تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوستان

بله دیگه ما هم پسردار شدیم. دیروز رفتم سونوگرافی. اتفاقاْ این دفعه که خیلی هم برام مهم بود تنها رفتم. همی خیلی کار داشت من هم دیدم درست نیست بهش گیر بدم که باید بیای. خلاصه مثل یک خانم فهمیده متشخص که وقعیت همسرشو درک می کنه خودم رفتم. این بار هم که رفتم دوباره منشی پرسید می خواهید سونوی کامل انجام بدید که از سلامت جنین مطمئن بشید؟ من همانطور که گفتم قبلاْ دو بار سونو کرده بودم و مشکلی هم نبود ولی دوباره شک کردم. با همی مشورت کردم چون واقعاْ دوباره تصمیم گیری نمی توانستم بکنم. خلاصه اون هم گفت که این کارو نکنم و این ها هم که برای بازار گرمی خودشون این حرفا رو می زنن. من هم فقط تعیین جنسیت خواستم.

چون کارم سریع انجام می شد زود منو فرستاد تو. دکتر هم یک آقای متشخص بود. تا رسیدم اول به دکتر گفتم:"ببخشید آقای دکتر میشه یک سوال بکنم؟ این سونوگرافی ضرری برای جنین نداره؟ دکتره بهش برخورد و گفت:"خانم هیچ ضرری نداره اگر ضرر داشت که ما این کارو انجام نمی دادیم و اصلاْ اجازه انجام کار را به ما نمی دادند و این حرفا". خلاصه تا من خوابیدم روی تخت و دستگاه را گذاشت گفت مبارک باشه. پسره. من خیلی جا خوردم چون حتی فرصت نکردم به مونیتور روبروم نگاه کنم. خیلی دکتر متبحری بود و در عین حال در یک چشم به  هم زدن تشخیص داد. خلاصه سریع پا شدم و اومدم بیرون. ولی منگ بودم. من خودم بیشتر احساس می کردم که دختره. حالا نمی دونم چرا. اول از همه زنگ زدم به همی بعد هم به مامانم. بعدش هم به هر کسی که فکر می کردم براش مهمه smsزدم و خبر دادم. ولی تا بیام خونه حسابی گیج بودم. مثل همون روزی که جواب آزمایش بارداری را گرفته بودم و مطمئن شده بودم.

این مطلب ادامه دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:16  توسط مامان سپهر | 
سلام

دیروز وارد هفته هفدهم شدم. این نی نی یه که هنوز از جاش جم نخورده. همه می گن این قدر عجله نکن بزار شروع کنه به تکون خوردن کلافه ات می کنه. پس فعلاْ منتظرم. در به در دنبال سونوگرافی می گشتم که این دوست عزیز لطف کرد و آدرس بهم داد. من هم خودم قبلاْ تعریفشو شنیده بودم ولی بعدش تو اینترنت سرچ کردم و دیدم که ظاهراْ کارش خوبه. حالا امروز قراره برم واسه تعیین جنسیت. اولش می خواستم برم سه بعدی ولی از چند نفر شنیدم که ظاهراْ ضرر داره و منصرف شدم.

من یه دوستی دارم که پرستاره. خیلی دختر خوبیه و کاملاْ منطقی و با اعتماد به نفس صحبت می کنه. در موارد مختلف پزشکی زنگ می زنم و باهاش مشورت می کنم. در مورد سونوی سه بعدی هم که باهاش صحبت کردم و گفتم می خوام برم تا از سلامت نی نی مطمئن بشم کلی باهام حرف زد و از نگرانی هام کم کرد. هم اون هم گفت که نری بهتره. خلاصه این هم از ماجرای ما.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:16  توسط مامان سپهر | 

توی کتاب هایی که می خوانم در زمینه بارداری و اطلاعاتی که در این زمینه می دهند نوشته اند که از ابتدای هفته ی شانزدهم دیگر باید منتظر حرکات جنین باشیم. البته در مورد همه یکسان نیست و در مورد بچه اول هم مثل این که دیرتر اتفاق می افتد. با وجود همه این ها من خیلی منتظر هستم که نی نی گوگولی تکون بخوره. البته از هفته پیش دچار توهم شده ام. دو بار بین حالت خواب و بیداری بودم که حس کردم یک چیزی از این ور شکمم رفت اونور. حالا اگر قرار باشه تکون هم بخوره می دونم که این طوری نیست که مثل ماهی باشه. اولش خیلی جزئیه. ولی خلاصه حسابی تو حسم.

این هفته می خوام برم پیش دکتر بهش بگم سونوگرافی واسم بنویسه. می خوام برم تعیین جنسیت. آخه هفته دیگر قرار است بریم دبی و کلی هم می خوایم واسه نی نی خرید کنیم. باید بدونیم که چی بخریم و چه رنگی باشه. گرچه من به شخصه با خرید رنگ صورتی دخترانه و آبی پسرانه موافق نیستم ولی در هر صورت مدلا که فرق می کنه. از چند نفر پرسیدم گفتن سونو ضرری نداره. البته باید بازهم از دکتر بپرسم که مطمئن بشم بعد می رم.

چند وقته که الحمدلله حالت تهوع و این مشکلاتم از بین رفته ولی با این حال از بعضی چیزها هنوز بدم میاد و نمی تونم لب بزنم. مثلاْ از جوجه کباب و کباب کلاْ بیزار شدم. حتی بوی کباب و فکرش هم حالم را بد می کند. یا میگو. من قبلاْ خیلی میگو دوست داشتم ولی چند روز پیش درست کردم و نتونستم بخورم. این یکی اصلاْ خوب نیست. چون میگن میگو خیلی فسفر داره و واسه نی نی خوبه. ماهی هم اصلاْ نمی تونم درست کنم. ولی اگر کسی درست کنه می تونم بخورم. کلی ماهی تو فریزر دارم که مونده رو دستم. دیگه عاشق آبغوره شدم. روزی یک فنجان می خورم. البته نمک هم بهش می زنم که فشارم نیاد پایین. کلاْ چیزهای ترش را خیلی دوست دارم. ولی نمی دونم این همی چرا واسه من هیچ چیزه ترشی نمی خره. یعنی نه که نمی خره اگر من بگم می خره. من دوست دارم خودش که میاد خونه دستش پر باشه و یه چیزایی واسم خریده باشه ولی من تا نگم اون هم تو باغ نیست.

خیلی چیزها هست که آدما بهش علاقه دارن. ممکن است که اون  چیزها خیلی کوچیک باشند و برآورده کردنشون هم خیلی راحت باشه ولی نتیجه ای که از انجام اون بدست می یاد خیلی ارزشمنده. ولی مشکلی که هست این است که دو نفر (مثلاْ زن و شوهر) از تو دل هم که خبر ندارن و نمی دونن چه چیزهای کوچولویی می تونه شادی طرف مقابل رو به همراه داشته باشه. خیلی وقتا هم هیچ کدوم نمی یان به اون یکی بگن که من چی می خوام دقیقاْ.  فکر کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم. ولی اگر بین این مطلب با دو خط آخر پاراگراف قبلی ارتباط برقرار کنید ممکنه یه چیزهایی بفهمید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:14  توسط مامان سپهر | 
سلام

چند وقته که چیزی ننوشتم و انگار دستام یخ زده است. ولی امروز تصمیم گرفتم که این سدو بشکنم و دوباره بنویسم. اول از همه چند تا وبلاگ بوده که می خوندمشون و مامان هایی بودند که منتظر تولد بچه هاشون بودن. حالا یکی یکی دارن فارغ می شن و من شدیداً احساس تنهایی می کنم. اگر کسی این جا رو می خونه و از این وبلاگ ها سراغ داره به من بگه که همذات پنداری خونم اومده پایین.

این مدت یک بار سونوگرافی رفتم که یه خانم دکتر خیلی بداخلاق بود. صدای قلب نی نی رو گذاشت و گوش دادم. کلی با تجهیزات رفته بودم که ضبطش کنم. ولی تا اومدم بفهم چی به چیه قطعش کرد. اونقدر هم بداخلاق بود که نشد بگم دوباره بذاره. خلاصه حال گیری شد. ولی شکر خدا همه چی روبراه بود و نرمال بود. ولی هنوز جنسیت نی نی مشخص نشده چون اون موقعی که رفته بودم هنوز زود بود.

امروز هم قراره برم دکتر. معاینه ماهانه. این قدر این دکتر رفتن رو دوست دارم. احساس آرامش می کنم وقتی از مطب میام بیرون و همه چیز هم اوکی باشه.

روابط هم با همی خیلی حسنه می باشد و مشکلات اولیه که برای من بود رفع شده است و حساسیتم هم کاهش یافته است. سه ماه اول سخت گذشت ولی الان اوضاعم بهتره.

آخرین ساعات روز چهارشنبه است و باید بروم دنبال کارم. تا شنبه که بقیه شو می نویسم . بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان