تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام به هم دوستان خوبم

اگر جویای حال من و نی نی باشید ما نیز خوب هستیم.

من یک استادی داشتم که توی دانشگاه درس تنظیم خانواده را تدریس می کرد. در مورد ویار دوران بارداری می گفت که سی درصد از ویارها حقیقی هستند و بقیه کاذب هستند. من اون موقع از این مسائل سر در نمی آوردم ولی به همی هم نگفتم که اگر بعداْ ویار داشتم نگه همه اینها کاذبه. ولی الان فهمیدم که راست می گفته. البته در مورد حالت های بد اول بارداری اینو نمی دونم چون تجربه ندارم خوشبختانه. ولی در مورد این که خانم های باردار یک چیزهایی را خیلی دوست دارند و یک چیزهایی را بدشان می آید تقریباْ به حرف اون استاد محترم رسیده ام. البته سی درصد رو همه دارند مثلاْ من از جوجه کباب از قبل بدم می اومده و الان هم اصلاْ نمی تونم بخورم ولی با هیچ چیزه دیگه مشکلی ندارم. ولی نمی دونم این که بعضیا هر دقیقه هوس یک چیزی را می کنند چه طوریه؟ من هم مثلاْ یک وقتایی دلم یه چیزایی می خواد ولی مثل قبلاْ هست. البته فقط یک بار نصفه شب همی واسه خودش قرمه سبزی داغ کرده بود و خیلی بوش توی خونه پیچیده بود من از توی خواب بوی اونو فهمیدم و نمیدونم چه نیرویی من رو از رختخواب بیرون کشید تا قرمه سبزی بخورم. ولی این هم از همون سی درصده بود. خلاصه بین خودمون بمونه ولی نصفش ناز و اداست.

کتاب "همه مادران سالمند اگر..." را خریدم. کتاب خوبیه ولی چون سه ماهه آخر هستم فقط نصفش به دردم می خوره. البته در مورد روش های مراقبت از کودک و غذای کودک و ... هم از یک تا سه سالگی مطالب خوبی دارد.

یک خاطره جالب یادم اومد از هفته های اول بارداریم. اوایل حاملگی من خیلی حساس بودم. البته مثل این که همه این طوری می شوند. چون سطح هورمون ها بهم می ریزد و خود آدم هم که با یک تحول جدید روبرو شده یک کم قاط می زند. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی گرسنه ام بود. همی هنوز خواب بود. یک کم صبر کردم تا بیدار شد بعد بهش گفتم بره نون بخره. خلاصه تا ایشون قدم رنجه کنند و بروند نیم ساعتی طول کشید. من هم که کم طاقت شده بودم رفتم واسه خودم شیر ریختم و با بیسکوییت مشغول خوردن شدم. ولی همین طور که می خوردم اشکام هم می اومد. خودم هم می دونستم که دلیلی برای گریه نداره ولی دست خودم نبود. احساس می کردم خیلی داره بهم ظلم می شه و همی اصلاْ به فکر من نیست. ولی نذاشتم همی متوجه بشه چون می دونستم اصلاْ براش قابل درک نیست و ممکنه تازه ناراحت هم بشه. خلاصه یکی دو باری از این اتفاقات افتاد و تا همی یک کم دست از پا خطا می کرد اشکام سرازیر می شد. الحمدلله با گذشت زمان این مشکلات هم کمتر شد. الآن خیلی راحت تر خواسته هامو بهش می گم. مثلاْ اولا انتظار داشتم همی خودش بدونه که باید برای من چی بخره و من چیا دوست دارم. خب همیشه این انتظارم برآورده نمی شد. خب این هم موجب ناراحتی من می شد. بعد یک بار با خودم فکر کردم بهتره به جای این که خودمو ناراحت کنم و بعد به او هم این ناراحتی را انتقال بدم بهتره هرچی که می خوام بهش بگم بخره این طوری دو تامون راحت ترم. همی هم بنده خدا از خریدن دریغ نمی کنه فقط یک کم در این زمینه خودکفا نیست. خلاصه همین کار رو کردم و مشکلم هم حل شد.

یک چیزی هم یواشکی بگم و برم. من دیروز در طی یک اقدام بی سابقه صبحانه دوتا نون لواش با یک خامه عسلی را به تنهایی خوردم. وقتی به مامانم گفتم خیلی تعجب کرد. البته اینم بگم که ساعت ده و نیم دوباره دلم ضعف می رفت. اما امروز تصمیم گرفتم که دیگه پرخوری نکنم که عاقبت خوشی ندارد. واسه همین صبح واسه خودم تخم مرغ آب پز کردم و با یک نون خوردم تا حالا هم که گرسنه ام نشده است.

کلی در مورد مزایا و معایب زایمان طبیعی و سزارین تحقیق کردم که به علت طولانی شدن این پست نتایج تحقیق را بعداْ ارائه خواهم داد.

یک چیزه دیگه هم بگم و برم. این سایتو دیروز پیدا کردم. مطالب خیلی جالبی داره http://americanpregnancy.org

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:13  توسط مامان سپهر | 
سلام

من برگشتم سرکار. چهار روزی که خونه بودم (با احتساب پنجشنبه و جمعه) کلی استراحت کردم. البته کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. به همین دلیل با وجود این که تا روز دو شنبه مرخصی داشتم امروز پاشدم اومدم سرکار. البته یک دلیل دیگرش هم این بود که اوایل اردیبهشت می خواهم دو هفته مرخصی بگیرم و بیافتم سر پایان نامه. گفتم دیگه مرخصی هایم خیلی به چشم می آید.

شکر خدا ورم پاهایم خیلی بهتر شده. این چند روز که خونه خودمان بودم کاملاْ غذا را بی نمک درست می کردم و برنج هم تقریباْ نخوردم. دیروز که کاملاْ به حالت عادی برگشته بودم. پنج شنبه صبح هم رفتم و آزمایش دفع پروتئین دادم. دو تا قرص جدید هم دکتر به قرصام اضافه کرده که یکی کلسیم است و دیگری امگا۳. قبلاْ هم یک سری قرص داده بود به اسم  pregnacare. این قرصها ترکیبی از 16 ویتامین است و به جای همه ویتامین هایی که باید در بارداری مصرف کنم می خورم. دیگر آهن و اسیدفولیک هم نیازی نیست. خلاصه سری جدید قرص را هم از پنجشنبه شروع کردم. راستی دو تا اسم هم جدید کاندید کردیم که تا اطلاع ثانوی مورد تایید هم می باشند. سهند و سپهر.

دیگر خبر قابل عرضی نیست. تا بعد

پ.ن: یک نکته می خواستم بپرسم یادم رفت. من تازگی ها توی خواب طاقباز می خوابم. یعنی نصف شب که از خواب بیدار می شم می بینم که اشتباهاْ رو به بالا خوابیده ام. کلی هم نگران می شم. کسی راه حلی داره برای رفع این مشکل؟ یک مسئله دیگر اینه که من می خوام از این پهلو به آن پهلو بشم نمی تونم بلند بشم و بشینم و بعد این کارو انجام بدم. همون خوابیده یواش غلت می زنم. همش هم نگران پیچیدن بندناف دورگردن بچه و این مسائل هستم. نمی دونم هم که این مسئله چه قدر صحت داره؟ در این مورد هم اگر اطلاعاتی دارید لطفاْ در اختیار من بذارید. ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:57  توسط مامان سپهر | 
سلام

روز دوشنبه رفتم دکتر. ورم پاهام رو که دید پیشنهاد داد که یک هفته مرخصی بهم بده. البته اون روز پام از همیشه بیشتر ورم داشت. علتش هم فکر کنم این بود که شب قبلش دوغ خورده بودم. اصلاْ حواسم به پرهیزم نبود. خلاصه من هم گفتم حالا بنویسید تا من تصمیم بگیرم. فعلاْ سه شنبه را نرفتم امروز هم که چهارشنبه است و نرفته ام. ولی احتمالاْ از شنبه می روم. قبلاْ گفته بودم که پیاده روی واسه ورم پا خوبه ولی دکتر گفت که تا ماه نهم پیاده روی به صورت خاص نداشته باشم. از دکتر خواستم که گن حاملگی بهم بدهد. آدرس یک شرکت را داد که دیروز رفتم و خریدم. نوزده هزار تومان. این گن حاملگی خواص زیادی دارد. کلاْ کارکردش به این شکل است که یک کش نگهدارنده زیرش دارد و مانع افتادن شکم می شود از افتادگی رحم جلوگیری می کند و مانع تکرر ادرار هم می شود. چون شکم را به سمت بالا نگه می دارد و از فشار آن بر مثانه جلوگیری می کند.

امروز زیاد نمی تونم پای کامپیوتر بنشینم چون پاهام آویزون است و می ترسم دوباره ورم کند. پس تا بعد خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:10  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان

چهارشنبه نرفتم دکتر. بعداز ظهرش احساس کردم که حرکات نی نی بیشتر شده یک کم از نگرانی هایم کم شد. دفترچه بیمه هم همراهم نبود به علاوه باید بین مریض می رفتم و تنبلیم می شد خلاصه دلایلم را کافی دانستم و نرفتم. پنجشنبه هم ساعت ۱۲ رفتم کتابخانه ملی دنبال کارهای پایان نامه ام. نمی دونم گفتم یا نه من دانشجوی فوق لیسانس هم هستم. باید این ترم دیگه پایان نامه را تحویل بدم و حتماْ هم قبل از به دنیا آمدن نی نی باید باشه. خلاصه عزمم را جزم کرده ام که تا خرداد تمام بشه. خلاصه پنجشنبه هم تا ۷ شب درگیر بودم. مامانم از تلویزیون شنیده بود که راه رفتن بهترین راه حل برای ورم پا در خانم های باردار است. من هم دیگر بدون دغدغه رفتم و برگشتم. چون پیش از این فکر می کردم که راه رفتن برایم مضر است و ورم پایم بیشتر می شود. شب جمعه که خوابیدم حدود ساعت ۴ بیدار شدم و بی خوابی زد به سرم. همین طور دراز کشیده بودم که احساس کردم نی نی حرکت می کند. دقت کردم و دستم را روی شکمم گذاشتم و دیدم بله تکان هایش را کاملاْ احساس می کنم. دقیقاْ مثله یک موج بود و هر بار دو تا ضربه یا حرکت بود. خلاصه کلی ذوق کردم. دلم می خواست همی را هم بیدار کنم تا در احساسم شریک بشود ولی چون حرکات مداوم نبود این کار را نکردم. خلاصه حدود یک ساعتی بیدار بودم و حدود ۱۰ تا حرکت را ثبت کردم. که بعضی محکم تر بود و بعضی هم داخلی بود و فقط یک حس داخلی بود. ولی کلی خیالم راحت شد. به این نتیجه رسیدم که چون در طول روز کمتر می توانم تمرکز کنم و یا استراحتم کم است این حرکات را کمتر حس می کنم. البته یک نکته دیگر هم هست که اینو صدف جون هم تایید کرده است. اگر کسی پیش از بارداری در ناحیه شکم تپل بوده باشد این حرکات را کمتر حس می کند. که من هم یک کم بفهمی نفهمی تپل بوده ام. خلاصه نگرانی هایم کمتر شده است.

از امروز هم تصمیم گرفتم پیاده روی کنم. واسه روز اول هم بعد از نهار رفتم پارک دم اداره از ۱۲:۳۰ تا ۱. یعنی نهار خوردم بعد رفتم که هم به هضم غذا کمک کنه و هم یک کم تحرک داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط مامان سپهر | 

با سلام مجدد
طبق قولی که داده بودم دوباره شرح کوتاهی از آنچه گذشت را می نویسم.
من از 26 اسفند خودم را تعطیل کردم یعنی روز 28 ام را هم مرخصی گرفتم تا با خیال راحت به کارهایم برسم. همانطور که قبلاً گفته بودم امسال قرار بود خانواده همی چند روز اول تعطیلات را پیش ما باشند و بعد همگی با هم به شهرستان برویم. خلاصه من که تصمیم به خانه تکانی نداشتم، شب 27ام اسفند یک دفعه نظرم عوض شد. دیدم خودم هم دوست ندارم سال جدید را توی خانه ی نامرتب شروع کنم خلاصه تو گیرودار شب عید که کارگر گیر نمی یاد، به این در و آن در زدم تا کارگر پیدا کنم. شانسم خوب بود و یک کارگر خوب و تمیز که سال قبل هم اومده بود گفت میام. خلاصه روز 28 و 29 اسفند حسابی درگیر کارهای خونه بودم. با این که خیلی هم کار نکردم ولی حسابی خسته شدم. با این وجود به خستگیش می ارزید. خانه حسابی تمیز شد و کیف کردم.
روز 28ام یک خطر بزرگ از بیخ گوش من و نی نی گوگولی گذشت. هنوز جرات نکردم اتفاقی را که افتاد برای کسی تعریف کنم ولی اینجا می نویسم که درس عبرت دیگران شود و خودم هم یادم نرود.
قضیه از این قرار بود که عصر همانروز یک کم با همی جروبحث کردیم که الان هم اصلاً یادم نیست سر چی بود ولی اوقات هردومان تلخ شد.من هم رفتم و مشغول باقی کارهای خانه تکانی شدم. می خواستم بالای کابینت ها را تمیز کنم ولی اصلاً حوصله نداشتم منت همی را بکشم که بیاید و این کار را بکند از طرفی هم حسابی عصبانی بودم و فکر نمی توانستم بکنم که چه دارم می کنم. خلاصه طی یک عمل احمقانه صندلی گذاشتم زیر پایم و رفتم بالای کابینت. بالا رفتن همان و برای این که نیافتم در کابینت را گرفتم. در همان لحظه در باز شد و من با کمر به عقب خم شدم. خدا خیلی رحم کرد که نیافتادم. زود خودم را کنترل کردم و یک جیغ بنفش هم کشیدم. همی پشتش به من بود و عمق فاجعه را ندید. ولی من خیلی ترسیدم. سریع آمدم پایین و رفتم توی اتاق و اشکم درآمد. خیلی دلم به حال خودم سوخت در عین حال همش فکر می کردم که اگر افتاده بودم  چه بلایی سر خودم و نی نی گلم می آمد. خلاصه به خیر گذشت. ولی هنوز که یادم می آید دلم می لرزد. خلاصه بعداً که با همی آشتی کردیم هم وقتی فهمید جریان چی بوده کلی دعوایم کرد و من هم قول دادم که دیگر تکرار نشود.
سال نو را در کنار خانواده همی و منزل خواهرش آغاز کردیم و تا عصر همانروز هم پیش آن ها بودیم. روز دوم مهمان یکی دیگر از خواهرهای همی بودیم که نهار را بردیم بیرون و در هوای آزاد خوردیم. بعد از حدود 5 ماه من توانستم یک لقمه کباب بخورم و بوی کباب را هم تحمل کنم. روز سوم عید هم من همه را دعوت کردم منزل خودمان. همی هم کلی کمک کرد. البته خیلی خسته شدم ولی در کل خوش گذشت. چهارم فروردین همه همگی باهم رفتیم شهرستان منزل  پدر همی. ششم و هفتم و هشتم  عید هم درگیر عروسی پسرخاله ام بودیم. این اولین عروسی بود که من یک جا نشسته بودم و تکان نخوردم. این برای همه محسوس بود بهم می گفتند. راستی نکته مهم را یادم رفت بگویم همانروزی که رسیدم شهرستان ن یعنی چهار فروردین ی نی گوگولی من برای اولین بار خودی نشان داد و سه حرکت پی در پی از خودش بروز داد. ظاهراً آب و هوای زادگاه پدری خیلی بهش ساخته بود. بعد از آن هم کمابیش حرکاتی می کند که باید خیلی دقت کنم تا درکشان کنم. البته هنوز به لگد زدن نرسیده است. کم کم داشتم نگران می شدم.  حالا با این وجود امروز هم می روم دکتر تا چک کند و خیالم راحت شود.

روز ۸ فروردین متوجه شدم که پایم از مچ به پایین ورم کرده است و کلی ترسیدم. از هرکسی که پرسیدم راه حلی به جز نخوردن نمک سراغ نداشت. من هم نمک را به طور کلی قطع کردم. در همان لحظه وبلاگ ها به دادم رسیدند. یادم افتاد که در یکی از وبلاگ ها خوانده بودم که خوردن گوجه فرنگی و موز موجب دفع پتاسیم می شود و به کاهش ورم کمک می کند. خلاصه من هم شروع به خوردن این موز و گوجه کردم که خیلی خوب جواب داد. و بعد از دو روز تقریباْ ورم پاهایم رفع شد. از وقتی هم که به خانه خودمان آمدیم تقریباْ غذا را بی نمک درست می کنم. اول فکر می کردم خوردن غذای بی نمک خیلی سخت است ولی الآن دیگر عادت کرده ام و مشکلی ندارم.

روز دوازدهم هم با هواپیما برگشتیم تهران. که این آخرین سفر هوایی من تا پایان بارداری بود. از ۱۴ام هم که آمده ام سرکار و دوباره روز از نو روزی از نو.

پ.ن ۱: من خیلی نگرانم نی نی هستم. نگران تکان نخوردنهاش هستم. تکان هایش خیلی کم است. دیشب همه اش کابوس می دیدم و تو خواب و بیداری بودم. وقت دکترم دوشنبه است ولی شاید امروز بروم ببینم چه می گوید. این چند روزه حدوداْ ۸ ۹ تا قلوه خورده ام. چون می گویند قلوه برای حرکت بچه خیلی موثر است. دیگه حالم از بوش بهم می خوره. یکی به دادم برسه لطفاْ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:3  توسط مامان سپهر | 
سلام به همه دوستان خوبم

سال نو را به همه تبریک می گویم و امیدوارم که سال خوب و همراه با سلامتی برای همه باشد.

امروز دو بار کل خاطرات عید و آنچه گذشت را نوشتم که متاسفانه همه پرید. چون خیلی زیاد بود حوصله ندارم که امروز دوباره بنویسم. فردا همه را می نویسم.

فعلاْ بای

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:27  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان