X
تبلیغات
Lilypie Fourth Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوست جونام همگی خوب و خوش سلامت هستید؟ نی نی هاتون خوبن؟من و سپهر هم خوبیم  و با هم روزگار می گذرانیم.

اول از همه یک کشف کردم که بگم. البته کشف که نیست نتیجه گیری های جدید من است که گفتم خوب است به سمع و نظر شما هم برسانم تا از آن استفاده کنید.

بله می گفتم من معتقدم که امروزه آقایان همسر باید خیلی خیلی زیاد به خانمهایشان در دوران بارداری توجه داشته باشند و به اصطلاح ناز آنها را بکشند. حالا دلیل آن چیست؟ توی این دوره و زمونه دیگه هر خانمی یک یا حداکثر دو بچه به دنیا می آورد و مثل قدیم نیست که بچه دار شدن امر عادی تلقی شود. لذا حق دارد که با وجود سختی هایی که می کشد و مشکلات شاق بارداری و عوارض آن را تحمل می کند کمی هم برای همسرش ناز کند. چه اشکالی دارد؟ مگه چند بار دیگر قرار است این جریان در زندگی او تکرار شود. به نظر من همسران محترم هم باید این نه ماه یک کم به خودشان سختی بدهند و توجهات ویژه از خودشان بروز بدهند تا در عوض لذت پدر شدن را بچشند.خداییش نه ماه در عرض سی چهل سال زندگی مشترک چیزی نیست که. هر کی موافقه دستش بالا!

من شنبه گذشته اومدم اداره ولی از روز یکشنبه ماندم خانه تا امروز. گفته بودم که دکتر استعلاجی برام نوشته است. اولش می خواستم بیام و فکر می کردم که حوصله ام ممکن است سر برود. ولی بعد از گذشت یکی دو روز دیدم که نه خیلی هم خوش می گذرد و خوب است. خلاصه یک هفته ای استراحت کردم. کلی خوب بود. پسرم هم کلی خوش خوشانش بود و ورجه وورجه میکرد. اینقدر لگدهاش سفت شده بود که به همی می گفتم الآن می پره بیرون. اونم که از خدا خواسته منتظره پسرش بیاد با هم فوتبال بازی کنند.

یک موضوع غمناک این که پوست شکمم ترک خورده. من خیلی وقته که روغن زیتون استفاده می کنم. و حتی روزی دو سه بار شکمم را چرب می کردم. ولی تازگی متوجه شدم که پوست شکمم ترک خورده است و بسیار ناراحت شدم. دیگه نمی دونم چی کار کنم؟ تروخدا اگر کسی راه حلی داره پیشنهاد بده که وضع از اینی که هست بدتر نشه. فعلاْ خودم انگیزه ام را از دست داده ام.

لیلی جانم هم به بازی آرزوها دعوتم کرده است که فکرهایم را بکنم اولویت ها را مشخص کنم و بعد میام می نویسم.

پ.ن ۱: من تا به حال فکر می کردم شکمم خیلی بزرگ نشده و هنوز خیلی معلوم نیست. ولی از هفته گذشته یک دفعه احساس کردم که هر روز شکمم بزرگتر می شود. قربون نی نی گولوی خودم برم. آخه از این به بعد هر هفته ۲۰۰  گرم به وزنش اضافه می شه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:37  توسط مامان سپهر | 
سلام سلام صدتا سلام

همه خوب هستید؟ من چهارشنبه وقت دکتر داشتم. همیشه چون از سرکار می رفتم با لباسهای اداره بودم. ولی این دفعه گفتم بذار شیک و پیک کنم و برم. خلاصه یک کم به خودم رسیدم و رفتم دکتر. وارد خیابون که شدم دیدم تابلوی دکتر نیست. با خودم گفتم لابد شکسته برش داشتند. خلاصه رفتم دم آسانسور که برم بالا. نگهبان ساختمان که من را دید گفت با خانم دکتر فلانی اگر کار دارید از اینجا رفته اند. انگار آب سرد ریختند روم. منشی دکتر همیشه شماره تلفن را می گیرد و حتی اگر دکتر نیاید زنگ میزند. خلاصه رفتم بالا ببینم چه خبره. دیدم بله آدرس جدید را زده میدان نوبنیاد. حالا این مطب کجاست؟ سرعباس آباد. خونه ما هم که شرق تهرانه. خلاصه دپرس شدم شدید. از طرفی تنها هم رفته بودم. قرار بود نجار بیاد خونمون و همی نتونسته بود بیاد همراهم. از ناراحتی بغض کرده بودم. هم راه خیلی دور بود و نمی دونستم با همین وقت قبلی  تو مطب جدید هم می شه رفت یا نه؟ خلاصه تصمیم گرفتم که برم. رفتم و دربست گرفتم تا نوبنیاد. از توی راه هم تلفن زدم و دیدم که همان وقت قبلی را دارم. نفر اول بودم که رفتم توی مطب. معاینات روتین که انجام شد از دکتر پرسیدم که الآن بچه در چه وضعیتی است؟ سرش کجاست و پاش کجاست؟ یک کم معاینه کرد و گفت که سر بچه سمت چپ پایین است و چون سرش پایین است باید استراحت کنی. چون خطر زایمان زودرس داری. گن حاملگی هم بپوش. چون هنوز احتمالش هست که بره بالا. در ضمن بشین تا برایت سونوگرافی انجام بدم.(جدیداْ خود دکترم دستگاه سونو آورده) خلاصه این که حسابی توی دلم خالی شد. با ناراحتی از مطب اومدم بیرون و نشستم تا صدام کنه از طرفی هم به همی اس ام اس زدم و جریانو گفتم. بنده خدا اون هم کلی نگران شد. بعد از یکربع رفتم تو. دکتر شروع به بررسی کرد و قسمتهای مختلف نی نی را بهم نشون داد. بعد هم گفت که اون قسمتی که من فکر کردم سرشه پاش بوده و جای نگرانی نیست. نفس راحتی کشیدم و کلی خیالم راحت شد. باز خوب شد که اونجا سونوگرافی کردم چون هم زودتر انجام شد و استرس را تا چند روز دیگر تحمل نکردم و هم وقتم هم صرفه جویی شد. وقتی برگشتم خونه و به همی گفتم کلی خوشحال شد و گفت همش تو فکرم بوده که چی کار باید بکنم؟ با وجود همه این ها  واسه اینکه پاهام ورم داشت دکتر دوباره یک هفته استعلاجی بهم داده. پنجشنبه و جمعه هم خونه مامانم بودم و کلی استراحت کردم.

 امروز هم باید برم پیش استادم تا پرسشنامه هامو ببینه و تایید کنه. با اوضاع و احوالی درسی که من دارم و الآن باید پرسشنامه های پایان نامه را پرکنم فکر نکنم بتونم خونه بمونم. حالا تا ببینم که کارم تا کجا پیش می رود. اصلاْ نمی دونم ورم پا با استراحت خوب می شه یا نه؟ ولی من که توی اداره هم اصلاْ فعالیتی ندارم و دوتا کارتون هم گذاشتم زیر پام که پاهام آویزون نباشه. خلاصه فلسفه استراحت را نفهمیدم.

پ.ن: در مورد اسم پسرمون فعلاْ من و همی بر اسم سپهر به توافق رسیده ایم. حالا با این اسم صداش می کنیم تا عادت کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:29  توسط مامان سپهر | 
وای خسته شدم این قدر که این خیابون بهار رو گز کردم. امروز مامانم رفته بود دنبال کار اداری ساعت ۱۰.۳۰ زنگ زد و گفت که اگر کار نداری حالا که من اومدم بیرون بیا باهم بریم خرید. خلاصه من دودر کردم و رفتم. اول رفتیم خیابون شریعتی. بین خیابون پلیس و خیابون ملک دوتا مغازه سیسمونی فروشی هست که خیلی چیزای شیکی داره گفتیم بریم یک سر اونجا هم بزنیم. ولی چشمتون روز بد و قیمت گرون نبینه. این قدر وسایلش گرون بود که سرم سوت کشید. مثلاً لباس نوزادی ۵ تیکه با مارک مادرکر ۶۸۰۰۰ تومان ناقابل. یا کاپشن پسرانه کوچولو موچولو ۵۰۰۰۰ تومان. خلاصه اصلاً سراغ لباساش نمی شد رفت. ولی برای خالی نبودن عریضه نه تا جالباسی بچه، زیرانداز تعویض، ست اسباب بازی پلاستیکی واسه حمام و یک پارچه واسه خشک کردن بچه گرفتیم که این چهار تا خرت و پرت شد ۱۴۰۰۰ تومن. خلاصه بعدش اومدیم خیابون بهار. با اینکه اونجا هم خیلی ارزون نیست ولی بعد از دیدن اون قیمتها با دیدن قیمتهای بهار چشممون روشن شد. توی بهار یک پاساژی هست که من مقایسه کردم قیمتاش از مغازه های بیرون بهتره. البته همه مغازه هاش جنساشون شیک نیست ولی می شه چیزای خوب هم پیدا کرد. اسمش پاساژ چهلستونه وسطای خیابون هم هست. مثلاً من یک حوله کوچیک از مغازه توی خیابون خریدم ۱۰۵۰۰ ولی عین همون توی اون پاساژ ۸۵۰۰ بود. یا اسباب بازی های حمام که از شریعتی گرفتم ۵۵۰۰ اونجا ۴۳۰۰ بود. خلاصه بدک نیست. هنوز یک سری خرت و پرت دیگه هم مونده که نخریدم. اصلی ترینش هم ست پتو و بالش و تشک کوچولو و بزرگ که مال تخته.  هنوز چیزی نپسندیدم که هم خودش قشنگ باشه و هم قیمتش مناسب باشه. اگر کسی جای خوبی سراغ داره بهم معرفی کنه لطفاً.

فردا هم وقت دکتر دارم و از این هفته فکر کنم که باید دو هفته یکبار بروم. خیلی خوشم می یاد برم دکتر. کلاً از فضای مطبش خوشم می یاد. گفته این ماه سونوگرافی می نویسه. دوباره به چه کنم چه کنم افتادم که برم سه بعدی یا معمولی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط مامان سپهر | 
سلام گرم و صمیمی من به همه دوستان خوبم و مامان های کنونی و آینده

اول از همه خبر خوب این که دخمل هدیه جون به دنیا اومده. خبرش را هم باباش گذاشته. من هم از اینجا مجدداْ بهش تبریک می گم.

برای بار چندم می گم که من خیلی خوشحالم که وبلاگ درست کردم و کلی دوست خوب پیدا کردم. باورتون می شه وقتی که میرم خونه به همه فکر می کنم. اگر کسی چیز نگران کننده ای نوشته باشه همش تو فکرشم. مثلاْ چند روزه که تو فکر زهرا هستم و نگرانشم. امیدوارم که مشکلی براش پیش نیومده باشه. خلاصه این که به همه سر میزنم. گرچه بعضی ها خیلی دیر به دیر آپ می کنن و کلی طول می کشه تا از حالشون با خبر بشم.

وقتی که ماه های اول بارداری را می گذراندم احساس خاصی نسبت به نی نی نداشتم. توی وبلاگا می خوندم که همه قربون صدقه بچه شون می رفتن می گفتن قربون ۵ سانتت بشم فدای قلب کوچولوت شم ولی من از این حرفا نمی تونستم بزنم. می دونستم که به دنیا بیاد خیلی دوستش خواهم داشت ولی اون زمان خیلی باهاش ارتباط عاطفی برقرار نکرده بودم. خلاصه یک مدت گذشت تا این پسر ما هم لطف کردند و یک تکان های خفیفی به خودشون دادند. یک کم محبتم بیشتر شد. اما حالا چند وقته که تکان هاش هم محکمتر شده و همین طور هم محبت من به اون بیشتر و بیشتر میشه. از سرکار که میرم خونه و استراحت می کنم شروع به حرکت می کنه و کلی ژانگولر بازی درمیاره. من هم که عاشق این حرکاتش هستم. خلاصه کلی قربون صدقه میرم و باهاش حرف می زنم. حیف که نمی شه بوسش کنم. به جاش به باباییش می گم بوسش کنه.  خیلی خیلی محبتم نسبت بهش زیاد شده و دوستش دارم. دلم می خواد می تونستم یک لحظه بیارمش بیرون ببینمش و دوباره بذارمش تو. با همی جونم که صحبت می کردم دیدم که احساس اون هم مثل منه. خودش می گه من نمی دونم چرا دوستش دارم  باز تو یه چیزی. پیشت هست و جزئی از وجودته ولی من چی؟ خلاصه دوتاییمون حسابی با این گل پسر قند عسل حال می کنیم. وقتایی که تکون هاش محکم تره همی دستشو می ذاره رو شکمم و کلی باهاش حرف می زنه. دیشب باهاش حرف می زد و بعد گوشش رو می ذاشت که جوابشو بشنوه. راستی من توی کتاب خوندم که از هفته ۲۸ به بعد می شه با گوشی پزشکی معمولی صدای قلب بچه را شنید. البته امتحان نکردم و صد در صد هم به کتابا اطمینان ندارم. ولی باید برم خونه خواهرشوهر جان که پزشک هستند و بررسی کنم.

این که می گم به کتابا خیلی اطمینان ندارم دلیلش اینه که من چند تا کتاب را باهم مطالعه می کنم. اطلاعاتشون خیلی اوقات باهم ضد و نقیض هستند. مثلاْ یکی نوشته حرکات بچه توی ۲ ساعت  یکی نوشته تو یک ساعت و یکی دیگه نوشته تو ۶ ساعت باید ۱۰ تا باشه. خلاصه من همون ۲ ساعت رو حساب می کنم. ولی خیلی نباید تو مسائل تخصصی بهشون اعتماد کرد.

توی خونمون هم داریم یک سری تغییر و تحولات می دیم تا برای ورود مهمان کوچکمون آماده بشه. حسابی سرمون شلوغه. کار پایان نامه هم که به موازات همه کارهام درجریان است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان خوبم

روز چهارشنبه به خودم مرخصی دادم و نیامدم سرکار. می خواستم برم کتابخونه ملی دنبال کارهای پایان نامه. دیگه دیدم اگر بیام سرکار و از اونجا برم خیلی خسته کننده می شه. خلاصه تا ساعت ۱۲ خونه بودم کارهامو کردم و بعدش هم رفتم کتابخانه.

روز پنجشنبه از قبل با  مامانم قرار گذاشته بودیم که بریم خرید لوازم نی نی. خلاصه صبح که بیدار شدم صبحانه خوردم و بعد شال و کلاه کردم و رفتم. اول رفتیم جمهوری. یک پاساژ بود که کنار شانزلیزه که من تا حالا نرفته بودم. از سر تا ته همش وسایل بچه بود و کلی هم تولیدی داشت. دنیایی بود برای خودش. این دفعه من خیلی شوق و ذوق داشتم. دبی که می رفتیم خرید انگار هنوز باورم نشده بود که می خوام بچه دار بشم. خیلی حس خاصی نداشتم. ولی اون روز پنجشنبه هر چی لباس می دیدم ذوق میکردم و بچمو توی اون تصور می کردم. خلاصه یک سری لباس سایز صفر خریدیم واسه وقتی که نی نی مون به دنیا می یاد. خیلی کوچولو و خوشگلن. خونه که آوردمشون کلی قربون پسرم رفتم و کلی لباسا رو بوس بوسی کردم. عکس هم از لباسا گرفتم که بذارم تو وبلاگم ولی امروز یادم رفت بیارم اداره و شوق و ذوق هم داشتم که پست جدید بنویسم. اولین فرصت هم عکسارو می ذارم. خلاصه یک مقدار از اونجا خرید کردیم بعد رفتیم خیابان بهار. اگر کسی میره بهار بدونه که لباسای نوزادی سمت راست خیابون است.از سمت انقلاب که میایم. به سمت بالا که میریم نوزادی ها کمتر می شن. فرق بهار با جمهوری اینه که بیشتر لباساش خارجی ان. البته خب قیمتها هم به همون نسبت گرونترن. ولی این قدر قشنگ هستن که می ارزد. کلی هم از اونجا خرید کردیم. حوله و لباس و یک سری چیزای دیگه. ساعت حدود ۲ بود که اومدیم خونه. مامانم می گفت اگر خسته نیستی بریم تخت و کمد هم بخریم ولی من که دیگه پا و کمر برام نمونده بود. از خستگی رو به موت بودم. از همون جا دربست گرفتم و اومدم خونه. یک کم خوابیدم بعد پا شدم  با همی دوباره لباسا را نگاه کردیم و  قربون صدقه ی نی نی توراهی رفتیم. خلاصه عالمی داشتیم با نی نی مون.

 پ.ن.۱: یکی از فروشنده ها توی خیابان بهار می گفت باید واسه بیمارستان ست لباس سفید بگیرید. این لباسهایی که ما گرفتیم سایز صفر هستند ولی عروسکی هستند. فروشنده می گفت باید سفید یکدست باشد وگرنه بیمارستان ایراد می گیرند و باید برید از همون جا بخرید. کسی تا به حال چنین چیزی شنیده است؟ اگر اطلاعاتی دارید لطفاْ من را راهنمایی کنید.

پ.ن۲: بعد از نوشتن این پست مامانم زنگ زد که باهم بریم تخت و کمد بخریم. خلاصه مرخصی گرفتم و رفتیم حسن آباد که سیسمونی فروشی داره. یک تخت و کمد گوگولی و خوشگل خریدم. رنگش هم سرمه ای و قرمزه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:39  توسط مامان سپهر | 
چند وقته که این بابای نی نی هی تو دل منو خالی می کنه. من خودم مدتیه که دچار توهم زایمان زودرس شدم. از اونور هم بابایی هی می گه پس این نی نی کی به دنیا می یاد؟ با این حرفش جیغ منو درمیاره. بهش می گم توروخدا این حرفا رو نزن من می ترسم. خلاصه که منو حرص می ده با این ابراز محبتاش. بهش می گم خوب همین طوری باهاش حرف بزن. میگه نه! تو خودت از صبح تا شب نی نی تو بغلته احساس منو درک نمی کنی. من دوست دارم بغلش کنم. نمی دونم گفته بودم یا نه؟ این همی جون من خیلی بچه دوسته. ولی تو این هفت سال هر وقت حرف بچه دار شدن خودمون پیش میومد یک جورایی می پیچوند. ولی حالا هم داره لحظه شماری می کنه که با پسرش فوتبال بازی کنه.

در همین راستا دیشب خواب دیدم بچه رو از توی شکمم درآوردم دادمش دست همی. بهش می گم فقط یک کم بغلش کن ولی گریه نباید بکنه که بشه دوباره بذارمش تو شکمم.  یکی از خوابهایی که زیاد تکرار می شه اینه که بچه مون به دنیا اومده ولی من یادم میره که بچه دارم. مثلاْ یادم رفته بهش شیر بدم. یا گذاشتمش پشت پنجره یادم رفته برش دارم. خلاصه چند وقته خیلی از این خوابای اجق وجق می بینم. فکر کنم مشغولیت ذهنیم زیاد شده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:3  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان مهربان

دیروز بالاخره بعد از حدود ۴ ماه طلسم را شکستم و رفتم پیش استادم. این استاد راهنمای من خیلی گوگولیه. کلی حرف زدن باهاش به آدم آرامش می ده. اولش نمی دونستم چه طوری شروع کنم و چه طور بگم که باردارم و علت این که تا حالا نتونستم بیام بارداریم بوده است. ولی تا شروع به صحبت کردم و گفتم که استاد یک سری مشکلات داشتم که کارم عقب افتاده خودش گفت خب حالا کی به سلامتی وضع حمل می کنید؟  من جاخوردم. ولی کلی از مشکلم حل شد. خلاصه کلی دلگرمم کرد و گفته که کمکم می کنه که کارم را به بهترین نحو بتونم انجام بدم و تا ۱۵ تیر هم از پایان نامه دفاع کنم. خیلی خوشحال شدم. البته من به نظر خودم باید زودتر کارم را تموم کنم چون دکتر ۷ مرداد را برای زایمانم تعیین کرده و من باید حساب یک کم این ور و اون ور هم بکنم. خلاصه کلی سرحال شدم و برگشتم.

تازگیا متوجه شدم که خستگی جسمی من خیلی به حالت روحیم بستگی داره.چون مثلاْ دیروز که کلی راه رفته بودم و برگشتم ولی چون خیلی خوشحال بودم احساس خستگی نداشتم. تازه پسری هم کلی اون تو جشن گرفته بود و ورجه وورجه می کرد.

یک نکته جالب که چند وقته کشف کردم. من توی حاملگی ذائقه ام به طور کلی عوض شده است. به جز اون چیزایی که دوست داشتم ولی حالا دوست ندارم بعضی چیزها که دوست نداشتم حالا خیلی دوست دارم. در مورد اول که طبیعیه و تقریباْ همه ویار دارند. ولی من مثلاْ خورش قیمه خیلی علاقه نداشتم ولی الآن جزو غذاهای محبوبم شده است. دلستر اصلاْ لب نمی زدم ولی الآن دلستر لیمویی دوست دارم.

من به خواص خوراکی هاخیلی اعتقاد دارم. چون تنها راهی است که از اثر مستقیم و بلاواسطه آن مطمئن هستم. چند تا از موارد خاصی که شنیدم یا خواندم که خوردنش فواید ویژه دارد می نویسم.

سیب سرخ باعث زیبایی فرزند می شود. کندر که هوش بچه را زیاد می کند. مخصوصاْ خوردن کندر در ماههای اول خیلی توصیه می شود. اگر نمی توانید بجوید درسته قورت بدهید مثل قرص. انار هم خیلی خاصیت داره که یکیش هم اینه که باعث زیبایی بچه می شود. البته مال پاییزیهاست بیشتر. لبو را شنیدم که خوردنش خیلی خوب نیست. باعث زشتی بچه می شود. خرما اگر بخورید بچه صبور می شود. خربزه هم خیلی خوب است. ولی خاصیتش را یادم نیست.

راستی در مورد پست قبل بگم که من با پسرم همیشه حرف میزنم. ولی آن پست اولین حرفهای وبلاگی من با اون بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:15  توسط مامان سپهر | 
سلام پسر عزیزم

خوبی مامانی؟ امروز اولین باره که می خوام باهات حرف بزنم. عزیز دلم می دونی چرا؟ آخه امروز خیلی تکون خوردی. کلی از صبح که مامانی اومده سرکار داری تو دلم ورجه وورجه می کنی. این قدر امروز ازت راضی ام و خوشحالم که گفتم یک کم باهات اینجا حرف بزنم. آخه می دونی چند روز بود که خیلی ساکت بودی اونقدر که مامانی می خواست بره سونوگرافی. ببینه یک وقت اون تو ناراحت نباشی. الان عکسای دانیال رو که تازه به دنیا اومده دیدمُ اونقدر دلم خواست بغلت کنم. لپای خوشگلت رو بوس بوسی کنم. خلاصه که امروز خیلی به من حال دادی. حالا هر وقت اومدی بیرون منم بهت حال میدم. میدونی که هر روز من و بابایی داریم برات برنامه ریزی می کنیم. البته فعلاْ برنامه ریزی هامون کوتاه مدته. مثلاْ اتاقت رو چه شکلی درست کنیم یا چه چیزایی برات بخریم. چی کار کنیم که تو خدای نکرده مثل بعضی از بچه ها نشی که همه از دستشون کلافه می شن. خلاصه خودت رو برای یک رویارویی با یک بابا و مامان مهربون ولی منضبط آماده کن.

کلی دوستت دارم عزیزم. بوس بوس با یک عالمه بغل که بچلونمت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:33  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان مهربان

امروز داشتم در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که من در هیچ کجا به جز این محیط مجازی نمی توانستم با این همه خانم باردار آشنا بشم و تبادل نظر کنیم. حتی وقتی هم که مطب دکتر می رم فوقش یکی دو تا خانم باردار می بینم که گاهی اوقات با هم صحبت می کنیم اما در محیط اینترنت هم تجربیات خودم را می نویسم و هم از تجربیات دیگران بهره مند می شوم. خیلی اوقات این تجربیات برای من ارزنده بوده و خیلی به کارم آمده است. خلاصه باید حسابی قدر این وبلاگ و دوستان وبلاگی را بدانم.

این سایتو دیروز پیدا کردم. البته قبلاْ هم دیده بودم ولی مثل اینکه تکمیل تر شده است. مطالب جالبی در زمینه های مختلف و مرتبط با بارداری دارد. لینک های بغل هم بیشترشون مفید هستند.

حال من و پسری هم الحمدلله خوب است و با هم کنار میایم. دکترم گفته بود که این ماه سونوگرافی میده من هم گفتم پیش دستی کنم و از سونوی بیمارستان مهر که میگن خیلی دقیق است زودتر وقت بگیرم. خلاصه دیروز که زنگ زدم گفت واسه ۱۹ خرداد می تونم وقت بدم. یعنی حدود یک ماه و نیم دیگه. من هم از اونجا رفتن منصرف شدم. 

دیروز با یکی از اقوام در مورد خوابیدن در دوره بارداری صحبت می کردم (خودش دو تا بچه کوچک دارد)  گفت از دو تا متخصص پرسیده و گفته اند که لازم نیست هر دفعه برای غلت زدن توی خواب بلند بشی و بشینی. بلکه همون خوابیده ولی آروم هم می تونی برگردی. این بلند شدن و  بعد پهلو به پهلو شدن هم حرف عامیانه است. البته دکتر خودم هم همین رو گفته ولی اون موقع که پرسیدم ماه پنجم بودم و فکر کردم شاید تو ماه های بالاتر خطر داشته باشه. خلاصه مشکلم حل شد. چون یک هفته بود که درگیر بودم.

یک موضوع دیگر که بازهم با خواب مرتبط است این است که من بدون سابقه قبلی تازگی ها توی خواب خروپف می کنم. قبلنا که می خوابیدم تا صبح صدایم در نمی آمد ولی الآن خواب راحت را از همی گرفته ام. همی هم خوابش خیلی سبک است و مورچه روی دیوار راه بره بیدار می شه. فعلاْ هم راه حلی واسه این مشکل پیدا نکردم. البته توی یک سایتی خواندم که دوران بارداری راه های تنفسی تنگتر می شود ولی علت این مساله را ننوشته بود.  خلاصه اگر کسی تجربه ای در این زمینه دارد لطف کند و من را راهنمایی کند.

این پست طولانی شد ولی در پست های آینده قصد دارم بعضی از تجربه های خودم را خصوصاْ در مورد تغذیه و خوراکی هایی که تاثیرات خاصی روی جنین دارد بنویسم.

 پ.ن": قبلاْ گفته بودم که این همکار اتاق بغلیم خیلی احمقه. تو فضای بسته اداره در حالیکه اتاقهای ما با پارتیشن جدا شدند سیگار بوگندو می کشه. امروز که بیشتر روزش توی اتاق بوده از بوی سیگار خفه شدم. دلم می خواد برم بهش بگم ولی نمی دونم چه طوری؟ من اصولاْ آدم پررویی نیستم ولی الآن هم دارم عذاب می کشم. البته اون پرروه که این کارو می کنه ولی من هم نمی دونم تو عالم همکاری چه کار کنم؟ اتاقم هم پنجره نداره که باز کنم. خیلی عصبانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:53  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان

امروز وارد اولین روز ماه هفتم بارداری شدم. یعنی به سلامتی سه ماهه دوم هم تمام شد و وارد سه ماهه سوم شدم. آن طوری که همه می گویند دیگه از این به بعد سنگین می شوم و تحرک هم سخت تر است. یکی از همکارام می گفت چون بچه ات پسره در کل راحتتری و به قول اون سنگین نیستم. چند روز پیش یک نکته جالب را در مورد خودم کشف کردم. اوایل بارداری من حساب روزانه دستم بود و هر هفته حساب می کردم خوب مثلاْ وارد هفته نهم یا دهم شدم. اصلاْ بدم میومد بگم ماه دوم یا سوم. فکر کنم چون ماه به ماه خیلی دیر میگذشت این طوری حساب می کردم. ولی الآن دیگه ماه به ماه حساب می کنم. اگر اون روزشمار بالا هم نبود حساب هفته ها از دستم در رفته بود. الآن تنها کاری که با هفته ها دارم مطالعه کتاب بارداری هفته به هفته است که هر یکشنبه که هفته جدید شروع می شه می خونمش ولی در مورد اون هم خیلی مثل قبلاْ شوق و ذوق ندارم چون اون موقع توی هر هفته یک بخش از بدن بچه تکمیل می شد ولی الآن تقریباْ کامل شده و هر قسمت تغییرات جزئی دارد.

چند وقته که فکرم مشغول شده و نگرانم که نکنه زایمانم زودتر از موعد بشود. مامانم هم همش میگه بیا بریم دنبال تخت و کمد و چیزهایی که مونده بخریم ولی فکر می کنم هنوز زوده و از الآن جامون تنگ می شه.

در مورد زایمان و نحوه آن هم کلی فکر کردم بعد هم کلی تحقیقات کردم. توی اینترنت که هرچی گشتم همه اش در مورد مزایای زایمان طبیعی و معایب سزارین بود و حتی یک نمونه هم نبود که سزارین را توصیه کنند. تنها دلیلی هم که خانم ها به زایمان سزارین رو می آورند ظاهراْ ترس از درد زایمان طبیعی است. از چند تا دکتر آشنا هم که پرسیدم همه طبیعی را توصیه کردند. البته چند سال پیش توی ایران خیلی زایمان سزارین مد شده بود و آمار هم خیلی بالا رفته بود ولی ظاهراْ اخیراْ جلوی این کار گرفته شده است و سعی می کنند تا جایی که امکان دارد طبیعی زایمان کنند. یکی از دوستانم که فروردین فارغ شده می گفت توی اتاقی که من خوابیده بودم پنج تا سزارینی بود و فقط من طبیعی بودم شب اول من درد داشتم ولی اونا همه بی حس بودند و خوابیده بودند. فرداش من بلند شدم و راه افتادم ولی تازه اون پنج نفر ناله هاشون به آسمون بلند شده بود. عمل سزارین در حقیقت یک جراحی کامل و بزرگ است ولی چون خیلی با اون سروکار داشته ایم برایمان عادی شده است و ریسک آن در نظرمان کمتر شده است. ولی خطراتش مانند همه جراحی ها می باشد خصوصاْ که بیهوشی کامل هم به همراه داشته باشد. خوشبختانه دکتر من از انواع پول دوست نیست که به خاطر دستمزدش اصرار به سزارین داشته باشد.

پنج شنبه از ظهر تا شب خونه مامان بودم و کلی حال کردم. تنها جاییکه می تونم بی دغدغه و رودربایستی استراحت کنم و همه هم هوامو دارن. جمعه هم نهار را بردیم پارک جنگلی و کلی خوش گذشت. واقعاْ هوا هم خیلی خوب بود.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:45  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
مرداد 1390
دی 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشيو
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان