تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوستان

سه روز تعطیلی خیلی خوب بود. کلی استراحت کردم. صبح تا ۹ می خوابیدم و دوباره ظهر هم دو ساعت استراحت می کردم. خلاصه که دلی از عزا در آوردم.

دیروز همی یک کتاب اسم گرفته بود دستش و هی اسمهای مختلف انتخاب می کرد و نظر من را می پرسید. ولی هیچ کدوم به دلم ننشست. اسمهای پیشنهادی این ها بود: سروش- نیما- دامون- سهند- سپهر و چند تا اسم دیگه که چون تو خواب و بیداری بودم یادم نیست. خودم از نیما خوشم اومده تازگی با سهند. ولی تو سایت ثبت احوال که معنیشو نگاه کردم هر دوشون اسم کوه است. دوست دارم اسم پسرم یک اسم با معنا باشد. حالا قراره دوستم هم یک کتاب برایم بیاورد تا یک اسم مناسب با هم انتخاب کنیم. من خیلی خوشم نمی یاد دیگران در مورد اسم بچه ام نظر بدهند و هی چپ و راست پیشنهادهای نامربوط بدهند. به همی هم گفتم این مسئله ای است که تنها من و تو باید در موردش تصمیم بگیریم. درست مثل قبل از بارداری من. هرکس و ناکسی از راه می رسید از من می پرسید: خبریه؟ کی تصمیم دارید بچه دار بشید؟ دیر شده ها؟ ممکنه مشکل پیش بیاد براتون. من خیلی از دست این طور آدما حرص می خوردم و به همی می گفتم حالا ما بچه دار هم که بشیم یکی از این ها نیست که مثلاْ موقع احتیاج ما بیاد به کمکمون. خلاصه وقتی هم که بچه دار شدیم خیلی هاشون که حتی از فامیلای درجه یک ما بودند یک تبریک خشک و خالی هم نگفتند. تنها کسایی که خیلی خوشحال شدند خانواده ی من و همی بودند. مامان خودم که از خوشحالی گریه کرد. همون شب هم بهم کادو یک تیکه طلا داد . البته من که به حرف دیگران گوش ندادم و با تصمیم خودم و همی جونم بچه دار شدم ولی از این آدمای فضول لجم می گیره که به همه کار آدم کار دارند؟ تا ازدواج نکردی همش دنبال شوهر دادنت هستند ازدواج که کردی باید بچه دار شی بچه داری که شدی باز هم خیالشون راحت نمی شه می گن یک خواهر یا برادر واسه این یکی بیار. خلاصه این که به حرف هیچ کس نباید گوش داد و باید بهترین تصمیم را با توجه به موقعیت خودمون بگیریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:37  توسط مامان سپهر | 
دیروز با مامانم رفتیم خیابون مفتح واسه خرید لباس بارداری. امسال عید عروسی پسرخاله ام هم هست و من من هم که هیچ کدام از لباس های قبلیم اندازه ام نیست. خلاصه اونجا دو سه تا مغازه هست که فقط لباس بارداری و سایز بالا می فروشند. البته قیمت هاشون ارزون نیست ولی من با خودم گفتم حالا یک باره و منم که نمی خوام ۵ تا بچه بیارم اگر از چیزی خوشم اومد می خرم. کلی این ور و اون ور کردم و لباس پرو کردم و آخر یک سارافون با شلوار خوشگل خریدم. از خریدم راضی بودم. بعد هم اومدم و از دنیس تریکو هفت تیر یک پیراهن خریدم و اومدم خونه. قبلاْ که چند بار از مفتح رد شده بودم با خودم می گفتم من هروقت حامله شدم حتماْ میام از اینجا خرید می کنم. کلاْ از اون چند تا مغازه خیلی خوشم می اومد و احساس خوبی نسبت بهشون داشتم. بالاخره موفق به خرید هم شدم.

بعد از این که اومدم خونه کمرم درد می کرد. با این که کل خریدمون دو ساعت بیشتر طول نکشید ولی خیلی خسته شده بودم. خلاصه یک کم خوابیدم و بعد که بلند شدم بهتر بودم. ولی نصفه شب که خواب بودم حواسم نبود و طاقباز خوابیده بودم. یک لحظه که بیدار شدم کمرم چنان دردی می کرد که فکر کردم فلج شده ام. اصلاْ قادر به حرکت نبودم. خلاصه یک کم عضلاتم را شل کردم و بعد به پهلو خوابیدم. نمی دونم علتش پیاده روی عصر بود یا این که طاقباز خوابیده بودم. خلاصه باید بیشتر حواسم را بدهم.

با این اوصاف اگر تعطیلات عید بخواهیم با اتوبوس برویم شمال فکر نکنم بتوانم تحمل کنم. چون من تو اداره هم که همش نشسته ام کمرم درد می گیرد. به دکتر که گفتم گفت از این بالشتک های طبی زیر پایم بگذارم ولی با این حال هر نیم ساعت یکبار بلند می شوم و راه می روم. تا یک کم از حالت نشسته خارج شوم. کلاْ تو یک حالت موندن برایم سخت است. حالا اگر بخواهم شش ساعت یا بیشتر تو اتوبوس بشینم خودم و نی نی خسته می شویم. مانده ام چه کنم؟  ما امسال واسه رفتن پیش پدر و مادر همی بلیط هواپیما گرفتیم که من خسته نشوم. ولی با این وضعی که پیش آمده حتی اگر هم که با قطار می رفتیم بهتر از این بود که  راهم دو برابر بشود و یک رفت و برگشت هم اضافه شود. چون بعد از شمال هم می خواهیم برویم شهرستان. هر کس هم که از برنامه ام مطلع می شود می گوید این کار را  نکن خطرناک است. خودم هم فکر می کنم بهتر است که نروم. هر چی باشد این چند ماه را بگذرانم و یک کم رعایت کنم تا بعداْ که نی نی گلم به دنیا اومد همه جا باهم بریم. فقط این وسط اگر همی رضایت بدهد دیگر همه چیز حل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:45  توسط مامان سپهر | 
دیروز ساعت ۳۰/۴ وقت دکتر داشتم. معمولاْ سعی می کنم اولین وقت را بگیرم که از سرکار یکسره برم. خلاصه حدود ۲۰/۴ رسیدم اونجا. البته خانم دکتر معمولاْ حدود ۵ میاد و کلی هم همه معطل می شن. این دفعه یک اتفاق جالب افتاد. خانمی که ماه پیش باهاش آشنا شده بودم و تو ماه هشتم هم بود بچه اش به دنیا آمده بود و اومده بود برای چکاپ بعد از ده روز. خلاصه باهاش صحبت کردم و خوشم اومد. این چند وقته که هر ماه میرم مطب کلی از خانمهای باردار رو که می بینم چهره هاشون برام آشنا شده است. ساعت حدود ۱۵/۵ نوبتم شد و رفتم تو. کارهای روتین را دکتر انجام داد و صدای قلب نی نی را هم شنیدم. کلی خوش خوشانم شد. موقعی که داشت پخش می شد خانم دکتر می گفت معلومه که خیلی نی نی باشخصیته. نمی دونم منظورش چی بود؟ ولی این دفعه کاملاْ صدای قلب قشنگش واضح بود. دلم آب شد صداشو شنیدم. کاشکی می شد هر هفته برم دکتر و صدای قلب کوچولوشو بشنوم. از دکترم پرسیدم چرا نی نی من هنوز تکان نخورده؟ گفت هنوز زوده حدود ۲۰ روز دیگه حسش می کنی. از این بابت هم خیالم راحت شد.

توی مطب که بودم همی گلم smsداد که میام دنبالت. من گفتم نه زحمتت میشه و خلاصه از اون اصرار و از من انکار. بالاخره اومدش و باهم برگشتیم. من که خیلی خوشحال شدم و بهم هم تو راه خوش گذشت. بعدش هم با هم رفتیم خیابون مفتح و چند تا فروشگاهی که لباس بارداری می فروشند را دیدیم. لباسهای قشنگی داشت که دوست داشتم همه را بخرم ولی نخواستم همی جونم معطل بشه. حالا قراره امروز با مامانم برم.

شب هم با عمه های نی نی خونه مامانم دعوت بودیم. لباس های نی نی رو بهشون نشون دادیم. اونقدر ابراز احساسات کردند که من هم هیجان زده شده بودم. کلی خوششون اومد از همه چیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:30  توسط مامان سپهر | 
در دوران بارداری آزمایش های گوناگونی انجام می شود. یکی از آزمایش ها که برای همه صورت می گیرد آزمایش خون و ادرار است که یک چکاپ کامل هم می باشد. اولین دور آن هم معمولاْ در ویزیت اول توسط پزشک درخواست می شود. من هم مثل همه این آزمایش را انجام دادم. یکی دیگر از آزمایش ها که عمومیت ندارد ولی بهتر است انجام شود تست پاپ اسمیر است که این یکی را هم خوشبختانه من ماه قبل از بارداری انجام داده بودم. ولی یک آزمایش دیگر که پزشکان درخواست نمی دهند مگر در موارد خاص مانند بارداری در سن بالا یا سابقه ی داشتن فرزند مشکل دار تریپل تست بارداری است. در این آزمایش که آزمایش خون است سه تست بر روی خون صورت می گیرد. آلفا فیتو پروتئین سطح HCG خون و استریول. میزان این مواد را در خون اندازه می گیرند که در صورت نرمال نبودن یعنی جنین نواقصی دارد. مانند منگولیسم یا نقص لوله عصبی و شاید دو سه مورد دیگر. این ها مجموع اطلاعاتی بود که من از اینترنت در مورد این آزمایش کسب کردم.

حالا با این مقدمه می خواستم بگم که من هم هفته پیش این آزمایش را انجام دادم. چون ازدواج ما فامیلی است خودم از پزشکم خواستم که این آزمایش را برایم بنویسد. خلاصه این که همه آزمایشگاه ها هم این تست را انجام نمی دهند. دکتر آزمایشگاه نیلو را در خیابان ولی عصر و آزمایشگاه چیذر را معرفی کرد. که من به دومی رفتم چون بیمه هم بود. امروز هم جواب را گرفتم. خیلی استرس داشتم. درهمان حال که جواب به دستم رسیده بود (توسط پیک فرستادند) داشتم با همی هم چت می کردم. بهش می گفتم من میترسم بازش کنم. اگر مشکلی بود چی و این حرفا. بالاخره با سلام و صلوات پاکت حاوی جواب را باز کردم و خوشبختانه همه چیز حاکی از نبود مشکل بود. کلی استرس داشتم ولی بعدش خدا را شکر کردم که این آزمایش هم منفی بود. فکر می کنم تنها تستی که باید مثبت باشه و معمولاً افراد خوشحال می شوند تست بارداری است. بقیه آزمایش ها اصولاً منفی بودنشان بهتر است.

این خوان را هم رد کردم. الان واقعاً برایم فرقی نمی کند که فرزندم پسر باشد یا دختر. (گرچه می دانم پسر است). از خدا می خواهم که سالم و سرحال باشد که بهترین چیز برای پدر و مادر سلامت فرزند است.

غرغرهای پست قبل هم شکر خدا طول نکشید و تصمیم بر این شد که هفته اول عید را به کلاردشت برویم. من تا به حال عید شمال نبوده ام و نمی دانم هوا چه طور است. البته مامان که پارسال رفته بود می گفت کلاردشت خیلی سرد بوده و عکساشون هم همه توی برف بود. حالا اگر بلیط گیرمان بیاد می رویم. به همی گفته ام باید با اتوبوس برویم چون سواری ها خیلی تند می روند و اصلاً رعایت نمی کنند ولی اتوبوس ها معمولاً سنگین حرکت می کنند. به هر حال همین نه ماه است که من باید خیلی مواظب خودم باشم. تا برای پسرم مشکلی پیش نیاد. کوچکترین سهل انگاری باعث پشیمانی می شود.   کلاردشت هم جا داریم هم راهش خیلی دور نیست. در ضمن می شه خوب هم استراحت کرد و به دور از هیاهو بود.

امروز هم وقت دکتر دارم و کلی نکته یادداشت کردم که ازش بپرسم. این یادداشت کردن ها خیلی به درد می خورد من یک ورق کنار دستم گذاشته ام و هر چیزی به ذهنم میرسد که از دکتر بپرسم یادداشت می کنم. خیلی روش خوبی است. دلم قیلی ویلی می ره که صدای نی نی گلم را بشنوم. دلم براش تنگ شده است. یک ماه است که صدای قلبش را نشنیدم.

توی یکی از فروشگاههای لوازم بچه دبی یک وسیله ای بود شبیه داپلر( که صدای قلب جنین را پخش می کند) ولی خانگی بود. روش هم عکس یک مرد و یک خانم باردار بود که آقاهه یک هدفون به گوشش بود و دستگاه را گذاشته بود روی شکم خانم و داشت به صدای قلب بچه گوش می داد. خیلی جالب بود. مارکش هم چیکو بود. البته من قبلاً هم تو اینترنت تبلیغش را دیده بودم. می خواستم یکی بخرم ولی قیمتش گرون بود. الان یادم نیست چند ولی دیدم خیلی نمی ارزد. چون بعد از مدتی هم تکراری میشود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:12  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان

روز پنجشنبه با همی جونم رفتیم خیابان بهار که سروگوشی آب بدیم و ببینیم که بازار لباس های بچه و نوزاد در چه وضعی است؟ خلاصه جونم براتون بگه که لباسها اصلاْ به چشمم نیومد. خیلی خیلی هم گرون بودند. نسبت به جنس ها و لباس هایی که از دبی گرفته بودیم با توجه به کیفیت شان خیلی بی خود بودند. خلاصه این که من چیزی خاصی پسند نکردم. مثلاْ پول هم برده بودم که اگر چیز خوبی دیدم خرید کنم ولی به دلیل نزدیک عید بودن هم کلی گرانتر کرده بودند. مثلاْ یک کاپشن شلوار پسرانه حدود بچه ۹ ماهه حدود ۲۳ هزار تومن بود. خلاصه برگشتیم و نهار هم رفتم خونه مامان جونم و تا جمعه صبح هم اونجا تلپ شدیم.

جمعه هم نمی دونم چرا دپرس بودم و یک پرس قبل از نهار خوابیدم بعد پاشدم و نهار درست کردم. یک فصل هم با همی جرو بحث کردیم که ۵ دقیقه به طول انجامید و در نهایت به صلح ختم شد. شبش هم خواهر و برادر همی آمدند پیشمان. تازگی ها خیلی زود خسته می شم. شب با این که سه نفر بیشتر مهمان نداشتم ولی کمرم درد گرفت. همی هم که خیلی کمک نمی کنه و این باعث خستگی بیشترم می شه. البته نه که اصلاْ کمک نکنه ها ولی اون طور که باید و شاید نه. باید برای هر کاری بهش بگم. البته به دفعات. خلاصه این که مهمانی دادن هم برایم سخت تر شده است. تازه مادرشوهر محترم هم امسال میلشان کشیده تعطیلات عید بیایند تهران. اول قرار بود که ما برویم شهرستان پیش آن ها ولی مثل این که خیلی دوست ندارند ما برویم و ترجیح می دهند که آن ها بیایند. خلاصه اگر این طور بشود من هم حسابی پدرم در می آید. مانده ام چه کار کنم؟ همه ی سال می روم سرکار به امید عید که استراحت کنم و یک کم خستگی ام در بیاید و امسال هم که از هر سال بدتر خسته ام. با این اوصاف اگر قرار باشد که آن ها بیایند من هیچ راهی ندارم. البته هنوز با همی به صورت منطقی صحبت نکرده ام. بالاخره همان طور که مادر شوهر محترم خسته شده اند و  می خواهند استراحت کنند من هم خسته ام و حوصله مهمان داری هم ندارم. اگر بخواهم غرغر کنم خیلی طولانی می شود.خدا خودش به خیر بگذراند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:51  توسط مامان سپهر | 
سلام

اون روزی که جواب آزمایش بارداری را گرفتم خیلی هیجان زده بودم و هرکس که طبق روال خودش تو کارم فضولی می کرد و می پرسید خبریه؟ با هیجان جواب مثبت می دادم. ولی بعد از دو هفته دیگه خودم را کنترل می کردم و هر کس که می پرسید من می پیچوندمش. نمی دونم چرا ولی دوست نداشتم چند ماه اول همه بفهمن. البته یک کم هم استرس داشتم. همش نگران بودم که اشتباه شده باشه و اصلاْ خبری نباشه. ولی دفعه دوم که رفتم سونوگرافی و صدای قلب قشنگشو شنیدم دیگه باورم شد. خلاصه تا همین امروز به هیچکدام از همکارهای اداره نگفته بودم در ضمن چون توی اداره هم چادر سرم بود هیچکس متوجه تغییرات نمی شد. تا این که امروز برای اولین بار توی سلف اداره حواسم نبود یا فکر می کردم کسی نمی فهمه و چادرم را برداشتم و رفتم که نهار بگیرم. خلاصه همین شد که اعلان عمومی شد و چند نفری فهمیدند. دیگه توی اداره هم که می دونید یک نفر بدونه همه خبردار می شن. البته من هم دیگر نمی شد بپیچونمشون چون نی نی مون بزرگ شده و دیگه پیداست که اون تو جا خوش کرده است.

دیشب خیلی دپرس بودم. سالها بود که این طوری نشده بودم. از مدلا بودم که وقتی داشتم یک کاری می کردم وسطش ماتم می برد و می رفتم توی فکر. همی هم خیلی ناراحتم بود. و هی سئوال می کرد چی شده؟ حالا چی شده بود که بماند ولی حال بدی داشتم. بهش گفتم افسردگی پیش از زایمان گرفتم.

دو تا اسم خوب واسه پسر قند عسلم انتخاب کردیم. فرنود به معنی برهان و دلیل و یکی دیگه هم آرتین یعنی پاک و مقدس. اولی رو همی کشف کرده و دومی رو هم من.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:41  توسط مامان سپهر | 
سلام

من از سفر برگشتم. کلی لباسای جینگولکی واسه پسرم خریدیم. البته زحمت همه را مامانم کشید. کلی تو خرج افتاد. دبی کلاْ لباس خیلی گرون بود. وای به حال این که می خواستیم از مارکهای معروف مثل مادرکر و اینا خرید کنیم. یک سرهمی نوزادی به پول ما مثلاْ می شد سی هزار تومان. گرچه مامان جونم جو نوه ی اول گرفته بودش و می خواست کلی از اونجا خرید کنه ولی من نمی ذاشتم. ولی یک سرویس کالسکه ۶ تکه خیلی قشنگ گرفتیم و کلی هم واسه آوردنشون پدرمون در اومد. واسه همون هم تو گمرک ایران بهمون گیر دادن که شکر خدا به خیر گذشت. ولی نزدیک بود کلی جریمه بشیم.خلاصه این پسر گل ما حسابی خارجی شد.

پسرم خیلی تنبله. هنوز که هنوز از جاش جم نخورده و منم هنوز با توهمات دست و پنجه نرم می کنم. البته نگران نیستم. چون تا هفته ۲۴ وقت داره ولی خیلی هیجان دارم که اون لحظه ی اولی را که تکون می خوره درک کنم.

مسئله شش ماه شدن مرخصی زایمان هم داره درست می شه. ظاهراْ تو کمیسیون تخصصی مجلس تصویب شده و فقط بخش آخرش که همه باید رای بدن مونده. اگر درست شه خیلی عالی می شه.من که همش پیگیری می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:46  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان