![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به همه ی دوست جونام پسرم می شه بگی از چی تعجب کردی؟ سپهر در حال انجام حرکات محیرالعقول
سپهر در حال خوردن پوست موز ( دیگه موز بهش ندادیم به پوستش رضایت داده)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:9 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
من دارم رسما خل می شم. ذهنم حسابی قاط زده و کارهام این دم آخری که باید دو هفته دیگه برم سرکار حسابی قاطی پاطی شده است. ولی سعی می کنم خودم را کنترل کنم و برنامه ریزی کنم. با این وجود هی کارام درست پیش نمی ره. اول این که رفتم تامین اجتماعی برای حقوق شش ماه مرخصی زایمانم. می گن فقط دوماهش را بهت می دیم. چرا؟ جریان از این قراره. روزی که رفتم مرخصی زایمان یک نامه دستی نوشتم به مدیر کل که من دارم می رم و اطلاع داشته باش. مثل این که دفترمون به امور اداری اطلاع نداده و اون ها هم به خیال این که من سرکارم چهار ماه برام حقوق ریختن. من هم از همه جا بی خبر کیف میکردم که ماه به ماه حقوق میاد به حسابم . فکر کردم از وقتی قراردادی شدیم دیگه حقوقمون را مستقیم از اداره می دن و مثل قبلا که شرکتی بودیم نیست که باید از تامین اجتماعی بگیریم. حالا اون چهار ماه را اداره برای من لیست بیمه رد کرده و تامین اجتماعی هم می گه اون چهار ماه که بیمه برات رد شده مرخصی حساب نمی شه و حقوقت را از وقتی می دیم که حقوق اداره قطع شده است. خیلی حالم گرفته است. باید اون پولهای اداره را هم بهشون برگردانم. از طرفی تقصیر این دفتر خراب شده است که مرخصی من را رد نکرده است و از طرف دیگه هم تقصیر امور اداری است که نگفته چرا این گزارش کار نداره هر ماه و کارت نمی زنه و بهم حقوق دادند؟ تو رو خدا اگر کسی راه حلی سراغ داره به من بگه پایان نامه ام پا در هوا مانده است. با بدبختی سپهر را می زام پیش کسی می رم دنبال کارهاش ولی یک روز می گذره و نصف کارم انجام می شه. دانشگاهم هم تهران نیست دیگه نور علی نوره. حسابی بهم ریخته ام. فرصتی هم باقی نمونده باید تا 10 اسفند تحویل بدم. استاد راهنمای بی مسئولیت هم صد بار رفتم پیشش یک دفعه هم نگاهش نکرده هر دفعه منو سردوونده . دوباره چند هفته پیش رفتم که کار نهایی را ببینه گفته برو مشاور بخونه بعد بده به من بخونم. ایشالا اون پولی که می گیره حرومش باشه هیچ کاری برای من نکرد. همه ی همه ی کارها را خودم انجام دادم بیشتر هم برای این نگرانم که احتمالا کارم کلی ایراد داره چون هیچ استادی تا حالا کارم را بررسی نکرده است. اینم از این سوم این که رفتم اداره جامو درست کنم که برمی گردم مشکلی نداشته باشم مدیر کل می گه ما به متصدی امور دفتری (دبیرخانه و مسئول دفتر و اینا) نیاز داریم. توی این اداره های دولتی هیچ کس جای خودش نیست. آخه من با فوق لیسانس بیام توی دبیرخانه که یک کسی که سیکل هم داره می تونه انجام بده. منم گفتم نه . فعلا گفته بیا تا جاتو درست کنیم. نمی گم معاون می خوام بشم حداقل یک پست کارشناسی زپرتی بهم بدین. انگیزه آدم برای درس خوندن گرفته می شه به خدا. خب دلم خنک شد کلی غر زدم و به همه فحش دادم دیگه بهتره از گلم بگم. هر چی غم و غصه که داشته باشم با دیدن روی خندانش از بین می رود همش خدا را شکر می کنم که یک پسر سالم و خوب و خوش اخلاق بهم داده است. این قدر دوستش دارم که نمی تونم توصیف کنم. حس مادری این قدر قشنگه که حاضر نیستم هیچ چیز را باهاش عوض کنم. کوچولوی قشنگم قربون اون دستای تپلت برم مامانی. خیلی دوستت دارم. اصلا یادم نیست وقتی سپهر نبوده من چی می کردم. انگار از اول زندگیم وجود داشته است. نمی دونم اون روزها حوصله ام سر نمی رفته است؟ غذا دادن به سپهر ادامه دارد. ولی به نظرم کار سختی میاد. البته هنوز کلی شوق و ذوق دارم و با حوصله ی زیادی که از من بعیده بهش غذا می دم. ولی یک وقتایی هم یادم میره و آخر شب یادم می افته که ای وای امروز به پسرم غذا نداده ام. آب هم که معمولا یادم می ره بهش بدم مثل قطره ی ویتامینش که اونم هی یادم میره و اعصابم خرد می شه. چند روزی بهش لعاب برنج دادم بعدش هم یک کم فرنی پختم با آرد برنج. یکی دو روز هم هست که به فرنی آرد برنجش بادوم هم اضافه کردم. البته با یک کم هم شیر. اول با شیر خودم می پختم ولی دیدم خیلی سخته. از طرفی طبق برنامه پروفسور سلطان زاده می شه شیر پاستوریزه هم اضافه کرد. من هم با خیال راحت براش طبق دستوری که داده بود فرنی پختم. یک مدت حسابی گیج شده بودم خیلی تو سایتهای مختلف در مورد غذای کمکی مطلب خوندم هر کی یک چیزی می گفت. یکی می گفت شیر توی فرنی نریزد تا یک سالش بشه. یکی می گفت اول حریره بدید. یکی می گفت اول لعاب برنج بدید. منم قاطی کردم تصمیم گرفتم طبق همون برنامه ی پروفسور سلطان زاده برم جلو تا یک روند ثابتی داشته باشه. به هیچ برنامه ی دیگری هم کار ندارم. فقط یک کم روندش را کند می کنم چون زودتر از اتمام شش ماهگی سپهر غذای کمکی را شروع کرده ام. سریع نمی روم سراغ سوپ و پوره و ماست. طوری برنامه ریزی می کنم که سر هشت ماهگی به برنامه ی هشت ماهگی برسم و بقیه اش را طبق برنامه روز به روز پیش بروم. غذا دادن از جهت این که سپهر هنوز نمی تواند بنشیند سخت بود از طرفی خوابیده هم نمی توانستم بهش بدهم می ترسیدم بپرد توی گلویش. برای این منظور از صندلی ماشینش استفاده کردم. توی صندلی حالت نیمه نشسته است و برعکس قبل که از این حالت بدش می آید الان خیلی خوشش آمده است و به راحتی اون تو لم می دهد و من هم با خیال راحت بهش غذا میدهم. خیلی هم نمی تواند تکان بخورد و زیر قاشق و کاسه بزند. اولش که به قاشق عادت نداشت تا می زاشتمش توی دهانش مک می زد و می خواست بکشد تو ولی بعد از چند بار غذا خوردن به قاشق هم عادت کرده و راحت غذا را می خورد. البته از یک قاشق نصفش را می دهد بیرون و باید کلی زحمت بکشم تا چهار پنج قاشق را بخورد. کار جدیدی که پسرم یاد گرفته این است که بغل هر کس که باشد سرش را بلند می کند و با دقت به صورتش نگاه می کند. این قدر بامزه است. دارد کم کم همه را شناسایی می کند. البته به جز نزدیکان که می شناسد. دیگه با باباجون هم کاملا رفیق شده است. بابام چون خیلی سپهر را دوست داشت هر وقت که می دیدش هیجان زده می شد و با صدای بلند باهاش حرف میزد. سپهر هم می ترسید و گریه می کرد. وقتی این را فهمید دیگه ولوم صداش را پایین آورده است. سپهر هم از آن به بعد بهش روی خوش نشان می دهد و کلی می خندد. چند روز پیش سپهر موفق شد انگشت پایش را بکند توی دهانش. البته لباسهایش را درآورده بود که عوض کنم ولی بعد از آن چون به خاطر سردی هوا دو تا دو تا لباس تنش می کنم دیگه نمی تواند این کار را بکند ولی از همون لحظه هم فیلم گرفتیم. کلی هم نسبت به بازیهایی که بابایی باهاش می کند شرطی شده است. بابایی بلندش می کند و می اندازدش هوا. قبلش می گوید یک دو سه. وقتی که می گوید سه سپهر کاملا منتظر است که برود هوا و قبلش شروع به خندیدن می کند. البته به طور کلی خنده هایش گران هستند و باید کلی شکلک در بیاوریم تا آقا رضایت بدهند . به جز اول صبح که خوش اخلاق و صمیمی است. من احساس می کنم از وقتی که سپهر به دنیا آمده است زندگی مان منسجم تر شده است. قبلا که مسئولیتی نداشیتم برنامه ریزی هایمان هم خیلی حساب و کتابی نداشت. ولی الان که برنامه ریزی می کنیم برای آینده مان حداقل نصفش به خاطر سپهر است. دو هفته ی دیگر باید بروم سرکار. گفته بود م که قرار است دو روز اول هفته سپهر پیش مامانم باشد و سه روزش را هم پرستار بگیرم. با این که پرستاره تقریبا آشنا بود ولی بازهم شش گوشه دلم راضی نبود. همش نگران بودم بچه ام سرخورده بشه. اون خانومه هم که قرار بود بیاد سنش زیاد بود و می دونستم خیلی حوصله ی بازی و این حرفا رو نداره از طرفی خوب بود که بچه داری بلد بود. خلاصه مامانم قبلا پیشنهاد داده بود که از عمه گلی عمه کوچیکه سپهر که خیلی هم سپهرو دوست داره و فعلا پشت کنکوری ارشد است خواهش کنیم که اون سه روز را بیاید پیش سپهر. ولی من قبول نمی کردم می ترسیدم توی رودربایستی گیر کنه. تا اینکه یکی دو نفر دیگه هم همین پیشنهاد را دادند و من به عمه دیگرش گفتم که به عمه گلی بگه که اگر خواست نه بگوید مشکلی نباشد. ولی خوشبختانه عمه گلی قبول کرد و من وبابایی هم خیلی خیلی خوشحال شدیم. اون روزی که زنگ زد و گفت می آید انگار که یک باری از روی دوشم برداشته شد حالا دیگه با خیال راحت می رم سرکار. می دونم که عمه گلی هم خیلی سپهر را دوست دارد و هم کلی باهاش بازی میکند و بچه ام سرخورده نمی شود دوست جونام اگر برای مشکل حقوقم و تامین اجتماعی راه حلی سراغ دارید به من بگید. اگر درست نشه کلی پول از دستم می ره
سپهر در حال غذا خوردن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:51 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام روز پنجشنبه سپهر درحالیکه پنج ماه و یک هفته داشت اولین غذای زندگیش را تجربه کرد. یک قاشق چایخوری برنج برایش پختم و لعاب آن را برایش آماده کردم و طی مراسمی با فیلم برداری بابایی و سخنرانی من یک قاشق لعاب برنج را میل نمودند. در طی مراسم مذکور افتخار نصیب بابایی هم شد که یک قاشق غذا به سپهر بدهد. چون هر دومان دلمان می خواست در اولین تجربه سپهر شریک باشیم مجبور شدیم که به جای یک قاشق دو قاشق نیمه پر بهش بدهیم. خیلی خیلی عکس العملش در برابر قاشق غذا جالب بود. مثل شیر خوردن می خواست قاشق را مک بزند. آنقدر با اشتها می خورد که دلم می خواست باز هم بهش بدهم ولی از آنجاییکه روز اول بود و سهمیه اش هم یک قاشق بود خودم را کنترل کردم و بیشتر بهش ندادم. خلاصه این که روز پنجشنبه جشن کوچولوی سه نفره ای داشتیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:39 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:45 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|