تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام به همه
خوبيد؟ خوشيد؟ سلامتيد؟ گوگوليهاتون خوبند؟ چه خبرا؟
خيلي وقته كه فرصت نوشتن ندارم. اين قدر درگيريهاي ذهنيم زياد شده است و اين قدر كارهام بهم ريخته است كه نمي دونم كدوم رو انجام بدم.
روز دوشنبه بيست و دوم بهمن اثاث كشي كرديم. تا قبل از اين هر وقت اسم اثاث كشي و خونه عوض كردن مي اومد فشارم مي رفت بالا. اصلا از اين مساله به طرز عجيبي وحشت داشتم. ولي وقتي ديگه خودم مجبور شدم كه جابجا بشم ديگه ترسم ريخت. پنج شنبه و جمعه يك كمي جمع و جور كرديم. ولي اصل كارمون روز شنبه و يكشنبه بود. من و همي با سه تا نيروي كمكي ديگه (عمه ها و عموي سپهر) همه باهم يكسره كار كرديم تا وسايلمان جمع و جور شد. نمي دونم اين همه اثاث رو چه طوري دور خودم جمع كرده بودم كه هر چي مي زاشتم تو كارتن تموم نمي شد. اولين باري كه مي خواستيم جابجا بشيم يعني يكسال بعد از ازدواجم خيلي زود همه چيز جمع شد . ولي اينبار كه بار دوم بود هرچي كار مي كرديم تمومي نداشت. ولي بالاخره با هر ضرب و زوري بود روز دوشنبه وسايل را سوار كاميون كرديم. واحد ديوار به ديوار مجتمع مامانم را اجاره كرده ايم. بيشتر هم به خاطر سپهر كه بايد پيش ماماني باشد تا من بروم سركار و برگردم. هنوز كارهايم تمام نشده است. روز سه شنبه و چهارشنبه آمدم سركار ولي پنج شنبه و جمعه از صبح تا شب راه مي رفتم تا يك كم خانه جمع و جور شد. ولي با بچه ي كوچيك پدرم دراومد. اين مدت نتونستم خيلي از نظر غذايي به سپهر رسيدگي كنم. باز خوبه كه يك قوطي سرلاك برايش خريده بودم . روزي يكبار بهش سرلاك مي دادم تا يك كم كارهام كمتر بشه. اين از اين.

دارم مي دوم و مي دوم و مي دوم تا كارهاي پايان نامه ام تمام بشود. فرصتم محدود است و حسابي درگيرم.  از طرفي كار حقوقم و مشكلم با بيمه و اداره هم هنوز درست نشده است. اين ماه بهم حقوق ندادند. مي گن بايد اول حقوق اون چهارماه را پس بدي تا بهت حقوق بديم. از طرفي من هم اون پولها را خرج كرده ام و حسابم خالي است. از اون كارهاي احمقانه است كه حسابي بايد دنبالش بدوم از طرفي كار اداره هم آنقدر زياد است كه فرصت سرخاروندن هم ندارم. همه اينها باهم درگيريهاي ذهني من هستند.
روز بيست و چهارم بهمن ماه دندانهاي پايين گل پسر دراومد. البته ما حسابي منتظر بوديم. چند روز قبلش داشتيم با بابايي و سپهر مي رفتيم بيرون توي آفتاب كه خنديد سفيدي دندانهايش پيدا شد. همون روز هم كلي ما ذوق مرگ شديم. ولي تيزي دندانهايش را روز 24 بهمن حس كرديم. البته وقتي قاشق بهشون مي خورد هم صدا مي داد. جالبه كه دو تا دندونش هم باهم دراومد. قربون اون دهن كوچولوش برم. دهنشو باز نمي كنه كه ما يك كم دندوناشو ببينيم و كيف كنيم. بايد كلي شكلك دربياريم تا آقا بخندند و ما يك كم منظره ي زيباي دندوناشون رو ببينيم. شكر خدا گوش شيطون كر دندوناش بدون هيچ مشكلي دراومد.
چند روز كه مي اومدم اداره با مشقت براش شير م ي د و ش ي د م و ميزاشتم توي شيشه. شكر خدا كه مشكل شيشه خوردنش هم حل شده و ديگه شير رو از شيشه مي خوره. يكي دو روز هم نتونستم شير براش بزارم حسابي عذاب وجدان گرفتم. يك روز كه ديگه دوز عذاب وجدانم بالا زده بود و حس مادرانه ام گل كرده بود رفتم جمهوري و يك ش ي ر د و ش خوب خريدم. مارك چيكو خريدم كه شيشه هم بهش وصل است. خيلي خيلي راحت شدم و كارم آسون شد. اگر مي دونستم اين قدر خوبه زودتر مي خريدم و اين قدر خودم را اذيت نمي كردم.
نشستن سپهري حسابي پيشرفت كرده است. موقع غذا خوردن اگر به حالت نيمه نشسته بزارمش به آرنجش تكيه مي كنه و خودشو پرت مي كنه به سمت جلو. خيلي بايد حواسمون بهش باشه وگرنه اگر روي مبل يا ميز باشه با كله مياد پايين. در ضمن مي تونه چند ثانيه هم بدون كمك بشينه.
پسركم به هيچ كس بي محلي نمي كنه و در حد يك لبخند كوچولو هم كه شده به ديگران توجه مي كند. عاشق وقتهايي هستم كه از خواب بيدار مي شه و حس و حال تكون خوردن نداره و لم مي ده توي بغلم. اين جور مواقع من هم آروم مي شينم و سعي مي كنم اين حالتش را بهم نزنم.
بالاخره روروئكش هم راه افتاد. البته فكر كنم هنوز زوده. چون هم پاهاش راحت به زمين نمي رسه هم نمي تونه خيلي خودشو اين ور اون ور كنه. ولي چون اين مدت خيلي كار داشتم مجبور شديم كه ازش استفاده كنيم. چون مدت طولاني سرگرم مي شود و آرام مي ماند. مخصوصا وقتي روي سراميك باشد راحت جابجا مي شود و كيف مي كند.
چند وقتيه كه اول شب سپهر را توي تخت خودش مي گذارم ولي با اولين گريه و شير خوردنش به تخت خودمان منتقل مي شود. كوچكتر كه بود بلافاصله بعد از شير خوردن دوباره برش مي گرداندم سرجايش ولي الان ديگر ترجيح مي دهم همانجا بخوابد. دليلش را كشف كردم. نصف شب كه حسابي خوابالو هستم و سپهر هم ماشالا سنگين شده است و در نتيجه حسش نيست كه بلندش كنم و بزارمش توي تختش و پسرك هم از فرصت استفاده مي كند و از شب تا صبح مشغول شير خوردن است. اول فكر مي كردم كه خوابيدنش پيش خودم سخت است ولي الان از اينكه صداي نفسهايش را بشنوم و دستهاي كوچولوشو لمس كنم كيف مي كنم و ترجيح مي دهم پيش خودم باشد.
بالاخره پسرم اولين كباب زندگيش را هم خورد. دو هفته پيش كباب چنجه درست كرده بودم و يك تكه هم نصيب سپهر شد. البته آب كباب را خورد ولي خوشش آمده بود و حسابي ملچ و مولوچ مي كرد. وقتايي هم كه خودمون مشغول غذا باشيم يك تكه نان به سپهر مي دهيم و حسابي سرگرم مي شود. ولي الان ديگه حسابي غذا را مي شناسد و خودش را به سمت سفره پرت مي كند.
راستي اينم بگم و برم. با مديرمون صحبت كردم به  جاي اين كه هر روز يك ساعت زودتر بيام خونه براي ساعت شيردهي، يك روز در هفته مثلا دوشنبه ها نيام سركار. فعلا قبول كرده كه يك هفته در ميون دوشنبه نيام. بعدا كم كم هر هفته نمي يام. اين طوري خيلي بهتره.
ديگه بايد برم الان سرويسم مي ره. باي

پ.ن: این قدر این پستو هول هولکی نوشتم که چند تا شیرین کاری را یادم رفت تعریف کنم. سپهر به بازی لی لی حوضک علاقه نشون می ده. جدیدا باهاش که بازی می کنم کاملا دستشو باز می کنه و در مرحله ی آخر که می گم پر حسابی ذوق می کنه و می خنده.

چند روز پیش روی تخت گذاشته بودمش دنده عقب سینه خیز رفت. کلی خوشم اومد. اول با سرش فشار می آورد بعد با دستاش و عقبکی می رفت.

بالاخره بعد از کلی تلاش به بازی دالی هم علاقه نشون داد. دیگه الان باهاش دالی که می کنیم می خنده و گاهی اوقات هم که خنده های آنچنانی صدادار می کند . خیلی خوبه که دیگه می شه باهاش بازی کرد.

من فرنی صبحش را با شیر پاستوریزه درست می کنم نمی دونم درسته یا نه؟ پروفسور سلطانزاده می گه درست کنید. پشت کارت واکسنش هم غذاهای هر ماه را لیست کرده و شیر هم توی ماه هفتم آورده است. حالا اگر دلیلی بر غلط بودنش هست لطفا به من اطلاع بدهید.

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:44  توسط مامان سپهر | 

سلللللللللللللام   باز هم سلااااااااااااااااااام به همه دوستای خوب و مهربونم
خب از کجا شروع کنم؟ می خوام از آخر به اول بیام.
بالاخره دوران عشق و حال من هم تموم شد و اومدم سرکار. الان هم توی اداره ام و به خودم استراحت دادم گفتم یک خبری از شما بگیرم و یک خبری هم از خودم بدم .
شکر خدا ملالی نیست جز دوری از پسر گلم. البته اونم قابل تحمله. حالا اتفاقات این یک هفته و در ادامه اش هم جریان سرکار اومدنم رو تعریف کنم تا درس عبرتی بشه برای دیگران و یک کم دلهره شون کم بشه.
خب ما روز پنجشنبه رفتیم و واکسن شش ماهگی سپهر را زدیم. ساعت ده و نیم صبح من و بابایی تازه از خواب بیدار شدیم. هول هولکی لباس پوشیدیم و رفتیم مرکز بهداشت. وقتی رسیدیم در بسته بود. ناراحت شدم و فکر کردم تعطیل شده است. فرداش هم که جمعه بود و شنبه هم قرار بود بیام سرکار. خلاصه در زدیم و شکر خدا در را باز کردند. در حال رفتن بودند ولی واکسن سپهر را زد. این دفعه هم مثل دفعات قبل بابایی رفت و پای سپهر را گرفت تا واکسنش را بزنند. بچه ام خیلی کم گریه کرد و زود هم آروم شد. تا ساعت هفت هم حالش خوب بود. ولی بعدش تب کرد و ناآروم شد. اتفاقا آنشب هم عمه ها و عموی سپهر مهمانمان بودند. پسرم که همیشه این قدر خوش اخلاق بود آنشب با تب شدیدی که داشت خیلی ناآرومی کرد. قطره استامینوفن هم بهش دادم ولی آنقدر تبش بالا بود که آرومش نکرد. درجه گذاشتم ۵/۳۸ را نشان می داد. ترسیدم و ساعت دوازده شب زنگ زدم به مامانم و پرسیدم چی کنم؟ مامان گفت پاشویه اش کن ولی با آب یخ نه چون لرز می کنه. دست و پاهاشو شستم و روی پیشانی و سرش هم حوله ی خیس گذاشتم. یک کم بهتر شد. ولی باز هم باید بغلمان می بود که ساکت باشد. خیلی دلم برایش می سوخت و ناراحت بودم. این واکسن شش ماهگی از همه ی واکسنهای قبلی سخت تر بود. تا جمعه عصر هم همش نق نق می کرد و تب داشت. ولی تا صبح شنبه خوب شد.
جمعه شب مثل روز اول مهر که بچه ها میرن مدرسه من هم از شب وسایلم را حاضر کردم که صبح بیدار شم و برم سرکار. شب هم رفتیم خانه ی مامانم که سپهر پیش مامان جون بمونه تا من برم سرکار.

چون هنوز حکم جدیدم را نگرفته بودم خودم تشخیص دادم لازم نیست صبح زود بروم. ساعت ۴۵/۹ از خانه آمدم بیرون. پسرکم هم هنوز خواب بود. رفتم امور اداری حکمم را گرفتم و بعد هم رفتم اداره. ولی چون مدیرکل نبود و اتاقم هم هنوز آماده نبود ساعت ۱۲ برگشتم خانه. روز اول جشن شکوفه ها بو. چون زود برگشتم خانه مسئله دوری از سپهر خیلی سخت نبود. این از روز اول که خیلی واهمه داشتم و شکر خدا به خیر گذشت. از یکشنبه هم رسما در محل کار حاضر شدم و مشغول به کار شدم. آن قدری که من می ترسیدم و ناراحت بودم سخت نیست. یعنی دوری از سپهر و این که نگران شیر خوردنش هستم سخت هست ولی در کل قابل تحمله. فعلا هم که پیش مامانم است و خیالم از هر بابت راحت است. وقتي كه اومدم سركار ديدم كه دوست دارم بيام. خوشحالم از اين كه برگشتم . فقط نگرانيم بابت شير خوردن سپهر است كه به هيچ وجه شيشه را نمي گيرد. شير خودم را برايش مي ريزم توي شيشه ولي راضي به خوردنش نمي شود. ترجيح مي دهد سوپ و فرني بخورد تا شير از توي شيشه. براي همين سعي مي كنم شير بيشتري توي فرني بريزم تا لااقل جبران بشود ولي موقع خواب عادت دارد كه شير بخورد براي همين خوابش مقداري بهم ريخته است.
وقتي مي رسم خانه اول قبل از اين كه لباسهايم را در بياورم كلي بغلش مي كنم و مي چلونمش و بوس بوسيش مي كنم بعد سريع دستهايم را مي شورم و بهش شير ميدهم. ولي خانوم خونه بودن و مامان بودن و شاغل بودن همه با هم خيلي سخته. اين دوسه روزه شب كه مي شه از خستگي غش مي كنم. از سرويس هم كه جا مي مونم.
شاید خودمان هم خانه مان را اجاره بدهیم و برویم یکی از واحدهای مجتمع مامانم را بگیریم. البته یک سری شرایط و عوامل هست که اگر درست بشود این کار را می کنیم. اين طوري حتي اگر قرار باشد پرستار هم بگيرم خيالم راحت است.
از كارهاي جديد سپهري بگم. اون روزي كه مريض بود بابايي براي اين كه آروم بشه كارتون تام و جري را برايش گذاشته بود و نشانده بودش سرپايش روبروي كامپيوتر. براي اولين بار با ديدن بعضي صحنه هاي كارتون مي خنديد. اولين بارش بود كه با ديدن كارتون عكس العمل نشان مي داد. الهي بميرم بچه ام اين قدر حال نداشت كه يك كم مي خنديد و يك كم گريه مي كرد.
بالاخره سپهر موفق شد از حالت دمر بر روي شكم به پشت برگرده. خيلي خوب شد چون هر وقت خسته مي شد جيغ و داد مي كرد و مي خواست كه ما برش گردونيم. ولي الان ديگه خودكفا شده و مي تونه خودش برگرده. تازگيها جيغ جيغو شده است. اگر سرحال باشد آوازهايش به شكل جيغ در مي آيد. در حال آواز خوندن با صداي نازك جيغ مي زند. البته اصلا گوش خراش نيست مثل اين است كه از ما مي خواهد بهش توجه كنيم.
ديگه يك طوري شده كه موقع غذا خوردن منتظره تا بهش غذا بديم. يك وقتايي كه بغلم باشه و من مشغول غذا خوردن باشم ملچ و مولوچي مي كنه كه دلم آب مي شه. آب خوردن هم خيلي دوست داره با فنجون بهش آب مي دم و قورت قورت مي خوره و كيف مي كنه. دست منو مي گيره و هل ميده سمت دهنش. بعضي وقتها هم با دستش دسته فنجون را مي گيره. اون روزي كه تب داشت اين قدر هول بودم يادم نبود بهش آب بدم. مامانم مي گه بايد بهش آب مي دادي كه تبش هم كمتر بشه.

سوپ را هم به غذايش اضافه كردم. چند روز يك بار هم يك سبزي جديد را اضافه مي كنم. بعضي روزها خيلي خوبه و راحت غذايش را مي خورد. ولي بعضي روزها هم هي ادا درمي آورد و من نگران مي شوم از اين بچه هاي بدغذا باشد. ولي روزي كه كامل غذا مي خورد من خيلي ذوق مي كنم. يكي دو بار هم يك كم روغن زيتون به غذايش اضافه كرده ام. قبلا كه فقط شير مي خورد چند روز يك بار شكمش كار مي كرد الان كه غذاخور شده مي ترسم كه به مشكل بربخوره و اذيت بشود. لطفا اگر چيز ديگري هم به جز روغن زيتون مي دانيد كه الان بشود بهش بدهم برايم بنويسيد.
دوستتون دارم. تابعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان