![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام سلام صدتا سلام از مجموعه ی اصواتی که توسط من و بابایی تولید می شود بیش از همه به سوت علاقه دارد. وقتی داره گریه می کنه اگر براش سوت بزنیم ساکت می شه ولی اگر توی اوج گریه باشه با سوت آروم نمی شه بلکه با دیدن صفحه روشن موبایل آروم می شه. اینم یه راهشه دیگه بچه های عصر تکنولوژی هستند خب. خیلی وقتها که دارم میزارمش توی تختش با من دست به یقه می شه و یقه ام را ول نمی کند ولی بعضی وقتها که می بینه یقه ام کش میاد دست می اندازه و گردنبدم را می گیرد. منم مجبور می شم کاملا توی تخت دولا بشم اول بخوابونمش و بعد یواش گردنبدم را از دستش دربیارم. چند وقتی که دستشو می خورد عادت داشت انگشت اشاره ووسطش را بگذارد توی دهنش ولی چند روزیه که اونا رو از دور خارج کرده و انگشت شستش را توی دهنش می گذارد. با ملچ و مولوچ می خوردش. روز یکشنبه یک نفر زنگ در را زد و گفت بیاید دم در یک هدیه دارید یک روز زمستانی سپهر کاملاْ مجهز در کالسکه اش خوابیده در حال عزیمت به خانه ی مامان جون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:33 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان خوبم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:4 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه
خوبین؟ خوشین؟سلامتین؟ خانواده خوبند؟بچه ها خوبند؟ چه خبرا؟ ایشالا که همه چیز بر وفق مراد باشه ما هم خوب هستیم و روزگار می گذرانیم. یک نکته ی جالب از وقتی که مامان شدم کشف کردم. نمی دونم چند درصد از شماها که برای اولین بار مادر شدید به این حس رسیدید ولی برای من که خیلی جالب بوده است. من احساسم نسبت به بچه ها مخصوصاًپسر بچه ها خیلی عوض شده است. هر بچه ای را توی خیابان یا دور و اطرافم می بینم حس خاصی بهش دارم یک نوع حس محبت چند وقتی است که هر چه توی خونه کار می کنم کارهایم تمام نمی شود . چند روز پیش رفته بودم خانه ی مامانم یک کم نشستم و استراحت کردم. نمی دونم چرا این قدر کار دارم . باور کنید هر روز از صبح که بیدار می شوم توی خانه را ه می روم و شب هم که سپهر را می خوابانم خودم دیگه از خستگی غش می کنم . شبها به زور بیدار می شوم و به سپهر شیر می دهم . هر کاری هم که مربوط به بیرون از خانه باشد یک پروژه است. یعنی باید از چند روز قبل حسابی برنامه ریزی کنم با همسرم تنظیم کنم همه کارهایم را بکنم که بروم بیرون و کارم را انجام بدهم. مخصوصا الان که هوا خیلی سرد است و ترجیح می دهم سپهر را بیرون نبرم. مثلا چند هفته بود که می خواستم بروم پیش استاد راهنما و کارم را تحویل بدهم ولی هر کاری می کردم برنامه ام جور نمی شد. تا اینکه دیروز زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم تا مجبور بشوم برنامه را هم جور کنم. همه کارهایم که در هم می پیچد درگیری ذهنی هم پیدا می کنم. امروز به همی گفتم دو تا از کارهایم را انجام دادم یعنی دوتا از گره های ذهنم باز شد. آشفته بازاری شده است که بیا و ببین. از طرفی در پس همه ی کارهایم نگرانی های مربوط به سپهر و سرکار رفتنم همیشه وجود دارد و هر وقت که بیکار باشم درگیرش هستم. هر روزی که می گذرد سپهر شیرین تر می شود و من ناراحتتر. ناراحت از اینکه زمانیکه پسرم در اوج شیرینی است باید او را هشت ساعت در روز تنها بگذارم و بروم از تلخی ها فاکتور بگیرم و به شیرینی ها بپردازم. دیروز طولانی ترین حمام عمرش را با بابایی رفت . فکر کنم حدود نیم ساعتی تو حمام ماند. بابایی می خواست چیزهای جدید یادش بدهد و پسرش را با آب و آب بازی آشنا کند. وقتی بیرون آمد مثل نخود خیس خورده شده بود. ولی کلی کیف کرده بود و کلی هم آب بازی کرده بود وقتی هم آمد راحت خوابید. توی پست پیش شرح واکسن سپهر و این که مسئول بهداشت گفته کم وزن گرفته است را گفتم حالا بگویم که بعد از آن من چه کردم. اولش که کلی غصه خوردم گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم
مامان می شه بگی از چی تعجب کردی؟
از اون روزهاست که به همه چی می خنده
سپهر ملقب به دستخور و پتوخور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:37 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه ي دوستان پسرک گل من امروز چهار ماهه شد. اين چهار ماه براي من خيلي زود گذشت. انگار همين ديروز بود که جواب آزمايش بارداريم را گرفتم. پارسال هفتم آذر بود. يعني دقيقا پارسال مثل امروزي من هنوز نمي دانستم که قرار است صاحب يک پسر کوچولو بشوم هنوز براي خودم توي عالم هپروت بودم و با همي هنوز فکر مي کرديم که تازه ازدواج کرده ايم. اون روزي که رفتم آزمايش براي اين که سريعتر جواب را بگيرم رفتم آزمايشگاهي که دوستم کار مي کرد تا اورژانسي جواب بدهند. چند بار بيبي چک گرفته بودم ولي منفي شده بود ولي يک حس دروني بهم مي گفت که اون جواب قابل اطمينان نيست. خلاصه اون روز يکي از روزهاي به ياد ماندني زندگي من شد هنوز حسي را که داشتم فراموش نمي کنم. شب که با همي از خانه ي مامانم داشتم برمي گشتم خانه حس مي کردم که دارم روي ابرها راه مي روم. يک حس خاص معلق بودن داشتم. اين که مسئوليت پرورش يک موجود جديد را در وجود خودم داشتم خيلي عجيب در عين حال دوست داشتني بود. تمام دوران بارداري برای من یک دوره خوب و دوست داشتنی بود. مخصوصا ماه آخر که با اون شیکم قلمبه توی خونه این ور و اون ور می رفتم و تند تند کارامو می کردم و منتظر ورود مسافر کوچکم بودم. حالا این مسافر کوچولوی مامان چهارماهه شده است و با کارهای قشنگش دل مامان و بابا را شاد می کند. پسرم امروز واکسن چهار ماهگیش را زد. تا الان که ساعت هشت ونیم شب است شکر خدا مشکلی نداشته است. دو بار قطره استامینوفن بهش دادم و حوله ی گرم هم روی محل واکسنش گذاشته ام. پسرم خیلی گله. وقتی هم که داشت واکسن می زد فقط چند ثانیه گریه کرد. این بار هم بابایی مسئولیت نگه داشتن پای سپهر را موقع زدن واکسن زدن بر عهده داشت. من هم مشغول تشکیل پرونده و جواب دادن به سئوالهای مسئول مرکز بهداشت بودم. به توصیه ی یکی از دوستانم که پرستار است ما سپهر را به مرکز بهداشت نزدیک خانه مان بردیم. چون معتقد بود که واکسنهای این مراکز تازه تر هستند در عین حال به علت این که این مراکز یکی از مسئولیت های اصلی شان همین واکسیناسیون است در این امر تبحر دارند. خلاصه واکسن را زد و قد وزنش را هم گرفت. وزن سپهر در چهار ماهگی 900/6 بود. حدود 50 روز قبلش که وزنش کرده بودم 6 کیلو بود و خانومی که مسئول این کار بود گفت که این دو ماهه خوب وزن نگرفته است. از من پرسید که وضعیت شیر خوردنش چه طور است وروزی چند بار شیر می خورد. شبها چند بار بیدار می شود؟ وقتی که گفتم شبها یک بار بیدار می شود و پنج ساعت یکسره می خوابد گفت که باید دو ساعت یکبار بیدارش کنی و بهش شیر بدهی . معتقد بود که پروتئین شیر در ساعات مختلف روز متفاوت است و شب وروز هم با هم فرق دارد. خلاصه از وقتی آمده ام خانه دپرس شده ام. من تا امروز فکر می کردم که سپهر خیلی تپلی است و وزنش هم خیلی خوب است. البته روی خط رشد بود و نرمال بود ولی نسبت به این قبل خوب وزن نگرفته بود. من وقتی که سپهر بیدار باشد دو ساعت یا یک ساعت و نیم یکبار شیرش می دهم ولی امروز با فواصل کمتری بهش شیر دادم تا کم کم خودم هم به روال جدید عادت کنم. ولی رشد قدش خوب بود و 63 سانتی متر شده بود. پسر گلم من خیلی دوست دارم که تپل و مپل باشی مامان نهایت سعی خودت را در شیر خوردن بکن. این روزها سپهر به جغجغه اش علاقه ی خاصی نشان می دهد در اوج گریه با صدایش آرام می شود. بعضی اوقات هم می دهم دستش و همان طور که بی هدف دستش را تکان می دهد و صدای جغجغه را می شنود سرگرم می شود. گل پسرم به جز من و باباش به کسی روی خوش نشان نمی دهد. دوست دارم پسرم خوش خنده و اجتماعی باشد ولی هنوز خیلی به دیگران خیلی توجهی نمی کند و تنها با حرکات من و بابایی سرگرم می شود و می خندد. نمی دانم هنوز مفهوم غریبی کردن را می فهمد یا نه ولی خیلی پیش آمده که بغل کسی به جز خودم و بابایی باشد و گریه کند. اون هم نه گریه عادی بلکه گریه ای که کاملامشخص است که هدفمند است و از چیزی ناراحت شده است. هفته ي پيش هم رفتيم خانه ي عمه ي سپهر به محض ورود شروع به گريه کرد. از همون گريه هايي که نمي دونستم علتش چيه. اصلا نفهميدم مهموني چه شد و چه طور گذشت.حتي نتوانستم سر سفره ي شام بنشينم. تا زمانيکه بابايي نبردش بيرون و نچرخيدن آروم نشد. دوباره هم که اومد تو بعد از پنج دقيقه شروع به گريه کرد تا بازهم من و بابايي برديمش بيرون و آرام شد. اين دفعه شکر خدا خوابيد. تازه اون موقع بود که من تونستم شام بخورم و يک کم چشمام باز شد. تا به حال خانه ي خودمان اين طوري نشده است. شايد علت آن شلوغي بود و اين که در بدو ورودمان همه دور و برش جمع شدند و باهاش صحبت کردند. بابایی یک کتاب ماساژ کودک خریده است و الان هم مشغول ماساژ دادن پسری است. به توصیه ی کتاب روغن زیتون آورده است و بدنش را چرب کرده و مشغول است. پسری هم جیکش در نمیاد ظاهراًحسابی کیف می کند. هفته ی پیش رکورد تنها ماندن (بدون مامان ماندن در حقیقت) را زد. از ساعت نه صبح تا دو بعدازظهر سپهر پیش بابا ماند و من دنبال کارهای اداریم رفتم. رفته بودم دنبال کارهای مرخصی زایمان البته کارهایش را دو ماه پیش کرده بودم و مدارک را هم ارائه داده بودم ولی از آنجایی که به روند این کارهای اداری اعتمادی نداشتم رفتم تا خودم پیگیری کنم. البته عدم اعتمادم هم بسیار به جا بود چون رفتم و دیدم که بعد از دوماه نامه ام به بخش مربوط نرفته است. مسئولش هنوز خبر نداشت که من مرخصی هستم و توی کامپیوتر هم اشتغال به کار جلوی اسمم درج شده بود. خلاصه مسئول امور مالی هم گفت که این مدت نباید حقوق می گرفتی و تو باید حقوقت را از بیمه ی تامین اجتماعی می گرفتی چون قراردادی هستی. دردسرتان ندهم اداره ی دولتی به این بزرگی هیچ در و پیکری ندارد. من چهار ماه است که مرخصی هستم و هرماه حقوق گرفته ام ولی هیچ کس متوجه نشده است. تازه باید بروم همه را از تامین ا جتماعی بگیرم و به اداره برگردانم. نمید انم که تامین اجتماعی روند کارش چه طوری است بعد از چهار ماه این پول را می دهد یا نه؟ همه ی این دردسرها به خاطر این است که من نیروی رسمی نیستم و قراردادی هستم. اگر رسمی بودم مشکلی نبود . سر راه که دنبال کارهای اداری بودم رفتم مهد اداره و در مورد شرایط ثبت نام و تعداد بچه های شیرخوارشان سئوال کردم. مسئولش آب پاکی را ریخت روی دستم و همون اول گفت که باید شهریور ماه می آمدی برای ثبت نام و الان جا نداریم تا شهریور سال آینده. پرسیدم حالا چند تا نوزاد داریم. یک تعدادی را گفت که سرم سوت کشید. نه تا بچه با یک مربی و یک کمک. بهش گفتم که چه طور این همه بچه را یک مربی سرپرستی می کند؟گفت ما به مادرانشان می گوییم که این تعداد استاندارد نیست ولی با رضایت خودشان ثبت نام کرده ایم. خب این مسئله باعث شد که خیالم راحت شود که دیگر سپهر را مهد نمی توانم بگذارم و باید به گزینه های موجود دیگر فکر کنم. البته دوستانم هم که در پست قبلی به سئوالم جواب داده بودند و من را راهنمایی کرده بودند بیشترشان گفته بودند که بهتر است به فکر پرستار باشم دوستان گلم از همه ممنون هستم که من را راهنمایی کردید نوشته هایتان خیلی به دردم خورد و تصمیم گیری را برایم آسانتر کرد. راستی پروژه خیاطی هم هنوز ادامه دارد. حدود پنج شش سالی می شد که به طور جدی خیاطی نکرده بودم. ولی به ذوق سپهری تا به حال سه دست بلوز و شلوار برایش دوخته ام. کلی ذوقیدم. لباس اولی را که می دوختم یک خط می دوختم تنش می کردم که پرو کند . بچه ام دیگه این قدر لباس تنش کردم و درآوردم خسته شد. ولی این قدر ذوق داشتم که ببینم چه طور می شود تند تند دوختم و تنش کردم. پ.ن 1: جداً دپرس شدم از ديروز که رفتم واکسن سپهر رو زدم و گفته که وزنش کمه افسردگي مزمن گرفتم. ميرم وبلاگهاي دوستامو مي خونم و مي بينم که بچه هاشون که همسن سپهرند وزنشون خيلي بيشتره. من تا حالا فکر مي کردم سپهر تپلي است.ولي حالا فهميدم که دراشتباه بوده ام. از ديشب جو گير شده ام دارم يک ساعت يکبار بهش شير مي دم. به دوستم که بچه اش 10 روز از سپهر کوچکتره زنگ زدم مي گه تو سه ماهگي دخترش 7 کيلو بوده است. من چي کار کنم که پسرم تپلي بشه؟ اين وسط بابايي هم منو اذيت مي کنه هي بهم مي خنده مي گه چرا اين طوري شدي؟ من چي کار کنم خب نگران هستم . سپهر پشت ميز اپن آماده غذا خوردن ![]() سپهر حاضر شده که بره بيرون تو بغل باباجون لم داده ![]() يک روز که خيلي کار داشتم سپهر را گذاشتم توي آغوش مثل ژاپني ها از پشت آويزونش کردم. اين لباسي هم که تنشه يکي از لباسهايي است که خودم براش دوختم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:28 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|