تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام به همه دوستای خوبم

این مدت همش می خواستم بیام بنویسم ولی چون سرکار نمی رم دسترسی به اینترنت محدود شده است. توی خونه هم همی همش پای کامپیوتر نشسته و نوبت من نمی شه.

هفته پیش شنبه و یکشنبه رفتم سرکار. روز یکشنبه که اومدم خونه دلم برای خودم سوخت. از بس که خسته شده بودم. هوا هم که خیلی گرم بود و کلاْ حال خوبی نداشتم. واسه همین دیگه دوشنبه به خودم مرخصی دادم. دوشنبه وقت دکتر هم داشتم. از بس که همیشه کلی معطل می شم به همی گفتم دیر بریم. خلاصه ساعت ۱۵/۵ وقت داشتم یکربع به شش از خانه اومدیم بیرون. با اینحال باز هم نیم ساعتی معطل شدیم. این دفعه هم دکتر گفت که سر بچه هنوز پایینه. از دفعه قبل پایینتر نیومده بود ولی باز هم دو هفته بهم استعلاجی داد. نامه بیمارستان را هم گرفتم. بیمارستان شهید باهنر که می خوام برم زیر ۳۶ هفته اگر باشی قبولت نمی کنند به همین دلیل دکتر گفته این دو هفته را هم استراحت کن تا ۳۶ هفته بشی و مشکلی برات پیش نیاد. دکتر توضیح داد که اگر زایمان زودرس داشته باشی باید بچه را توی دستگاه بذاریم و مشکلات که پیش میاد خیلی زیاد و بهتره الان تا مشکلی پیش نیامده استراحت کنی و منم مثل بچه های خوب قبول کردم. به هر حال الان فقط مسئولیت خودم را دارم و از استراحت هم کیف میکنم بهتر از این است که نی نی زود بیاد بیرون. گفته بودم که محل کارم می خواد  جابجا بشه. جابجایی هم انجام شد و فعلاْ همه چی بهم ریخته است و من هم از خدا خواسته نمی رم. البته یک کم دلشوره داشتم ولی به قول یکی از همکارام اگر یک وقت مشکلی برام پیش بیاد هیچ کس نیست که به دادم برسه و مسئولیت قبول کنه. خلاصه فعلا ْ سلامت گل پسری و خودم را به همه چیز ترجیح می دهم. فقط یک همکاری دارم که سه پیچه و همش زنگ می زنه الان هم تلفن داره زنگ می زنه و من هم برنمی دارم از دیشب هم موبایلم را خاموش کردم. هی زنگ می زنه و فلان چیزو چه طوریه بهمان چیزو چی کار کنم؟ منم بدم میاد کار اداره به خونه کشیده بشه ترجیح می دم جوابشو ندم.

روز پنجشنبه هم مامان جونم وسایل گل پسر را فرستاد. این مدت مامانم خیلی خیلی زحمت کشیده و حسابی خسته شده است. از یک طرف خونه خودشون بنایی داشتند و کلی درگیر اون بود. از طرفی خریدهای من بود که تمامی نداشت. بعد از چیزای خریدنی نوبت دوختنی ها شد. که سختترینش هم سرویس روتختی بود. از طرف دیگه مامان دانشجوی کارشناسی ارشده و الان هم فصل امتحاناتش است. خلاصه من که حسابی شرمنده شدم و کاری هم از دستم بر نمی یاد. برنامه ریزی کرده بود که هفته پیش تمام کارهای سیسمونی تموم بشه و این هفته درساشو بخونه. دخترخاله ام هم اومد کمکش و یک روزش را رفتند و باقی خریدها را انجام دادند و بقیه اش را هم خیاطی ها را تمام کردند. من هم روز چهارشنبه رفتم تا پنج شنبه شب اونجا بودم و کمی کمک کردم. از اونجایی که نمی تونم تکون بخورم فقط کارهای نشستنی را انجام دادم. دوست داشتم می تونست قبل از زایمان من برود مسافرت تا خستگیش هم دربیاد. ولی تا بیست و سوم تیر امتحان داره و امکانش نیست. امیدوارم خدا به همه مامانا و مامان من طول عمر و سلامتی بده.

فعلاْ وسایل سپهری را همین طوری گذاشتم تا یک روز کارگر بیاد خونمون رو تمیز کنه و یک روز دیگه هم خواهرشوهرام بیان با هم بچینیمشون. یک روز هم می خوام یک مهمونی عصرونه بگیرم و خاله هام و مادربزرگم و چند تا از دوستام رو دعوت کنن بیان سیسمونی را ببینند. همشون کلی ذوق دارند و دوست دارند بیان. من هم تصمیم گرفتم مهمونی بگیرم تا دورهم جمع بشیم.

راستی اون لباسایی که رنگاشون قاطی شده بود گذاشتم تو مایع سفید کننده و درست شدند. فکر می کردم که رنگ تکه دوزیهاش بره ولی خوشبختانه رنگش نرفت و خود لباس هم سفید سفید شد. دیروز کلی ذوق کردم.

خب دیگه مامان گلها مواظب خودتون و نی نی هاتون باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط مامان سپهر | 

سلام دوستان

امروز بعد از تقریباْ دو هفته که یک خط درمیان می اومدم سرکار دوباره کار را شروع کردم. صبح خیلی سختم بود که از خواب بیدار بشم. ولی فقط به خاطر این که به سرویس برسم به هر زحمتی بود بلند شدم. دیروز که جمعه بود با مامانم رفتم مولوی که یک کم خرید کنم. فکر کنم حدود یک ماه و نیم می شد که واسه خرید بیرون نرفته بودم. دیروز ملافه و پارچه های قشنگ برای نی نی خریدم. که لباس های خونه واسش بدوزیم. بچم همه لباساش مال پلوخوری بود و فکر کنم اگر اینا رو نخریده بودیم باید تو خونه لخت می گشت. خلاصه یک مقدار خرید کردیم و اومدیم خونه.

روز پنج شنبه هم تخت و کمدش را آوردند که از در خونه رد نمی شدند و حکایتی داشت این تخت و کمد. از صبح که چندبار زنگ زدم که هماهنگ کنم تا ساعت حدود ۴ بود که وانتی رسید. وقتی آوردند دم در همی اومد به من گفت تو که اینا رو می خریدی فکر ابعادش را نکردی؟ منم که واقعاْ فکر نکرده بودم گفتم نه! خلاصه مجبور شدند که همه پیچ و مهره های تخت رو توی کوچه باز کنند و کمد را هم به زحمت آورند تو. باز هم خوبه که تختش با چسب سوار نشده بود و همش با پیچ بود. ولی حدود دو ساعتی کارشان طول کشید و کلی هم خسته شدند. ولی نتیجه خوب بود. رنگ های قرمز و آبی به خونمون روح داده و کلی دلم باز می شه وقتی نگاهشون می کنم.

تازگی ها همی جونم به نتایج قابل توجهی رسیده است. چند روز پیش به من می گه کشف کردم مردها از چه زمانی زن ذلیل می شوند. از همان وقتی که خانم هایشان باردار می شوند و آقایون مجبورند که رعایتشون را بکنند و به حرفاشون گوش کنند ز.ذ می شوند. من نمی دونم چرا این آقایون محترم محبت و همکاری را با  ز.ذ یکی می کنند؟

توی کتاب نه ماه انتظار زیبا نکته ای نوشته بود که به نظرم جالب آمد. نوشته خانمهای باردار در ماهها و خصوصاْ هفته های آخر به دلیل سنگینی و خستگی دیگر مثل اوایل بارداری به فکر تغذیه صحیح و رعایت همه نکات نیستند. بعد ده تا سئوال در مورد تغذیه پرسیده که اگر به کمتر از پنج تای آنها پاسخ مثبت دادید یعنی باید بیشتر به خوراکتان توجه داشته باشید. من به خودم که نگاه می کنم می بینم که حقیقت دارد. البته الان هم توجه به خورد و خوراکم دارم ولی خب یک وقتایی حوصله ام سر می ره و اغفال می شم و کم توجهی می کنم.

حال پسری هم خوبه و اون تو کلی واسه خودش ورجه وورجه می کنه چند روز پیش اون قدر تکون هاش شدید بود که فکر کردم الان می پره بیرون. یاد عید افتادم که نگران حرکاتش بودم و این قدر قلوه خورده بودم که دیگه حالم از بوش بهم می خورد. ولی به این نتیجه رسیدم که نباید در این زمینه به حرف کسی توجه کرد و در واقع تکون خوردن هر بچه ای شکل خاص خودش و زمان مخصوصی دارد و نباید مقایسه ای صورت بگیرد.      

سرویس کالسکه سپهر رو مارک mamalove گرفتم. این سرویس ها هشت تکه است که یک تکه اش هم تخت نوزاد است. دیشب که می خواستیم بازش کنیم هرچه تلاش کردیم موفق نشدیم. می دونم که قلق خاصی دارد که فروشنده هم همون موقع برامون توضیح داد ولی چون خیلی وقت پیش بوده هیچ کس یادش نبود. می خواستم بپرسم کسی می دونه که چه طوری می شه این تخت رو باز کرد؟                                                            

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:3  توسط مامان سپهر | 
سلام دوستان گلم

همگی که خوب هستید؟ چند روزی نیومدم سرکار و خیلی وقت نکردم بهتون سر بزنم. البته از خونه به اینترنت وصل می شدم ولی اینترنت تلفنی خونه خیلی کنده و حوصله ام سر می رفت. البته سه شنبه یک سر اومدم اداره و سروگوشی آب دادم. اداره مون داره جابجا می شه و در حال اسباب کشی هستند. من که خیلی سختمه. کلاْ جابجایی را دوست ندارم. من آدمی هستم که دیر با محیط آشنا می شوم و کلی طول می کشه تا دوست و رفیق پیدا کنم. حالا بعد از حدود ۳ سال که با این محیط خو گرفته ام باید بروم. خیلی سختمه. فقط خوشحالم که حدود یک ماه دیگر می رم مرخصی زایمان و از محیط جدید دور می شوم.

این مدتی که خونه بودم خیلی خوب بود. همش در حال استراحت بودم. یکی دو روزش هم رفتم خونه مامانم. یک مشکلی که تازگی پیدا کردم این است که یک نقطه درست در راستای معده ام و سمت چپ یک دفعه می سوزه. انگار که سوزن فرو کرده اند. مامانم می گه قدیمیا این طور مواقع می گفتن بچه داره مو درمیاره. انگار موی بچه تیغه که بره تو تن آدم و بسوزه. این قدیمیا چه حرفایی می زند. حالا ممکنه از نظر زمانی موقع مو درآوردن بچه باشه ولی هیچ ربطی به این سوزش نداره.

خودم که فکر می کنم با استراحت یک کم بچه اومده بالاتر. البته این رو از حرکاتش می گم که قسمتهای فوقانی شکمم را مورد عنایت قرار می دهد. یک سونوگرافی هم دارم که باید برم دکتر و موقعیت نی نی رو بررسی کنم. امیدوارم که رضایت داده باشد و صعود کرده باشه.

دیروز چندتا از لباس گوگولی های سپهر رو که خیلی وقت پیش مامانم خریده بود و در طی این مدت خاکی و کثیف شده بود خیس کردم که بشورم. رفتم پودر صابون هم گرفتم که با دست بشورم و در ضمن حساسیت ایجاد نکند. با این وضعم ایستادم پای دستشویی که شروع کنم به شستن ولی چشمتون روز بد نبینه اولی رو که از آب درآوردم دیدم رنگاشون قاطی شده است. از ناراحتی گریه ام گرفته بودم. اصلاْ فکر نمی کردم که رنگ بدهند. آخه همشون مخمل بودند. خلاصه کلی غصه خوردم . همی اومد کلی دلداریم داد ولی مگه یادم می رفت. اونایی رو که سفید بود گذاشتم تو وایتکس تا درست بشه ولی یکی دو تاشون خیلی قاطی پاطی شده. ببینم می تونم فکری واسشون بکنم یا نه؟

سرویس پتو و روتختی هم چیز خوبی پیدا نکردم و مامانم داره خودش می دوزه. رفته پارچه خوب خریده و قراره خودش هم تیکه دوزی کنه. این طوری خیلی بهتره. چون سرویس های بیرون اصلاْ جنساشون خوب نبود. چند تا هم سرهمی و بلوز و شلوار هم دوخته که در اولین فرصت عکشاشون رو می ذارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:1  توسط مامان سپهر | 

سلام به همه بروبچ
خوب هستید؟ من هر وقت می رم دکتر بعدش یک پروژه دارم. حالا این پروژه می تواند به صورت یک مرخصی یک هفته ای باشد واسه ورم یا مثل دیروز که رفتم نوعش فرق کنه. دیروز با همی جون رفتیم دکتر. اول که کلی معطل شدیم تا خانم دکتر تشریف آورند. مطب جدید دکتر خیلی بزرگتر از مطب قبلی شده و دفعه پیش دیدم که همه خانمهای باردار با همسرانشون می رفتند توی مطب.ین دفعه برای بار اول به همی گفتم تو هم با من بیا تو. آخه بابایی تا حالا صدای قلب پسر کوچولوشو نشنیده بود. بعد از معاینات معمول که دستیارش انجام داد خود دکتر اومد و معاینه کرد و این دفعه دیگه جدی جدی گفت که سر بچه زودتر از موعد اومده پایین و باید استراحت کنی و گن هم بپوش که گفتم پوشیدم. خلاصه دوباره یک هفته استعلاجی نوشت.مثل اینکه تصور من که فکر می کردم بچه داره می ره بالا اشتباه بوده است. حالا روم نمی شه دیگه این استعلاجی را بدم امور اداری شرکتمون. بس که دکتر همه چی رو واضح توضیح داده. فشار لگنی و پایین بودن سر جنین و فشار به رحم و این واژه ها را به کار برده است. دیگه هیچی اینم از اوضاع و احوال ما. در ضمن شش تا آمپول هم داده که در عرض دو روز بزنم. این قسمت جالب ماجراست. من فوبیای آمپول دارم و الان دقیقا‍ 14 سال است که آمپول نزده ام. ولی دیشب طی یک اقدام خداپسندانه و از خودگذشتگی مادرانه سه تا از آمپول ها را زدم. این آمپول ها را داده که اگر یک وقت بچه زودتر از موعد به دنیا آمد از نظر تنفسی مشکل نداشته باشد. در حقیقت به تکامل ریه جنین کمک می کند. به دکتر گفتم که یک وقتهایی خیلی دلم سفت می شود که یک سری قرص هم داده اگر درد داشتم بخورم. در مورد ترک شکم هم که ازش سئوال کردم همون روغن زیتون را که خودم استفاده می کردم پیشنهاد کرد.
راستی یک سئوال، الان که باید استراحت کنم همش باید بخوابم یا کار و فعالیتم را کمتر کنم کافیه؟ نمی دونم الآن چه قدر باید نگران باشم. ولی سعی خودم را می کنم که تا اونجایی که می شه استراحت کنم تا نی نی ما رضایت بده و برگرده سرجاش.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:51  توسط مامان سپهر | 
سلام

دیروز جمعه طی یک عملیات انتحاری راهی بیمارستانی شدم که قرار است برای زایمانم آنجا بروم. قضیه از این قرار بود که یکی از اقوام بیمارستان بستری شده بود و من هم که دکترم همان بیمارستان می رود و از قبل در نظر داشتم که به آنجا بروم. دیروز عصری مامانم زنگ زد که اگر می خواهم باهم برویم ملاقات. من هم فرصت را مغتنم شمردم و گفتم بروم سروگوشی آب بدهم. خلاصه حاضر شدم و رفتم. بیمارستان کوچک و بی سروصدایی است. رفتم و بخش زایمان را هم دیدم. خیلی خلوت و خوب بود. اتاق زایمان را هم شناسایی کردم. البته تویش را ندیدم ولی از وقتی سوار آسانسور شدم که برم بخش زایمان هول و اضطراب افتاد تو دلم. وقتی هم رسیدم احساس کردم پاهایم سست شده اند. همش خودم را در حال درد کشیدن تصور می کردم. اتاق هایش هم خصوصی بود که خیلی خوب است. بعد هم اومدم و از پذیرش در مورد چند و چون و قیمت و فیلمبردار و باقی قضایا پرس و جو کردم. خیلی خوب شد. کلی از استرسی که در مورد بیمارستان و شرایطش داشتم کم شد. البته خود قضیه زایمان هنوز استرس زاست و شب تا صبح خواب زایمان و بیمارستان و بچه دیدم.

روز به روز انرژی و توان من تحلیل می رود. دیگر کمتر می توانم تحرک داشته باشم. البته دکتر گفته که ماه آخر باید پیاده روی داشته باشم. فعلاْ خیلی پیاده روی نمی کنم که نی نی فکر نکنه وقتش شده و بیاد پایین. ولی کلاْ کارهای خانه مثل ظرف شستن یا غذا درست کردن و پای گاز ایستادن خیلی سختتر از گذشته شده است. دیشب پسرخاله ام با خانمش آمدند خانه مان. موقع رفتن تعارف کردیم که بمانند ولی خیلی اصرار نکردیم. با اینکه همی گفت غذا از بیرون می گیرم ولی همین که بخوام ظرف حاضر کنم و سالاد درست کنم و کارهای جانبی را انجام بدهم خیلی سخت بود. الآن همش فکر می کنم من قبلاْ چه طور در طی روز این همه کار می کردم؟ خیلی اوقات از سرکار که می آمدم خانه شب مهمان داشتم و تازه می رفتم توی آشپزخانه. امیدوارم دوباره وضع به روال سابق برگردد.  

پ.ن ۱: چند روزه که احساس می کنم نی نی گوگولی داره به سمت بالا مهاجرت می کنه. دیگه وقتش شده که نفسم بگیره. کاملاْ احساس میکنم که ضربه هایش را در قسمت های بالا اعمال می کند. تا اونجایی که می دونم الان میره بالا و ماه آخر مخصوصاْ دو هفته آخرش دیگه میاد پایین و سرش می چرخه به سمت پایین.

پ.ن ۲: هی مطالب مختلف یادم میاد که باید بنویسم. یادم افتاد که به دوستان توصیه کنم حتماْ از گن حاملگی استفاده کنید. البته قبلاْ هم گفته بودم ولی از ماه هفت به بعد خیلی به درد می خورد و مخصوصاْ در مورد مشکل تکرر ادرار خیلی موثر است. کشی که زیر شکم قرار می گیرد کاملاْ نقش حفاظتی داشته و از افتادگی مثانه و رحم جلوگیری می کند. در ضمن دکتر هم برای افرادی که بچه شان زیادی پایین است توصیه می کند. من خودم از دکترم راهنمایی خواستم و یکی خریدم. الآن هم خیلی راضی هستم. روزهایی که نمی پوشم کاملاْ تفاوتش را احساس می کنم. نکته ای که باید مورد توجه قرار بگیرد این است که حتماْ باید در حالت خوابیده آن را بپوشید چون وقتی بلند بشید بچه خود به خود پایین آمده است و دیگر خیلی کارآیی ندارد. در ضمن من از یک تولیدی که دکتر معرفی کرد خریدم و قیمتش هم نوزده هزار تومان بود. در مورد سایزش هم اگر ماه ششم و هفتم می روید که بخرید طوری انتخاب کنید که تا ماه نهم بتوانید استفاده کنید. اصلش اون موقع است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:39  توسط مامان سپهر | 
سلام به همه

چند روزه خیلی سرم شلوغ بوده و اصلاْ فرصت سرخاروندن هم نداشتم. روز شنبه بالاخره کار نقاشی اتاقمون تمام شد. یک کمد دیواری تو اتاق خواب خودمون زدیم که بعدش هم رنگش کردیم و دیوار اتاق هم رنگ کردیم. به حرف آسون بود ولی همه اتاق را خالی کردیم و هال و پذیرایی جای سوزن انداختن نبود. خلاصه دو هفته ای زندگی نابسامانی داشتم. بعدش هم که رنگکاری تمام شد باید همه چیز را جابجا می کردیم. خلاصه بساطی داشتیم. ولی از همی جونم بگم که خیلی خیلی کمک کرد. روز یکشنبه من بعدازظهر رفتم پیش استادم و دیرتر برگشتم خونه. دیدم که همه اتاق را تمیز کرده و رفته موکت خریده و کتابا را چیده توی کتابخونه و کلی کارهای خوب دیگه انجام داده است. این کارها شاید به نظر شماها خیلی شاق نباشند ولی در مقیاس همی جون من که خیلی اهل کار کردن نیست خیلی خیلی زیاد است. خلاصه یکشنبه کلی کار داشتیم که بیشترش را همی گلم انجام داد. دوشنبه هم من نیومدم سرکار چون هم خیلی خسته بودم و کلی هم کار داشتم. از همی هم خواهش کردم که نرود سرکار و اون هم با کمال خوشرویی پذیرفت. ظهر هم خواهرشوهرم اومد کمکون و شکر خدا کارها انجام شد و زندگی سروسامان گرفت. فعلاْ این پروژه اول بود که به اتمام رسید. اما پروژه دوم چیدن اتاق سپهر گلم و انجام کارهای مربوط به آن است که اواسط خرداد انجام خواهیم داد.

هدفم از نوشتن این پست در اصل تشکر از همسر مهربانم بود که نشون داد واقعاْ آمادگی پدر شدن را پیدا کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:8  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان