![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام
دیروز کلی نوشتم امام همین که آمدم بفرستم اینترنت قطع شد و همه پرید. دیروز وقت سونوگرافی داشتم. البته پنجشنبه باید می رفتم. منم صبح شال و کلاه کردم که برم گفتم خوبه زنگ بزنم. هرجا زنگ زدم گفتن باید وقت قبلی بگیری منم که تا حالا سونو نرفته بودم و از همه جا بی خبر خلاصه واسه شنبه موفق شدم وقت بگیرم. نمی دونم چرا تازگی در مورد همه مسائل پزشکی مضطرب می شم. مثلاْ دیروز که می خواستم برم سونوگرافی اونقدر استرس داشتم. افکار منفی زیادی به سراغم می آمد من فکر می کردم یه چیزی لااقل توی مونیتور ببینم. ولی همش لایه های تیره بود. از خانم دکتره هم پرسیدم گفت اون نقطه سفیده است که می بینی. ولی من که چیزی ندیدم. به دستیارش گفت داپلر را بزن صدای قلبش را بشنوم ولی هنوز ضربان نداشت که توی برگه هم نوشت با توجه به سن حاملگی عادی است. خلاصه هنوز اون حسه که باید بیاد نیومده. دو سه روزی هم هست که صبح ها که بیدار میشم حالت تهوع دارم. خدا به خیر کنه. خیلی حس بدیه. نمی تونم صبحانه بخورم. باید یک کم بگذره تا حالم جا بیاد. دیروز که رفتم سونو همی جونم باهام اومد. وقتایی که با هم می ریم بیرون خیلی حال می کنم. مخصوصاْ الان که می بینم به خاطر من وقتشو میذاره و میاد. وقتی تو مطب با هم می شینیم و حرف می زنیم تا نوبتم بشه قند تو دلم آب میشه دیروز سر راه که برمی گشتیم گشنه ام شده بود. رفتم و سه تا پای سیب خریدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:26 توسط مامان سپهر |
|
|
این روزها خیلی می خوابم. از سرکار که میرم خونه یه چیزی می خورم و بعدش هم لالا. از وقتی هم که هوا سرد شده دیگه تو اتاق خواب نمی خوابیم جاهامون رو جلوی بخاری می اندازیم. این همی جونم که قربونش برم آخر زرنگ
دیروز از سرکار رفتم خونه مامانم. چون همی شب دیر می آمد خونه منم تنهایی حوصله ام سر میرفت تو خونه. با مامان و همی تصمیم گرفتیم که یک سفر بریم دبی. همی بعد از عید یک بار رفته بود و قرار بود یک بار دیگه هم با هم بریم. حالا می بینیم که بعد از اومدن نی نی گوگولی دیروز بالاخره استارت نوشتن پایان نامه را زدم. فقط مشکلم کمبود وقته. تو اداره که این قدر کار دارم که اصلاً نمی شه خونه هم که می رم دیگه حسش نیست. حالا کلی واسه پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:52 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دیروز اتقاقی این وبلاگ را پیدا کردم و بعد هم از طریق اون به این سایت رسیدم. خیلی سایت جالبی بود. عضویت در آن رایگان است و می توانید هر هفته خبر نامه آن را دریافت کنید. یه چیزی را در معرفی خودم یادم رفت بگم. من دانشجوی کارشناسی ارشد هم هستم و همین ترم هم باید پایان نامه را تحویل بدم. اولش که فهمیدم نی نی دار شدم خیلی نگران شدم چون فکر کردم این کار را نمی توانم انجام بدهم. یعنی من باید تا حداکثر اردیبهشت از پایان نامه ام دفاع کنم. هنوز هم هیچ کاری نکرده ام. البته اینها را نوشتم که به من امید بدهید. می دونم اگر شروع کنم و پیش برم سریع انجام می شه. موضوع سختی انتخاب نکرده ام. دیروز با یک از دوستام که رشته پرستاری صحبت می کردم کلی انرژی مثبت به من داد و کلی راهنماییم کرد. البته من خودم این چند وقته کلی کتاب خوندم و کلی هم سایت ها را زیر و رو کردم. از همون موقعی که مطمئن نبودم می رفتم و سایت ها بررسی می کردم که بفهمم علائم بارداری چیه؟ که بعضی از اونها را داشتم. البته شکر خدا تهوع صبحگاهی را ندارم اما مثل اینکه طبق تجربه مامانا از هفته هفت به بعد شروع می شه. خدا به خیر بگذرونه. من قبل از این که نی نی دار بشم نمی دونستم اینقدر وبلاگ در این زمینه هست و این همه آدم از تجربیاتشان می نویسند. خیلی جالبه. کلی از خوندن تجربیاتشان چیز یاد می گیرم.بعضی موارد هست که فکر می کنم فقط خودم دارم یا فکرهای منه اما می بینم که همه همین طوری هستند و خیلی برام جالبه. دیشب از اخبار شنیدم که مرخصی زایمان می خواد شش ماه بشه. البته این رو می دونستم ولی مثل اینکه قضیه جدی شده است. اگر تا به زمان من برسد خیلی عالیه. دو ماه اضافه کلی حال می کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:35 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
امروز بالاخره طلسم را شکستم و تصمیم گرفتم که وبلاگ نی نی را راه اندازی کنم. اگر نگاهی به روزشمار بالا بیاندازید متوجه حال و روز من می شوید. یک نی نی خیلی کوچولو دارم. توی کتاب نوشته که در این هفته اندازه ناخن انگشت شست من است. هفته قبل اندازه هسته سیب بود. هنوز احساس خاصی پیدا نکرده ام. البته هفته اولی که فهمیدم باردار هستم خیلی گیج بودم. همش تو خماری بودم. ولی این هفته خیلی حالم بهتره. حتی یه موقعهایی یادم هم میره. این طوری بهتره چون زودتر می گذره. همش با خودم می گم کی این نه ماه تموم می شه؟ ولی به گذشته که نگاه می کنم می بینم ۶ سال از ازدواجم گذشته و وارد سال هفتم شده ام ولی اصلاْ گذشت زمان را متوجه نشده ام. همه قضایا انگار همین دیروز اتفاق افتاده است. خلاصه این که امیدوارم این دوران که یه چیزه جدید و جالبی است به خوبی و خوشی تموم بشه و خدا هم یک بچه سالم به ما بده. یکی از انگیزه های من برای راه اندازی این وبلاگ اون روزشماری است که بالا می بینید قبلاْ در وبلاگ های دیگر دیده بودم و خیلی برام جالب بود. خوشحالم که خودم هم نصبش کردم. خیلی موضوعات هست که در موردش بنویسم از مهربانی های همی جونم (همسرم) تا اتفاقات روزانه. حالا سرفرصت میام و می نویسم. پ.ن۱: تو محل کارم یک نفر هست که اتاق بغل منه و روزی یکی دو بار سیگار می کشه. می ترسم که برای نی نی ضرر داشته باشه. از طرفی هم کسی نمی دونه که من باردارم. واسه همین نمی شه که چیزی بهش بگم. نمی دونم چی کار کنم؟ چه طوری حالیش کنم که اداره محیط بسته ای است که جای این کارها نیست. پ.ن۲: نمی دونم چرا اون روزشماره بالا پریده؟ کسی می تونه راهنمایی کنه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 7:45 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|