تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
 سلام مامانی ها سلام کوچولوها
پسری من کلی کارهای جدید یاد گرفته است.
دیشب اولین غلت زندگیش را زد. وای اینقدر من و بابایی خوشحال شدیم که انگار توی المپیک مدال آورده است. من با جیغ و داد بابایی را صدا کردم و هر دومان نشستیم بالای سرش و تشویقش کردیم که دوباره غلت بزند. البته خیلی نمی تونست سرش را بالا نگه دارد و سریع خسته می شد و گریه اش در می آمد. ولی خیلی جالب بود.
آقا پسرم هر چی دم دستش باشه می ذاره توی دهنش. از ملافه و پتو گرفته تا آستین بلوزش و دست من. سعی می کنم ملافه اش را تند تند بشورم که مشکلی پیش نیاید. موقع شیر خوردن حتماً‌ باید دستش یک جایی بند باش.بیشتر وقتها یقه ی لباس منو می گیره یا دستم را می گیرد یک بار هم گوش خودش را گرفت. خلاصه نمی تونه دستش را بیکار بگذارد. ً‌سرش دائم در حال حرکت است با حرکت من و باباش هم سرش حرکت می کند. واییییی که این پسر چه قدر عاشق تلویزیون و موبایل است. چون هردوشان صدا و حرکت و تصویر همزمان باهم دارند. خیلی اوقات که کار دارم می گذارمش توی زمین بازیش و روبروی تلویزیون. کیف می کند و صداش تا نیم ساعت در نمی آید. دیروز خیلی نق نق می کرد مشکلی نداشت فقط دلش می خواست که بغلش کنم . من هم حس بغل کردن را نداشتم. با موبایلم بازی می کردم ولی صفحه اش را روبروی صورت سپهر گرفته بودم. آنقدر خوشش آمده بود که ساکت شد. یکی از کارهایی که باعث خنده و خوشحالی اش می شود این است که به شدت و با سرعت سرمان را این طرف و آن طرف ببریم. کلی با این کار تفریح می کند ولی مشکلش این است که ما بعد از مدتی سرگیجه می گیریم. قبلاً‌ به کامپیوتر هم علاقه داشت و روی پای بابایی یا من می نشست و آرم به مانیتور نگاه می کرد. ولی جدیدا‍‌مثل این که جذابیتی برایش ندارد وقتی روی پایم باشد آنقدر وول می خورد که نمی توانم هیچ کاری بکنم. چند بار هم به شدت خودش را پرت کرده جلو و نزدیک بوده سرش به میز و صفحه کلید بخورد.
کارخانه حباب سازی سپهر هم هنوز فعال است و روزانه مقادیر بسیاری حباب در سایزهای مختلف تولید می کند. نمی دانم این حباب ها و آب های روان نشان دندان درآوردن است یا همه بچه ها این طوری هستند. البته  جدیدا‍ً‌موقع شیر خوردن با اون لثه های بی دندونش گاز هم می گیرد.
 سپهر با عمه کوجیکه خیلی جوره. هر وقت که باهاش حرف می زنه کلی آغون واغون براش می گه و کلی صدا درمیاره . عمه هم کلی استعدادهای سپهر را کشف می کند. هفته ی پیش خانه شان بودیم سپهر برای اولین بار به طور متناوب خنده ی صدادار می کرد. این قدر قشنگ از ته دل می خندید که کیف کردم.
هنوز که هنوزه با این که سه ماه و نیم از حضور سپهر می گذرد گاهی اوقات که بهش نگاه می کنم باورم نمی شود که پسر من باشد. می نشینم و با دقت اجزای صورتش و دست و پایش را نگاه می کنم و هی فکر می کنم خدایا این همه ترکیبات زیبا این انگشتان و ناخنها و مژه ها و ... چه گونه ساخته شده اند؟‌ بعد خدا را شکر می کنم که پسرم سالم و سرحال است و از ته دل می خواهم که هیچ مادری مریضی فرزندش را نبیند.
روز چهارشنبه اولین مریضی جدی سپهر را تجربه کردیم. چند بار سرماخوردگی خفیف داشته ولی در اون حدی نبوده که نیاز به دکتر باشد. روز چهارشنبه بعد از مدتها با همی رفتیم خونه ی یکی از دوستانمان. اول که رسیدم سپهری خوب و خوش بود. یک ساعت بعد از رسیدنمان من رفتم توی اتاق که به سپهر شیر بدهم. این دوستمان یک بچه ی دوساله دارد. وقتی سپهر داشت شیر می خورد اومد و بالای سرش یک جیغ بنفش کشید. از همان لحظه دیگر سپهر شروع به گریه کرد و شیر نخورد تا دوساعت بعدش. این قدر گریه کرد و گریه کرد که نگران شدیم. اولین بارش بود که هر کاری هم می کردم شیر نمی خورد. بغلش می کردیم راهش می بردیم هم ساکت نمی شد . فقط توی کالسکه یک کم آرومتر بود. دیگه نگران شدیم و بردیمش دکتر. خوشبختانه دکتر خودش نزدیک بود و با این که ساعت هشت و نیم شب بود مطب باز بود. دکتر که مشغول معاینه شد من و بابایی با نگرانی به دست و صورت دکتر نگاه می کردیم تا نشانه ای از تعجب یا نگرانی ببینیم. من فکر کردم علتش جیغ اون بچه بوده است ولی این نبود. سپهر اون روز بعد از یک هفته گلاب به روتون کرده بود. البته قبلا سه چهار روز یک بار بود ولی به دکترش گفته بود مشکلی نیست بعضی بچه ها این طوری هستند. این دفعه که خیلی طول کشید من بر مبنای حرف قبلی دکتر خیلی نگران نشدم. ولی دکتر که معاینه کرد گفت یک کم روده هایش گیر کرده اند و علت گریه هایش هم دل دردش بوده است. البته گوشش هم کمی التهاب داشت. خلاصه دوا و دارو داد و مشکلش حل شد. ولی خیلی خیلی تچربه ی سختی بود. گریه هایش خیلی سوزناک بود. خیلی من و بابایی ناراحت شدیم. بابایی این قدر ناراحت شده بود که وقتی دکتر می خواست نسخه بنویسد و اسم سپهر را می پرسید یادش نمی آمد اسم پسرش چیه! من هم تا دو روز بعدش همش نگران و ناراحت بودم تا گریه می کرد می ترسیدم مثل اونشب دیگه گریه اش قطع نشود. مامان قربونت برم ایشالا که دیگه هیچ وقت مریض نشی عزیزم. الان فهمیدم مامان ها می گن کاشکی من به جاش مریض می شدم یعنی چه. مخصوصاً که این کوچولوها زبون ندارند بگن مشکلشون چیه آدم دلش بیشتر می سوزه.
امروز با مامانم رفتم خرید. خرید رفتنم هم با وجود سپهر به صورت پروژه  درآمده است. از یک هفته قبل باید فکر کنم که چطوری برم با چی برم اونجا که رفتم اگر کارم طول کشید چه طوری سپهر رو شیر بدم. خلاصه باید همه جوانب را بسنجم. امروز با مامان رفتیم بازار پارچه مولوی. اول می خواستم سپهر را بزارم توی آغوش ولی بعد تصمیم گرفتم که کالسکه اش را ببرم. خوبی کالسکه هم این است که تا می شود و پشت ماشین جا می شود. ماشالا دیگه سپهر سنگین شده و توی آغوش که بزارم کمر درد می گیرم. خلاصه گذاشتمش توی کالسکه و خیلی هم خوب بود چون بیشترش خواب بود. اصل خریدم برای سپهر بود. براش پارچه خریدم که خودم لباس بدوزم. این لباسهایی که برای توی خانه اش می خرم خیلی جنسهای بی خودی دارند. یا رنگشان می رود یا کرک می شود یا با دوبار شستن از شکل می افتد. خلاصه کلی پارچه های قشنگ برای پسری خریدم که نونوارش بکنم. می خوام خودم براش لباس بدوزم تا هم سایزش درست باشه هم رنگی که دوست دارم باشه. خیلی جالبه برای سپهر که خرید می کنم خیلی خوشحال می شوم انگار که دارم برای خودم خرید می کنم. کلی ذوق دارم که لباسهای جدیدش را تنش کنم. همچنان هم برنامه ی پرو لباس را چند وقت یک بار داریم. با این حال چند تا از لباسهایش هم قبل از اینکه بپوشد برایش کوچک شدند. تا وقتی که لباسی توی کمد باشد نمی توان حدس زد که اندازه شده است یا نه؟ ما هم که چند وقتی بچه کوچک دوروبرمان نبوده است سایز دستمان نبود. موقع خرید سیسمونی کلی لباس خریدیم ولی سایزی که مثلا برای هفت هشت ماهگی اش خریدیم الان اندازه اش شده است. خلاصه
خودم هم از حدود دو هفته است که دو روز در هفته می رم استخر. می دونید چه سانسی؟ سانس ساعت هفت و نیم صبح. برای من که مدتها بود ساعت 10 و 11 بیدار می شدم خیلیه ها. می خواستم کلاس ورزش اسم بنویسم ولی مشکلم سپهر بود. چون همی هم شبها دیر می آمد و سخت هم بود که سپهری را ببرم خونه ی مامانم. چون راهم کلی دور می شد. ولی صبحها که همی حدود نه از خانه می رود بیرون می شد سپهر را بگذارم و بروم. خلاصه منم همت کردم و رفتم. ولی خیلی خوبه که صبح زود از خواب بیدار می شوم. به کلی از کارهایم هم می رسم.
خب دیگه مامانی مواظب خودتون و نی نی های گلتون باشید.
پ.ن۱: در مورد سرکار رفتن و وضعیت سپهر چند تا راه دارم که هنوز تصمیم نگرفته ام گفتم اینجا با دوستانم مشورت کنم تا به نتیجه ی قطعی برسم. اول اینکه نمی تونم تمام مدت پیش مامانم بزارمش چون مامانم خیلی گرفتاری و کار داره و نمی تونه سپهر رو نگه داره. می تونم براش یک پرستار مطمئن بگیرم که قبلاْ هم بچه ی خواهر شوهرم را نگه می داشته و خیلی هم مهربانه و خونشون هم نزدیک خونمون است. ولی این طوری برای شیر دادنش مشکل دارم. راه دوم هم این است که ببرمش مهدکودک که تقریبا چسبیده به اداره است و می شه دو یا سه بار در روز برم و بهش شیر بدم ولی مشکل بردن و آوردن و کلا مهد گذاشتن و این که نمی دونم اونجا به بچه ها چه طوری رسیدگی می کنند هست. ولی خوبیش اینه که می شه دو سه بار بهش سر بزنم. البته مامانم هم می تونه دو سه روز نگهش داره ولی بقیه اش را چی کار کنم؟ خلاصه من را دریابید و راهنمایی کنید.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:42  توسط مامان سپهر | 
سلام به دوست جونام
من و سپهر خوب هستیم و امیدوارم که همه مامانها و نی نی هاشون خوب و سلامت باشند.
سپهری گلم پسر عسلی مامان روز به روز بزرگتر می شه و با کارهاش دل مامان و باباشو شاد می کنه. هر بار که نگاهش می کنم خدا را از ته دل شکر می کنم که پسر سالم و توانایی به من داده است.
در هفته ای که گذشت پسرم طی یک عملیات خارق العاده تونست سرشو از روی بالش بلند کنه. یک شب که تازه از خونه ی مامانم برگشته بودیم و سپهر مشغول آغو آغو پیش از خوابش بود یک لحظه دیدم که داره تلاش می کنه سرشو از روی بالش بلند کنه. این قدر ذوق کردم که سریع بابایی را صدا کردم. بابایی اومد و باهم محو تماشای حرکات محیرالعقول سپهرجان شدیم. با تلاش فراوان سرشو از روی بالش بلند می کرد ولی نمی تونست خیلی نگهداره و دوباره می افتاد. ولی ما خیلی خیلی ذوقیدیم. باباش اقرار کرد که دیگه پسرمون پهلوان شده و از این به بعد باید یک جوره دیگه روش حساب کرد. از وقتی سپهر به دنیا اومده زندگی ما خیلی عوض شده است. میزان شادی و خنده توی خونه مون به چند برابر رسیده است. من که از صبح تا شب دارم باهاش سروکله می زنم و نمی فهم کی شب می شه. بابایی هم تا از راه می رسه یکراست می ره سراغ پسرش و باهاش حال و احوال می کنه و صدای خنده شون تا آسمان می ره. شنیدید که بعضی زن و شوهرها که با هم سازگاری ندارند بهشون می گن بچه بیارید که زندگی تون گرم بشه رابطه تون خوب بشه. البته من با این توصیه موافق نیستم ولی واقعاً‌ بچه زندگی آدم رو عوض می کنه . حتی وقتایی که من و همی با هم جر و بحث هم کرده باشیم مسائلی که مربوط به سپهره باعث می شه که سکوت بینمان شکسته بشه و حرف بزنیم یا همین حرف زدن با بچه باعث می شه که شاد بشیم و غم و غصه از یادمون بره.
سپهر اقدام به شناسایی دستهایش نموده است. چند روزیه که دستاشو میاره جلوی صورتش و نگاهشون می کنه. گاهی اوقات هم انقدر دقیق می شه که چشماش چپ می شه. این طور مواقع قیافه اش خیلی با حال می شه منم حسابی بوس بوسیش می کنم. امروز هم دیدم که داره تلاش می کنه که روی شکم بخوابه. البته هنوز در مراحل اولیه است ولی رو به پهلو می شه و فکر کنم که مرحله ی بعدش این باشه که دمر بخوابه. کشف کردم که پسرکم خیلی دوست داره باهاش صحبت کنم. یعنی الان دیگه کاملاً‌ صحبت کردن براش جذابیت داره و خیلی عکس العمل های جالبی نشون میده. مثلاً‌ وقتی که خیلی ذوق می کنه به شدت می خنده و در عین حال کش و قوس هم میاد یا دست و پاشو تند تند تکون می ده. وقتی که توی اتاق نباشم و نق نق کنه اگر بیام تو و باهاش صحبت کنم یک دفعه ساکت می شه و شروع به خندیدن می کند. پسرکم کلی واسه خودش فهم و شعور پیدا کرده است. فقط نمی دانم چرا وقتی خانه ی مامانم می رویم اخلاقش برمی گردد و حسابی خودش را می گیرد. باور کنید توهم نیست . تا خانه ی خودمان هستیم حسابی شنگول و خوش اخلاق است ولی آنجا که می رویم یک لبخند هم نمی زند. بنده ی خدا مامان وبابام کلی باهاش حرف می زنند و ذوق می کنند ولی آقا به روی خودش نمی آورد. حتی به من هم نمی خندد. نمی دونم شاید به خاطر این است که خانه ی خودمان خیلی ساکت و آرام است و آنجا که می رویم شلوغ و پلوغ است و کلافه می شود. تازه یک بار که بابام داشت با حرارت باهاش صحبت می کرد زد زیر گریه و حسابی من را ضایع کرد. آخه من خیلی از خنده هاش تعریف کرده بودم ولی هنوز چیزی بروز نداده است. یک روز هم گذاشتمش خانه ی مامانم و رفتم آرایشگاه. گفتم دوساعته کارم تمام می شود و زود برمیگردم. سپهر هم تا دو ساعت گرسنه اش نمی شود. هنوز توی آرایشگاه بودم که مامانم زنگ زد و گفت بیا که هر کاری می کنیم بچه آروم نمی شه. دیگه آخر سر برادرم بغلش کرده بود و توی خونه می دوید و همزمان هم بابام براش شعر می خواند که شاید آروم بشه. تا رسیدم و خودم بغلش کردم آرام شد ولی آنچنان گرسنه هم نبود که بگم از گرسنگی گریه کرده است. شازده تازگی شیشه هم نمی گیرد. آخرین بار دو هفته پیش توی شیشه بهش عرق نعنا دادم و راحت خورد ولی اون روزی که خونه ی مامان بود مامانم گفت هر کاری کردم شیشه را نگرفته است. گفتم شاید چون این سر شیشه با اونی که خونه داره فرق می کنه نخورده است. ولی خونه هم که اومدم امتحان کردم باز شیشه را نگرفت . اگر عادتش ندهم خیلی بد است چون دیگه حتی یک لحظه هم نمی شود بدون خودم جایی بماند.
روز سه شنبه که تعطیل هم بود سپهر شب ساعت ده و نیم خوابید. منم کلی ذوقیدم که پسرم امشب بدون دردسر زود خوابیده است. یکبار ساعت سه بیدار شد و شیر خورد ولی طبق معمول که بعدش می خوابد نخوابید. تا ساعت چهار بیدار بود و همین طوری منو نگاه می کرد. من هم تا بیدار است که خوابم نمی برد. ساعت چهار خواباندمش ولی دوباره شش بیدار شد. از اون به بعد هم نیم ساعت یک بار بیدار می شد یا هی نق نق می کرد . دیگه خیلی کلافه شده بود همین طور خوابیده بودم و تختشو رو تکان میدادم و باهاش حرف می زدم که بابایی بیدار شد و بغلش کرد. من هم به هوای این که الان می خوابه از اتاق رفتم بیرون و توی هال جلوی بخاری خوابیدم. پتو را هم سفت دور خودم پیچیدم که یعنی من را بیدار نکنید. ولی سپهر بابایی را بیچاره کرده بود. هر کاری کرده بود نخوابیده بود ولی در عین حال آروم هم نبوده و هی غرغر کرده بود. بابایی هم جوانمردی کرده بود و منو بیدار نکرده بود ولی هر کاری به ذهنش رسیده بود کرده بود که آروم بشه. عرق نعنا بهش داده بود شعر خونده بود تکونش داده بود. آخر سر هم که دیده بود هیچ کدام جواب نمی ده برای اولین بار عوضش کرده بود. البته با این پوشک های کامل واقعاً‌ عوض کردن بچه ها کار سختی نیست ولی به هر اولین بارش بود ولی کارش را با موفقیت انجام داده بود.
واییییییی که کار جدید سپهر را یادم رفت بگم. حدود هفت هشت روزه که دستشو می گیریم خودشو سفت می کنه و بلند می شه . این کارش خیلی برام مهم بود. چون از یک ماهگی هی امتحان می کردم و یواش دستشو می گرفتم ولی نمی تونست بلند بشه تا این که یک روز دستش را گرفتم و خودش را سفت کرد و بلند شد. انگار یک دفعه از شب تا صبح جهش کرده بود. چند روز بعدش هم دیگه تونست روی پاهاش بایستد. یعنی دستشو می گیریم اول بلند می شه و میشینه و بعدش هم می تونه روی پاش بایستد. دیروز داشتم می شستمش که یک دفعه پاهاشو جمع کرد آورد بالا روی لبه روشویی و خودش را هول داد سمت بالا. این کارش هم جدید بود اینقدر خوشم اومد که بچه ام از خودش ابتکار عمل نشون داد.
یک وقتایی موقع شیرخوردن این قدر دستو پاشو تکون می ده که انگار به زور داره شیر می خوره. هی خودشو پرت می کنه عقب و دوباره مشغول می شه. خیلی حرکاتش جالب هستند . مثل کسی که به زور بخوای بهش دوا بدی ولی اگر هم بلندش کنم گریه می کنه و شیر می خواد.
سپهر به خوردن لبش خیلی علاقه دارد. لب پایینش رو چنان می خورد که انگار شکلات است. خیلی قیافه اش موقع لب خوردن بامزه می شود.
من با لباسهای پسری مشکل دارم. هرچی لباس داره یا می خرم آستین هاشون بلنده ولی شلوارهاشون کوتاه است مخصوصاً‌در مورد سرهمی ها این مشکل بیشتر است. نمی دونم که لباسهای سایزشون استاندار نیست یا پسری من قدش بلند است.
یکی از دوستانم یک پودری معرفی کرده که شیرافزا است و فرانسوی هم هست. چون فرانسوی بود و نمی تونست اسمش را بخونه قوطیشو بهم داد که یک کم هم تهش داشت. من سه وعده ازش خوردم خیلی خیلی تاثیر داشت. البته من شیرم برای الان سپهر کافی هست ولی حس می کنم بهتره تقویتش کنم که بعداً‌ که نیازش بیشتر شد مشکلی نداشته باشم. طریقه ی مصرفش هم این است که باید اول توی آب جوش حلش کنید بعد با شیر یا آبمیوه یا حتی آب بخورید. مزه اش هم خوب و شیرین است. اسمش هم galactogil است. این دوستم هم همسرش دکتر است و به تجویز او این را می خورد. من سایتش را هم پیدا کردم ولی چون فرانسوی بود چیزی ازش نفهمیدم.
خب خیلی نوشتم ولی باید همه را بنویسم که یادم نرود پسرم چه شاهکارهایی می کند. من خودم خیلی دوست داشتم مامانم کودکیم را مکتوب می کرد.
مامان های مهربون مواظب خودتون و کوچولوهاتون باشید.

این قوطی همون مواد شیرافزاست که توضیحش را دادم





پ.ن: ما بریم لب دریا آب دریا خشک می شه مثل این که این داروی شیرافزا که گفتم نایاب شده است. ظاهرا دیگه وارد نمی شود. حالا اگر کسی پیدا کرد به من بگه منم اگر پیدا کردم اسم داروخانه را اینجا میگم
پ.ن 2: من دارم  کم کم لینک دوستامو این بغل می زارم. از طریق کامنت ها این کارو می کنم اگر کسی از قلم افتاده به من بگه حتما تا اضافه کنم. البته هنوز کامل هم نشده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:5  توسط مامان سپهر | 
سلام
حال و احوال چه طوره؟ همه خوب و خوش هستید؟
من به این نتیجه رسیدم که هر کاری کنم نمی تونم بیش از هفته ای یک پست بگذارم. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی واقعاً‌ با وجود سپهر نمیشه بیشتر از یک بار در هفته برای وبلاگ نویسی وقت بگذارم ولی روزی یک ساعت را پای کامپیوتر می گذرانم که به سر زدن به دوستان می گذرد.
خب آنچه که در این هفته گذشت ....

بعد از هشت سال زندگی مشترک برای اولین بار آقای همسر بدون اطلاع قبلی من و بدون تاخیر تولد من را یادش بود. آنقدر متعجب و متحیر بودم که نمی دانستم چه بگویم. یعنی می شه همسر من بابایی فعلی این مرد فراموشکار تولد من را به یاد داشته باشد و مهمتر از اون این که خود به خود به تنهایی بدون این که صد بار از من بپرسه و با اعتماد به نفس رفته بود و برای من کادو خریده بود. واییییییییییییییییییییییییییییی مهمتر از اون این که کیک هم خریده بود. خلاصه بسی سورپرایز شدم. نظرم در موردت عوض شد بابایی. هر چی فکر کردم علت این تحول را نفهمیدم پس من هم ربطش دادم به تولد سپهر. حتما‍‌تولد سپهری باعث شده که بابایی تغییرات اساسی بکند. خب این از خودم. حالا از پسری بگم که چه کارهای جدیدی می کند.
تا جایی که من دقت کرده ام در حال فراگیری مهارتهای دستی است. البته هنوز کار خاصی با دستهایش انجام نمی دهد ولی حرکات دستش روز به روز کاملتر می شود. مثلا اگر پتو رویش باشد با دست می گیرد و توی دهانش می گذارد. اگر چیزی دم دستش باشد می گیرد و بلندش می کند. چند روز پیش بالشش را بلند کرده بود و به سر و کله اش می کوبید. ولی حرکاتش هدفمند نیست ممکنه اگر جسم سفتی به دستش بدهیم به صورتش آسیب برسد. موقعی که خوابش می گیرد چشمش را می مالد بعضی وقت ها هم موقع شیر خوردن دستش را روی یک چشمش می گذارد. بعضی وقتها می خوابم و پاهایم را جمع می کنم و سپهر را روی پاهایم می خوابانم. قبلاً در این حالت آرام می خوابید ولی تازگی خودش را سفت می کند و می خواهد رو به جلو بیاید. کلاً ‍‌از حالت شل و ول قبلی درآمده است. روی پای خودم یا بابایی پای کامپیوتر می نشست ولی الان دیگر خودش را به جلو پرتاب می کند و یک دو بار نزدیک بوده سرش بخورد به کیبورد. در همین راستا دیگه می شود بچلونمش. وقتی که خیلی دوستش داردم دلم می خواهد حسابی فشارش بدهم قبلاً‌که بچه تر بود نمی شد این کار را بکنم ولی الان بزرگ شده و سفت شده می شود حداقل روزی یک بار بغلش کنم و قشنگ فشارش بدم . لپهای قلمبه اش هم سفت شده و می شود یک کوچولو بکشمشون و یا سفت بوسش کنم. وقتی که خانه ی خودمان باشیم می شود همه این کارها را بکنم ولی خانه ی مامانم این قدر این داییهاش بوس بوسیش می کنند و این قدر این بغل به اون بغل می رود که دلم نمی آید حتی بوسش کنم. کلاً‌ مهمانی که برویم سپهر ناآرامتر می شود. به سکوت و آرامش خانه ی خودمان عادت کرده است. صبح که از خواب بیدار می شود حدودآ یک ساعت و گاهی تا دو ساعت بیدار است و بعد دوباره دو ساعتی می خوابد. ولی خواب عصرش دیگر حساب و کتابی ندارد و خواب سنگین هم نمی رود. شکر خدا چند روز است که برنامه ی خواب شبش را تنظیم کردم. گفته بودم که سه هفته بود ساعت سه نصف شب می خوابید. یکی دو روز سعی کردم خودم بعد از نه نخوابانمش اگر خودش خوابش بیاید و گریه کند که هیچ. دلم نمی آید به زور بیدار نگهش دارم ولی اگر هم خوابید و بیدار شد دیگر نمی خوابانمش این شد که چند روز است حدود دوازده و نیم می خوابد. تا وقتی که سپهر چهل روزش نشده بود من شبها که می خواستم بخوابم استرس می گرفتم . نمیدانم چرا همش نگران بودم که چند بار از خواب بیدار می شود الان گریه می کند من چه کار کنم. از استرس که داشتم حتی اگر بیدار هم نمی شد من دو ساعت یک بار بیدار می شدم ولی الان خوب شده ام. دیگر راحت می خوابم ولی با صدای نق نق سپهر سریع پا می شوم. خوشبختانه عادت خوبی که دارد این است که با گریه از خواب بیدار نمی شود. نق نق می کند و اگر گرسنه باشد دستش را می خورد من هم از صدای ملچ و مولوچ دست خوردن و نق زدنش سریع بیدار می شوم. راستی کالسکه را هم راه انداختم و استفاده کردم. گفته بودم که توی بروشورش نوشته برای بچه های زیر شش ماه استفاده نشود. من و همی به صورت منطقی بررسی کردیم و حدس زدیم دلیلش این است که احتمال افتادن بچه در سنین پایین بیشتر است. ولی ما جوانب احتیاط را رعایت کرده و روز جمعه برای اولین بار پسرم با وسیله ی نقلیه شخصی به خیابان رفت. خیلی از کالسکه خوشش آمده بود وقتی به مقصد رسیدم و خواستیم بیاریمش بیرون گریه کرد. من تازه فهمیدم این خیابان های تهران چه قدر چاله چوله دارد و برای کالسکه بردن هم باید گواهینامه مخصوص داشت. روز اول با بابایی رفتیم که تجربه لازم را به کمک هم کسب کنیم ولی روز بعدش دیگر خودم و سپهر رفتیم خرید. خوبیش این است که پایینش یک قسمتی دارد که مخصوص گذاشتن وسیله است و روزی که رفتم خرید همه وسایلم را توی آن قسمت گذاشتم و راحت تا خانه آمدم.
در ضمن موهای ریخته ی پسرم هم در آمد. من خودم متوجه نشده بودم ولی عمه اش که بعد از یک هفته می دیدش متوجه شد من هم که دقت کردم دیدم بله دوباره پسر گل مامان مودار شده است.
با این که مامانم این همه برای سپهر لباس خریده است و حتی تا سن مدرسه رفتنش هم لباس دارد ولی بازهم من هر وقت خرید می روم یکی دو دست برایش می خرم. لباسهایش زود به زود برایش کوچک می شوند یا این که از بس می شورمشان از شکل می افتند.
آخربن وزن سپهری مامان هم در تاریخ 8 آبان 650/6 بوده است.
هنوز هم من با مسئله سرکار رفتن مشکل دارم و وقتی فکرش رو می کنم دست و پام می لرزه. چند روز پیش سپهر گریه می کرد من با آرامی باهاش صحبت می کردم که آروم بشه بعد هم یواش یواش تکانش دادم با خودم فکر کردم این بچه را اگر بگذارم مهدکودک کی باهاش آروم حرف بزنه؟ کی تا صداش دراومد بهش برسه؟ توی خونه تا یک تکون می خوره من می رم بالای سرش و براش لالایی می خونم ولی توی مهدکودک که کسی نیست به بچه ام این طوری برسه. دلم کباب شد و گریه ام گرفت. می خواهم مرخصی بدون حقوق بگیرم البته اگر بهم بدهند. برام دعا کنید که باهام موافقت کنند.

این هم آخرین عکسهای گل پسر مامان


 

سپهر خوابالو

سپهر در حال پرو لباس زمستانی



سپهر در حال حمله به کیک تولد مامانی

پ.ن: اومدم ابروشو درست کنم زدم چشمش هم کور کردم. برای اینکه بلاگرولینگ لینکهای دوستانم را نشان نمی داد اومدم همه را انتقال دادم به همین بلاگفا از توی بلاگرولینگ هم حذفشون کردم. یک دفعه دیدم از توی بلاگفا هم حذف شده اند. حالا همه آدرسهایی که داشتم پریدند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 18:54  توسط مامان سپهر | 
سلام
من روز شنبه از سفر برگشتم. از روزی که اومدم این قدر کار رو سرم ریخته بود که وقت نکردم بیام چیزی بنویسم. تقریباً از قبل از مسافرت هم سپهر شبها ساعت 3 می خوابد. حتی روزهایی که خوابش هم کم باشد باز شب همان ساعت 3 می خوابد. نمی دانم چرا این طوری شده است. خلاصه این باعث می شه که من هم با او بیدار باشم و در نتیجه تا ساعت 12 ظهر می خوابم که کمبود خوابم جبران بشود. این طوری است که به هیچ کاری نمی رسم. نمی دانم که این ساعت خواب پسرک را چه طوری تنظیم کنم؟ از ساعت 11 در تلاشم تا بخوابد ولی هی شیر می خورد بازی می کند و اثری از خواب نیست. عجیب است که خودم هم خیلی خوابم نمی آید. من قبل از تولد سپهر سر ساعت 11 می خوابیدم. ولی الان با وجود سپهر همه ی برنامه هایم به هم ریخته است.
مسافرت هم خوب بود و خیلی خوش گذشت. هوای اهواز هنوز خیلی گرم بود. از اینجا که می رفتم لباس گرم و کلاه تن سپهر پوشاندم ولی اونجا با کمال تعجب هنوز کولر گازی روشن بود. شب یک کمی هوا بهتر بود و می شد از خانه خارج بشویم ولی ظهرش مثل تابستان تهران بود. با این حال همش مواظب بودم که سپهر جلوی باد کولر گازی سرما نخورد. ولی این سفر که سپهر هم بزرگتر شده بود خیلی راحتتر رفتم. نگران بودم که توی هواپیما ناآرامی کند و صدای مسافرها درآید ولی شکر خدا هم رفت و هم برگشت آرام آرام بود. برگشتنی هم بهش اسباب بازی دادند که من و بابایی کلی ذوقیدیم.
قبل از به دنیا اومدن سپهر من فکر می کردم این که می گویند بچه ی چند ماهه از فلان چیز خوشش می آید و از بهمان چیز بدش می آید حرف بی خودی است. با خودم فکر می کردم بچه ها که چیزی نمی فهمند این خیال بابا و مامانشون است. ولی الان واقعاً به این نکته رسیدم که بچه ها هم احساس بدی و خوبی را درک می کنند. مثلاً در مورد سپهر چند تا نکته بگم. وقتی بغلش می کنیم حتما باید حالت عمودی باشه از اینکه حالت خوابیده بغل بشه بدش می یاد و گریه می کند. حالا عمودی یا رو به جلو یا عقب فرقی ندارد. از این که توی پتو بپیچمش به شدت ناراحت می شه و سعی می کنه هر طور شده دستهاشو از پتو در بیاره. خیلی خوشش می یاد که موقع عوض کردن چند دقیقه ای بازش بذارم. اول فکر می کردم براش فرقی نداره و سریع می بستمش ولی یکی دو باری که باز گذاشتمش کلی می خندید و دست و پاشو تکون داد فهمیدم که از این کار خوشش می آید. چند تا کار جدید هم یاد گرفته است. موقع شیر خوردن یقه ی لباس منو می گیرد. آغون آغونی راه می اندازد که بیا و ببین. کلی برای خودش سخنرانی می کنه و منو و بابایی را حسابی سرکار می گذارد. ما می شینیم و باهاش همنوایی می کنیم. امروز هم پیشرفت کرد و موقع شیر خوردن از خودش صدا در می آورد. دیگه کاملاً می تونه سرش را بچرخاند و با حرکت من یا باباش سرش حرکت می کند. یک چیز دیگر هم که فهمیدم این است که بچه ام طبعش مثل خودم است. یعنی نه خیلی گرمایی نه خیلی سرمایی. چون توی هوایی که بابایی فکر می کند که گرم است و من می گویم خوب است سپهر گرمش نیست. کلاً گرمایی نیست. از اینکه برایش شعر بخوانیم یا حرف بزنیم خوشش می آید. ولی خوب یک وقتهایی هم کم می آورم و سعی می کنم فقط آهنگ را حفظ کنم و کلمات بی معنی پشت هم ردیف می شوند. ولی خداییش هیچ شاعری به پای من نمی رسد. در طول روز اشعار مختلف با قافیه و بی قافیه شعر نو و سپید و غزل می سرایم در مقیاس وسیع. چند تا از کلمات هم قافیه را می نویسم که شما هم استفاده کنید البته کپی رایت رعایت شود. عزیزم + تمیزم، پسرم+ عسلم، جوجه + موجه، گل+ سنبل، قربونش بشم من+ فداش بشم من، شبل+ ببل، پسل پسل قند عسل،جوجه جوجه گانی پسر مامان مامانی. به اضافه این که می توان همه حرفهای روزمره را به صورت آهنگین بیان نمود. در ضمن لالایی هم با استفاده از اسامی گل های مختلف می توان جهت آرام نمودن کودک بکار گرفت .
یک وقتایی همچین اخم می کنه که نمی شه با یک من عسل خوردش یک وقتایی هم به در و دیوار نگاه می کنه و خود به خود می خنده فکر کنم بچه ام با دوستای خیالیش حرف می زنه. وقتی دیگه شیر خوردنش تموم می شه شروع به خوردن دستش می کنه با چنان علاقه و اشتیاقی دستشو می خوره که صداش تا چندتا خانه آن ور تر هم می رود. بعضی وقتها با چنان دقتی به صورت من و بابایی نگاه می کند که انگار تازه ما را کشف کرده است یا این که یک چیز عجیبی توی چهره ما دیده است. تازگیها چند مدل گریه پیدا کرده است. بعضی اوقات فقط غرغر می کند که می شود نادیده گرفت و چند دقیقه ای به همان حالت بماند. ولی گاهی اوقات با جیغ بنفش از خواب می پرد و الم شنگه ی راه می اندازد که آن سرش ناپیدا. کلی هم طول می کشد تا ساکت شود. اشکهایش گلوله گلوله از چشمش می ریزد و دل هر بیننده ای را به درد می آورد. این طور مواقع هم من سعی می کنم با آرامش باهاش صحبت کنم و با محبت بغلش کنم تا آرام بشود.
دیروز کالسکه شو راه انداختیم چون دیگه ماشالا سنگین شده توی آغوش که می گذاریم برای مسافت زیاد کمرمون درد می گیرد. ولی وقتی کاتالوگش را نگاه کردم دیدم نوشته برای بچه های بالا 6 ماه استفاده شود. نمی دانم علتش چیست ولی دیگه دست و دلم می لرزد که با کالسکه ببرمش بیرون. لباسهای که براش خریده بودیم یکی یکی اندازه اش می شوند و من از بزرگ شدن پسرم لذت می برم. دوست دارم این لحظه ها را با همه وجود لمس کنم. در عین حال که دوست دارم زودتر بزرگ بشود و من کارهای جدیدش را ببینم ولی می دانم که دلم برای نوزادی و کوچکی اش تنگ می شود. همین الان هم دلم برای روزهای اول که تازه به دنیا آمده بود تنگ شده است و یادم نیست که چه طوری بوده است.
مامان های کنونی و مامان های آینده مواظب خودتون و نی نی های گلتون باشید.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:36  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان