![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام دوستان خوبم با عرض شرمندگی به اطلاع می رسانم که این سپهر خان ما همه را سرکار گذاشته است. از عمه و دایی و عمو (بچه ام خاله نداره) تا مادربرزگ ها و پدربزرگ ها. خودم و بابایی که بیشتر از همه سرکار هستیم. فعلاْ اون تو جا خوش کرده و خیال بیرون آمدن هم ندارد. ولی باور کنید دکتر خودش گفت این هفته زایمان می کنی. منشی دکتر هم نمی خواست دیگه بهم وقت بده. کلاْ من بی تقصیرم. خلاصه گفتم خبر بدم که نگران نشوید. دیگه این روزها من و بابایی دچار توهم شدیم. من که هر دردی را فکر می کنم درد زایمان است. بابایی هم همش میره با تخت خالی نی نی حرف می زنه. قراره یک عروسک بذاریم توش تا بیش از این توهم زایی نکند. از همه طرف هم زنگ می زنند و حال ما را می پرسند و سراغ نی نی مون را می گیرند. ولی این پسره داره اون تو خوش می گذرونه و حسابی مامانش رو لگد بارون می کنه. خیلی جالبه کاملاْ حرکاتش بزرگانه شده است. خیلی محکم حرکت می کند ولی ورجه وورجه نمی کند. فکر کنم دیگه جایی نمونده که بخواد این ژانگولر بازیها را در بیاورد. من که بهش می گم بیاد بیرون جاش خیلی بازتره و می تونه هرچی خواست بپر بپر کنه ولی باورش نمی شه. فقط تنها فایده ای که حرف دکتر داشت این بود که من همه کارهامو کردم و دیگه عقب ننداختم. الان تقریباْ کاری نمونده که انجام نداده باشم. تقریباْ خریدهای خانه همه تمام شده است و سعی می کنم که خانه را مرتب نگه دارم تا اگر وقت و بی وقت خواستم برم بیمارستان مشکلی نباشد. قرار است بعد از زایمانم مامانم بیاد خونه ما. خودم ازش خواهش کردم که بیاد اینجا. چون همه وسایل من و نی نی اینجاست و از طرفی خانه خودمان شرایط مهیاتر است. بابایی هم سرگردان خونه خودمون و مامانم نمی شه. طبق تاریخی که دکتر تعیین کرده سپهر باید ۷ مرداد به دنیا بیاد. اگر اومد که هیچی ولی اگر نه باید به زور متوسل بشیم. دعا کنید که کار به خشونت کشیده نشود. مامان جون پسر عسلی من گل قشنگم می گن دخترا ناز دارن. ولی شما که روی همه را کم کردی. خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت داریم ومنتظرت هستیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:20 توسط مامان سپهر |
|
|
سلامممممممممممم
من دیروز رفتم دکتر. طبق بررسی های به عمل آمده پسر عسلی ما همین هفته به دنیا می یاد. حتی وقتی می خواستم از منشی دکتر واسه هفته آینده وقت بگیرم گفت فکر نکنم نیازی باشه احتمالاْ تا آن موقع زایمان کرده ای. فعلاْ که هیچ دردی ندارم ولی بعضی از نشانه ها ظاهر شده اند. دیشب خیلی هیجان زده بودم و از شدت هیجان و استرس خوابم نبرد. امروز هم حدود ۵/۲ ساعت سر جمع پیاده روی کرده ام. دیشب پر از احساسات ضد و نقیض بودم. با اینکه تقریباْ تمام کارهایم را کرده ام احساس می کردم کلی کار عقب افتاده دارم. خلاصه تا صبح نخوابیدم. دیشب و امروز پیش مامانم بودم خیلی نگرانم بود نمی خواست بگذارد که بیایم خانه. ولی گفتم حداقل برای جمع کردن وسایلم باید بیایم. امروز هم با بابایی که دیگر باورش شده است قرار است پسرش بیاید رفتیم و به سلیقه ی خودم برایم یک دستبند هدیه گرفت. می دانم هر وقت که سپهر به دنیا بیاد حتی اگر همان روزی هم باشد که دکتر تعیین کرده بود بازهم من و بابایی هیجان زده ایم. من دوران بارداری را خیلی دوست داشتم.خیلی خوب بود. مشکلات خودش و زودرنجی ها و سنگین شدن این اواخر و ورم که از ماه پنجم گریبانگیر من شد نگرانی های مربوط به دیر تکان خوردن پسری دست دردی که خیلی این یک ماهه اذیتم کرد و کلی موارد دیگر بود. ولی همه شیرین بود. مخصوصاْ ناز کردن هاش که خیلی خیلی خوب بود. بابایی هم که دیگه حسابی تحویل می گرفت. ماه های اول خیلی کند می گذشت ولی از ماه پنجم به بعد انگار تو سرازیری افتاده بود خیلی سریع گذشت. این ماه آخر هم که نفهمیدم چه طوری طی شد. نمی دانم چند ساعت یا چند روز دیگر به دیدار ما باقی مانده است ولی حتماْ خبرش را اینجا خواهم نوشت. امیدوارم که بتوانم از عهده مسئولیت بزرگی که خداوند بر عهده من گذاشته و لیاقت بزرگ کردن و پرورش این فرشته را به من داده است بربیایم. می دانم خیلی سخت است و همه مادران و پدران دوست دارند که بهترین بچه را تربیت کنند. از همه دوستان خوبم می خواهم که برایم دعا کنند. خیلی دوستتان دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:23 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام سلام صدتا سلام به همه بالاخره من مهمونی گرفتم. روز پنجشنبه مهمونی عصرانه داشتم که بهش می گم مهمونی یا جشن سیسمونی. روز قبلش کارگر داشتم و کلی خونه را تمیز کردم و پنجشنبه هم از صبح دخترخاله ام اومد کمکم با هم باقی کارهای اتاق سپهرخان را انجام دادیم و حسابی مرتبش کردیم. سرویس کالسکه را باز کردیم و چیدیم. کلی همین کار طول کشید. مثلا باید صندلی غذا کالسکه روروئک و تختش را که کاملاْ باز بودند سرهم می کردیم.خلاصه کلی همه جا را قشنگ و مرتب کردیم. اصلا فکر نمی کردم که یک مهمونی عصرانه این قدر کار داشته باشد. با خودم گفتم پذیرایی که میوه و شیرینی است و کاری ندارد ولی خیلی خسته شدم. با این که کمک هم داشتم ولی باز هم کار اصلی با خودم بود. ولی خیلی خوش گذشت. اصلی ترین دلیل برگزاری هم مامانم بود که خیلی زحمت کشیده بود و دوست داشتم که این طوری یک کم ازش تشکر کنم. الحمدلله همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد و همه هم بهشان خوش گذشت. دیگه خیلی چیزی به اومدن پسر عسلیم نمونده است. این روزها خیلی مشتاق دیدنش هستم. عمه هاش و دایی هاش و از همه بیشتر باباش دلشون واسش یک ذره شده است. نوع زایمان هم هنوز مشخص نشده است. امروز که وقت دکتر دارم قرار است نظر نهایی را بدهد. البته با توجه به اینکه آقا پسرما از چند هفته پیش اومده بود پایین و الان هم همین نزدیکهای زمین است فکر نکنم واسه زایمان طبیعی مشکلی داشته باشم. با این حال به دکترم اعتماد کرده ام و نظر نهایی را او می دهد. از تاریخ شانزدهم تیر هم مرخصی زایمان رد کرده ام. دیگر نمی توانستم بروم سرکار. دو روز نصفه نیمه رفتم ولی خیلی خسته شدم. بعضی از همکارام می گفتند خیلی زوده بذار از این مرخصی هات بعداْ استفاده کن ولی من دیگه تصمیم گرفته بودم که نروم. دیدم که حالا هم مرخصی زایمان زیاد شده است پس فعلاْ حالشو ببرم. ورم پاهام به بیشترین حد خودش رسیده است. این روزها هر چه هم که رعایت می کنم و نمک نمی خورم دیگر تاثیر نداره. دکتر می گه علتش این است که وزن بچه زیاد شده و در عین حال اومده پایین و رگهای خونی تحت فشار هستند و بازگشت خون به سختی صورت می گیرد. دستم هم که همچنان درد می کند. مچ بند پاک سمن را به تجویز دکتر برای دست چپم که بیشتر درد می کرد خریدم و شبها استفاده می کنم باعث می شه که دستم حرکت نکنه و کمتر تحت فشار باشه یک کم شبها دردش کمتر می شه. ولی همچنان شبها خیلی بد می خوابم. اول از همه که وقتی می خوابم تکان خوردن برایم مشکل می شود. بعدش هم همه استخوانهایم خشک می شود. به همین علت خوابم کم شده است و صبحها زودتر از خواب بیدار می شوم. ولی به عشق دیدن روی پسرم همه را تحمل می کنم. دیگه تقریباْ کارهای خونه هم تموم شده و لیستی که از کارها نوشته بودم به انتهای خودش رسیده است. فقط یک کم از خریدهای کلی مونده که منتظرم همی سرش خلوت بشه و باهم بریم خرید. این دو هفته باقی مانده هم برنامه ریزی کرده ام که برم پیاده روی. قبل از این دکتر اجازه نمی داد ولی این دو هفته دیگر آزاد هستم. خب دیگر تا پست بعدی خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:52 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان خوبم از همه دوستانی که برام نظر گذاشتند و روز مادر رو تبریک گفتند متشکرم. امشب خیلی دلم گرفته بود گفتم همش تو وبلاگم از خوشی هام نوشتم بیام یک کم هم غر بزنم و دلم باز بشه. اما کامنت های شما مهربون ها رو که دیدم کلی حالم بهتر شد. گفتم عیب نداره که همی اصلاً به فکر من نبوده و روز مادر یا اصلا ً همون روز زن رو تبریک نگفته مهم این است که دوستای خوبی دارم که به فکر من هستند. هر سال این همی ما می گفت این روز زن نیست و روز مادر است و برای تشکر و قدردانی از مادران تعیین شده است. امسال کلی خوشحال بودم و با خودم گفتم دیگه بهانه ای دستش نیست و من هم به جرگه مادران پیوستم. از دیشب همش منتظر بودم که یک تبریکی گلی کادویی چیزی برسد ولی دریغ از یک تبریک خشک و خالی. خلاصه که کلی حالم گرفته شده است. البته من پیش بینی می کنم که چه اتفاقی می افتد؟ چند روز دیگه همی میاد می گه خب بیا بریم کادو بخریم یا بدتر از اون اینکه می پرسه من چی برات بخرم بدتر از بدتر هم این که پول بده بگه برو یه چیزی واسه خوت بخر. مطمئنم که یکی از این سه حالت رخ می دهد. عکس العمل من هم این است که می گویم : تو میدانی ارزش مادی هدیه اصلاً برای من مهم نیست مهم این است که به فکر من باشی. حتی اگر یک شاخه گل هم بخری من خوشحال می شم. به خدا راست می گم . این ارزش دارد که سر موقع به یادت باشند و حتی یک شاخه گل هم با یک تبریک کلامی من را خوشحال می کند. در مورد تولد هم همین طوری هستم. بدترین شکل این است که دو روز بعدش تازه یادش بیافتد و یک هفته هم طول بکشد تا تصمیم بگیرد که چه بکند؟ حالا روز تولد را می توانم بگویم که یادش می رود ولی روز مادر که دیگر این قدر علنی است و این قدر همه به تکاپو می افتند که نمی شه هیچ رقمه از یاد کسی برود. ولی عیب نداره سال دیگه حتماً سپهری برای کادو می خره و اگر حرف هم می زد بهم روز مادر رو تبریک می گه. ببخشید غرغر کردم گفتم یک کم درد دل کنم سبک بشوم. پ.ن: از همه دوستان خوبم خیلی خیلی ممنونم کلی روحیه گرفتم. ولی از همین جا خطاب به آقای همسر می گویم که با خواندن نظرات دوستان من به هیچ وجه حق به جانب نشود و نگوید که دیدی همه این طورین. عزیزم باید بدانی که من هرگز کوتاه نمی آیم و یادم هم نمی رود. گرچه می دانم که خیلی دوستم داری و من هم خیلی دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:52 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان عزیزم صبح کلی مطلب نوشتم تا دکمه ارسال را زدم همه اش پرید آنقدر عصبانی شدم که کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم. گفتم حالا که حالم جا آمده دوباره بنویسم. دو هفته که گذشت اتفاقات مختلفی افتاد که شرح مختصری را اینجا می نویسم. بهترین اتفاق که همان مرخصی شش ماه بود که شرحش را نوشته ام. خیلی خوشحالم. حالا باید برم اداره پیگیری کنم ببینم از کی اجرا می شود. ولی به احتمال زیاد شامل حال همه کسانی می شود که از تاریخ تصویب مرخصی می روند. امیدوارم کسانی که قبلاْ رفته اند و هنوز مرخصی شان تمام نشده است هم شامل بشود. جمعه گذشته یعنی حدود ده روز پیش هم هرهای همی که دخترخاله های من هستند آمدند کمکم و با هم اتاق سپهری را مرتب کردیم و وسایلش را چیدیم. عمه کوچیکه که خیلی با سلیقه است کلی وسایل را تزئین کرد و جینگولی شدند. اتاق سپهر که مرتب شد خیال من هم راحت شد. اول فکر کردم کار دو ساعته تموم می شه ولی از عصری که اومدند تا حدود ده شب طول کشید. چند روزی بود که دستم سرّ می شد. جمعه همین هفته ساعت حدود ۳۰/۶ از دست درد از خواب بیدار شدم. هر دو دستم و بیشتر دست چپم آنقدر درد می کرد که نمی تونستم تکونش بدم. یک کم ماساژش دادم ولی فایده نداشت. ژل پیروکسیکام مالیدم باز هم اثر نکرد. دیگه داشتم از درد گریه می کردم که همی بیدار شد. اونم یک مقداری دستم را ماساژ داد ولی بهتر نشد که نشد. همی پیشنهاد داد که قرص استامینوفن بخورم. ساعت حدود ۳۰/۷ بود که قرص را خوردم و چون مسکن بود خوابم برد. ۳۰/۸ از خواب بیدار شدم ولی هنوز درد ادامه داشت. رفتم توی هال روی مبل نشستم که همی هم از آه و ناله ام بیدار نشه. همین موقع سپهر چند تا حرکت آکروباتیک انجام داد. بعد از مدتی احساس کردمُ معده ام دارد درد می گیرد. اول فکر کردم اثرات ضربه های سپهر است ولی در عرض یکربع معده درد وحشتناکی گرفتم که سابقه نداشت. من کلاْ سابقه معده درد داشته ام ولی اینبار با همیشه فرق می کرد. از شدت درد نمی دانستم چه کار کنم. رفتم توی آشپزخانه که دوایی چیزی بخورم ولی اصلاْ نمی توانستم هیچ کاری بکنم. دردم هم لحظه به لحظه بیشتر می شد به طوری که از شدت درد گریه و ناله باهم قاطی شده بود. هی گفتم الان خوب می شم الان خوب می شم ولی بدتر می شدم. من تا به حال واسه درد گریه نکرده بودم ولی این دفعه از درد معده ستون فقرات و کمرم هم درد گرفته بود. خلاصه همی بیدار شد و وحشتزده به سراغم آمد. نفسم بند آمده بود. به خواهرش که پزشک است تلفن کرد و با شرح حالی که دادم گفت قرص رانیتیدین بخور و اگر نداری عرق نعنا بخور. احتمال هم داد که علتش قرص استامینوفن بوده که با معده خالی خورده ام. بعد از تلفن حالم بهم خورد. انگار که همه اسید و درد باهم خارج شده باشد بلافاصله حالم خوب شد. البته عرق نعنا هم خوردم. خلاصه خیلی تجربه بدی بود. این دست درد هم نمی دونم چرا گریبانگیر من شده است. نوک انگشتانم سرّ می شود. مخصوصاْ صبح یا نصفه شب که از خواب بیدار می شوم شدتش بیشتر است. الان هم که تایپ می کنم همین طوری گزگز می کند و بیشتر هم دست چپم است. نمی دانم به دلیل ورم است یا علت دیگری دارد. به دکترم تلفن کردم که گفت آمپول ب کمپلکس بزن اگر زیاد شد قرص مسکن بخور . در نهایت به متخصص اعصاب مراجعه کن. فعلاْ آمپول را زده ام تا اثرش را ببینم. راستی همچنان مرخصی استعلاجی هستم. کلی خانوم خونه شدم. واسه اولین بار مربای آلبالو درست کردم. کلی از خودم خوشم آمد. علاوه بر سبزی خوردن که سعی می کنم هر روز داشته باشیم سبزی آش خریدم و سبزی کوکو و پاک کردم. البته در مقادیر کم. ولی چون هیچ وقت زمان انجام این کارها را نداشته ام الآن به نظرم کار مهمی می آید. برای خودم و همی غذاهای خوشمزه و سرفرصت درست می کنم. در همین راستا دلمه بادمجان و آلبالو پلو درست کردم توی کتاب نه ماه انتظار زیبا نوشته که در این هفته های آخر احتمالاْ دوست دارید همه جا را به هم بریزد و مرتب کنید ولی خودتان را کنترل کنید و به خودتان فشار نیاورید. دقیقاْ من الان این حالت را دارم. ولی بیشتر دوست دارم تغییرات جدید در خانه بوجود بیاورم. چند روز پیش کارگر داشتم و تا داشت آشپزخانه را تمیز می کرد رفتم و واسه روی کابینتها و توی کابینت ها پلاستیک خریدم. مبل ها را دادم که رویه شان را عوض کنند. یک لیست بلند بالا نوشتم از چیزهایی که لازم داریم و گذاشتم دم دست هر چیزی که یادم می یاد اضافه می کنم. تا یک روز با همی بریم بخریم. می خوام سرویس غذاخوری دم دستی رو عوض کنم. استکان و لیوان بخرم. خلاصه کلی کار دارم. منتظرم از استراحت خارج بشم و این کارها را انجام بدم. البته نگران نباشید به خودم فشار نمی آورم. یعنی حتی اگر بخواهم هم نمی توانم بیش از نیم ساعت یکسره راه بروم. این هم از عکسای وسایل سپهری که قولش را داده بودم.
این کمد لباسای جینگولی و مهمونی پسرم است. این هم تختش است که کنار کمد قرار می گیرد این هم روتختی است که مامانم زحمت دوختنش را کشیده است. این هم نمای خارجی کمد و اسباب بازیهایش. این هم یک کوچولو از وسایلی که تزئین کردیم و کلی خوشگل شدند. این یکی هم سرویس تخت نوزادی است. سفیده هم قنداق فرنگی است با کلاهش که من می گم شبیه کلاه تام و جری است. اونجا که تام خودشو شکل بچه در میاره. این ها را هم مامانم دوخته است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 18:44 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه ی دوستا گلم
هورااااااااا خبر خوب اینکه مرخصی زایمان بالاخره شش ماه شد. من همچنان مرخصی استعلاجی دارم. روز دوشنبه رفتم دکتر و گفت نی نی یک کم اومده بالا ولی این هفته را هم استراحت کن تا ۳۶ هفته تموم بشه و خیال ما راحت بشه. اضافه وزنم خیلی داره زیاد می شه. تا حالا ۱۸ کیلو اضافه شده ام. البته همه می گن بچه که شیر بدی خود به خود لاغر می شوی. این روزها حرکات پسرم خیلی خیلی سفت و محکم شده است. بعضی وقتها کاملاْ شکمم یک طرفی می شود. کاملاْ می توانم پایش را از روی شکمم لمس کنم. همش به اولین باری که می بینمش فکر می کنم و دوست دارم بدانم که چه شکلی است. چند روز دیگه با عکس و خبر جدید میام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:11 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|