تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام به همه ی دوست جونام
ایشالا که همه خوب و خوش و سلامت باشید. نی نی های نازنازی توی آغوش گرم مادراشون باشند و خوش و خرم باشند.
این هفته آخری است که توی خونه هستم و لحظات خوش را با پسرکم می گذرانم. صبح که خوش اخلاق از خواب بیدار می شه کلی بغلش می کنم و بوسش می کنم و دلم می گیره از اینکه از روز شنبه دیگه صبح که چشماشو باز می کنه من در کنارش نیستم و باید از شیشه شیر بخوره. امروز سعی می کردم هر چی انرژی مثبت دارم بهش تزریق کنم شاید یک کم ذخیره کنه برای روزهایی که من در کنارش نیستم. یک روزهایی به سرم می زنه که کارمو ول کنم ولی یک روزهایی هم حالم خوبه با خودم می گم نه بابا عادت می کنم . همه چی اولش سخته. ولی می دونم که چند روز اول خیلی خیلی بهم سخت می گذره. همین الان که فکر می کنم باید سپهرمو از صبح ساعت هفت که می رم سوار سرویس بشم  تا ساعت 4 که برمی گردم تنها بزارم اشکم درمیاد. نمی دونم من خیلی حساسم یا همه این طوری هستند. بعد از زایمانم هم که مامانم می خواست برگرده خونشون کلی گریه کردم. این شد که یک روز دیگه هم موند. تازه قرار بود فرداش من برم خونه ی مامانم تا سه چهار هفته بمونم. دوباره وقتی که می خواستم برگردم خونه ی خودمون کلی گریه کردم. این شد که یک هفته ی دیگه هم موندم. هم دوست داشتم بیام سر خونه و زندگیم و هم دلم می گرفت. خلاصه بساطی داشتیم. حالا جریان سرکار رفتنم هم همین جور است. هی می شینم برای خودم روضه می خونم اشکم درمیاد. خدا ازشون نگذره که بهم مرخصی بدون حقوق نمی دهند. اگر می دادند من تا سه سال مرخصی بدون حقوق می گرفتم.
خب بگذریم از پسر گلم بگم. این روزها سرگرمی  جدید سپهر این است که پاشو بکنه توی دهنش. تا حوصله اش سر می ره پاشو میاره بالا  می کنه توی دهنش. علاوه بر این یک خوردنی دیگر را هم تجربه کرده است. یکی دوبار بابایی با وساطت عمه ی سپهر که منو راضی کرده بهش موز داده است. البته فقط در حد این که مزه اش را تجربه کند. دو سه بار هم خودمون داشتیم سر سفره غذا می خوردیم برای این که خیلی نگاهمون نکنه و از گلومون پایین بره نون دادیم دستش. جدیداً‌ پسرم حرکات آکروباتیک می کند. تا یک کم دستمون را از پشتش برمی داریم می خواهد سرش را به عقب خم کند. گاهی اوقات هم کمرش را می گیرم و سرش را به عقب می برد. غذا هم که همچنان حریره بادام و فرنی بهش می دهم. تقریبا 16 روز این دو تا را بهش دادم. خیلی جالب بود که حریره بادام یا فرنی که با شیر پاستوریزه بود خیلی با رغبت نمی خورد ولی چند باری که شیر خودم را ریختم خیلی دوست داشت و تا تهش را خورد. چه قدر کیف دارد که بچه همه غذایش را بخورد. سخنرانی هایش هم همچنان ادامه دارد و چند روز یکبار مطالب جدیدی به آن اضافه می شود. یک وقتهایی هم اشتباهی بابا و مامان می گوید. البته کاملا بدون هدف است ولی بازهم خیلی برای ما جالب است. چند روز پیش هم روروئک سپهر را بیرون آوردیم ولی هنوز پایش به زمین نمی رسید در نتیجه دوباره جمعش کردیم تا اندازه اش بشود.
توی این روزهایی عزاداری سپهر را دوبار بردم روضه. هر دو بارش هم خیلی پسر خوبی بود و اصلا اذیتم نکرد.  من از این که آدمهای غریبه بچه ام را بغل کنند و بوس کنند خیلی بدم می آید. توی روضه یک خانومی جلوی من نشسته بود و از من خواست که سپهر را بدهم بغلش منم که خجالتی توی رودربایستی بچه را دادم بغلش. ولی خیلی حرص می خوردم اونم هی ملچ و مولوچ بوسش می کرد. تا رسیدم خونه زود صورتشو شستم.  ولی باید از این به بعد رودربایستی را کنار بگذارم و بگویم که ببخشید بغل خودم باشد بهتر است.
دوستان خوبم برایم دعا کنید که این مرحله را هم (سرکار رفتن) به راحتی پشت سر بگذارم.

پسرم می شه بگی از چی تعجب کردی؟

    

سپهر در حال انجام حرکات محیرالعقول

سپهر در حال خوردن پوست موز ( دیگه موز بهش ندادیم به پوستش رضایت داده)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:9  توسط مامان سپهر | 
سلام
من دارم رسما خل می شم. ذهنم حسابی قاط زده و کارهام این دم آخری که باید دو هفته دیگه برم سرکار حسابی قاطی پاطی شده است. ولی سعی می کنم خودم را کنترل کنم و برنامه ریزی کنم. با این وجود هی کارام درست پیش نمی ره.
اول این که رفتم تامین اجتماعی برای حقوق شش ماه مرخصی زایمانم. می گن فقط دوماهش را بهت می دیم. چرا؟ جریان از این قراره. روزی که رفتم مرخصی زایمان یک نامه دستی نوشتم به مدیر کل که من دارم می رم و اطلاع داشته باش. مثل این که دفترمون به امور اداری اطلاع نداده و اون ها هم به خیال این که من سرکارم چهار ماه برام حقوق ریختن. من هم از همه جا بی خبر کیف میکردم که ماه به ماه حقوق میاد به حسابم . فکر کردم از وقتی قراردادی شدیم دیگه حقوقمون را مستقیم از اداره می دن و مثل قبلا که شرکتی بودیم نیست که باید از تامین اجتماعی بگیریم. حالا اون چهار ماه را اداره برای من لیست بیمه رد  کرده و تامین اجتماعی هم می گه اون چهار ماه که بیمه برات رد شده مرخصی حساب نمی شه و حقوقت را از وقتی می دیم که حقوق اداره قطع شده است. خیلی حالم گرفته است. باید اون پولهای اداره را هم بهشون برگردانم. از طرفی تقصیر این دفتر خراب شده است که مرخصی من را رد نکرده است و از طرف دیگه هم تقصیر امور اداری  است که نگفته چرا این گزارش کار نداره هر ماه و کارت نمی زنه و بهم حقوق دادند؟ تو رو خدا اگر کسی راه حلی سراغ داره به من بگه.
پایان نامه ام پا در هوا مانده است. با بدبختی سپهر را می زام پیش کسی می رم دنبال کارهاش ولی یک روز می گذره و نصف کارم انجام می شه. دانشگاهم هم تهران نیست دیگه نور علی نوره. حسابی بهم ریخته ام. فرصتی هم باقی نمونده باید تا 10 اسفند تحویل بدم. استاد راهنمای بی مسئولیت هم صد بار رفتم پیشش یک دفعه هم نگاهش نکرده هر دفعه منو سردوونده . دوباره چند هفته پیش رفتم که کار نهایی را ببینه گفته برو مشاور بخونه بعد بده به من بخونم. ایشالا اون پولی که می گیره حرومش باشه هیچ کاری برای من نکرد. همه ی همه ی کارها را خودم انجام دادم بیشتر هم برای این نگرانم که احتمالا کارم کلی ایراد داره چون هیچ استادی تا حالا کارم را بررسی نکرده است. اینم از این.
سوم این که رفتم اداره جامو درست کنم که برمی گردم مشکلی نداشته باشم مدیر کل  می گه ما به متصدی امور دفتری (دبیرخانه و مسئول دفتر و اینا) نیاز داریم. توی این اداره های دولتی  هیچ کس جای خودش نیست. آخه  من با فوق لیسانس بیام توی دبیرخانه که یک کسی که سیکل هم داره می تونه انجام بده. منم گفتم نه . فعلا گفته بیا تا جاتو درست کنیم. نمی گم معاون می خوام بشم حداقل یک پست کارشناسی زپرتی بهم بدین. انگیزه آدم برای درس خوندن گرفته می شه به خدا.
خب دلم خنک شد کلی غر زدم و به همه فحش دادم.
دیگه بهتره از گلم بگم. هر چی غم و غصه که داشته باشم با دیدن روی خندانش از بین می رود همش خدا را شکر می کنم که یک پسر سالم و خوب و خوش اخلاق بهم داده است. این قدر دوستش دارم که نمی تونم توصیف کنم. حس مادری این قدر قشنگه که حاضر نیستم هیچ چیز را باهاش عوض کنم. کوچولوی قشنگم قربون اون دستای تپلت برم مامانی. خیلی دوستت دارم. اصلا یادم نیست وقتی سپهر نبوده من چی می کردم. انگار از اول زندگیم وجود داشته است. نمی دونم اون روزها حوصله ام سر نمی رفته است؟
غذا دادن به سپهر ادامه دارد. ولی به نظرم کار سختی میاد. البته هنوز کلی شوق و ذوق دارم و با حوصله ی زیادی که از من بعیده بهش غذا می دم. ولی یک وقتایی هم یادم میره و آخر شب یادم می افته که ای وای امروز به پسرم غذا نداده ام.  آب هم که معمولا یادم می ره بهش بدم مثل قطره ی ویتامینش که اونم هی یادم میره و اعصابم خرد می شه. چند روزی بهش لعاب برنج دادم بعدش هم یک کم فرنی پختم با آرد برنج. یکی دو روز هم هست که به فرنی آرد برنجش بادوم هم اضافه کردم. البته با یک کم هم شیر. اول با شیر خودم می پختم ولی دیدم خیلی سخته. از طرفی طبق برنامه پروفسور سلطان زاده می شه شیر پاستوریزه هم اضافه کرد. من هم با خیال راحت براش طبق دستوری که داده بود فرنی پختم.  یک مدت حسابی گیج شده بودم خیلی تو سایتهای مختلف در مورد غذای کمکی مطلب خوندم هر کی یک چیزی می گفت. یکی می گفت شیر توی فرنی نریزد تا یک سالش بشه. یکی می گفت اول حریره بدید. یکی می گفت اول لعاب برنج بدید. منم قاطی کردم تصمیم گرفتم طبق همون برنامه ی پروفسور سلطان زاده برم جلو تا یک روند ثابتی داشته باشه. به هیچ برنامه ی دیگری هم کار ندارم. فقط یک کم روندش را کند می کنم چون زودتر از اتمام شش ماهگی سپهر غذای کمکی را شروع کرده ام. سریع نمی روم سراغ سوپ و پوره و ماست. طوری برنامه ریزی می کنم که سر هشت ماهگی به برنامه ی هشت ماهگی برسم و بقیه اش را طبق برنامه روز به روز پیش بروم. غذا دادن از جهت این که سپهر هنوز نمی تواند بنشیند سخت بود از طرفی خوابیده هم نمی توانستم بهش بدهم می ترسیدم بپرد توی گلویش. برای این منظور از صندلی ماشینش استفاده کردم. توی صندلی حالت نیمه نشسته است  و برعکس قبل که از این حالت بدش می آید الان خیلی خوشش آمده است و به راحتی اون تو لم می دهد و من هم با خیال راحت بهش غذا میدهم. خیلی هم نمی تواند تکان بخورد و زیر قاشق و کاسه بزند. اولش که به قاشق عادت نداشت تا می زاشتمش توی دهانش مک می زد و می خواست بکشد تو ولی بعد از چند بار غذا خوردن به قاشق هم عادت کرده و راحت غذا را می خورد. البته از یک قاشق نصفش را می دهد بیرون و باید کلی زحمت بکشم تا چهار پنج قاشق را بخورد.
کار جدیدی که پسرم یاد گرفته این است که بغل هر کس که باشد سرش را بلند می کند و با دقت به صورتش نگاه می کند. این قدر بامزه است. دارد کم کم همه را شناسایی می کند. البته به جز نزدیکان که می شناسد. دیگه با باباجون هم کاملا رفیق شده است. بابام چون خیلی سپهر را دوست داشت هر وقت که می دیدش هیجان زده می شد و با صدای بلند باهاش حرف میزد. سپهر هم می ترسید و گریه می کرد.  وقتی این را فهمید دیگه ولوم صداش را پایین آورده است. سپهر هم از آن به بعد بهش روی خوش نشان می دهد و کلی می خندد.
چند روز پیش سپهر موفق شد انگشت پایش را بکند توی دهانش. البته لباسهایش را درآورده بود که عوض کنم ولی بعد از آن چون به خاطر سردی هوا دو تا دو تا لباس تنش می کنم دیگه نمی تواند این کار را بکند ولی از همون لحظه هم فیلم گرفتیم.
کلی هم نسبت به بازیهایی که بابایی باهاش می کند شرطی شده است. بابایی بلندش می کند و می اندازدش هوا. قبلش می گوید یک دو سه. وقتی که می گوید سه سپهر کاملا منتظر است که برود هوا و قبلش شروع به خندیدن می کند. البته به طور کلی خنده هایش گران هستند و باید کلی شکلک در بیاوریم تا آقا رضایت بدهند . به جز اول صبح که خوش اخلاق و صمیمی است.
من احساس می کنم از وقتی که سپهر به دنیا آمده است زندگی مان منسجم تر شده است. قبلا که مسئولیتی نداشیتم برنامه ریزی هایمان هم خیلی حساب و کتابی نداشت. ولی الان که برنامه ریزی می کنیم برای آینده مان حداقل نصفش به خاطر سپهر است.
دو هفته ی دیگر باید بروم سرکار. گفته بود م که قرار است دو روز اول هفته سپهر پیش مامانم باشد و سه روزش را هم پرستار بگیرم. با این که پرستاره تقریبا آشنا بود ولی بازهم شش گوشه دلم راضی نبود. همش نگران بودم بچه ام سرخورده بشه. اون خانومه هم که قرار بود بیاد سنش زیاد بود و می دونستم خیلی حوصله ی بازی و این حرفا رو نداره از طرفی خوب بود که بچه داری بلد بود. خلاصه مامانم قبلا پیشنهاد داده بود که از عمه گلی عمه کوچیکه سپهر که خیلی هم سپهرو دوست داره  و فعلا پشت کنکوری ارشد است خواهش کنیم که اون سه روز را بیاید پیش سپهر. ولی من قبول نمی کردم می ترسیدم توی رودربایستی گیر کنه. تا اینکه یکی دو نفر دیگه هم همین پیشنهاد را دادند و من به عمه دیگرش گفتم که به عمه گلی بگه که اگر خواست نه بگوید مشکلی نباشد. ولی خوشبختانه عمه گلی قبول کرد و من وبابایی هم خیلی خیلی خوشحال شدیم. اون روزی که زنگ زد و گفت می آید انگار که یک باری از روی دوشم برداشته شد حالا دیگه با خیال راحت می رم سرکار. می دونم که عمه گلی هم خیلی سپهر را دوست دارد و هم کلی باهاش بازی میکند و بچه ام سرخورده نمی شود.

دوست جونام اگر برای مشکل حقوقم و تامین اجتماعی راه حلی سراغ دارید به من بگید. اگر درست نشه کلی پول از دستم می ره .

این کلاهو باباجونم از مشهد سوغاتی آورده و مامانم با سرهمی ام ست کرده است.

سپهر در حال غذا خوردن


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:51  توسط مامان سپهر | 

سلام
روزها به سرعت می گذرند و سپهر روز به روز شیرینتر می شود.  بزرگ شدن پسرم یک تناقض برای من ایحاد کرده است. از جهتی هر روز که می گذرد و هر کار جدیدی که می کند من خوشحالتر می شوم و از طرفی هم دلم برای روزهای گذشته اش تنگ می شود. بعضی اوقات دوست دارم در آغوشش بگیرم و زمان متوقف بشود و من و پسرم در همان لحظه بمانیم و از وجودش قشنگش از صدای نفسهایش لذت ببرم. بعدازظهر که می خوابد من هم کنارش دراز می کشم و به صدای نفسهایش گوش می دهم و دستهای کوچکش را در دست می گیرم و گرمای وجودش گرمترین بخش زندگی من است. صدای نفسهایش خوش آواترین موسیقی زندگی من است. وجودش باعث شادی همه است  و با دیدن چهره خندانش به وجد می آیند و خوشحال می شوند.
با یکی از دوستانم که ماههای آخر بارداریش را می گذراند صحبت می کردم در مورد شیرینی بچه که حرف می زدیم می گفتم این قدر این حس قشنگ است که تا مادر نشوی درک نمی کنی. حتی با وجودیکه در دوران بارداری هم بخشی از حس مادری در وجود انسان شکل می گیرد ولی تا زمانیکه فرزندت را در آغوش نگیری نمی توانی این حس را توصیف کنی.

روز پنجشنبه سپهر درحالیکه پنج ماه و یک هفته داشت اولین غذای زندگیش را تجربه کرد. یک قاشق چایخوری برنج برایش پختم و لعاب آن را برایش آماده کردم و طی مراسمی با فیلم برداری بابایی و سخنرانی من یک قاشق لعاب برنج را میل نمودند. در طی مراسم مذکور افتخار نصیب بابایی هم شد که یک قاشق غذا به سپهر بدهد. چون هر دومان دلمان می خواست در اولین تجربه سپهر شریک باشیم مجبور شدیم که به جای یک قاشق دو قاشق نیمه پر بهش بدهیم. خیلی خیلی عکس العملش در برابر قاشق غذا جالب بود. مثل شیر خوردن می خواست قاشق را مک بزند. آنقدر با اشتها می خورد که دلم می خواست باز هم بهش بدهم ولی از آنجاییکه روز اول بود و سهمیه اش هم یک قاشق بود خودم را کنترل کردم و بیشتر بهش ندادم. خلاصه این که روز پنجشنبه جشن کوچولوی سه نفره ای داشتیم.
امروز یک کم پرتقال گذاشته بودم دهن سپهر تا مزه مزه اش کند. روی پای مامانم خوابیده بود. از آنجاییکه عادت دارد همه چیز را با شدت زیاد مک می زند در یک لحظه که داشت پرتقال را مزه مزه میکرد یک دفعه با شدت زیاد کشیدش توی دهنش.خیلی خیلی خیلی ترسیدم. سریع دمرش کردم و سعی کردم دستم را توی دهانش بکنم و بکشمش بیرون. ولی اینقدر هول شده بودم که می ترسیدم دستم را توی دهانش بکنم و پرتقال بیشتر داخل شود و اوضاع خرابتر بشود. مامانم به دادم رسید و بغلش کرد و با دستش به آرامی پرتقال را درآورد. پسرم از حرکات شتاب زده ی من ترسیده بود و شروع به گریه کرد. تجربه  کردم که از این به بعد باید قسمت کمتری از میوه را در دهانش بگذارم یا برش میوه آنقدر کوچک نباشد که از دستم دربیاید.
خلاقیت جدید پسرم بازی هوشمندانه اش با انواع اسباب بازیهای رنگی و صدادارش است. وقتی به روی شکم می خوابانمش و جغجغه هایش را جلویش می گذارم حسابی سرگرم می شود و می توانم برای مدت کوتاهی تنهایش بگذارم و به کارهایم برسم. دیگر به طور حرفه ای از دستهایش استفاده می کند و اسباب بازیهایش را جابجا می کند. اولین کاری که در برخورد با هر وسیله ای انجام می دهد امتحان آن بوسیله ی دهانش است. به طور کلی دوست دارد همه چیز را اول از راه دهانش امتحان کند از لبه کاپشنش گرفته تا پیش بندش و دستش که همیشه توی دهانش است. کم کم اسباب بازیهایش از کمدش بیرون می آیند. اول از همه جغجغه هایش را درآوردم و بعد از آن هم نوبت انواع اسباب بازیهایی شده است که صدادار هستند.
 روز پنجشنبه که به حمام رفته بود برای اولین بار به شدت در برابر آب عکس العمل نشان می داد. تا توی لگن می گذاشتمش شروع می کرد به دست و پا زدن و کلی شلپ وشلوپ راه انداخته بود. دو سه تا از اسباب بازیهای حمامش را هم برده بودم ولی اصلا به آنها توجهی نداشت و حسابی با آب بازی سرگرم شده بود. از آنجائیکه این روزها هوا حسابی سرد شده است از ترس اینکه سرما نخورد با این که اتاق را هم حسابی گرم کرده بودم ولی داخل حمام لباس تنش کردم که سردش نشود.
دو سه بار از حالت دمر به روی شکمش به حات خوابیده درآمده است ولی هنوز نمی تواند خودش را به راحتی از حالت دمر نجات دهد و پس از مدتی جیغش درمی آید و باید به دادش برسیم و برش گردانیم. مشکل اینجاست که سرعت غلت زدنش هم بالا رفته است و نمی شود از کنارش تکان خورد. باید بالای سرش بایستیم تا غلت زد سریع برش گردانیم.
هفته پیش چند روزی خانه ی مامانم اطراق کردم. هر شب که می خواستیم بیاییم خانه هوا سرد بود و با اینکه راهمان هم نزدیک است ولی به خاطر سپهر می ماندیم. این شد که به خاطر سپهر از دوشنبه تا پنجشنبه مهمان مامان جون بودیم. در این مدت سپهر با دایی هایش حسابی جور شد ولی در مقابل پدرم خیلی عکس العمل جالبی دارد. زمانیکه بغل باباجون باشد به هیچ وجه نمی خندد. مثل این که می داند باید از باباجون حساب ببرد. بابام کلی برایش شعر می خواند و کلی تحویلش می گیرد ولی دریغ از عکس العمل. خیلی اوقات مثل کسی که خجالت بکشد رویش را برمیگرداند و جای دیگری را نگاه میکند. البته الان نسبت به قبلش خیلی بهتر شده است.  پیشتر تا بغل پدرم می رفت شروع می کرد به گریه کردن ولی الان حداقل دیگر گریه نمی کند.
این روزها خودم حسابی درگیر کارهای پایان نامه ام هستم. از طرفی یک پایم هم اداره است و دارم جایم را درست می کنم. در آخرین روزهای بارداری که می رفتم اداره کل دفترمان جابجا شده بود. دوست داشتم که به جای قبلیم برگردم و این روزها درگیر کارهای جایابی هم هستم. حداقل الان که باید بروم سرکار یک دلخوشی داشته باشم و دوباره به محیط آشنای قبلیم برگردم. از طرفی حقوقم را هم از تامین اجتماعی باید بگیرم که آن هم یکی از کارهای اداریست که هنوز انجام نداده ام و دنبالش هستم.
اولین چیزی که به نام سپهر و به کام خودمان خریدیم یک دوربین دیجیتال بود. چند روز پیش هم یک پرینتر رنگی خریدیم که عکسهایش را چاپ کنیم. کلی خوش بحالمان شده است. خیلی کیفیت عکسهایش عالی بود. از آنجایی که یکی از اهدافمان چاپ عکسهای سپهر بود سریع دو تا از بهترین عکسهایش را انتخاب کرده و چاپ کردیم و کلی قربون و صدقه ی پسرمان رفتیم. ما هم با این یک دانه پسرمان عالمی داریم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:39  توسط مامان سپهر | 

سلام دوستان
سپهر عزیزم پنج ماهه شد. از طرفی خیلی خوشحالم که روز به روز بزرگ شدن سپهر و کارهای جدیدش را می بینم. شیرینی لحظات بودن با او را به خوبی درک می کنم ولی از این ماه هم شمارش معکوس برای بازگشتم به سرکار شروع شده است. می دونم که بعد از چند وقت عادت می کنم ولی باز هم فکر کردن بهش برایم سخت است. دیشب عروسی یکی از همکارهایم که بیشتر با هم دوست هستیم دعوت بودم.ما توی اداره یک اکیپ هستیم که همه همسن هستیم و همه مون هم قراردادی هستیم و درد مشترک داریم. خلاصه دیشب همه ی همکارام هم بودند و از دیدنشون کلی خوشحال شدم. ساعت نهار که می شد توی اداره دور هم جمع می شدیم و کلی می گفتیم و می خندیدیم. چند تا خبر خوب مالی هم بهم دادند که یک کم حالم برای سرکار رفتن هم بهتر شد.
دیشب بعد از مدتها سپهر زود (ساعت 11) خوابیده بود. من و همی هم فرصتی گیر آوردیم و با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم. به همی گفتم که از وقتی سپهر به دنیا آمده است همه زندگی ما درباره سپهر شده است. همه حرفهای ما درباره سپهر وکارهای جدیدش است. وقتی بیداره یا بغلمان است یا داریم باهاش بازی می کنیم یا تلاش می کنیم که بخنده وقتی هم که خوابه ساکت هستیم که از خواب بیدار نشه. خلاصه که دیشب بعد از مدتها به روزهای قبل از تولد سپهر برگشتیم و با هم بودیم.
روز دوشنبه سپهر را برای چکاپ بردیم دکتر. وزن گل پسرم در پنج ماهگی ۳۰۰/۷ بود . هنوز به نظر من کمبود وزن دارد( اخه من خودم یک پا دکترم ) ولی دکترش معتقد بود که وزنش نرمال است. به توصیه ی دکتر می توانم از اول شش ماه با لعاب برنج غذای کمکی را شروع کنم. ولی من طبق برنامه ی خودم ( گفتم که خودم متخصص ترم) می خوام وقتی پنج ماه و دوهفته اش شد شروع کنم. در مورد شیر خشک هم از دکتر سئوال کردم که وقتایی که سرکارم هستم به سپهر بدهند ولی اصلا به شیر خشک اعتقادی ندارد و گفت تا جایی که می تونی استفاده نکن. بعد از شش ماهگی اونم اگر مجبور بودی می تونی بدی.
تو پست قبل نوشته بودم که پسرم کار جدیدی نمی کند این دفعه دیگه آبروداری کرده و یک کاری جدید از خودش بروز داده است. وقتی اسباب بازی یا چیزی دستش باشد و ازش بگیرم شروع به گریه می کند. چند روز پیش یک جعبه لامپ دستش بود و چون رنگش قرمز بود خیلی براش جلب توجه کرده بود. از آنجاییکه هر چیزی می گیرد فوراً‌می کند توی دهنش من جعبه را که کثیف بود از دستش گرفتم. بغض کرد و شروع به گریه کرد. خیلی این عکس العملش برایم جالب بود. ولی آنقدر گریه کرد که مجبور شدم بغلش کنم. دیروز بغل بابایی بود و جغجغه اش دستش بود. هی از دستش می افتاد گریه می کرد دوباره بابایی بهش می داد آروم می شد. چند بار این کار را تکرار کرد. خلاصه این که کلی با کمالات شده است پسرم
وقتی که روی زمین خوابیده باشد علاوه بر این که غلت می زند دور محور سرش هم می چرخد. طوری شده که دیگه نمی توانم با خیال راحت روی تخت خودمان بگذارمش چون می ترسم قل قل بخوره و از تخت بیافتد. یکی از آوازهای سپهر آواز قبل از خوابش است. خیلی وقتها که خوابش می آید و روی پایم دارم تکانش می دهم یا در حال شیرخوردن است با دهان بسته آواز می خواند. این صدا صدای خوابیدنش است. این قدر می خواند تا خوب گیج بشود و به خواب برود.
من خیلی به اینکه دیگران توصیه هایی در مورد بچه داری بهم بکنند حساسیت ندارم. فوقش این است که اگر خوشم نیاید گوش نمی دهم ولی از این که کسی بگوید بچه ات بغلی شده است یا بغلی می شود خیلی خیلی بدم می آید. نمی دانم چرا به این واژه حساسیت دارم. بابا من خودم می خواهم بغلش کنم شما که زحمتش را نمی کشید. تازه اصلا هم بغلی نیست خیلی وقتها که خانه ی خودمان باشیم آرام سرجایش می خوابد و بازی می کند. کلاً‌ وقتی که مهمانی برویم یا مهمان داشت باشیم هم ساعت خواب سپهر بهم می ریزد و هم نق نق هایش بیشتر می شود. این طوری است که مجبور هستم بیشتر بغلش کنم و آنوقت اظهار نظرها در مورد بغلی شدنش شروع می شود.
چندوقت است که به طرز وحشتناکی خوابالو شده ام. روزی که ساعت ده بیدار شوم خیلی هنر کرده ام و خوشحالم. نمی دانم چی کنم . روزی که بخواهم زودتر بیدار بشوم هرکاری کنم نمی توانم انگار که به تخت چسبیده ام. راه حلی برای مشکلم سراغ ندارید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:45  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان