![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام سپهری از هفته پیش به وضوح در مقابل صحبت های ما عکس العمل نشان می دهد و می خندد. البته این کار را بیشتر صبح های زود که شازده کاملاً استراحت کرده اند ولی من خیلی خوابم می آید انجام می دهد. ولی آنقدر لبخندهایش شیرین است که دلم نمی آید بخوابم. تازگی ها موقع شیر خوردن یک دستش را تکان تکان می دهد و یا یقه من را می گیرد. نگاهش را کاملا با حرکت می چرخاند. دیروز هم برای اولین بار با چشمهایش بابایی را دنبال می کرد. توی سفر که هوا سرد بود و کلاه سرش می گذاشتم تازه فهمیدم که چه قدر موهایش می ریزد. دو طرف سرش کاملاً کچل شده است و قیافه اش خیلی بامزه شده است. فقط زلف وسط سرش باقی مانده است. چند روز است که هر سطحی قرار بگیرد با پاهایش فشار می آورد و خودش را به سمت بالا می کشد. موقع شیر خوردن جدیداْ یک دستش را به کمر من می گیرد یا تکان تکان می دهد. اولین بار که دستش را به کمرم زد داشتم توی خواب شیرش می دادم یک لحظه وحشت کردم فکر کردم سوسک است. از جا پریدم. بعد دیدم که سپهر بوده و با حرکت ناگهانی من او هم ترسیده بود و شروع به گریه کرد. همچنان حمام کردن را خیلی دوست دارد و دیگر نسبت به تعویض لباس یا پوشکش حساسیتی ندارد و مثل روزهای اول جیغ و داد نمی کند. این روزها کشف کرده ام که پسرم بغلی شده است. متاسفانه وقتی گریه می کند تا بغلش نکنیم و راه نبریمش آرام نمی شود. خیلی اوقات باید همزمان آواز هم بخوانیم تا ساکت بماند. نمی دانم چه کارش کنم. باباش می گه بذار گریه کند تا ساکت شود و از سرش بیافتد. ولی من دلم نمی آید. البته یکی دوبار هم این کار را کردم ولی آنقدر گریه می کند تا به هق هق می افتد و به هیچ وجه ساکت نمی شود. اگر کسی راه حلی سراغ دارد تو را به خدا به من بگوید. وقتهایی که بیدار است از کار و زندگی می افتم. همش باید بغلش کنم و راهش ببرم. البته گاهی وقتها که خیلی خوش و خرم باشد آرام توی تخت می خوابد ولی این کارش حداکثر نیم ساعت است و بعدش دوباره جریانات ادامه می یابد. دیروز این قدر از ساعت ۱۲ ظهر تا ۶ بعدازظهر گریه کرد که آخر سر من هم برای اولین بار نشستم و باهاش گریه کردم. هر کاری می کردم آرام نمی شد. خودم هم تنها بودم تازه برای شام هم مهمان داشتم. تا ساعت شش بعدازظهر فقط توانستم مرغ را بگذارم برای شام بپزد. حتی جارو هم نتوانستم بکنم. البته مهمانهایم غریبه نبودند. عمه ها و عموی سپهر بودند. وقتی آمدند کلی کمکم کردند و سپهر را نگه داشتند. ولی خیلی خسته شدم. پسر گلم کنار دریا
اولین مسافرت پسرم در دوماهگی پ.ن: من لینک همه دوستانم را در سمت چپ وبلاگم دارم ولی چون توی بلاگرولینگ است و این سیستم هم در ایران ف ی ل ت ر است ممکن است بعضی از دوستان نبینند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:59 توسط مامان سپهر |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی سلام به هم دوستای خوب و گلم خیلی خیلی دلم واسه همه تنگ شده بود. یک جورایی به این محیط مجازی و به این دوستان واقعی عادت کرده بودم و مدتها که دور بودم داشتم دق می کردم. هر روز هر اتفاق جدیدی که می افتاد با خودم می گفتم حتماً این رو توی وبلاگم بنویسم ولی روزها می گذشت و من هم فرصتی برای نوشتن نمی یافتم. البته مشکل دیگرم هم عدم دسترسی به کامپیوتر بود. حالا یک کم آنچه که گذشت را بگویم. تا روز دوازدهم که خونه ی خودمون بودم و بعدش رفتم خونه ی مامانم. حدود ۲۴ روز هم اونجا بودم و حسابی قلق بچه داری دستم اومد. حالا که اومدم خونه مشکلی با بچه داری ندارم فقط مشکلم کارهای خانه است که نمی رسم انجام بدهم. چون همیشه زندگیم نظم خاصی داشته است و من هم به تمیزی خانه حساس بوده ام الان دیگر نمی توانم آن طور که باید و شاید به همه کارها برسم. ولی با شیرینی سپهرم همه چیز حل می شود. شکر خدا پسرم بچه آرامی است و اگر مشکلی خاصی نداشته باشد الکی گریه نمی کند. من هم تقریباً گریه هایش را می شناسم. اگر گرسنه باشد چنان گریه هایی می کند که همه اهل عالم خبر دار می شوند. دوبار که در شرایطی بودم که نتوانستم فوراً شیرش بدهم این اتفاق افتاد. یک بار برده بودیمش دکتر واسه چکاپ اول. که توی خیابان یک دفعه شروع به گریه کرد طوری که مجبور شدیم تا خانه تقریبا بدویم. دیشب هم از خانه مامانم داشتیم بر می گشتیم خانه وسط راه چنان گریه ای راه انداخت که دوباره برگشتیم و شیر خورد و بعد آمدیم خانه. واسه دل دردهایش بهش عرق نعنا می دهم. از دکتر هم پرسیدم گفته خیلی خوبه و اشکال هم ندارد. به محض این که می خورد آرام می شود. شکر خدا سپهر که به دنیا آمد زردی نداشت. با این که فصل تابستان بود و می گویند که طبع پسرها هم گرم است و بیشتر زردی می گیرند مشکلی برای سپهر بوجود نیامد. علتش را هم بگویم که مامان های باردار توجه کنند و به کار ببرند. من خیلی استرس داشتم که سپهر زردی بگیرد و کارش به بیمارستان بکشد برای همین ماه آخر به خصوص دو هفته آخر عرق کاسنی که خنکی است، می خوردم. تقریباً روزی دو لیوان مثل آب می خوردم. علاوه بر این خنکی هم مثل هندوانه خیلی خوردم. حتی صبح ها نان و پنیر و هندوانه به عنوان صبحانه می خوردم. موز اصلا نمی خوردم. خلاصه تا جایی که توانستم رعایت کردم و نتیجه اش را هم دیدم. حتماً مامان هایی که نی نی هاشون به دنیا نیامده رعایت کنند تا مشکل زردی بچه حل شود. سختی بچه داری به نظر من فقط شب بیدار شدنش است. که آن هم راه حل دارد. مثلا من سعی می کنم سپهر آخر شب بیشترین ساعات بیداری را داشته باشد و خوابش با خواب من هماهنگ شود تا من هم راحت تر بخوابم. مثلاً دیشب که بعد از دو سه ساعت بیداری خوابید چهار ساعت یکسره خواب بود. البته با این که خوابم از نظر زمانی خیلی تغییر نکرده است ولی چون پیوسته نیست احساس نیاز بیشتری به خواب دارم. روزهای اول خیلی نگران بودم که شیرم کم باشد. فکر می کردم تا زایمان کردم باید کلی شیر داشته باشم و چون این طوری نبود حسابی نگران شده بودم. مامانم هم می گفت قدیمی ها می گن شب شش شب شیر است. یعنی از شب ششم شیر مادر زیاد می شود. که همین طور هم شد. یعنی بعد از هفته اول دیگر شیرم به آن شکلی که انتظار داشتم درآمد. البته از این که پسرم راحت می خوابید و نق نق نمی کرد می فهمیدم که شیرم برایش کافی است. چند تا از مواد غذایی که شنیدم واسه ازدیاد شیر خوبه اینجا بگم. شنبلیله، شیر، بادنجان، کنجد با عسل، زیره، رازیانه، دنبه، خربزه، انگور. این ها چیزهایی بود که یادمه اگر چیز دیگری یادم آمد اضافه می کنم. یک کم هم از گل پسرم بگم. هنوز هم خیلی اوقات نگاهش که می کنم باورم نمی شود که جزء جزء این موجود کوچولو توی وجود من ساخته شده است. به خصوص به دست و پاهای کوچولو و ناخن هاش که نگاه می کنم خیلی حس عجیبی دارم. مخصوصاً انگشت های دستش که کاملاً کپی دست خودم است. انگشت ها و ناخن های کشیده. روزهای بارداری خیلی برایم دور است. انگار یک بخش جدایی از زندگیم بوده است که الان در بایگانی خاک می خورد. با این حال عاشق آن روزها و حال و هوایش هستم. شوق و ذوقی که برای خرید وسایلش داشتم. و لباسهای کوچولوی که همش سپهر را در آنها تصور می کردم. همش فکر می کردم که پسرم چه شکلی خواهد بود. چند روز پیش از حسن آباد رد می شدم و گذرم به مغازه های تخت و کمد بچه افتاد. یاد روزی افتادم که با مامانم دنبال تخت و کمد سپهر بودیم. امروز توی همان تخت گذاشتمش و دست و پا زدنش را تماشا کردم و عشق کردم. پسرم این روزها کاملا سرش را بلند می کند و اطراف را نگاه می کند. البته بعد از مدتی خسته می شود و دوباره سر به زیر می شود. تا به حال خودم دو بار حمامش کرده ام. دفعه اول یک کم ترسیدم ولی دفعات بعد دیگر ترسم ریخت. وقتی حمامش می کنم صدایش در نمی آید معلومه که عاشق آب بازی است. وقتی هم که از حمام بیرون می آید سه چهار ساعت یکسره می خوابد. روزهای اول موقع تعویض پوشکش خیلی گریه می کرد اگر می خواستیم بشوریمش که دیگر انگار بهش توهین شده بود تا هفت تا خونه اون ورتر می فهمیدن ولی الان دیگر پسرم عاقل شده و گریه نمی کنه. چند وقتی توی خواب لبخند می زد ولی این روزها باهاش که صحبت می کنم اگر خیلی سرحال باشه یک کمی می خنده در کل نگاهش خیلی هوشیار شده و بعضی وقتها با نگاهش منو دنبال می کنه. این کارش خیلی حس خوبی بهم می ده. این که یک نفر وجودش به وجود تو وابسته باشد . از دو سه روز پیش هم گذاشتمش توی آغوش که با همون سرویس کالسکه گرفته بودیم. خیلی خوب و راحته مخصوصا برای بیرون رفتن خیلی خوبه. دستهام کاملا آزاد هستند و به کمرم هم فشار نمی یاد. البته بعضی وقتها که خیلی کار دارم توی خونه هم استفاده می کنم. سپهر یک صدایی از خودش درمیاره که بهش می گم صدای شیرخوردن. وقتایی که به خاطر گرسنگی داره گریه می کنه می خوام بهش شیر بدم یک کم آروم می شه ولی غرغر هم می کنه که خیلی از این کارش خوشم میاد. تازگیها هم پسر خوبی شده و راحتتر آروغ می زنه که به نظر من صداش خیلی دلنشینه. چون می دونم دیگه دل درد نمی گیره. راستی اولین ماهگرد پسرکم را هم خونه مامانم گرفتم براش کیک خریدم و با هم کیک را بریدیم و عکس انداختیم. خیلی ذوقیدم که بچه ام یک ماهه شد. خیلی طولانی شد سعی می کنم که از این به بعد مرتب بنویسم. دوستتون دارم. فعلاْ قربون نگاهت برم عزیزم. قراره این عکسو به عنوان عکس کوچیکی رضازاده بفروشیم. پسر عسلی مامان که بر تخت قدرت نشسته است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:4 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
دیگه از دوری از دوستانم دارم دق می کنم. حدود یک ماهه که خونه مامانم هستم. سپهرم کلی بزرگ شده و همه عاشقش هستند. توی موبایل های همه فامیل عکسش هست. من و باباش هم که کلی خاطرخواهش هستیم. امروز فردا می رم خونه ی خودمون و مفصل تعریف می کنم که چه اتفاق هایی افتاده است. خیلی دوستتون دارم به زودی می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:33 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|