تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام

من هم به بازی دعوت شده ام. به بازی های وبلاگی خیلی اعتقادی ندارم ولی این بار چون بحث معرفی در میان است من هم شرکت می کنم. چون توی وبلاگ های دوستانم که خواندم به نظرم بازی جالبی آمد که باعث می شه بیشتر با هم آشنا بشویم. من وقت ندارم همه را بنویسم اونایی که به نظرم جالبتر است می نویسم. بچه دارها درک می کنند دیگه

معرفی: من با اسم واقعیم می نویسم پس اسمم ریحانه است. متولد ۷ آبان ۵۸ هستم. ازدواج من و همسرم از نوع فامیلی است. یعنی پسرخاله ام است. سال ۷۸ عقد و سال ۷۹ ازدواج کردم. بعد از ۷ سال هم تصمیم به بچه دارشدن گرفتیم که خدا سپهر گلم را به ما داد. فکر کنم همه فامیل فکر می کردند که ما بچه دار نمی شویم برای همین خبر بارداری من باعث خوشحالی دوست و دشمن شد. البته اینم بگم که ما رکورد سالهای بی فرزندی را شکوندیم. خودم و همسرم دانشجوی کارشناسی ارشد هستیم. البته من آخرشم و فقط دفاعیه ام مانده است که به علت تولد سپهر عقب افتاده است. کارمند هم هستم ولی اصلاْ به نوع کارم علاقه ای ندارم. دو تا برادر دارم و خواهر ندارم ولی خیلی دوست دارم بدونم حس خواهر داشتن چگونه است.

فصل و ماه و روز مورد علاقه ام: فصل بهار را خیلی دوست دارم توی این فصل احساس سرزندگی خاصی می کنم. چون اولین فصل سال است احساس می کنم که می تو انم کارهای بسیاری در سالی که پیش رویم است بکنم. ماه مورد علاقه ام آبان است که تولد خودم است و از این به بعد هم مرداد که تولد پسر عزیزم است. روز مورد علاقه ام وقتی که سرکار می رفتم چهارشنبه بود که دو روز بعدش تعطیل بودم.

رنگ: از همه رنگها خوشم می آید ولی ترکیبشان خیلی برایم مهم است.

غذای مورد علاقه: فسنجان و خورشت بامیه خیلی دوست دارم.

موسیقی: همه جور موزیکی گوش می دهم بستگی به مود و موقعیتم دارد.

بدترین ضدحالی که خوردم: معمولاْ از این که همسرم مناسبت های مهم زندگی را یادش می رود ضدحال می خورم. سالی چند بار هم تکرار می شود.

بهترین سفر: اولین مسافرتم با همسرم که رفتیم کلاردشت و خیلی خوش گذشت. اون موقع ۱۹ سالم بود و حسابی هم شاد و شنگول بودم.  ماه چهارم باردای هم با مامانم و همسرم رفتیم دبی. خیلی بهم خوش گذشت و کلی هم واسه سپهر به حساب مامان و بابام خرید کردم که خوش خوشانم شد.

چه تیپی هستم: قدم ۱۵۹ سانتی متر است. اول که ازدواج کردم خیلی لاغر بودم حدود ۵۲ کیلو. بعد ازدواج بهم ساخت شدم ۵۸. دوباره رژیم گرفتم شدم ۵۴. کلاْ شش ماه لاغرم و شش ماه چاق. قبل از تولد سپهر ۶۷ بودم بعد از تولد سپهر هم که ترکوندم شدم ۷۶.  حالا کافیه اراده کنم و دوباره لاغر بشم. ظاهر هم بد نیست.  چشمام درشته رنگشون هم متغیره. توی آفتاب کاملاْ به رنگ میشی درمیاد. خیلیها بهم می گن لنز گذاشتی. کلاْ ترکیب صورتم با هم می خونه.

بهترین خاطره: روزی که نتیجه آزمایش بارداری را گرفتم. اول به همسرم خبر دادم بعد با یک جعبه شیرینی رفتم خانه مامانم به مامانم خبر دادم. خیلی حس ناب و جالبی بود. کلاْ روزهای بارداری برایم خاطره انگیز است. اگر بخواهم یک بچه ی دیگر بیاورم نصفش به خاطر همه ی اون حسهای خوب است.

وضعیت در ۱۰ سال آینده: من و همسرم دکترا گرفته باشیم و توانسته باشیم یک یا دو فرزند خوب تربیت کنیم. یک دختر هم داشته باشم. در ضمن جهش مالی هم کرده باشیم.

خب این هم از بازی. من هم همه دوستانی را که لینکشون این بغل هست دعوت می کنم. دونه دونه اسم نمی برم تا کسی از قلم نیافتد.

دو تا موضوع هست که یادم رفته بود بگم. البته یک کم تاریخ مصرفش گذشته است. یکی در مورد صدور شناسنامه سپهر بود که تقریبا چهار روز طول کشید. جریان از این قرار بود که اول بابایی رفت ثبت احوالی که مسیرش بهتر به خونه مون می خورد. اونجا گفتند که ثبتی که به شما می خوره اینجا نیست و یک جای خیلی دورتری را آدرس دادند. بابایی یک روز مرخصی اینجا گرفت. چند روز بعد رفت همون جایی که آدرس داده بودند. مدارک را که داده بود گفته بودند چون از تاریخ عقد شما هشت سال گذشته است باید بروید بیمارستان و مدارک پزشکی همسرتان و نامه ای بیاورید که ثابت کند این فرزند شماست. خلاصه یک روز هم واسه اینکار مرخصی گرفت. بیمارستان هم که خیلی به ما دور بود. ما شرق هستیم و بیمارستان شمال تهران بود. یک روز مرخصی گرفت و رفت مدارک پزشکی و نامه را از بیمارستان گرفت. مثل این که چند سال پیش یک باندی بودند که بچه های مردم را می دزدیدند و به خانواده هایی که بچه دار نمی شدند می فروختند. حالا مسئولین ثبت این کارها را برای کسانی که بیش از پنج سال از ازدواجشان می گذرد می کنند که مشکلی پیش نیاید. خلاصه روز چهارم هم باز بابایی مرخصی گرفت و خوشبختانه این بار موفق شد بعد از دو هفته شناسنامه پسری را بگیرد. راستی چون بیمارستان محل تولد سپهر نیاوران بود محل تولد را توی شناسنامه شمیران نوشته اند.

ما توی بیمارستان از تولد سپهر فیلم گرفتیم. از مرحله ای که از شکم من خارج می شه تا وقتی که می شورنش و میارنش بیرون که باباش ببیندش. از اولین گریه هاش همه این ها را فیلم برداری کردیم. بابایی دوربین را داد به پرستار اتاق عمل یک پولی هم بهش داد و همه را فیلم برداری کرد. خیلی جالب است. من هر وقت می بینم کلی خوشم می آید. نوشتم که مامانهایی که هنوز نی نی هاشون به دنیا نیامده اند با بیمارستان هماهنگ کنند و این کار را بکنند. یادگاری خوبی است.

یکشنبه سپهر را بردم مرکز بهداشت و پرونده تشکیل دادم. هر ماه برای چکاپ دکتر می برمش ولی گفتم مرکز بهداشت هم ببرمش بد نیست. توصیه هایی هم که می کنند بر حسب تجربه شان، مفید است.

گل پسر مامان وقتی که خانه ی خودمان باشیم خیلی بچه ی خوبی است. سرموقع می خوابد بیدار می شود با آرامش بهش شیر می دهم ولی وقتی مهمانی برویم یا مهمان داشته باشیم نظم برنامه اش بهم می خورد و من هم کلافه می شوم. حتی خانه مامانم هم که بروم مثل خانه ی خودمان راحت نیستم. بالاخره جمعیت که بیشتر باشد هرکسی یک بار بغلش کند بچه ام کلافه می شود و جیغش در می آید.

تازگی ها دچار توهم کوچک شدن لباسهای سپهر شده ام. آخه تا حالا چند تا از لباسهای سیسمونیش واسش کوچک شده اند من هم همش می ترسم حواسم نباشه بقیه هم کوچک شوند. البته موقع خریدشان خیلی حواسمان بود که با توجه به فصلی که هر لباس را می پوشد و سن اون موقعش لباس را انتخاب کنیم ولی با این حال بعضی ها کوچک از آب در آمد. چند روز یک بار می روم لباسهایش را نگاه می کنم و سایزش را بررسی می کنم که یک وقت از دستم در نرود و کوچک بشوند. بعضی ها را هم می آورم و تنش می کنم تا مطمئن شوم.

چند روزیه که خودم سرما خوردم. یکی دو سالی بود که من مریض نشده بودم حالا فکر کنم به دلیل زایمان و شیردادن است که ضعیف شده ام و سرما خورده ام. همش می ترسیدم سپهر هم از من بگیره. سعی می کردم کمتر بغلش کنم و بوسش هم نکنم دلم برای بوس کردن گلم تنگ شده بود. البته نمی دونم بچه ای که شیر مادر می خوره از مادرش مریضی می گیره یا نه؟ ولی به هر حال رعایت کردم. تا حالا که مشکلی پیش نیامده است امیدوارم به خیر بگذرد و عسلم مریض نشود.

فردا عازم سفر هستیم. من و سپهر و بابایی داریم می ریم دیدن خانواده بابایی. به مادرشوهرم قول داده بودم که وقتی سپهری یک کم بزرگتر شد بریم چند روزی پیششان بمانیم. حالا داریم واسه یک هفته می ریم اهواز.

پسر مامان که حالا دیگه واسه خودش آقایی شده و ابراز احساسات ما را جواب می دهد

قربون همه تون. خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:43  توسط مامان سپهر | 

سلام سلام صدتا سلام
مامانا و نی نی ها خوب هستند؟ نی نی ما هم خوبه و روز پنجشنبه دو ماهه شد. بله دیگر واسه خودش آقایی شد. نمی دونید چه قدر کار بلده انجام بده. چند تاشو بگم؟ تازگیا یاد گرفته خنده های صدادار می کنه. البته وقتی که خیلی سرحال باشه که کماکان همان صبحهای زود است. دست و پاشو به شدت تکان می دهد تا خسته بشود و شیر بخواهد. دستشو می کنه توی موهاش و موهای خودشو می کشه تا جیغش دربیاد. خنده هاش به طور کلی بیشتر شده و مامانش رو خیلی خیلی خوب تشخیص میده. به باباش هم یک کمی توجهش بیشتر شده و خیلی اوقات بغل بابایی هم که بره ساکت می شه. یک کمی تف تفو شده است. از دواهای تلخ هم به شدت متنفره مثلاً استامینوفن را به زور می خوره ولی قطره ویتامین را دوست دارد. دستشو می کنه توی دهنش و ملچ و مولوچی راه می ندازه که هرکی ندونه فکر می کنه این بچه سه روز غذا نخورده است. ولی هرچی پستونک بهش می دم نمیگیره. ولی این سیستم دست خوردنش خیلی جالبه. بعضی وقتها دستشو گم می کنه و کلی بهش می خندیم. الحمدلله خوابش هم تنظیم شده است. کلاْ دوتامون برنامه هامون باهم تنظیم شده است. شبها که می خوابد حدوداْ پنج ساعت یکسره می خوابد تا گرسنه اش بشود و برای شیر بیدار شود. صبحها هم با هم بیدار می شویم. من کارهایم را می کنم وسپهر هم معمولاْ بیدار است و آرام. دوباره ظهر با هم می خوابیم و بیدار می شویم. البته گاهی من نمی خوابم و به کارهایم می رسم. 
روز پنجشنبه که دوماهش تموم شد رفتیم و واکسنش را زدیم. خیلی نگران بودم. می ترسیدم که تب کنه و بی قرار بشه. ولی شکر خدا اصلا مشکلی پیش نیومد. البته یک کم تب کرد که طبیعی بود و با قطره استامینوفن کنترل شد. ولی انگار این واکسن مواد بی خوابی هم توش داشت. چون اون روز که واکسن زد تا شب نخوابید. همین طور به چشمهای باز اطرافشو نگاه می کرد البته کاملاْ ساکت و مظلوم هم شده بود طوریکه مامانم و بابام کلی دلشون واسش می سوخت. هی می گفتن چرا این بچه این قدر آروم و مظلوم شده است؟ خلاصه که این مرحله هم تمام شد و سپهرخان سربلند بیرون آمدند.

پسرم که بزرگ شده دیگه لباسهای نوزادیش اندازه اش نیستند. چند وقت بود می خواستم برم براش لباس بخرم ولی وقت نمی کردم. تا این که یک روز که رفته بودم اداره دنبال کارهای مرخصی زایمانم از سر راه رفتم و کلی لباس براش خریدم. خیلی از کارهایی که برای سپهر انجام می دم هنوز برام جدید هستند. مثلاْ همین لباس خریدن کلی برام جالب بود. گرچه همه سیسمونی را با مامانم باهم خریدیم ولی الان که خودش حضور داره با ذهنیت خرید می کنم. کلی لباسا رو زیرورو کردم تا سایزش را پیدا کنم کلاْ احساس جالبی بود. از طرفی کلی هم تندتند و با عجله خرید کردم چون سپهر پیش مامانم بود و می ترسیدم اذیت کنه. البته اون روز شیرم را دوشیده بودم و براش گذاشتم تا دنبال کارهای اداری بروم. این کار هم در طول دو روز انجام دادم و فهمیدم که شیرخوردن برای بچه ها  چه کار سختی است. چون در هر مرحله می توانستم فقط یک ته استکان شیر جمع کنم. هی کم کم جمع کردم تا نهایتاْ ۶۰ سی سی شد و ریختم توی شیشه اش. ولی چون مقدارش نسبت به اونی که خودش می خوره زیاد بود حدود سه ساعت و نیم گشنه اش نشده بود تا خودم بهش رسیدم.

شیر خوردنش خیلی جالب است. اگر خیلی گرسنه باشه تند تند نفس می کشه و شروع به خوردن می کنه چند دقیقه یکسره می خوره و بعد یک کم متوقف می شود تا نفسی تازه کند و دوباره شروع می کند ولی اگر گرسنه نباشد بازیگوشی می کند وسطش اطرافشو نگاه می کنه به من نگاه می کنه. ولی به طور کلی هیچ وقت به پیشنهاد شیرخوردن نه نمی گوید. همیشه دهانش برای شیرخوردن باز است. البته یکی دوبار که زیاد خورد و حالش بهم خورد. اولش خیلی ترسیدم ولی با دکترش مشورت کردم و گفت طبیعی و مسئله ای نیست. چکاپ ماهانه هم که بردیمش وزنش ۵۷۰۰ شده بود. دکتر گفته با توجه به افزایش وزنش که خوب بوده می شه از چهار ماهگی غذای کمکی را شروع کرد. خیلی خوشحال شدم چون دوست دارم زودتر غذا بخوره و تپل و مپل بشه.

وقتی به سپهر نگاه می کنم و رشدش را می بینم با خودم می گویم این موجود کوچولو از وقتی که یک نقطه بوده تا به حال همه منبع تغذیه اش من بوده ام و هرچه رشد کرده وابسته به وجود من بوده است. اول که توی شکم مامانش بوده تا حالا هم که فقط شیر مادر می خورد. از این فکر سرشار از غرور و احساسات خوب می شوم.

هفته ی پیش هم  سپهر را گذاشتیم پیش مامانم و با همی رفتیم سینما فیلم قاعده بازی. البته فیلمش خیلی بی خود بود و ارزش دیدن نداشت. مامانم گفت اگر سپهر بیدار شد یا گشنه اش شد بهت زنگ می زنم که بیای. آخه سینما نزدیک بود. همین که فیلم تموم شد و ما پا شدیم هم مامان زنگ زد و گفت که گریه اش شدید شده است بیا. پسرم به موقع بیدار شده بود.

یک کم هم از خودم بگم که تپلی های بارداری هنوز آب نشده است. بابایی هم همش من را اذیت می کند و جیغ من را در می آورد . بهش می گم این ها توی نه ماه جمع شده است و حداقل باید همان قدر طول بکشد تا بروند. ولی به خرجش نمی رود. حالا خوبه که خودش هم تپل است. من هم گفتم لااقل من که تپل شدم کلی نتیجه داشته و یک پسر کاکل زری به دنیا آورده ام در ضمن اراده ام هم برای لاغر شدن خیلی خوب است ولی الان که نمی توانم رژیم بگیرم چون بچه شیر میدهم. ولی شما چی که این چاقی هیچ نتیجه ای به جز ضرر برایتان ندارد. لطفاْ شما بهش بگید که این کارش درست نیست. مادری مهربان و فداکار را نباید این قدر اذیت کند.

یک موضوع دیگر در مورد خودم این است که از وقتی آمده ام خانه ی خودمان احساس ثبات ندارم. نمی دانم چرا ولی حس می کنم معلق هستم باید کارهای نیمه تمام را تمام کنم. شاید به خاطر این باشد که می دانم باید بعد از مدتی سرکار بروم و این وضعیت هم واقعاْ موقتی است. اگر دست خودم بود حداقل یک سال مرخصی بدون حقوق می گرفتم تا سپهر بزرگ شود. ولی چون قراردادی هستم امکانش نیست. توی این وانفسای بیکاری و بازار کار خراب ایران نمی توانم ریسک کنم. چون بالاخره سپهر هم بزرگ می شود. وقتی هم که سه چهار سالش بشود حتی اگر سرکار هم نباشم به خاطر آموزش باید مهدکودک برود اون وقت من می مانم که بیکار هستم و حسابی پشیمان می شود. البته خیلی هم به سرکار رفتن فکر نمی کنم سعی می کنم از لحظه هایم لذت ببرم.

این عکس پسر عسلی من در دو ماه و یک هفتگی است.

پسرگل و خندان مامان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 18:16  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان