![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به همه مامانهای مهربون و دوستان خوبم
در هفته ای که گذشت سپهرم استعدادهای خودش را یکی پس از دیگری بروز داد. یعنی از هفته پیش تا حالا دو تا کار جدید و مهم یاد گرفته است. اولین کاری که کرد و من در یک بعدازظهر بین خواب و بیداری بودم که کشفش کردم این بود که بالاخره تونست از حالت خوابیده به حالت نشسته دربیاد. این قدر ذوق کردم که طبق معمول همه ی عالم و ادمو خبر کردم. وقتی خوابیده باشه اول دمر می شه بعد پاهاشو ثابت می کنه و با دستهاش خودشو می ده عقب بعدش هم می شینه. دیگه راحت شدم. چون تا حالا یک کم که خوابیده بود نق می زد که بیاید بلندم کنید ولی دیگه پسرم مستقل شده و خودش می تونه بشینه و بخوابه. دومین کاری که کرد این بود که در تاریخ ۱۵/۲/۸۷ دستش رو گرفت به لبه تخت و ایستاد. البته در حد چند ثانیه ولی بازهم خیلی برای ما جای خوشحالی داشت. اول روی زانوهاش بلند شد بعد هم چند ثانیه روی پاهاش ایستاد. سپهری به موبایل منو و بابایی خیلی علاقه دارد. یعنی اگر ما موبایل دستمون باشه سعی می کنه هر طور شده بگیره دست خودش. با گریه و زور و جیغ و خلاصه هر کاری از دستش برمیاد می کنه. به بابایی گفتم براش یک موبایل اسباب بازی بخره که دست از سر موبایلهای ما برداره. بابایی هم یک موبایل قرمز خوشگل که لامپ هم داشت براش خرید. سه چهار تا هم آهنگ می زد. دیگه گفتم راحت شدم. ولی اول کار تا دادیم دستش لامپشو با دندونش کند. خوب شد فهمیدیم و توی دهنش نرفت. بعد درشو کند. آخر هم انداختش اونور. یعنی فقط در حد ۱۰ دقیقه براش جذابیت داشت. حسابی ضایع شدیم. من فکر کردم فرق بین موبایل اسباب بازی را با واقعی تشخیص نمی دهد ولی انگار این کوچولوی من زرنگتر از این حرفهاست. تو روروئکش که می شینه توی آشپزخانه مامانم حسابی ویراژ می ده و تازگی هم یاد گرفته می ره سراغ کشوهای کابینت و بازشون می کنه. البته چون خودش هم با روروئک می ایستد جلوشون نمی تونه خیلی بازش کنه ولی بالاخره این کار را هم یاد می گیره و همه رو می ریزه بیرون. تا حالا دو تا چیز شکونده. یک بار یک ملاقه که مال ظرف تفلون بود داده بودم دستش که باهاش بازی کنه انداخت زمین و دو تکه شد. دیروز هم روی کابینت نشونده بودمش با دستش زد و یک لیوان شکوند. خدا بقیه رو به خیر بگذرونه. دیشب بعد از چند شب یک کم با آرامش خوابیدم. چند شب بود که سپهر درست نمی خوابید. نصفه شب بیدار می شد چنان گریه می کرد که فکر می کردم مشکل جدی پیدا کرده است. یک شب گفتیم شاید پشه نیشش زده حشره کش زدیم. یک شب گفتم شاید تشنه اش است آب بهش دادم. خلاصه هر شب یک طور. ولی خیلی ناآروم بود و منم که می خواستم صبح بیام سرکار از این که شب نخوابیده بودم حسابی کلافه می شدم. نمی دونم شاید هم بخاطر دندونش بود. دندون بالاش هنوز کامل درنیومده است. هر وقت هیچ چیزی به ذهنمان نمی رسد می گوییم بداخلاقی هاش واسه دندونه. دیروز رفتم اداره پست فرمهای گذرنامه را گرفتم که واسه پسری هم گذرنامه بگیرم. اول می خواستیم منو و سپهر باهم بگیریم. ولی از آنجایی که هنوز گذرنامه من چهار سال اعتبار دارد و برای اضافه شدن عکس سپهر باید اول می رفتم باطلش می کردم بعد هم همه ی مراحل صدور یک گذرنامه جدید را طی می کردم تصمیم گرفتیم که یک گذرنامه جدا واسه پسری بگیریم. چون همه هزینه ها و زحماتش یکی می شد. ديگه .... ديگه.... ديگه... آهان سپهر هيچي نمي خوره. من چي كارش كنم در راستای امور فرهنگی رفتن نمایشگاه کتاب. می خواستم با سپهر برم ولی بابایی گفت خیلی پله داره با کالسکه سخت می شه. یکراست رفتم غرفه کودک و نوجوان. چند تایی کتاب برای سپهر خریدم. از اسباب بازیهای فکری هم می خواستم بخرم ولی نمونه های ایرانی اصلا کیفیت نداشتند. سپهر هم که همه را اول با دهانش امتحان می کند ترجیح دادم خارجی بخرم گرونتر باشه ولی با کیفیت باشه. دو تا کتاب هم راهنمای مادران شاغل و کلید رفتار با کودک یکساله را برای خودم خریدم تا از سردرگمی نجات پیدا کنم. فعلا دارم میام سرکار. منتظرم قرارداد سال جدید را ببندند و حق و حقوق عقب افتاده را دریافت کنم و بعد تصمیم جدی بگیرم. چند تا عكس هم از شيرينكاريهاي پسري بزارم. توی آشپزخونه مامان جون به هرچی دم دستم باشه کار دارم. اینجا هم دسته ی جارو رو گفتم می خوام به زور بلندش کنم.
مامانم داره ازم عکس می گیره ذوق زده شدم. مامانم باید راه بره پشت من و همه چی رو مرتب کنه.
یک فضای خالی بین تخت و دیوار که سپهری علاقه ی خاصی بهش داره. هر وقت بتونه میره توی اون سوراخه و ساکت بازی می کنه. اینجا هم جذب لوله ی شوفاژ شده و داره کشفش می کنه.
بعداْ اضافه کردم: الان با بابایی تلفنی صحبت کردم گفت امروز سپهر برای اولین بار چند متر چهار دست و پا حرکت کرده و رفته سراغ ضبط و تلویزیون مامانم. خدا به خیر بگذرونه. از چه جایی هم شروع کرده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:18 توسط مامان سپهر |
|
|
دوست جوناي مهربونم سلام ني ني هاي قشنگتون خوبند؟ خودتون خوبيد؟ خدا را شكر . چند روزيه كه دچار انرژي منفي هستم. هوا خيلي گرم شده است. خونه كه مي رسم ديگه از خستگي و گرما حسابي كلافه هستم. ولي تازه وقتي رسيدم بايد دور جديدي از كارهام شروع بشه. اونم بازي با سپهر و كارهاي خونه است. يك هفته درميون دوشنبه نميام سركار. اون هفته اي كه دوشنبه هاش نمي يام ساعت ۴ ميرم خونه اون هفته اي كه دوشنبه هاش ميام ساعت ۳ ميرم خونه. در هر صورت وقتي برسم خونه معمولا با سپهر مي خوابيم. چون از صبح كه من نيستم خيلي خوب نمي خوابه. ولي وقتي شير بخوره يك خواب عميق مي ره. هر وقت هم بيدار بشه وسطش دوباره شيرش مي دم و ميگيره مي خوابه. خلاصه دو ساعتي مي خوابيم. بيدار كه شديم ساعت ۷ يا ۸ است. چند روز پيش كه شاهكار كرديم ساعت حدود ۷ خوابيديم و ساعت ۹ از صداي در كه همي باز كرد بيدار شدم. ساعت نه شب نه شامي داشتيم نه چيزي. خوشبختانه همي ماهي خريده بود سريع درست كردم و ساعت ده و نيم شام خورديم. خلاصه اين طوري تا من و سپهر بيدار بشيم يا دم غروبه يا هوا تاريك شده. وقت دارم يك شام هول هولكي بزارم و يك كم به خودم برسم با سپهر بازي كنم غذاشو بدم. اگر بداخلاق باشه بايد نازشم بكشم و اين طوري است كه از کمبود وقت سرشار از انرژي منفي مي شم دوباره با خودم مي گم من نبايد برم سركار. اين چند روزه بدجوري دوست ندارم برم سركار. همش دارم با خودم فكر مي كنم. خودم رو از لذت بودن با پسرم و مشاهده بزرگ شدنش محروم كردم. دلم مي خواد صبح با هم بيدار بشيم . خوشحال و خندان بهش صبحانه بدم. ببرمش پارك. براش كتاب بخونم. بازي كنيم و هزار تا كار ديگه. نصف اين كارها را هم به خاطر خودم دوست دارم انجام بدم. يعني لذتي كه خودم از اين كار مي برم خيلي زياده. خيليها بهم گفتند اگر كارت رو ول كني پشيمون مي شي. بعدا كه پسرت بزرگ شد مي بيني كه چه قدر عقب افتاده اي از زندگي. ولي من دوست دارم لحظه هاي بودن با پسرم را لمس كنم. دوست دارم حداقل سه سال با هم باشيم. نمي دونم به خدا چي كار كنم. از هر كس كه مشورت مي گيرم يه چيز مي گه. اوني كه خودش مياد سركار و بچه اش مهدكودكه يك جور حرف مي زنه. اوني كه مونده خونه به خاطر بچه اش يك چيز مي گه. نتونستم تصميم درست بگيرم. يك وقتايي هم با خودم مي گم نبايد اين قدر منفي به قضيه نگاه كنم شايد تا سپهر دو سه سالش بشه خيلي چيزها عوض بشه و كار هم پيدا كنم. فقط مشكلم اينه كه دوست ندارم يك زن خانه دار معمولي بشم. در ضمن پول هم چشمم رو كور كرده. استقلال مالي و اين كه آخر ماه پول بياد به حسابم را خيلي دوست دارم. هر چي مي خوام بخرم بخورم بپوشم راحتم. اين هم يك پاي قضيه است. محض رضاي خدا اگر مي تونيد راهنماييم كنيد. پسرم روز پنجشنبه نه ماهه شد. سپهري خيلي خيلي بلا شده است. همش بايد چشمم بهش باشه. ديروز من پاي كامپيوتر نشسته بودم صندلي رو انداخت روي سرش و كنار چشمش كبود شد. وايیییی من بيشتر از خودش ناراحت شدم. البته صندليش پلاستيكي بود ولي براي جوجه كوچولوي من اون هم سنگينه. جمعه شش ارديبهشت با بابايي رفت سلموني. موهاشو مامانم كوتاه كرده بود ولي مدلش زيگزاگي بود. برديمش سلموني كه مرتبش كنه. همچين پشت گردنشو خط انداخته كه كيف مي كنم. هر وقت مي بينمش مثل آدم بزرگها موهاشو مرتب كرده كلي قربون صدقش مي رم. بابايي اول رفت سلموني بعد اس ام اس داد كه من هم سپهري رو ببرم. وقتي رفتم هنوز كارش تمون نشده بود و من نشستم منتظر. از اين كه توي يك محيط كاملا مردونه نشسته بودم خيلي خيلي معذب بودم. آخه تا حالا گذرم به سلموني مردونه نيافتاده بود. ديگه تا سپهر رو دادم بغل باباش پريدم اومدم بيرون. البته چند تا عكس گرفتم بعد اومدم بيرون. بابايي مي گه اين قدر سرشو اين ور اون ور برده كه آرايشگر كلافه شده بود. مي خواسته همش قيچي و شونه رو از دستش بگيره. خلاصه فيلمي بوده تا كارش تموم شده است. مي خواستم آب خوردن با ني را به سپهر ياد بدهم. ولي اول كار ني را از توي ليوان در آورد و آب هم نخورد. در عوض كلي با ني سرگرم شد. حداقل بيست دقيقه داشت با اين ني ور مي رفت و صداش در نمي اومد. یک مقدار ماکارونی رو قبل از این که دم کنم جدا کردم براش ریختم توی بشقاب پارچه پهن کردم زیر پاش و دادم دستش که هم بازی کنه و هم بخوره. تا بهش دادم اول بشقابو دمر کرد و بعد همه ماکارونی ها رو با دست کشید روی پارچه و پخش و پلا کرد بعد در مرحله آخر چند تا دونه هم خورد. سیب زمینی پخته هم براش کوچولو کردم و دادم دستش . به همه جاش مالید. مژه هاش هم سفید شده بود. رفته بود خونه مادربزرگم و سپهر را سپردم به دايي كوچيكه. داشتم با مامانم حرف مي زدم ديدم يك دفعه صداي جيغ و گريه سپهر بلند شد. برادرم گذاشته بودش روي تخت و يادش رفته بود خودش رفته بود دنبال كارش. سپهر هم از روي تخت افتاده بود. دلم كباب شد. بردمش توي حياط كلي گردوندمش تا ساكت شد. نتيجه گرفتم هرگز نبايد بچه را بدون توجه به كسي سپرد. خدا را شكر كه به خير گذشت. قل قلي من از اين ور اتاق ميره اون ور و به هر چي كه دوست داره مي رسه. ميره روي سراميكها و ليز مي خوره و كيف مي كنه. روروئكش كه روي سراميكها باشه اين قدر جلون مي ده و تقريبا مي دوه. از اين ور به اون ور. چند روز پيش ديدم صداش نمي ياد رفتم سراغش داشت سراميكها رو ليس ميزد. براي غذا خوردنش هيچ جا بهتر از صندلي غذاش نيست. اگر روي زمين بشينه اين قدر اين ور اون ور مي شه كه نصف غذا مي ريزه روي لباس خودشو و و منو و زمين. ولي توي صندلي راحت بهش غذا مي دم. ماهي را هم به سوپش اضافه كردم. البته خيلي دوست نداره. ولي به خاطر خاصيتش بايد بخوره. اميدوارم كه زودتر حرف زدن ياد بگيره و بتونه خواسته هاشو به ما بگه. ديشب نيمه هاي شب بيدار شده بود و هر كاري مي كردم گريه مي كرد و نمي خوابيد. شير هم نمي خورد. بعد از مدتي تلاش فكر كردم شايد تشنه باشد. رفتم براش آب آوردم يك مقدار خورد و آروم شد و خوابيد. اين قدر ناراحت شدم و دلم سوخت. من كلي راهها را بايد امتحان كنم تا ببينم كدومش جواب مي ده و مشكلش چيه. ولي اگر گرسنه يا تشنه باشه خيلي دلم مي سوزه كه نفميده ام. واييييييي سپهري خيلي آويزون شده است. اگر نشسته باشم كنارش خودشو پرت ميكنه سمت من و لباسمو مي كشه كه بغلش كنم. اگر تو صندلي و روروئك باشه همش دستاش بالاست كه بغلش كنيم. دارم باهاش بازي ميكنم باز خودشو مي اندازه سمت من. خلاصه همش آويزونمونه. دوباره چند تا كتاب جديد تاتي براش خريدم كه بچه ام با فرهنگ بار بياد. ولي فعلا كاري به فرهنگ نداره. كتابا رو از دستم مي كشه و ميزاره توي دهنش. منم وقتي مي خوام كتاب براش بخونم كتاب را در فاصله ي نيم متري می گیرم و می خونم كه دستش نرسه. ولي خيلي علاقه نداره . بيشتر دوست داره خودش ورق بزنه و پاره كنه و بكنه توي دهنش. آهان راستي در مورد قرار وبلاگي هم همين روزها تاريخ دقيقش را مي گم. فعلا مكانش پارك ملت شده است و زمانش هم روز پنجشنبه است. تاريخ دقيق را هم مي گم. دو سه هفته آينده يكي از پنج شنبه هاست. بعداْ اضافه کردم: قرار وبلاگی مون روز پنج شنبه ۲ خرداد شد. مکان پارک ملت. لطفا همه تون برنامه هاتون رو تنظیم کنید و بیاید. لطفا مامانها با بچه بیاید. بدون بچه مجوز ورود ندارید. شرکت هم برای عموم آزاد است. سپهری در حال عزیمت به سلمانی
سپهر زیر دست آرایشگر
بعد از کوتاه کردن موها و حمام کردن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
ایشالا که همه تون خوب و خوش و سلامت باشید. هفته گذشته سپهر كلي در بازي كلاغ پر پيشرفت حاصل كرده است. واي عسلي من انگشت كوچيكش را مياره كنار انگشتم بعد انگشت منو بلند مي كنه و يك چيزي تو مايه هاي پر مي گه. هر وقت هم كه حال نداره تكون بخوره نگاه مي كنه و صداشو درمياره. ديشب داشت با بابايي بازي مي كرد و مي خنديد و سرش هم رو به بالا بود. يك دفعه ديدم دندون بالاش داره درمياد. كلي ذوق كردم. بابايي را صدا كردم كه اونم ببينه و دوباره با هم كلي ذوق كرديم پسركم هنوز هم ثابت است. چهار دست و پا رفتن خبري نيست. به جاش هر جا كه مي رسه دستشو مي گيره و رو زانوها بلند مي شه. هنوز راحت نمي تونه كف پاشو بزاره زمين. ولي راحتتر از قبل مي ايستد و مدتش هم طولانيتر مي شود. فکر کنم دیگه قرار نیست چهار دست و پا هم بره قراره یک دفعه بدوه. وای این کوچولوی من یک وول وولی شده. انگار که تو بدنش فنر گذاشته اند. هر وقت که بخواهیم بشونیمش عین فنر می پره یا این قدر خودشو سفت می کنه که نمی شه تکونش داد. خیلی ورجه وورجه هم می کنه. دیروز می خواستم عوضش کنم این قدر طی این پروژه ی تعویض این ور اون ور شد که وقتی کارم تموم شد نفسم گرفته بود. بعضي وقتها يك كارهايي مي كنه كه مي خوام بخورمش. مثلا ديروز كنارش ايستاده بودم آويزون شده به پاهام كه يعني منو بغل كن. يا نشسته توي صندلي غذاش هي خودشو پرت مي كنه سمت من كه بياد بغلم. راستي يادتونه كلي در مورد بغلي شدن بچه ها و اظهار نظر بي خود ديگران گفته بودم؟ وقتي سپهر دو سه ماهه بود همه هي مي گفتن بغلي شده. ولي الان كه اصلا اين طوري نيست. البته دوست داره بغلش كنم ولي وقتي هم كه بشينه زمين و با اسباب بازيهايش بازي كنه هيچ مشكلي نداره. راحت سرگرم مي شه. اين بغلي شدن هم همش كشك بود. راستی به نظر من از همه وسایلی که برای سپهر خریدیم صندلی غذا خیلی به کار میاد. مواقعی که می خوام غذا بدم خیلی بدرد می خوره. اگر بشینه روی زمین هی وول می خوره و نمی شه راحت بهش غذا بدم ولی توی صندلی محدوده حرکتش کم هست. در عین حال وقتهایی که توی آشپزخونه کار دارم راحت می شینه و یک چیزی بهش می دم و بازی می کنه و من به کارام می رسم. موقع غذا خوردن خودمون هم راحت می شینه اون تو یا غذا می خوره یا بازی می کنه. دیروز سپهر در غذای ما شریک شد. شام کباب تابه ای با برنج گذاشته بودم. چون هر دوشون هم بی نمک و ادویه بود سپهری هم با ما خورد و کلی کیف کرد. این پسر ما انگار توی سرش بخاری کار می کنه. شبها که می خوابه اگر حتی یک ملافه کوچیک بندازم رو پاهاش کله اش داغ می کنه و خیس عرق می شه. خیلی اوقات هم لباساش که یک کم زیاد باشه بخار از سرش بلند می شه. البته مثل این که پسرا کلاْ طبعشون گرمه. ولی دیگه این جوجه ی ما خیلی گرماییه. تا قبل از به دنیا اومدن سپهر شنیده بودم که می گفتن بچه خیلی شیرینه زندگی رو خیلی شیرین می کنه. وقتی که سپهر به دنیا اومد تا دو ماهگیش خیلی این شیرینی را حس نمی کردم. خیلی دوستش داشتم ولی زندگیمون همون بود که قبلا بود. ولی این روزها واقعا احساس می کنم که زندگی خیلی شیرین شده است. هر کاری که پسرم انجام می دهد موجی از شادی را به خانه ی ما می آورد. هر لحظه هر ساعت خدا را شکر می کنم که این نعمت را به ما ارزانی داشته است. آخر هم بگم که برای قرار وبلاگی مامان ها داریم برنامه ریزی می کنیم. هر کی نظری در مورد زمان و مکان داره بگه تا زود به نیتجه برسیم. مرسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان
خب دیگه از حس و حال تعطیلات هم دراومدیم و دوباره برگشتیم سر کار و زندگیمون. هفته بعد از عید خیلی سخت بود. دل کندن از خواب صبحگاهی و تنها گذاشتن پسرم بعد از ۱۷ روز و شروع دوباره کار. ولی خوبی انسان این است که خودش را با هر شرایطی وفق می دهد. ولی من از اول هفته همش منتظر بودم که آخر هفته بیاد و دو روز تعطیلیم برسه. این موضوع آزارم می ده. چون بالاخره این عمر منه که می گذره و من هم هر هفته منتظرم که آخر هفته برسه. یا با زندگی کارمندی که همش منتظرم آخر ماه برسه و حقوق بگیرم. سپهر داره پله های ترقی را یکی یکی طی می کند. در طول هفته گذشته بازی کلاغ پر را یاد گرفته است. البته هنوز خیلی پیشرفت نکرده است. ولی وقتی باهاش بازی می کنیم بعد از یک مدت که نگاهمون می کنه و می خنده انگشت کوچولوشو میزاره زمین کنار انگشت ما. وای وقتی یک کار جدید یاد می گیره من و بابایی عشق می کنیم. مخصوصا بیشتر اون کارهایی که ناخودآگاه نباشند مثل غلت زدن. پسرم از فعل امر «إه» برای هرکاری استفاده می کند. روز جمعه بابایی نشونده بودش روی یک قالیچه و روی سرامیکها می کشیدش. دو تا بالش هم گذاشته بود پشت سرش که اگر احیاناْ افتاد صدمه نبیند. سپهر خیلی کیف می کرد و به محض این که از حرکت می ایستاد با جیغ می گفت اه . یعنی این که راه بیفت . کاملا هدفمند از این کلمه استفاده می کند. یا باهاش بازی می کنیم و یک چیزی را می زاریم روی سرمان و وقتی می افتد عکس العمل هیجانی نشان می دهیم. وقتی شی ء را روی سرمان می گذاریم سپهر می گوید اه وقتی می افتد می خندد. و دوباره این پروسه تکرار می شود. به همین طریق کلی بازیهای جدید باهم می کنیم. بازی کردن با بچه خیلی شیرینه. وقتی که با هم بازی می کنیم ما بیشتر از سپهر کیف می کنیم. البته بیشتر بازیهای جدید را بابایی اختراع می کند. بابایی شبها خیلی دیر میاد خونه. ولی از وقتی که میرسه با سپهر بازی می کنه تا وقتی که سپهر می خواد بخوابه. چند روزیه که سپهر کاملا آمادگی خودش را برای چهار دست و پا رفتن اعلام کرده است. از حالت نشسته تقریبا به چهاردست و پا درمیاد. ولی بعد از چند ثانیه دمر می شه. از حالت دمر اصلا خوشش نمی یاد برای همین هم سینه خیز نرفت. یک روش دیگه هم برای حرکت داره که حالت نشسته خودشو می کشه جلو. این قدر تکون می خوره که یک دفعه می بینم کلی حرکت کرده است. با این شیرین کاریهاش دوست دارم درسته قورتش بدم. هر چی بوسش کنم و فشارش بدم قندهای تو دلم آب نمی شه. با قطره خوردن سپهر خیلی مشکل داشتم. دو تا قطره آهن و آد را یا همش یادم می رفت بدم یا هر وقت می خورد کلی من و خودش اذیت می شدیم. سوده جون قطره پدیا ویت را پیشنهاد کرد که آهن و مولتی ویتامین مخلوطه. خیلی راحت شدم. چون به هر صورتی که باشه بهش می دهم دیگه لازم نیست دوبار برای قطره دادن حرص بخورم. مزه اش هم به بدی آهن خالی نیست. آب و قطره را مخلوط می کنم با سرنگ بهش می دم. بلافاصله هم با همون سرنگ بهش آب می دم که روی دندوناش اثر نزاره. دکتر آب هویج و آب سیب را توصیه کرده بود. آب هویج را به هیچ صورت نمی خورد. آب سیب را هنوز امتحان نکرده ام. ولی آب خوردنش خیلی بهتر شده است. قبلا با آب دادن مشکل داشتم . اصلا نمی تونست از فنجان آب بخورد. ولی چند وقته که راحت چند قلپ از فنجان می خورد. یک وقتایی هم ته کاسه سوپ را فرنی را هم به همین روش بهش می دهم که بخورد. سپهر زرده تخم مرغ را خیلی دوست ندارد. با کره مخلوط می کنم و با آب یا شیر هم رقیق می کنم بهش می دهم ولی خیلی رغبتی به خوردنش ندارد. یک وقتهایی هم برای تنوع بیسکوییت مادر را با شیر نرم می کنم مثل سرلاک می شه و خیلی دوست دارد. توی سوپش هم تا امروز مرغ و گوشت هویج کدو برنج رشته قارچ سیب زمینی گوجه کرفس جعفری و گشنیز ریخته ام. همچنان هم برای ساعاتی که خانه نیستم شیر خودم را می گذارم که حدود ۱۵۰ سی سی می شود. شکر خدا دیگه به راحتی شیشه را می خورد. عمه سپهر که سه روز در هفته نگهش می داشت به دلیل نزدیک شدن کنکور کارشناسی ارشد آزاد تا اواسط اردیبهشت نمی تواند بیاید. نمی دانم چه کار کنم؟ مامانم هست ولی پنج روز تو هفته خیلی زیاد می شه. دیگه رویم نمی شود این همه زحمت بدهیم. همین طوری هم همش داریم بهشون زحمت می دهیم. از وقتی ازمسافرت هم برگشته ایم بیشتر شام خانه مامانم بوده ایم. باید یک فکری بکنم. اگر کس مطمئنی گیرم می اومد که بتواند خانه بیاید و نگهش دارد خیلی خوب بود. روز جمعه با خانواده همی رفتیم پارک چیتگر دوچرخه سواری. من بعد از سالها سوار دوچرخه شدم. اولش یک کم می ترسیدم ولی دو سه بار که رکاب زدم دیگه راه افتادم. خیلی خیلی خوش گذشت. همی هم سپهر را نگه داشت تا من یک ساعت و نیم دوچرخه سواری کردم. البته زخمی هم شدم. سر یکی از پیچها سرم را برگرداندم ببینم بقیه کجا هستند با کله رفتم توی دیوار. دو تا دستام و زانوم زخم و زیلی شد. وقتی هم برگشتیم خانه کتفم و گردنم حسابی درد می کرد. با این وجود خیلی خوش گذشت. مامانها را می دیدم که با بچه هایشان آمده بودند. فکر کردم سال دیگه هم من و سپهر و بابایی سه تایی می توانیم دوچرخه سواری کنیم. وای از فکرش هم لذت می برم. اینم چندتا عکس از سپهر جونم. توی این عکس اول و دوم موهاش بلنده. چند روز پیش مامانم به روش هنرمندانه موهاشو کوتاه کرد. یک مدل جدید به اسم زیگزاگی. چون سپهر همش می خواسته قیچی را از دستش بگیره یک کم بالا و پایین شده است. عکس آخری را ببینید و مدل جدید مو را حظ کنید. برگشت از مسافرت سیزدهم فروردین. سپهر نشسته توی چرخ حمل بار و کیف می کنه. خونه بابابزرگ با لباسهای تابستانی
نون خور جدید خونه ی ما روزی یک نون بربری می زنه به بدن. جمعه ۲۳ فروردین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:32 توسط مامان سپهر |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی
امیدوارم که تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه و برای شروع دوباره آمادگی کامل پیدا کرده باشید. امسال ما سه تا استان کشور را گشتیم. با وجود یک پسر کوچولوی شیطون به نظر کار سختی میاد. ولی سپهر کوچولو با مامان و بابا همکاری کرد و کلی خوش گذشت روز بیست و هشتم را مرخصی گرفتم که به کارهام برسم. کلی دویدم و ساکم را تقریبا جمع کردم. اولین بار بود که مسافرت طولانی با سپهر می رفتم و باید همه ملزومات را همراه خودم می بردم. کلی خرت و پرت جمع کردم. از لباسهای خودم و همی هم کم کردم و به لباسهای سپهر اضافه کردم. روز بیست و نهم هم از صبح داشتم راه می رفتم. ساعت سه پروازمون بود. با کلی دوندگی تونستیم ساعت۳۰/۱از خونه بیایم بیرون که به موقع برسیم فرودگاه. همش نگران بودم که ترافیک باشه و دیر برسیم سال تحویل را با همه افراد حاضر دور یک سفره نشستیم و سپهر هم لباسهای نویش را پوشید و کلی تحویل گرفته شد. من از صدای سازودهلی که موقع تحویل سال تلویزیون پخش می کنه خیلی خوشم میاد.اما امسال شبکه سه که مجریش هم هاشمی بود به طور مزخرفی بدون هیچ هیجانی تحویل سال را اعلام کرد که حالم گرفته شد. سریع کانال را عوض کردیم ولی دیگه گذشته بود. عصر روز اول فروردین رفتیم کنار خلیج فارس. باد شدید می آمد و دریا هم حسابی موج داشت. یک کم با سپهر نشستم ولی خوشش نیامد و کلی گریه کرد.فکر کنم سردش شده بود. چون می خواستیم راه بیافتیم هوا خیلی گرم بود هیچ لباس آستین بلندی همراهم نبرده بودم مجبور شدم برم توی ماشین بشینم. همی هم یک کم اومد نشست کنارم ولی بعد از مدتی هم ول کرد و رفت دنبال خوش گذرانی روز دوم فروردین صبح یک کم رفتیم شهر جم را گشتیم و عصری رفتیم یک بندری به اسم نخل تقی که می گفتن جنساشو از دبی میارن یک کم خرید کنیم. البته چیز قابل توجهی نداشت و بیشتر جنساش چینی بدون اسم و رسم بودند. راستی یک کالسکه عصایی برای سپهر برده بودم که توی سفر خیلی به دردمون خورد. چون بغل کردنش به طور مداوم خیلی سخت بود ولی توی کالسکه راحتتر می نشست. البته مثل کالسکه خودش راحت نبود یک وقتایی ناآرومی هم می کرد ولی در مجموع بد نبود. بعد از اونجا هم دوباره رفتیم شهر عسلویه. پاساژاش نسبتا بهتر بود. ولی بازهم من چیزی نخریدم. چون قیمتهاش نسبت به تهران خیلی تفاوتی نداشت که به حمل و نقلش بیارزد. توی عسلویه هم همی کلی رو اعصابم رفت. هی غیب می شد و مجبور بودم سپهر را تنهایی بغل کنم چون دیگه اونجا توی کالسکه نمی نشست و ناآرومی می کرد. همسر محترم هم هر لحظه که می تونست ول می کرد می رفت روز سوم چهار تا ماشین حرکت کردیم به سمت شیراز. شیراز هم رفتیم خانه ی عموی همی. کلی از فامیلهای پدرشوهرم شیراز هستند و اونجا که بودیم بیشتر به عید دیدنی گذشت. خیلی گشت و گذار نرفتیم. البته سفر قبلی حدود سه سال پیش بیشتر جاهای دیدنی را دیده بودم. این بار هم باغ عفیف آباد و باغ جهان نما را دیدیم. روز هفتم عید باز هم با هواپیما رفتیم اهواز منزل پدرشوهرم. مامانم اینا هم اهواز بودند و حسابی هم دلشون برای سپهر تنگ شده بود. همون شب که رسیدیم با هم رفتیم پارک و مامانم هم جوجه کباب حاضر کرده بود و درست کردیم و خوردیم. روز نهم رفتیم دزفول. اونجا هم باز خونه ی فامیلامون بودیم و کلی خوش گذشت روز بیست و نهم که می خواستیم از تهران بریم بوشهر سپهر یک مختصر تب داشت. اون قدر کم که شک داشتم تب داره یا گرمش شده. بهش استامینوفن دادم و رفتیم. ولی شب عید حسابی تب کرد. هیچ مشکلی هم به جز اون نداشت. قطره استامینوفن دادم یک کم خوب بود دوباره تب می کرد. نصف شب دو بار پاشویه اش کردم. ولی ناآروم بود. بابایی را بیدار کردم بردش یک کم توی حیاط چرخوندش. هوا خنک بود بهتر شد. تا موقع سال تحویل هم تقریبا قطع شد ولی همش نگران بودم که مشکلی پیش نیاد. روز عید هم که متخصصی نبود ببرمش. خلاصه شکر خدا تا شب حالش خوب شد. پسرکم امسال محبوب ترین چهره هر جمع بود. هر جا می رفتیم کلی تحویلش می گرفتند و او هم با خوش اخلاقی به همه جواب می داد. البته چند روز اول یک کم بدخلق بود تا به شلوغی و جمع شلوغ عادت کرد ولی بعدش دیگه رو دور افتاده بود. شنیدید می گن خون می کشه. مصداق عینیش رو تو سپهر دیدم. با فامیلای باباش که تا حالا ندیده بودشون آنچنان بگو و بخندی راه انداخته بود که بیا و ببین. اون قدر با پسرعموها می خندید و خنده هایی تحویلشون می داد. حسابی تو دل همه خودشو جا کرد. کلی هم عیدی جمع کرد. مجموع عیدیهایش از من و باباش بیشتر شد توی عید تقریبا همه ی فامیلهای پدری و مادری را رویت کرد. سپهر در دور جدید از یادگیری قرار گرفته است. خیلی بهتر می شه باهاش ارتباط برقرار کرد. دیگه داره کارهاش تعاملی می شه. بالاخره سپهر هم دست زدن را یاد گرفت. ما کلی تلاش می کردیم که این امر خطیر را بهش یاد بدهیم ولی توجهی نمی کرد. تا این که روز دوازدهم فروردین به طور خودکار شروع به دست زدن کرد. انگار فکر کرده بود و فهمیده بود که می شه از دستهاش استفاده های دیگری هم بکند. این قدر هم خوشش اومده بود که چند دقیقه یک بار تکرار می کرد. یک کار جدید دیگه هم می کنه که ما عشق می کنیم. وقتی می خوایم بغلش کنیم دستاشو میاره بالا. یک وقتایی هم جیغ جیغ می کنه یعنی که زود بغلم کنید. در حالت نشتسته اگر چیزی جلویش باشد حتی اگر دور هم باشد اونقدر خودش را دولا می کند تا هر طوری شده بهش دست بزنه یا بیاره نزدیک خودش. چند بار هم سر همین کار با صورت خورده زمین. ولی یک حالتی می شه که انگار داره خودش را آماده می کنه که چهار دست و پا بره. اصلا به حالت دمر و سینه خیز رفتن علاقه ای نشون نمی ده اگر مدت زیادی دمر باشه جیغش درمیاد. توی همون حالت نشسته این قدر خودشو تکون می ده که می رسه به هر چی دلش بخواد. کلی می تونه خودشو این طوری جابجا کنه. بیشترین مشکلی در سفر در رابطه با سپهر داشتم تهیه غذاش بود یکی دیگه از دردسرهام هم خوابش بود در کل سفر خوبی بود. امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و با انرژی زیاد سال جدید را آغاز کرده باشید. منم که کلی برنامه برای سال جدید دارم امیدوارم که بتونم تا حد ممکن اجراشون کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|