تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام سلام صدتا سلام
چند وقته که دیگه سپهر کار خارق العاده ای نمی کنه . بعد از هنرنمایی که در مورد غلت زدن از خودش بروز داد و طی یک اقدام انتحاری از این حالت خوابیده به حالت دمر دراومد دیگه هنرهاشو بروز نداده است. کلا‍ کارهای جدید بچه ها پس از مدتی کم می شود. تا حدود سه ماهگی هر روز یک کار جدید انجام می داد. کلا سرعت کارهاش خیلی بیشتر بود ولی الان هر روز که می گذرد هوشیارتر می شود و کارهایی که قبلاً می کرده  تکمیل تر می شوند.  البته یکی دو تا کار جدید توی این هفته انجام داده است. یکی این که زبون کوچولوشو بیرون میاره که چند بار بیشتر اتفاق نیافتاده ولی قیافه اش خیلی بامزه می شه و یکی کار دیگه هم این که پاهاشو میاره بالا و با دستش می گیره. خیلی این کارش جالب است. سپهر فعلاً‌ پاچه های شلوارشو می گیره و با کمک اون ها پاشو میاره بالا یک وقتایی هم تلاش می کنه و انگشت پاشو می گیره و پاشو نگه می داره روی هوا.

از مجموعه ی اصواتی که توسط من و بابایی تولید می شود بیش از همه به سوت علاقه دارد. وقتی داره گریه می کنه اگر براش سوت بزنیم ساکت می شه ولی اگر توی اوج گریه باشه با سوت آروم نمی شه بلکه با دیدن صفحه روشن موبایل آروم می شه. اینم یه راهشه دیگه بچه های عصر تکنولوژی هستند خب. خیلی وقتها که دارم میزارمش توی تختش با من دست به یقه می شه و یقه ام را ول نمی کند ولی بعضی وقتها که می بینه یقه ام کش میاد دست می اندازه و گردنبدم را می گیرد. منم مجبور می شم کاملا توی تخت دولا بشم اول بخوابونمش و بعد یواش گردنبدم را از دستش دربیارم. چند وقتی که دستشو می خورد عادت داشت انگشت اشاره ووسطش را بگذارد توی دهنش ولی چند روزیه که اونا رو از دور خارج کرده و انگشت شستش را توی دهنش می گذارد. با ملچ و مولوچ می خوردش. 
بچه ها عادت دارند وقتی دستشان را بگیری خودشان را سفت می کنند و بلند می شوند. سپهر هم همین عادت را دارد. امروز پای یکی از عروسکهایش را که از بالای زمین بازیش آویزان کرده بودم سفت گرفته بود و سعی می کرد با کشیدن آن ها خودش را بلند کند ولی موفق نمی شد.
تا چند وقت پیش هر وقت سپهر گریه می کرد و بهانه می گرفت بهش شیر میدادم و ساکت می شد. کلا در هیچ موقعیتی پیشنهاد شیر خوردن را رد نمی کرد. البته چند بار هم این طوری شد که زیادی خورد و حالش بهم خورد. ولی اخیراً‌ کاملا هوشمندانه عمل می کند. یعنی وقتی که سیر باشد به هیچ وجه حاضر به شیر خوردن نیست حتی اگر بدانم که گرسنه اش است و بخواهم به زور بهش بدم خودش را سفت می کند و گریه می کند. اینم از عاقل شدن پسر ما.

روز یکشنبه یک نفر زنگ در را زد و گفت بیاید دم در یک هدیه دارید. چند بار پرسیدم شما از طرف کجا آمدید ولی جوابی نداد. منم محل نزاشتم . دوباره زنگ زد و گفت خانم اگر نمی آیید من بروم . خلاصه من رفتم دم در و دیدم از طرف شهرداری یک هدیه برای سپهر آمده است. کلی شرمنده شدم و از آقاهه معذرت خواهی کردم که دیر رفته بودم. موقع گرفتن شناسنامه بابایی یک فرمی را پر کرده بود که فکر کنم مربوط به شهرداری بوده است. اسم طرحی هم که بواسطه آن این کادوها را فرستاده بودند طرح غنچه های شهر است. یک ساک کاغذی قشنگ بود که توی آن یک لوح با امضای قالیباف و یک آلبوم کودک و چند تا بروشور و کتابچه در رابطه با مسائل کودکان و بچه داری است. یک دفترچه حساب هم هست که مربوط به تعاونی اعتباری شهر است. توی یکی از بروشورها نوشته است که این دفترچه 10 تومن اعتبار دارد. فکر کنم باید برویم و حساب را باز کنیم و 10 تومن اعتبار هم خود به خود به آن منتقل می شود. خلاصه کار جالبی بود.
می دونید تازگیا بابایی چه تهدیدهایی علیه من به کار می گیرد؟ مثلاً وقتی می خوام سپهر را بگذارم پیشش و بروم بیرون تهدیدم می کند که اگر بروی یا اگر طول بکشد من بهش غذا می دهم. می داند که من سر این مساله حساسیت دارم سوء استفاده می کند. تصمیم دارم غذای کمکی را دو هفته قبل از این که شش ماهش تمام بشود شروع کنم تا وقتی که خواستم بروم سرکار مشکلی از این بابت نداشته باشد و به شیر خودم هم کمتر وابسته باشد. البته هنوز با دکترش مشورت نکرده ام . سه ماهگی که برای چکاپ رفته بودیم دکتر گفت چون وزن گیریش خوب بوده از چهار ماهگی می توانید غذای کمکی را شروع کنید. ولی الان همه دکترها و متخصص ها معتقدند که باید از پایان شش ماهگی غذا را شروع کرد. یک بار هم بابایی گفت بهش خیار داده که من کلی ترسیدم ولی بعد فهمیدم که شوخی کرده است.
یکشنبه عروسی برادر دوستم دعوت بودم. بعد از تولد سپهر این اولین عروسی بود که می رفتم. خوشبختانه تالار عروسی خیلی نزدیکمان بود و می توانستم پیاده بروم. اول قرار بود سپهر را هم ببرم و می خواستم سرشام بروم که دیگر سروصدایی نباشد و سپهر هم اذیت نشود. بابایی هم از قبل قرار استخر داشت و نمی توانست پسری را نگه دارد. بابایی یک کم سرما خورد و قرار استخر را کنسل کرد. البته از سرماخوردگی بابایی ناراحت شدم ولی فایده اش این بود که سپهر خانه ماند و من با خیال راحت رفتم. اتفاقا برگشتنی هم بارون شدید شد و کلی خدا را شکر کردم که سپهر را نبرده بودم. اونجا دوتا از دوستای دوران دانشگاهم را دیدم . هر دوتاشون گفتند که قیافه ات خیلی عوض شده است. بهشان گفتم چی شدم خیلی چاق شدم؟ گفتند نه خیلی تپل نشدی ولی چهره ات عوض شده است. گفتم شبیه مامانها شدم گفتند آره خیلی مامان شدی. من خودم تغییری احساس نمی کنم ولی تا حالا چند نفر که منو دیدند این حرف را بهم زده اند.
اگر برای قرار وبلاگی کسی جای خاصی را سراغ دارد که ماها که نی نی هامون خیلی کوچیک هستند بشه بریم و فضای بسته ای باشه که خیلی سرد نباشه و در عین حال سرو صدا هم نداشته باشه ( مثل دنیای بازی و جاهای این جوری که خیلی شلوغند) بگه تا هماهنگ کنیم و همدیگر را ببینم. قرارش را هم باید از دو هفته قبل بزاریم و تنظیم کنیم تا همه خبردار بشوند و هماهنگ کنند و بیایند. اگر  جوری باشه که بشه بچه ها رو با کالسکه بیاریم که خیلی بهتره.

یک روز زمستانی سپهر کاملاْ مجهز در کالسکه اش خوابیده در حال عزیمت به خانه ی مامان جون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:33  توسط مامان سپهر | 

سلام دوستان خوبم
امروز وبلاگم یکساله شد. خیلی خوشحالم که توانستم به وبلاگنویسی ادامه بدهم و در تمام این مدت دوستان خوبی پیدا کنم.خیلی وقتها مطالبی نوشتم و جواب گرفتم با راهنمایی های دوستانم توانستم بسیاری از مشکلاتم را حل کنم یا نگرانی هایم را کاهش دهم.  هر چه قدر که از مزایای وبلاگم بگم کم گفته ام . در عین حال خیلی هم دوست دارم که یک قرار وبلاگی داشته باشیم و دوستان خوبم را ببینم ولی فکر کنم ماهایی که بچه هامون تقریبا همسن هستند هنوز نمی تونیم از این قرارها بزاریم چون نی نی هامون به مشکل برمی خورند.
هفته گذشته برای پیگیری کارهای پایان نامه ام مجبور شدم دو سه ساعتی سپهر را پیش مامانم بگذارم. شیرهم برایش گذاشته بودم که استرس نداشته باشم و با خیال راحت بروم و به کارهایم برسم. ولی مثل این که پسری ما به جز مامان و بابا هیچ کس را نمی شناسد و افتخار آشنایی نمی دهد. تا به خانه برسم کلی گریه کرده بود. تنها کسی که سپهر پیشش می ماند و اذیت نمی کند بابایی است که تنظیم برنامه ام با او هم کمی مشکل است. همان شب مشغول شام خوردن بودیم که سپهر اولین شاهکارش را بر سر میز شام نشان داد. سپهر موقع شام بغل بابایی بود که یک دفعه دستش را کرد توی کاسه آش که کمی داغ هم بود. دستش سوخت و جیغش رفت هوا. سریع دستش را گرفتم زیر آب سرد کمی قرمز شد ولی بعد از نیم ساعت دیگر خوب شد.
این قدر تکامل حرکات دستش برایم جالب است. هر روز که می گذرد حرکات دستش بیشتر ارادی می شود و برای گرفتن اشیا دستش را با کنترل بیشتری دراز می کند. جدیداً کاملا وضعیت شیر خوردن را درک می کند وقتی می خوابانمش که شیر بخورد به سمت من می چرخد. دیشب هنگام بازی با بابایی عکس العمل خیلی جالبی انجام داد. بابایی یک سبد روی سرش گذاشته بود و خودش را به خواب می زد و سبد می افتاد با افتادن سبد هیجان زده سروصدا می کرد سپهر هم در مقابل این عملش با صدای بلند می خندید. این بازی است که بیشتر بچه ها به آن عکس العمل مثبت نشان می دهند ولی فکر نمی کردم در سن سپهر هم جذابیت داشته باشد. حدود بیست دقیقه ای بابایی با سپهر بازی می کرد و کلی با صدای بلند می خندید. از خنده های بلندش ما هم به هیجان آمده بودیم و با او همراهی می کردیم. هفته ی پیش هم رفتم و کلی لباس های گوگولی برای سپهر خریدم. با اینکه خیلی لباس دارد ولی بازهم دلم می خواهد هر لباس قشنگی را که می بینم برایش بخرم. خیلی خودم را کنترل کردم که زیاد نخرم. ولی بازهم دوتا کلاه و سه تا شلوار و یک پلیور و جوراب ویک بلوز و شلوار برایش خریدم. یکی دوتاشون هم بزرگ بود که مجبور شدم دوباره تا بهار برم و عوضشون کنم. هنوز که هنوزه سایزش دستم نیومده وقتی که لباس می خرم یا بزرگه یا کوچیکه.
پنج شنبه و جمعه هم رفتیم قم خانه ی یکی از دوستانمان که تازگی به قم نقل مکان کرده اند. شکر خدا سپهر اصلا توی راه اذیت نکرد و توی ماشین هم همش خواب بود. بابایی نگران بود که با توجه به سردی هوا سپهر سرما بخورد ولی خیلی حواسم را دادم و توی ماشین لباسهایش را کم می کردم که عرق نکند و موقع پیاده شدن هم حسابی می پوشاندمش. همچنان هم کالسکه سواری را خیلی دوست دارد. امروز که هوا خیلی خوب بود سپهر را سوار کالسکه کردم و رفتیم بیرون تا هوایی تازه کنیم. آقا از وقتی گذاشتمش توی کالسکه خوابید تا وقتی رسیدیم خانه.
یک روزهایی مثل دیروز آنقدر ناآرامی می کند که همش باید بغلم باشد ولی یک روزهایی هم مثل امروز کاملاً‌سرحال و قبراق است و می شه کلی تنها توی تختش باشد.
وقتی من و بابایی داریم با هم حرف می زنیم آنچنان به دهن ما زل می زند و آنقدر با اشتیاق نگاهمان می کند که ما ذوق زده می شویم و حرف خودمان یادمان می رود. ولی وقتی خطاب به خودش حرف بزنیم این قدر شور و اشتیاق نشان نمی دهد.
کلی هم صداهای جدید یادگرفته است و می شه با زبان مخصوص خودش باهاش حرف زد. 
خب دیگه مامانی ها گل و نی نی های قشنگ مواظب خودتون باشید.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:4  توسط مامان سپهر | 
سلام به همه
خوبین؟ خوشین؟‌سلامتین؟ خانواده خوبند؟‌بچه ها خوبند؟ چه خبرا؟ ایشالا که همه چیز بر وفق مراد باشه.
ما هم خوب هستیم و روزگار می گذرانیم.
یک نکته ی جالب از وقتی که مامان شدم کشف کردم. نمی دونم چند درصد از شماها که برای اولین بار مادر شدید به این حس رسیدید ولی برای من که خیلی جالب بوده است. من احساسم نسبت به بچه ها مخصوصاً‌پسر بچه ها خیلی عوض شده است. هر بچه ای را توی خیابان یا دور و اطرافم می بینم حس خاصی بهش دارم  یک نوع حس محبت. نسبت به مادرم هم احساسم عوض شده است. تازه  دارم می فهم که مادر و پدرم چه قدر برای من زحمت کشیده اند چه کارهایی کرده اند تا ما را به اینجا رسانده اند. تازه همچنان هم زحمت می دهیم و زحمت می کشند. بعد از بزرگ کردن خودمان نوبت بزرگ کردن بچه هایمان شده است.  راستی مامانم گفته که می تواند دو روز در هفته سپهر را نگه دارد. خیلی خوشحال شدم. مامان چون در حال درس خواندن است بیش از این نمی تواند کمکم کند ولی همین هم کلی غنیمت است هم هزینه ام کمتر می شود هم پیش مامان  که باشد خیالم خیلی راحتتر است و سه روز باقیمانده را هم پرستار می گیرم.
چند وقتی است که هر چه توی خونه کار می کنم کارهایم تمام نمی شود . چند روز پیش رفته بودم خانه ی مامانم یک کم نشستم و استراحت کردم. نمی دونم چرا این قدر کار دارم . باور کنید هر روز از صبح که بیدار می شوم توی خانه را ه می روم و شب هم که سپهر را می خوابانم خودم دیگه از خستگی غش می کنم . شبها به زور بیدار می شوم و به سپهر شیر می دهم . هر کاری هم که مربوط به بیرون از خانه باشد یک پروژه است. یعنی باید از چند روز قبل حسابی برنامه ریزی کنم با همسرم تنظیم کنم همه کارهایم را بکنم که بروم بیرون و کارم را انجام بدهم. مخصوصا الان که هوا خیلی سرد است و ترجیح می دهم سپهر را بیرون نبرم. مثلا چند هفته بود که می خواستم بروم پیش استاد راهنما و کارم را تحویل بدهم ولی هر کاری می کردم برنامه ام جور نمی شد. تا اینکه دیروز زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم تا مجبور بشوم برنامه را هم جور کنم. همه کارهایم که در هم می پیچد درگیری ذهنی هم  پیدا می کنم. امروز به همی گفتم دو تا از کارهایم را انجام دادم یعنی دوتا از گره های ذهنم باز شد. آشفته بازاری شده است که بیا و ببین. از طرفی در پس همه ی کارهایم نگرانی های مربوط به سپهر و سرکار رفتنم همیشه وجود دارد و هر وقت که بیکار باشم درگیرش هستم. هر روزی که می گذرد سپهر شیرین تر می شود و من ناراحتتر. ناراحت از اینکه زمانیکه پسرم در اوج شیرینی است باید او را هشت ساعت در روز تنها بگذارم و بروم.

از تلخی ها فاکتور بگیرم و به شیرینی ها بپردازم.
دیدید چه قدر مزه داره که آدم بعد از مدتی لباسهایی را که قبل از بارداری می پوشیده دربیاورد و بپوشد و ببیند اندازه اش هستند. من که خیلی کیف می کنم. یک کیسه بزرگ لباس کنار گذاشته بودم که چند وقت پیش درآوردم که ببینم کدامشان اندازه ام هستند. چندتایی شان اندازه ام شده بود و کلی ذوقیدم. یک پالتو هم داشتم که پارسال خریده بودم هوا که سرد شد پوشیدم ولی دیدم اندازه ام نیست و تصمیم داشتم یکی دیگه بخرم. ولی دیروز که دوباره پوشیدمش دیدم اندازه شده است بازهم کلی خوشحال شدم. فهمیدم که دارم هفته به هفته دارم لاغر می شوم.
از دیروز سپهر آواز خوانی را شروع کرده است. با صدای بلند آواز می خواند. دوبیتی، غزل و ... در دستگاههای مختلف. امروز صبح بیدار شده بود و من که خیلی خوابم می آمد می خواستم بخوابانمش. پسرم طفلک خوابش نمی آمد و برای همین شروع به گریه کرد. بلندش کردم و شروع به حرف زدن کردم. او هم شروع به پاسخ دادن کرد آنقدر بلند بلند که بابایی هم از خواب بیدار شد. 

دیروز طولانی ترین حمام عمرش را با بابایی رفت . فکر کنم حدود نیم ساعتی تو حمام ماند. بابایی می خواست چیزهای جدید یادش بدهد و پسرش را با آب و آب بازی آشنا کند. وقتی بیرون آمد مثل نخود خیس خورده شده بود. ولی کلی کیف کرده بود و کلی هم آب بازی کرده بود وقتی هم آمد راحت خوابید.

توی پست پیش شرح واکسن سپهر و این که مسئول بهداشت گفته کم وزن گرفته است را گفتم حالا بگویم که بعد از آن من چه کردم. اولش که کلی غصه خوردم . بعد که به همه ی دوست و آشناها زنگ زدم و وزن بچه هاشون را پرسیدم. بعد هم آن قدر اون روز به سپهر شیر دادم که آخر سر حالش بهم خورد. بچه ام عادت به این همه شیر خوردن نداشت و معده اش تحمل نکرد و همه را بالا آورد. خلاصه خودم کشف کردم که مشکلم چه بوده است. من احساس می کردم که کم وزن گرفتن سپهر تقصیر من بوده است که کم بهش شیر داده ام. ولی خوب که با خودم فکر کردم دیدم نه من هیچ کوتاهی نکرده ام. و همیشه هر وقت گرسنه بوده بهش رسیده ام. البته حرفهای شما دوستان هم خیلی مؤثر بود و فهمیدم که هر بچه ای یک طور است و مشکلی از این لحاظ نیست. البته شکر خدا روی خط رشد است و حتی کمی هم از نرمالش بالاتر است. حالا دیگه خیالم راحت شده است البته یک کم تعداد دفعات شیرخوردنش را زیادتر کرده ام.
سپهر هم چنان به دست خوری مشغول است و آب از لب و لوچه اش سرازیر است. میزان خندیدنش چند برابر شده است و اگر سرحال باشد به مورچه ی روی دیوار هم  می خندد. یکی دو بار یواشکی دور از چشم بابایی بهش یک قطره آب لیمو شیرین دارم. یکبار هم یک کم سیب را گذاشتم توی دهنش تا با لثه هایش امتحانش کند. می گم دور از چشم بابایی چون اگر ببیند من این کار را می کنم می خواهد همه چیز حتی غذای خودمان را هم به سپهر بدهد.
استعدادهای سپهر یک دفعه ای شکوفا می شود. شب می خوابه صبح بیدار می شه یک کار جدید یاد گرفته است. مثلا دیروز صبح یک دفعه متوجه شدم که نسبت به اشیائی که به دستش نزدیک می شوند عکس العمل نشان می دهد و آگاهانه دستش را برای گرفتنشان دراز می کند. البته خیلی کم تمرکز دارد ولی همین هم برای ما جالب بود. یا توی زمین بازیش که باشد به عروسکهایش دست می زند و تکانشان می دهد. اولش فکر کردم این کارش ناخودآگاه است ولی چند بار که تکرار کرد دیدم آگاهانه عمل می کند.
یک روز ظهر خیلی خوابم می آمد و سپهر هم الکی بداخلاقی می کرد شیر نمی خورد روی پایم تکانش می دادم نمی خوابید خلاصه کلافه ام کرده بود و هی گریه می کرد. من هم در راستای اهداف تربیتی گذاشتمش توی تختش تا هر کاری می خواهد بکند. فکر کردم الان گریه می کند و خانه را می گذارد توی سرش. ولی در کمال تعجب دیدم که یک کم گریه کرد و بعد خودش ساکت شد و مشغول بازی و نگاه کردن به اطرافش. آن قدر خوشم آمد که نگو. فهمیدم که روش تربیتی من خوب اثر گذاشته است.
به نظر شما برای جلب همکاری همسران گرامی در امور خانه داری و کمک به مادری که بچه ی کوچک دارد چه کارهایی می توان انجام داد؟ من را راهنمایی کنید شاید یک کم همسر گرامی دلش سوخت و به من کمک کرد.

گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم

مامان می شه بگی از چی تعجب کردی؟

 از اون روزهاست که به همه چی می خنده

 سپهر ملقب به دستخور و پتوخور


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:37  توسط مامان سپهر | 
سلام به همه ي دوستان
پسرک گل من امروز چهار ماهه شد. اين چهار ماه براي من خيلي زود گذشت. انگار همين ديروز بود که جواب آزمايش بارداريم را گرفتم. پارسال هفتم آذر بود. يعني دقيقا پارسال مثل امروزي من هنوز نمي دانستم که قرار است صاحب يک پسر کوچولو بشوم هنوز براي خودم توي عالم هپروت بودم و با همي هنوز فکر مي کرديم که تازه ازدواج کرده ايم. اون روزي که رفتم آزمايش براي اين که سريعتر جواب را بگيرم رفتم آزمايشگاهي که دوستم کار مي کرد تا اورژانسي جواب بدهند. چند بار بيبي چک گرفته بودم ولي منفي شده بود ولي يک حس دروني بهم مي گفت که اون جواب قابل اطمينان نيست. خلاصه اون روز يکي از روزهاي به ياد ماندني زندگي من شد هنوز حسي را که داشتم فراموش نمي کنم. شب که با همي از خانه ي مامانم داشتم برمي گشتم خانه حس مي کردم که دارم روي ابرها راه مي روم. يک حس خاص معلق بودن داشتم. اين که مسئوليت پرورش يک موجود جديد را در وجود خودم داشتم خيلي عجيب در عين حال دوست داشتني بود. تمام دوران بارداري برای من یک دوره خوب و دوست داشتنی بود. مخصوصا ماه آخر که با اون شیکم قلمبه توی خونه این ور و اون ور می رفتم و تند تند کارامو می کردم و منتظر ورود مسافر کوچکم بودم. حالا این مسافر کوچولوی مامان چهارماهه شده است و با کارهای قشنگش دل مامان و بابا را شاد می کند.
پسرم امروز واکسن چهار ماهگیش را زد. تا الان که ساعت هشت ونیم شب است شکر خدا مشکلی نداشته است. دو بار قطره استامینوفن بهش دادم و حوله ی گرم هم روی محل واکسنش گذاشته ام. پسرم خیلی گله. وقتی هم که داشت واکسن می زد فقط چند ثانیه گریه کرد. این بار هم بابایی مسئولیت نگه داشتن پای سپهر را موقع زدن واکسن زدن بر عهده داشت. من هم مشغول تشکیل پرونده و جواب دادن به سئوالهای مسئول مرکز بهداشت بودم. به توصیه ی یکی از دوستانم که پرستار است ما سپهر را به مرکز بهداشت نزدیک خانه مان بردیم. چون معتقد بود که واکسنهای این مراکز تازه تر هستند در عین حال به علت این که این مراکز یکی از مسئولیت های اصلی شان همین واکسیناسیون است در این امر تبحر دارند. خلاصه واکسن را زد و قد وزنش را هم گرفت. وزن سپهر در چهار ماهگی 900/6 بود. حدود 50 روز قبلش که وزنش کرده بودم 6 کیلو بود و خانومی که مسئول این کار بود گفت که این دو ماهه خوب وزن نگرفته است. از من پرسید که وضعیت شیر خوردنش چه طور است وروزی چند بار شیر می خورد. شبها چند بار بیدار می شود؟ وقتی که گفتم شبها یک بار بیدار می شود و پنج ساعت یکسره می خوابد گفت که باید دو ساعت یکبار بیدارش کنی و بهش شیر بدهی . معتقد بود که پروتئین شیر در ساعات مختلف روز متفاوت است و شب وروز هم با هم فرق دارد. خلاصه از وقتی آمده ام خانه دپرس شده ام. من تا امروز فکر می کردم که سپهر خیلی تپلی است و وزنش هم خیلی خوب است. البته روی خط رشد بود و نرمال بود ولی نسبت به این قبل خوب وزن نگرفته بود. من وقتی که سپهر بیدار باشد دو ساعت یا یک ساعت و نیم یکبار شیرش می دهم ولی امروز با فواصل کمتری بهش شیر دادم تا کم کم خودم هم به روال جدید عادت کنم. ولی رشد قدش خوب بود و 63 سانتی متر شده بود. پسر گلم من خیلی دوست دارم که تپل و مپل باشی مامان نهایت سعی خودت را در شیر خوردن بکن.
این روزها سپهر به جغجغه اش علاقه ی خاصی نشان می دهد در اوج گریه با صدایش آرام می شود. بعضی اوقات هم می دهم دستش و همان طور که بی هدف دستش را تکان می دهد و صدای جغجغه را می شنود سرگرم می شود. گل پسرم به جز من و باباش به کسی روی خوش نشان نمی دهد. دوست دارم پسرم خوش خنده و اجتماعی باشد ولی هنوز خیلی به دیگران خیلی توجهی نمی کند و تنها با حرکات من و بابایی سرگرم می شود و می خندد. نمی دانم هنوز مفهوم غریبی کردن را می فهمد یا نه ولی خیلی پیش آمده که بغل کسی به جز خودم و بابایی باشد و گریه کند. اون هم نه گریه عادی بلکه گریه ای که کاملامشخص است که هدفمند است و از چیزی ناراحت شده است. هفته ي پيش هم رفتيم خانه ي عمه ي سپهر به محض ورود شروع به گريه کرد. از همون گريه هايي که نمي دونستم علتش چيه. اصلا نفهميدم مهموني چه شد و چه طور گذشت.حتي نتوانستم سر سفره ي شام بنشينم. تا زمانيکه بابايي نبردش بيرون و نچرخيدن آروم نشد. دوباره هم که اومد تو بعد از پنج دقيقه شروع به گريه کرد تا بازهم من و بابايي برديمش بيرون و آرام شد. اين دفعه شکر خدا خوابيد. تازه اون موقع بود که من تونستم شام بخورم و يک کم چشمام باز شد. تا به حال خانه ي خودمان اين طوري نشده است. شايد علت آن شلوغي بود و اين که در بدو ورودمان همه دور و برش جمع شدند و باهاش صحبت کردند.
بابایی یک کتاب ماساژ کودک خریده است و الان هم مشغول ماساژ دادن پسری است. به توصیه ی کتاب روغن زیتون آورده است و بدنش را چرب کرده و مشغول است. پسری هم جیکش در نمیاد ظاهراً‌حسابی کیف می کند.
هفته ی پیش رکورد تنها ماندن (بدون مامان ماندن در حقیقت) را زد. از ساعت نه صبح تا دو بعدازظهر سپهر پیش بابا ماند و من دنبال کارهای اداریم رفتم.
رفته بودم دنبال کارهای مرخصی زایمان البته کارهایش را دو ماه پیش کرده بودم و مدارک را هم ارائه داده بودم ولی از آنجایی که به روند این کارهای اداری اعتمادی نداشتم رفتم تا خودم پیگیری کنم. البته عدم اعتمادم هم بسیار به جا بود چون رفتم و دیدم که بعد از دوماه نامه ام به بخش مربوط نرفته است. مسئولش هنوز خبر نداشت که من مرخصی هستم و توی کامپیوتر هم اشتغال به کار جلوی اسمم درج شده بود. خلاصه مسئول امور مالی هم گفت که این مدت نباید حقوق می گرفتی و تو باید حقوقت را از بیمه ی تامین اجتماعی می گرفتی چون قراردادی هستی. دردسرتان ندهم اداره ی دولتی به این بزرگی هیچ در و پیکری ندارد. من چهار ماه است که مرخصی هستم و هرماه حقوق گرفته ام ولی هیچ کس متوجه نشده است. تازه باید بروم همه را از تامین ا جتماعی بگیرم و به اداره برگردانم. نمید انم که تامین اجتماعی روند کارش چه طوری است بعد از چهار ماه این پول را می دهد یا نه؟ همه ی این دردسرها به خاطر این است که من نیروی رسمی نیستم و قراردادی هستم. اگر رسمی بودم مشکلی نبود .
سر راه که دنبال کارهای اداری بودم رفتم مهد اداره و در مورد شرایط ثبت نام و تعداد بچه های شیرخوارشان سئوال کردم. مسئولش آب پاکی را ریخت روی دستم و همون اول گفت که باید شهریور ماه می آمدی برای ثبت نام و الان جا نداریم تا شهریور سال آینده. پرسیدم حالا چند تا نوزاد داریم. یک تعدادی را گفت که سرم سوت کشید. نه تا بچه با یک مربی و یک کمک. بهش گفتم که چه طور این همه بچه را یک مربی سرپرستی می کند؟گفت ما به مادرانشان می گوییم که این تعداد استاندارد نیست ولی با رضایت خودشان ثبت نام کرده ایم. خب این مسئله باعث شد که خیالم راحت شود که دیگر سپهر را مهد نمی توانم بگذارم و باید به گزینه های موجود دیگر فکر کنم. البته دوستانم هم که در پست قبلی به سئوالم جواب داده بودند و من را راهنمایی کرده بودند بیشترشان گفته بودند که بهتر است به فکر پرستار باشم دوستان گلم از همه ممنون هستم که من را راهنمایی کردید نوشته هایتان خیلی به دردم خورد و تصمیم گیری را برایم آسانتر کرد.
راستی پروژه خیاطی هم هنوز ادامه دارد. حدود پنج شش سالی می شد که به طور جدی خیاطی نکرده بودم. ولی به ذوق سپهری تا به حال سه دست بلوز و شلوار برایش دوخته ام. کلی ذوقیدم. لباس اولی را که می دوختم یک خط می دوختم تنش می کردم که پرو کند . بچه ام دیگه این قدر لباس تنش کردم و درآوردم خسته شد. ولی این قدر ذوق داشتم که ببینم چه طور می شود تند تند دوختم و تنش کردم.
پ.ن 1: جداً‌ دپرس شدم از ديروز که رفتم واکسن سپهر رو زدم و گفته که وزنش کمه افسردگي مزمن گرفتم. ميرم وبلاگهاي دوستامو مي خونم و مي بينم که بچه هاشون که همسن سپهرند وزنشون خيلي بيشتره. من تا حالا فکر مي کردم سپهر تپلي است.ولي حالا فهميدم که دراشتباه بوده ام. از ديشب جو گير شده ام دارم يک ساعت يکبار بهش شير مي دم. به دوستم که بچه اش 10 روز از سپهر کوچکتره زنگ زدم مي گه تو سه ماهگي دخترش 7 کيلو بوده است. من چي کار کنم که پسرم تپلي بشه؟ اين وسط بابايي هم منو اذيت مي کنه هي بهم مي خنده مي گه چرا اين طوري شدي؟ من چي کار کنم خب نگران هستم .



سپهر پشت ميز اپن آماده غذا خوردن



سپهر حاضر شده که بره بيرون تو بغل باباجون لم داده


يک روز که خيلي کار داشتم سپهر را گذاشتم توي آغوش مثل ژاپني ها از پشت آويزونش کردم. اين لباسي هم که تنشه يکي از لباسهايي است که خودم براش دوختم.



 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:28  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان