیگه یک مقدار با بابایی سر و کله زده و بعد هم بردمش خوابوندمش و خودم هم خوابم برد. نصفه شب هم یک ساعتی بیدار شد حدود ساعت ۵ کلی نق نق کرده و یک موز خورده یک کم آب خورده بعد از یک ساعت دوباره خوابید. ولی من که دیگه خوابم نمی برد. ساعت شش و نیم خوابیدم تا هفت و نیم دوباره بیدار شدم که بیام سرکار. با سردرد و یک کم هم انگار سرما خوردم. ولی خوبیش این که یادم می ره. یعنی این قدر که این پسری بعضی وقتها اذیت می کنه اگر قرار بود یادم نره خوب تا حالا خل شده بودم. این قدر کارهای بامزه ای می کنه که فقط دوست دارم بغلش کنم هی بوسش کنم. تازگی ها خیلی با محبت شده. وقتی می خواد بخوابه حتما باید دستشو بندازه گردنم من و بوسم کنه و توی همون حالت بخوابه. وقتی می رم مهد دنبالش کی بوس بوسی می کنه.البته این افتحار فقط نصیب من می شه و بابایی از این موهبت الهی بی بهره است. ولی خیلی حال می ده. چند روزه خیلی با علاقه می ره مهدکودک و خیلی خوشحالم. یک مربی جدید براشون اومده که اون هم خیلی مهربونه. از اون روز به نظرم راحتتر می ره . خدا را شکر. واکسن سرما خوردگی هم برایش زدم. امیدوارم که امسال کمتر مریض بشه. مامانم واسش یک کت فرستاده بود تا تنش کردم این قدر خوشش اومده بود که حاضر نبود از تنش دربیاره با همون هم خوابید. بایدبراشون تعریف کنند خوشحال بشن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:37 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
اولين پروژه را در روز بيست و هشتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدي شروع كردم و با موفقيت به اتمام رسيد. مدتي بود كه ديگه از زمان رسمي شير خوردن سپهر گذشته بود و بيست و سه روز هم وقت اضافه شير خوره بود. و اين اواخر هم ديگه خيلي از سخت بود. دم صبح كه مي شد پنج دقيقه يك بار بيدار مي شد. اصلا خواب درست و حسابي نداشتم. وقتي كه به فكرش افتادم اول از نظر روحي آمادگي نداشتم. ولي هر چه گذشت و سرسختي پسري هم بيشتر شد و مشكلات خواب هم به آن اضافه شد خلاصه ديگه بلايي به سرم آورد كه تصميمم قطعي شد. خلاصه آخرين بار در ظهر روز بيست و هشت مرداد ماه شير خورد و ديگه بعد از اون كه تلخش كردم ديگه سراغم نيومد. اين قدر با آرامش اين كار انجام شد كه خودم دلم براش سوخت. وسط كار داشتم پشيمون مي شدم ولي ديگه عزمم را جزم كرده بودم و به راه خودم ادامه دادم. خلاصه يك مدتي شب ها حسابي گريه مي كرد ولي كم كم عادت كرد. الان هم ديگه شكر خدا شبها با آرامش مي خوابم و ديگه بلند نمي شه . اين از اولي. دومي را هم كه از پوشك گرفتن است گفتم يك مدت آرامش پيدا كنه كه ديگه شير نمي خوره بعد از پوشك بگيرمش. از وقتي هم كه از شير گرفته شد غذا خوردنش به طرز محسوسي بهتر شده است. ديگه لازم نيست مثل گذشته دنبالش بدوم . شكر خدا از اين بابت خيلي راحت شدم. ولي با خوابش مشكل پيدا كردم. شبها ديگه بهانه اي ندارم كه زود ببرم بخوابونمش. خيلي دير مي خوابه و صبح هم كه بايد بره مهدكودك و خيلي ناراحت مي شم كه مجبوره صبح زود بيدار بشه. توي اين مدت كه گذشت يك سفر محمودآباد رفتيم. كه خيلي خوش گذشت. سپهر كلي توي دريا شنا كرد. عصري كه مي رفتيم دريا يك كم هوا خنك بود يعني توي آب كه بوديم سرد نبود ولي توي ساحل سردمون مي شد ولي اين پسري رضايت نمي داد از آب بياد بيرون. مي لرزيد و آب بازي مي كرد. بيشتر از همه به سپهر خوش گذشت. كلي كارهاي بامزه مي كنه. يك مدلي داره خودشو لوس مي كنه سرشو كج مي كنه مي چسبونه به شونه اش. خيلي بامزه مي شه. وقتي كه كار غلطي مي كنه در ادامه اش اين كارو مي كنه. يك سري دي وي دي هاي آموزشي براش خريدم كه خيلي علاقه داره. به اسم بيبي انيشتين. اين قدر قشنگ و جالبه كه خودم هم بعضي وقتها مي شينم و نگاه مي كنم. عادت كرده هر چي مي بينه مي پرسه اين چيه اين كيه ؟ همش بايد در حال توضيح دادن براي پسملي باشم. حرف زدنش كند پيش مي ره. منظور همديگه را كاملاً مي فهميم. ولي خب جمله بندي و كلماتش كامل نشده است. ولي مهمترين اتفاقي كه اين مدت افتاد رفتن من و سپهر به تولد آيين جون بود. جمعه 10 مهر من و سپهر رفتيم تولد آيين كه خيلي هم خوش گذشت. هم به من و هم به سپهر. صابره جون خيلي زحمت كشيده بود. با بچه ي كوچيك و اين همه هنر واقعا دست مريزاد داره. سپهر كه اين قدر مشغول بازي و نقاشي شده بود كه اصلا توجهي به اطرافش نداشت. آيين هم كه مثل پسر خودم كوچولو و دوست داشتني بود. اونجا با عطيه جون مامان دينا و سونا جون مامان كوشا هم از نزديك آشنا شدم. برگشتني هم با عطيه اومديم و كلي هم با هم حرف زديم. دو تا مامان كه هر دو كارمند باشند و بچه هاي همسن هم داشته باشند و وبلاگ نويس هم باشند خب كلي حرف مشترك دارند ديگه. مامانم اينا هم كه براي مدتي از ايران رفته اند و ما هم حسابي تنها هستيم. هر روز از سر كار كه مي رسم يك سره مي شينم پاي كامپيوتر اول يك سري باهاشون حرف مي زنم دلمون وا بشه بعد به كارهام مي رسم. علاوه بر همه خيلي هم در مورد سپهر دست تنها شدم. تا سركوچه هم بخوام برم كسي نيست كه سپهرو بزارم پيشش. بايد منتظر بابايي باشم كه اونم معمولا دير مياد خونه. خب اينم از گزارش اين مدت. مواظب خودتون و گلهاتون باشيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:6 توسط مامان سپهر |
|
|
گل قشنگ من دو ساله شد. پسر قشنگم، عزیز دلم توی این دو سال من زندگی جدیدی را با وجود تو عزیر دلم تجربه کردم. امیدوارم که همیشه زندگیت سرشار از خوبی و مهربانی باشه. من و بابایی نهایت تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم . امیدوارم بتونیم به برنامه هایی که برات در نظر گرفتیم برسیم. چون امسال تولد سپهر وسط هفته یعنی روز دوشنبه بود ما چند روز قبلترش یعنی پنجشنبه اول مرداد تولدش را گرفتیم. خیلی دوست داشتم تو جشن تولد دوسالگیش بیشتر مهمونهامون بچه ها باشند. ولی هر چی گشتم دو و اطرافمون از بچه کوچیک خبری نبود. یکی دو تا هم که بودند رفته بودند مسافرت. خلاصه با حضور دو تا بچه و حدود بیست نفر بزرگهاشون مهمونیمون برگزار شد. تولد تو سالگی از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون اولاً خیلی راحت سپهر می نشست خیلی چیزها برایش جذابیت داشت. کلی به کیک ش اظهار علاقه کرد و از فشفه ها خیلی خوشش اومد. از تزئیناتی که کرده بودیم کلی استقبال کرد. از همه مهمتر این که یاد گرفته بود فوت کنه. قشنگ شمعش را فوت کرد. تازه کلی هم رقصید. کیکش امسال شکل جوجه بود که خیلی هم قشنگ و خوشمزه بود. فکر کنم خیلی سپهر گرسنه بود چون تا نشست پشت میز تا رسماً مراسم را شروع کنیم شروع کرد به کیک خوردن. از پشت سر جوجه خامه ها کیک را خورد و بعد هم با انگشتش مشغول کندن کیک ها شد. این کارش باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم . چون به هیچ وجه به چیز دیگه ای توجه نمی کرد هر چی هم می گفتیم دست نزن گوش نمی کرد. در نتیجه حتی من و بابایی هم باهاش عکس ننداختیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. پسری کلی کادوهای خوب هم گیرش اومد که تا مدتها می تونه سرگرم نگهش دارند. روزگار ما هم همچنان می گذرد. سپهر بالاخره در آستانه سه سالگی از کلاس شیرخوار رفت کلاس نوپا. در حقیقت رفته کلاس دوم مهدکودک. خب یکی از مزایایی که داره اینه که شعر و نقاشی و ... یادشون می دهند. قبل از تولد سپهر هم اسباب کشی داشتیم. خونه ی جدید کلی بزرگتره و کلی جامون باز شده است. سپهر از این ور خونه به اون ورش راحت سه چرخه سواری می کنه. صحبت کردن گل پسر هم هنوز تکمیل نشده و کلماتش به صورت جمله در نیامده است. ولی با هم کنار می آیم. فکر کنم حرف زدنش هم مثل چهاردست و پا رفتنشه که یک دفعه از حالت خوابیده چهاردست و پا رفت، می خواد از بعد از کلمات یک دفعه داستان بگه. این هم چند تا عکس از تولد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:45 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه ی دوستان خوبم که با این که من وقت نمی کنم بهشون سر بزنم به یاد من هستند و من هم به یادشون هستند. البته به همه دوستام سر می زنم ولی فقط وقت می کنم نوشته هاشون را بخونم و دیگه فرصت احوالپرسی نمی مونه. توی خونه تا می شینم پای کامپیوتر و اینترنت آقا سپهر زودتر از من اومده نشسته و می خواد سی دی چیه و چرا را ببینه. فقط هم باید روی پای من بشینه و ببینه. تنهایی بهش خوش نمی گذره. بنابراین در هر صورت من نمی تونم به کارهای خودم بپردازم. الان هم که وقت کردم بیام زود خوابیده و تونستم یک کم بیام نت.
سه هفته پیش سپهر حدود ده روزی خیلی بد مریض شد. اول ششم اردیبهشت (شنبه) چشمش عفونت کرد و حسابی متورم شد بردمش دکتر. البته از بچه ها توی مهدکودک گرفته بود. قطره و پماد داد و گفت حداقل بیست و چهار ساعت نره مهدکودک . منم برای این که بچه های دیگه مریض نشن رعایت کردم و نبردمش. مامانم هم نبود و مرخصی گرفتم و خونه موندم. دو روز بعدش نصفه شب شدیداْ تب کرد. حدود ساعت سه و نیم بود که خیلی تبش بالا رفت و بدشانسی توی خونه هم استامینوفن نداشتم. بابایی را بیدار کردم و فرستاد م دنبال دارو. دو تا داروخانه شبانه روزی نزدیک خونه بسته بودند. فقط اسم شبانه روزی را دارند و شبها تعطیل می شوند. خلاصه گشته بود و توانسته بود یک داروخانه پیدا کنه و استامینوفن را بخرد. روز سه شنبه هم نرفتم سرکار. چهارشنبه هم رفتیم خونه عمه و سپهر موند پیش عمه نرگس و من و بابایی رفتیم سرکار. عصری که برگشتم گفتند یک بار حالش بهم خورده و این شروع مریضی جدیدی شد. از روز چهارشنبه تا یکشنبه هفته بعدش به هیچ چیز لب نزد. فقط شیر می خورد و هرچیز دیگری که می خورد بالا می آورد. البته از قبلش هم که مریض بود و تب داشت اشتهایی نداشت ولی این دفعه دیگه واقعا دهنش را باز نمی کرد. حتی هندوانه و خیار که این قدر دوست داشت لب نمی زد. خیلی روزهای سختی را گذراندم. جلوی چشمم هر روز لاغرتر می شد. منم که کاری نمی توانستم بکنم . فقط می توانستم بهش شیر بدهم. روز پنجشنبه و جمعه هم که دکتری نبود که برویم. شکر خدا جمعه مامانم از مسافرت برگشت و از شنبه پیش مامان ماند و بازهم مهد نرفت. ولی هنوز هیچ چیز نمی خورد. شنبه یک کم بهتر شد و وقت دکتر که گرفته بودم کنسل کردم ولی دوباره شب حالش بهم خورد . یک شنبه بردمش دکتر قطره ضد استفراغ و آنتی بیوتیک داد و دیگه از اون روز رو به بهبود رفت. تا آخر هفته هم پیش مامانم ماند و دوران نقاهت را گذراند. خیلی روزهای سختی را گذراندم. شکر خدا الان دیگه خوب شده ولی تا وقتی که میره مهد همش نگرانم که مریض نشه. البته اینم بگم که بعد از همه ی این مریضی ها دیدم یکی از دندونهای نیش پایین داره درمیاد. موقع در اومدن دندونهای بالایی هم همین طور سپهر استفراغ می کرد و مریض شد. دیگه نمی دونم علت همه ی این ها دندون بود یا مریضی و دندون درآوردن قاطی شده بود. یک روز جمعه که بابایی خونه نبود تصمیم گرفتم با سپهر برویم پارک. بعد از مدتها کالسکه اش را درآوردم که سوار بشود. این قدر ذوق کرده بود که وقتی رسیدیم پارک حاضر نبود پیاده بشود و سوار تاب بشود. وقتی هم که می خواستیم برگردیم به ذوق کالسکه سریع پرید بالا و هیچ بهانه ای نگرفت. هنوز دایره لغاتش محدود است ولی خودم حسابی به زبانش آشنا شده ام. وقتی با هم هستیم کلی با هم صحبت می کنیم. بعضی روزها اول صبح که می خواد بره مهدکودک یک کم نق می زنه وبهانه می گیره. یکی دو بار به طور جدی باهاش صحبت کردم و گفتم که برو من میام بهت سر میزنم میام می بینمت دقیقا دیدم که نتیجه داد و راحت رفت تو. خیلی برام جالب بود. وقتی که بعد از مریضی و این که دو هفته مهد نیومده بود برگشتیم و می خواستم برم سپهرو بزارم تو کلاسش مربی کلاس نوپا اومد و گفت که کلاس سپهر عوض شده و باید بیاد این کلاس. انگار غم عالم نشست توی دلم. پسری بعد از مدتی برگشته بود و نگران بودم که دوباره بخواد نق بزنه از طرفی مربی کلاس قبلیش که کلاس شیرخوار بود خیلی مهربون و خوب بود. سپهر هم که سخت به کسی عادت می کنه تا مربی جدید اومد بگیردش گریه را شروع کرد. کلی باهاش چک و چونه زدم تا بره کلاس خودش و کم کم بره کلاس بالاتر. این طوری یواش یواش عادت می کنه و کمتر اذیت می شه. ولی هر روز که می برمش استرس دارم که الان بگن دیگه نباید بیاد این کلاس. ولی خوب توی کلاس خودش هم تعداد بچه ها زیاد شده هم همشون شش ماهه تا یکسال و دو سه ماهه هستند. واسه خودش هم بهتره که بره کلاسی که بچه های هم سنش بیشتر هستند ولی دوباره نگران هستم که بخواد مثل روزهای اول گریه و زاری راه بندازه. دیگه واقعا بعد از این همه مشکلات طاقتش را ندارم. از کارهای جدیدش اینه که دمپایی و کفشهای ما را می پوشه و دور خونه می چرخه. عادت هم کرده تا از راه برسه کفشهای خودش را دربیاره و بزاره توی جاکفشی. کاری که مامان و باباش به زحمت انجام می دهند. صبحها بیشتر مواقع بابام زحمت می کشه و ما را می رسونه. وقتی از در میایم بیرون که بریم سوار ماشین بشیم و می خوام برم بابام را صدا کنم گریه می کنه که نریم اونجا و بریم ددر. ولی عصری که از سرکار برمی گردم و می خوام بیام خونه گریه می کنه که بریم اونجا. از همین جا تولد دوتا گل اردیبهشتی امیررضا و آرتا را با تاخیر تبریک می گم. ایشالا که همیشه سالم و سرحال باشند. این عکس را دیروز گرفتم. ۲۵/۲/۸۸
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه گلهاي باغ زندگي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 1:29 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|