![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به همه ی دوستان خوبم
از هفته ی پیش که یک پست نوشتم دقیقاْ تا همین امروز هر روزش می خواستم بیام بقیه شو بنویسم ولی انگار طلسم شده بود. وقتایی که سپهر خوابه منم می خوابم وقتی هم که بیداره حسابی مشغولم می کنه. حالا بقیه ی ماجراها را می نویسم. شب اول توی بیمارستان من حسابی گیج و منگ بودم. الان به خیلی چیزها که فکر می کنم برام گنگ و محو هستند. جمعه شب به مامانم گفتم کانال دو رو بگیره که سریال جواهری در قصر رو ببینم ولی اونقدر همه چیز به نظرم نامفهوم می آمد که هیچی نفهمیدم. مدل بیمارستان از اینا بود که تخت نوزاد کنار تخت مادر است. قبل از زایمان من خیلی ذوق داشتم و فکر می کردم که این طوری خیلی خوبه. اما همون شب اول سپهر خودی نشان داد و تا صبح گریه کرد. مثلاْ بیمارستان خصوصی بود ولی پرستارای احمق اصلاْ رسیدگی نمی کردند. بچه م فکر کنم دلش درد می کرد نیم ساعت یک بار می خوابید و بیدار می شد و گریه می کرد. پرستار نوزادان هم یک بار اومد و گفت این بچه چرا گریه می کنه؟ بعد یک کم بغلش کرد و زد پشتش و رفت. من و مامانم هم شیفتی تا صبح بغلش کردیم. حالا من خودم با درد بخیه ها نمی تونستم تکون بخورم باید مرتب بچه را هم شیر می دادم. خلاصه هر طوری بود اونشب را به صبح رساندیم. ولی شکر خدا از وقتی که اومدیم خونه دیگه از اون گریه ها نکرده است. صبح دکترم اومد ویزیت کرد و مرخصم کرد. ما هم منتظر بابایی ماندیم تا بیاد و بقیه کارها را بکند و بیایم خونه. بابای خودم هم اومد دنبالمان و همگی با هم آمدیم خانه. اما امان از این دست اندازهای خیابان ها که بدترین چیز برای کسی که سزارین کرده همانا دست اندازهای خیابان و ماشین سوار شدن است. با اینکه بابام نهایت احتیاط را می کرد و با سرعت خیلی خیلی کم حرکت می کرد ولی تا برسم خونه پدرم درآمد. یک مشکلی دیگه ای که توی بیمارستان داشتم این بود که چون بچه پیش خودم بود دچار توهم شده بود که الان یکی میاد بچه را می دزدد. وقتی که سپهر گریه نمی کرد و من هم می خوابیدم با این فکر از خواب می پریدم. خلاصه هر چی بود مرحله بیمارستان هم تمام شد و ما به خانه رسیدیم. شب کلی مهمان داشتیم و من هم خیلی خسته شدم. روز بعد صبح که بیدار شدم نمی تونستم تکون بخورم. البته تا چهار پنج روز همین طور بودم یعنی وقتی می خوابیدم روی تخت حتماْ باید یکی می آمد دستم را می گرفت بعد می زد زیر کتفم و بلندم می کرد. روز دوم که می خواستم بلند بشم و نتوانستم از شدت ناراحتی و احساس ناتوانی که می کردم کلی گریه کردم. البته این گریه کردن تا دیروز هم روز یازدهم بوده ادامه داشته است. وقت و بی وقت از مسائل بی خودی گریه ام می گرفت. افسردگی بعد از زایمان که می گن همین است. این مرحله هم یکی از سخت ترین بخشهای زایمان است.من که خیلی اذیت شدم. از هر چیز بی خودی گریه ام می گرفت. البته با این حال خیلی هم خودم را کنترل می کردم.ولی خیلی اوقات دیگر از کنترل من خارج بود خودم هم اعصابم به هم می ریخت و دوست داشتم که خوش و خرم باشم ولی خب نمی شد. خیلی اوقات فکر می کردم بعد از نه ماه تحمل همه مشکلات و سختی ها و استرس ها حالا هم باید با این درد دست و پنجه نرم کنم و واقعاْ قکر می کردم که این درد من تمام شدنی نیست. به دوستانی که می خوان سزارین کنند بگم که خودتون را آماده کنید چون دو سه روز اول واقعاْ سخت است. فکر می کنید دنیا به آخر رسیده است و هیچ وقت هم خوب نخواهید شد. من که فکر می کردم کمرم فلج شده است. چون وقتی دراز می کشیدم هیچ کار دیگری نمی توانستم بکنم. واقعاْ فکر می کردم که مشکل اساسی پیدا کرده ام. ولی از روز پنجم به بعد خیلی اوضاع و احوالم بهتر شد. خلاصه خودتان را برای درد دو سه روز اول آماده کنید. اینا را نمی گم که دوستانم بترسند بلکه می خواهم خودتان را برای شرایطی که گفتم آماده کنید. چون من یکی از دوستام که پارسال زایمان کرده بود این ها را به من گفت و کلی امیدوار شدم که بالاخره بهبود پیدا می کنم. چون دردش بی انتها به نظر می آمد. ولی مژده می دهم که صبح روز چهارم و پنجم خیلی بهتر خواهید شد. مثل من که روز پنجم به راحتی از تخت پایین می آمدم. روز سوم سپهر را برای یک سری آزمایشات به بیمارستان بردیم. آزمایش ادرار هم یکی از آزمایشهای بود. روزی که از بیمارستان مرخص شدم یک کیسه برای نمونه ادرار به ما دادند که توی بیمارستان معطل این آزمایش نشویم. ولی از شب تا صبح این کیسه را وصل کردیم و موفق به جمع اوری نمونه ادرار شازده نشدیم. خلاصه اون روز هم توی بیمارستان از ساعت ۳۰/۹ تا ۳۰/۲ منتظر شدیم که شازده ادرار بفرمایند ولی افتخار ندادند. خلاصه ما هم آمدیم خانه و قرار شد نمونه را با پیک بفرستیم آزمایشگاه بیمارستان. تا دو روز بعد موفق شدیم و با آژانس نمونه را فرستادیم بیمارستان. این آزمایش ها هم برای دادن گواهی ولادت الزامی بود. این بیمارستان های خصوصی با این کارها کیسه ی خودشان را پر می کنند. برای همین آزمایش ها هم از ما ۲۶ هزار تومان گرفتند. توی ریز هزینه های بیمارستان ویزیت متخصص اطفال را ۲۸ هزار تومان یک نوبت و ۱۸ هزار تومان یک نوبت دیگر حساب کرده اند. نوبت اول مربوط به اولین ویزیت است و دومی هم شب اول اومد یک کمی با گوشی به صدای قلبش گوش داد و همین. واسه این هم ۱۸ تومان گرفته اند. همین طور هزینه های ریز و درشت الکی حساب کرده اند. مثلا برای ختنه که روز دوم انجام شد من از پرستار هزینه اش ر اپرسیدم گفت ۴۰ ۵۰ تومن می شود. توی ریز حساب های بیمارستان ۱۲۰ تومان حساب کرده اند. توی روزهای اول خیلی رفت و آمد داشتیم. عصر که می شد من همش دعا دعا می کردم که کسی نیاید. چون خیلی خسته و ضعیف شده بودم. ولی عملاْ نمی شد. خودم که تصمیم گرفته ام از این به بعد هرکس زایمان کرد و می خواستم به دیدنش بروم حتماْ بعد از ۱۰ روزش باشد. مامانم تا روز یازدهم که دیروز باشد پیشم بود. صبح می خواست برود من عین بدبخت ها کلی گریه کردم اونقدر که به هق هق افتادم. خودم هم می دانستم که کارم درست نیست. خونه ی مامانم اینا خیلی به ما نزدیک است و خیلی اوقات پیاده می رویم ولی نمی دونم چرا این قدر غصه ام گرفته بود. تازه مادرشوهرم هم پیشم بود و دور و برم شلوغ بود. خلاصه مامانم هم ظهر ماند و عصری رفت البته عصر هم همان آش و همان کاسه بود. دوباره کلی گریه کردم و آبغوره گرفتم. راستی مهم تر از همه وزن پسرم بود که یادم رفت بگم. سپهرم ۳۷۰۰ کیلو وزنش بود و قدش هم ۵۵ بود. ماشالا پسرم رشید است. توی نوزادان این قد خیلی خوب است. خلاصه کلی کیف کردم وقتی فهمیدم. لااقل این مامانی که این قدر تپلی شده بود و پف داشت رو پسرش اثر داشته است. خیلی طولانی شد ولی چون وقت نمی کنم تند تند بنویسم یک روز که فرصت داشتم همه را نوشتم. البته این کار هم در چند مرحله انجام دادم. خیلی دوستتون دارم مراقب خودتون باشید. راستی ببخشید من فرصت نمی کنم به خیلی ها سر بزنم و نظر بزارم. به محض این که روال کارهام درست شد پیش همه تون میام. چند روز هم میرم خونه مامانم تا بقیه زحمت ها را آنجا بدهم. تابعد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشید. امروز پنج روز از تولد سپهر عزیزم می گذره. من هنوز توی بهت و ناباوری هستم و خیلی اوقات یادم میره که بچه دارم. پسرم تا حالا خیلی پسر خوبی بوده است. اگر درد بخیه ها و مشکلات بعد از سزارین نبود من هیچ مشکلی نداشتم. شبها یکی دوبار بیدار می شه و شیر می خوره و اگر لازم باشه عوضش می کنم و دوباره می خوابه. مامانم هم پیشمه و عصرها هم خواهرشوهرام نوبتی میان کمک مامانم. شکر خدا همه چیز به خوبی و خوشی پیش میره. حالا با اجازه یک کم از تجربه زایمان و بعدش براتون بگم. خیلی جزئیات را دوست دارم بگم ولی چون اینجا یک محیط عمومیه مجبورم بعضی چیزها را سانسور کنم. شب جمعه من تا ساعت ۳۰/۱۲ بیدار بودم و کارهامو کردم. با وجود این که باید صبح می رفتم بیمارستان ولی هنوز باورم نمی شد که ممکن پسرم به دنیا بیاد. همش فکر می کردم کلی باید زمان بگذره تا سپهر خان تشریف بیاورند. جمعه صبح که با مامان و بابا و همسرم و برادرم و خواهر شوهرم رفتیم بیمارستان. روز جمعه بود و به علاوه شنبه هم تعطیلی بود بنابراین خیابون ها خیلی خلوت بود. دکتر گفته بود که ساعت ۷ بیمارستان باش ولی ما یک کم راه را گم کردیم و دیرتر رسیدم. بیمارستان هم خلوت خلوت بود. خلاصه بعد از انجام کارهای اولیه پذیرش رفتیم بخش زنان و زایمان. خواهرشوهرم که پزشک است و من و همسرم . مامانم را نگذاشتند بیاید بالا. من هم دم آسانسور خداحافظی کردم و رفتم بالا. اگر به موضوع فکر می کردم استرس شدیدی می گرفتم ولی سعی می کردم فکر خودم را بر مسائل دیگر متمرکز کنم. رفتیم قسمت پرستاری و گفتند که به اتاق زایمان بروم. یک ماما هم همراهم آمد تا کارهای اولیه را انجام بدهد تا دکتر خودم بیاید. لباسم را عوض کردم و از همی هم خداحافظی کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. سرم را وصل کردند و دارو را تزریق کردند. ساعت دقیقاْ یک ربع به نه صبح بود. خواهر شوهرم هم با ماما صحبت کرد و گفت که من همکارتان هستند و ازشان خواست اجازه بدهند که همراه من به داخل اتاق بیاید. با اینکه خیلی خوش اخلاق نبود ولی اجازه داد. حضورش خیلی موثر بود. بیمارستان که کاملاْ ساکت بود و من هم یک کمی ترسیده بود و تو اتاق هم کسی نبود. کلاْ اون روز تا روزی که من مرخص شدم کس دیگری توی بیمارستان زایمان نکرد. خلاصه با حضور خواهرشوهرم کلی آرام شدم. دکتر هم مرتب تماس می گرفت و وضعیتم را چک می کرد. تا ساعت ۱۱ دردی نداشتم ولی بعد از آن کم کم دردها شروع شد. ماما هم مرتب می آمد و انقباضات را چک می کرد و زمان می گرفت. دکتر به من گفته بود اگر در منزل فاصله دردها ۵ دقیقه یکبار شد بیا بیمارستان. تا زمانی که فاصله دردهایم به ۲ دقیقه رسید هنوز خیلی خفیف بودند و اصلاْ ناراحت کننده نبود. ساعت ۴۵/۱۱ دقیقه دکتر آمد و تشخیص داد که باید سزارین کنم. من هم گفتم دکتر اگر قرار است بعد از کلی درد سزارین بشوم لطفاْ همین الان اقدام کنید. البته همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت فکر کردن پیدا نکردم. دکتر خیلی عادی از پرستارها درباره اتاق عمل پرسید و گفت که حاضرش کنند. بعد هم من را با برانکارد به اتاق عمل بردند. قبلش هم مامانم و همسرم را دیدم. از همسرم خداحافظی کردم و بهش گفتم که من می ترسم و اشکم هم یک کم درآمد. ولی وقتی رفتم توی اتاق عمل دیگر مشکلی نداشتم. قبل از این که متخصص بیهوشی بیاید تکنسین اتاق عمل از من پرسید بیهوشی عمومی را ترجیح می دهم یا بی حسی از نخاع. من گفتم بیهوشی عمومی چون می ترسم. ولی با این وجود هرچی دکتر صلاح بداند. تکنسین گفت که بی حسی نخاعی بهتر است چون که همان لحظه تولد بچه می توانی او را ببینی. خلاصه وقتی دکتر آمد گفت بیهوشی عمومی می کنم. جو اتاق عمل خیلی جالب بود. همه ریلکس بودند و مثل این که کار روزمره ای را بخواهند انجام بدهند به صورت روتین کار می کردند. دکتر بیهوشی ماسکی را دم دهنم گذاشت و گفت نفس بکش. من یک نفس کوتاه کشیدم و دکتر گفت نفس عمیق بکش چیزی نیست اکسیژن است چیزی خاصی نیست نفس دوم را که کشیدم دیگر نفهمیدم چه شد. تا اینکه توی ریکاوری بودم و داشتم ناله می کردم. یادم می آید که یک راهروی باریک بود من روی تخت بودم و ناله می کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که از پرستار پرسیدم بچه ام سالم است و گفت آره. بعد من را آوردند توی بخش. این قسمت ها را هم یادم نمی آید چه شد و بعداْ توی فیلمی که گرفته بودیم دیدم و از مامانم و همی پرسیدم. من را که روی تخت گذاشتند خیلی درد داشتم و به پرستار التماس می کردم که مسکن بزند و می گفت نمی شه چون داروی بیهوشی قوی مصرف کرده ای باید تحمل کنی. بعد از مدتی بچه را آورند پیشم. توی فیلم اولین چیزی که می پرسم اینه که این بچه منه؟ بعد هم (با عرض معذرت)از مامانم می پرسم: مامان شومبول داره؟ نمیدونم این چه سئوالی بود که به ذهن من رسید چون هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. بعد هم همش در حالت خواب بیداری بودم تا ساعت ملاقات شد و خواهرشوهرام و برادر شوهرم و پدرم وبرادرهایم آمدند. سپهر خیلی پف داشت و چشمهایش مثل یک خط بود. ولی می گفتند که شبیه بچگی های خودم است. بعد از رفتن ملاقاتی ها هم من همش در خواب و بیداری بودم و مامانم هم پیشم ماند. بقیه ماجراها را که بیشتر به حضور سپهر مربوط می شود در پست بعدی می نویسم. ببخشید که خیلی طولانی نوشتم. گرچه فکر نمی کنم که این لحظات را هیچ وقت از یاد ببرم ولی دوست داشتم که ثبت بشوند تا جزئیات هم یادم بماند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:25 توسط مامان سپهر |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:10 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه من بابای سپهرم. الان که این یادداشت رو می نویسم. سپهر و مامانش احتمالا خواب هستند. سپهر خان بالاخره امروز ساعت ۱۲:۳۵ تشریفشون رو آوردند. صبح ساعت ۷ از خونه راه افتادیم و ساعت ۸ بیمارستان بودیم. تا کارهای پذیرش رو انجام دادم و ریحانه به اتاق درد رفت، حدود ۸:۳۰ شده بود. همون موقع آمپولش رو تزریق کردند. حدود ۱۱:۳۰ دکتر اومد و معاینه کرد. گفت که بند ناف جلوی زایمان طبیعی رو گرفته و باید سزارین بشه. خلاصه ۱۲ عمل شروع شد و ۱۲:۳۵ بچه به دنیا اومد. حدود نیم ساعت بعد مادرش رو آوردن توی اتاق و بعد هم بچه رو . البته نگهبان نمیذاشت من بالا بمونم و بیشتر اوقات رو توی سرسرای بیمارستان بودم تا ساعت ۳ که وقت ملاقات شد. تا ۵ هم اونجا بودیم و بعد مامانش موند پیشش و ما اومدیم خونه. ریحانه ازم خواست این خبرو تو وبلاگ بنویسم تا شما هم بی خبر نمونید. الان حال هردوتاشون خوبه و احتمالا تا فردا ظهر هم مرخص میشن. کلی بهش تبریک بگید که وقتی اومد خوشحال بشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:18 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوست جونام تا این لحظه که دارم می نویسم هنوز نی نی گوگولی تو دل مامانشه. اما این هفته اصلاْ وقت نکردم خبری از خودم بدم. چون هر روز همی که می خواست بره سرکار منو می فرستاد خونه مامانم که خیالش راحت باشه تا برگرده. منم چون دختر حرف گوش کنی بودم می رفتم. دوشنبه وقت دکتر داشتم. فشارم را که گرفت ۱۲ رو ۹ بود. دکتر گفت این فشار واسه هفته آخر خیلی زیاده. تا روز پنجشنبه که امروز باشه صبر کن اگر موقع زایمانت شد و درد داشتی که هیچی ولی اگر هیچ دردی نداشتی بیا بیمارستان تا با تزریق سرم و القای مصنوعی درد بچه به دنیا بیاد. در ضمن گفت که روزی دو بار هم فشارت را بگیر تا اگر بالاتر رفت همون موقع بری بیمارستان. خلاصه سه شنبه و چهارشنبه هم من روزی دو بار فشارم را چک کردم و اصلاْ هم نمک نخوردم. فشارم نرمال شد و حتی کمتر از همیشه شد. یعنی به ۵/۱۰ رو ۷ هم رسید. شب چهارشنبه به دکتر زنگ زدم و گفتم که قضیه از این قرار است و فشارم نرمال شده اگر مسئله ای نیست فردا نیام. دکتر هم گفت تا جمعه صبر کن اگر درد داشتی که هیچی ولی در غیر این صورت جمعه بیا بیمارستان. نمی دونم چرا این قدر از درد با آمپول فشار می ترسم. خیلی وحشت کردم. حس می کنم که دردش خیلی بیشتر است. دیشب داشتم خل می شدم. بعد از ۹ ماه فکر کردن و مطالعه که تصمیم قطعی گرفته بودم زایمان طبیعی داشته باشم دیشب زده بود به سرم که سزارین کنم. به همی گفتم گفت اگر دوست داری باشه من حرفی ندارم فکر نکنی من می خوام کم بزارم. همه اطرافیانم هم سزارینی بودند و کسی نبود که باهاش حرف بزنم یکم دلداریم بده. خلاصه داشتم دیوانه میشدم. یک خل بازی دیگه این بود که به همی می گفتم حالا که شب میلاد حضرت علی به دنیا میاد باید اسمش را بذاریم ایلیا. حالا ما کلی سر اسم سپهر فکر کرده بودیم و به همه هم اعلام کردیم که اسم بچه مون سپهر است و حالا شب آخری مامانش نمی دونه برای غلبه به ترسش چی کار کنه دست به اعمال بی ربط می زند. خلاصه کلی قاط زده بودم. اصلا نمی تونم بگم چه احساسی داشتم. از طرف دیگه دچار استرس شدید درباره تربیت بچه و بزرگ کردنش و تا ازدواجش شده بودم. همه ی سیستم فکری بهم ریخته بود. باز خوبه که ما کاملاْ آگاهانه با تصمیمات قبلی و بعد از ۷ سال بچه دار شده ایم. ولی نمی دونم این روزهای آخر چرا این طوری شدم؟ خیلی هول برم داشته است. همش نیمه خالی لیوان را می بینم. با این اوصاف امروز حالم بهتر است. دکتر گفته فردا ساعت ۷ بیمارستان باش. دیگر سعی می کنم بهش فکر نکنم. سر خودم را گرم می کنم تا موقعش برسد و کارها روی روال بیافتد. خیلی برام دعا کنید. به محض این که نی نی گل ما به دنیا بیاد همسرم خبرش را اینجا می نویسد. جمعه به یاد من باشید و من را دعا کنید. در ضمن ببخشید اگر قاطی پاطی نوشتم هر چی به ذهنم رسید نوشتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:41 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|