تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوستان عزیزم

اول برای خودم و برای همه تون آرزوهای خوب می کنم. امیدوارم که سال جدید برای همه دوستانم سال خوبی باشد. ایشالا که همه سالم و سلامت باشید که سلامتی بهترین نعمتی است که خدا به هرکس می دهد. امیدوارم همه ی مامان هایی که نی نی دارند نی نی هاشون سالم باشند و همه ی اونهایی که در انتظار فرزند هستند خدا بهشون فرزند خوب و صالح عطا کنه.

این روزهای آخر سال که همه مشغول دویدن هستند. شهر مثل یک بادکنک می مونه که از اول اسفند یواش یواش باد می شه و روزهای آخر که می شه دیگه رو به ترکیدن می ره. همین که روز اول عید که می رسه بادش خالی می شه. شهر خلوته خلوته و آروم .

سالی که گذشت بهترین سال من بود. خداوند من را لایق مادر شدن دانست و پسر کوچولویی به من عطا کرد که همه زندگی من شد. هر کارش هر لحظه اش برای من لذت بخش بود. هر نگاهش به من انرژی داد. با گریه هایش غمگین شدم و با خنده هایش به عرش رفتم. سپهر عزیزم نور و شادی را به زندگی من و همسرم آورد. محور زندگی من و همسرم شد. امیدوارم که خداوند خودش محافظش باشد و من را کمک کند تا بتوانم به بهترین نحو تربیتش کنم.

یک اتفاق خوب دیگر هم که در سال ۸۶ برای من افتاد دفاع از پایان نامه ام و دریافت مدرک کارشناسی ارشدم بود. خیلی خوشحالم که بالاخره با هر زحمت و مشکلی که بود قبل از پایان سال این کار را تمام کردم.

اما کارهای جدید پسرم را تا پایان امسال بگویم.

عزیز دلم علاوه بر این که من را به طور کامل می شناسد وقتی که از کنارش رد می شوم اگر خوابیده باشد یا نشسته باشد گریه می کند که بغلش کنم . خیلی حال می کنم با عشق و علاقه بغلش می کنم. البته یک بدی هم دارد مثل امروز صبح که می خواستم بیایم سرکار برای اولین بار پشت سرم گریه کرد. خیلی ناراحت شدم. بغلش کردم و بوسش کردم آرام شد. بابایی اومد از بغلم گرفتش که دیرم نشود دوباره گریه کرد. دوباره هم بغلش کردم و بوسیدمش وقتی بابایی اومد که بغلش کند رویش را برگرداند و نمی خواست برود بغلش. بالاخره با هر ترفندی بود رفت ولی گریان. دلم خیلی به درد آمد. در حالیکه صدای گریه هایش توی راهرو پیچیده بود در را بستم و سریع از خانه خارج شدم. ولی همش دلم پیشش بود. البته وقتی پیش بابایی باشد خیالم راحت است ولی با اینحال دوست داشتم می شد مرخصی بگیرم و نروم. ولی آخر سال خیلی کارم زیاد است و اصلا امکانش نیست.

روزها که از سرکار برمی گردم خانه اگر بیدار باشد نشسته و دارد با اسباب بازیهایش بازی می کند. این قدر این نشستنش برایم قشنگ است. کاملا صاف و مسلط به اسباب بازیها نشسته و  یکی یکی می گذاردشان در دهانش و امتحانشان می کند. با دیدن این حالتش قند توی دلم آب می شه. سریع می دوم و بغلش می کنم و کلی بوس بوسیش می کنم تا حالم جا بیاد و خستگیم در برود.

خیلی شرمنده مامانم هستم. امروز سپهر به بغل رفته بود بانک. بعدش هم می خواست برود دنبال چند تا کار اداری. اینقدر خجالت کشیدم ولی کاری از دستم برنمی آمد. باید بعد از عید یک فکری اساسی بکنم. شاید یک پرستار گرفتم که تحت نظارت مامانم از سپهر مراقبت کند. این طوری بنده خدا به هیچ کاریش نمی رسد.

راستی بالاخره مامانم آش دندونی سپهر را پخت. خودم وقت نکردم همه اش هم ناراحت بودم که این اتفاق یکبار می افته و من هم یکبار می توانم آش را بپزم ولی هرچی می کردم جور نمی شد. تا بالاخره مامانم خودش آستین بالا زد و برای سپهری آش پخت. آشی که ما پختیم توش گندم عدس لوبیا سفید ماش نخود و گوشت داشت. جای شما خالی که خیلی هم خوشمزه شده بود. سپهر هم نشوندیم روی میز و دو سه تا عکس با آش انداخت. مامانم می گه راست می گن نوه از بچه عزیزتره. من برای هر سه تا بچه ام می خواستم بپزم ولی نشد ولی برای نوه ام پختم.

یکی از سرگرمیهای اساسی سپهر کفگیر و ملاقه است. کفگیرهای مخصوص ظروف تفلون که تیز هم نیستند می دهم دستش و کلی باهاشون سرگرم می شه. یک وقتایی هم آبکش و سطل ماست هم بهشون اضافه می شوند.

آقای قل قلی وقتی خوابیده باشه همش روی تخت غلت می زنه. شوفاژ هم که کنار تختمون است و حسابی خطرناکه. باید چهارچشمی مواظبش باشم. نمی دونم گفتم یا نه ولی دوبار تا حالا از تخت افتاده پایین. البته ارتفاع تخت خیلی کمه ولی شبها باید حواسم را بهش بدم وگرنه تلپی می افته پایین.

سپهر اصلا آب نمی خورد. در طول روز به زور چند قلپ بهش می دم که اونم همش می ده بیرون. برای همین حجم ادرارش خیلی کمه. این مسئله نگرانم می کنه. در عوض چایی دوست داره خیلی کمرنگش می کنم و سعی می کنم بهش بدم که جبران بشه. در همین راستا دو بار از شب تا صبح بدون پمپرز خوابید و هیچ مشکلی هم پیش نیومد.

روز چهارشنبه ۲۲/۱۲ برای چکاپ بردمش دکتر وزنش ۶۰۰/۸ شده بود. دکتر هم گفت آب سیب و آب هویج می تونم بهش بدم. در مورد شیر پاستوریزه هم گفت اشکالی نداره که بخوره. خیلی در مورد قطره های ویتامینش سفارش کرد ولی آهن رو اصلا نمی خوره . یک بار هم که بهش دادم و حالش بهم خورد. نمی دونم چی کارش کنم. یک بار با آب مخلوط کردم با سرنگ بهش دادم همه را تف کرد بیرون. می گن قطره هایی که طعمشون بهتره خاصیتشون کمتر می شه.

امسال خیلی راحت بودم چون اسباب کشی داشتیم دیگه همه جا تمیز بود و خونه تکونی نداشتم. البته به اندازه سه تا خونه تکونی قبلش کار کردم. ولی دیگه تو هول و ولای کارگر و تمیز کاری نبودم.

این آخرین پستم در سال ۱۳۸۶ است. توی عید که فرصت نمی کنم چیزی بنویسم. امیدوارم که تعطیلات به همه خوش بگذره. سال خوبی را براتون آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط مامان سپهر | 
سلام سلام سلام

صبح زیبای اسفندتون بخیر. دیگه زمستون هم داره بساطشو جمع می کنه و میره. زمستون سیاه که می گن امسال بودها. خیلی سرما کشیدیم. ولی دیگه هوا خیلی خوب شده حال می ده بری بیرون برای پیاده روی. دم اداره مون یک پارک خیلی قشنگ هست که قبلنا می رفتیم پیاده روی ولی از وقتی دوباره اومدم سرکار هنوز موفق نشدم برم. از بس که کار دارم. ولی خب به امید خدا روزهای خوب در راهه. عید و تعطیلات و مسافرت و خوش گذرونی. من که هر سال همه ی عید رو مرخصی می گیرم. اصلا عادت ندارم بیام سرکار. اگر بخوام بیام سرکار مسافرتم نصفه نیمه می شه. یادش بخیر پارسال این موقع سپهر هنوز یک نی نی گوگولی تودلی بود. سر سفره هفت سین همش فکر می کردم سال دیگه این موقع پسرم هم با ما سر سفره می شینه و سال تحویل سه نفر خواهیم بود. امسال هم این غنچه ی قشنگم با ماست. کلی ذوق دارم که لباس عید تنش کنم. البته از وقتی که به دنیا اومده همه ی لباساش لباس عید بودن. چون همش لباس نو تنش بوده. از بس که مامانم واسش لباس خرید. چند تاشون هم نپوشیده کوچیک شدند. می خواستم براش لباس عید بخرم ولی دیدم حداقل ۶ دست لباس نپوشیده داره که برای الان مناسب هستند منم دیگه منصرف شدم. ولی دیروز رفتم بهار دو دست لباس توخونه ای و چند جفت جوراب براش خریدم. دیگه بچه ام تکمیل شده است. فقط مامان بچه مونده که هنوز چیزی برای خودش نخریده است. اونم منتظر بوده که سرش خلوت بشه یک کم به خودش برسه.

من بالاخره از پایان نامه ام دفاع کردم. جالب اینجاست که اصلا استرس نداشتم. من که سرکلاس می خواستم کنفرانس بدم کلی دست و پام می لرزید و صدام می گرفت و خلاصه حسابی سیستمم بهم می ریخت روز دفاعیه ام عين خيالم نبود. البته يك كم ته دلم مي لرزيد كه سعي مي كردم اصلا بهش فكر نكنم. يك شانسي هم كه آوردم  داورم نيامد. رييس گروهمون داورم بود كه روز قبل از دفاع من يك دفعه بدون خبر عوضش كرده بودند اون هم خب معلومه ناراحت شده بود و نيامده بود. ولي يك نامه داده بود كه نظر خودش را نسبت به كارم نوشته بود و نمره را هم پيشنهاد كرده بود. فقط راهنما و مشاورم بودند كه خب خيالم راحت بود آنها هم كار را خوانده اند و ايراداتش را برطرف كرده بودم. قبل از برگزاري جلسه مشاورم دير كرده بود و كلافه بودم توي راهرو قدم مي زدم . همي ازم فيلم گرفته بود. الان كه مي بينم برام جالبه. ارائه كارم به نظر خودم خيلي خوب بود. خب همه هم مي گن هر كاري كه كردي به كنار ارائه و نحوه ي بيانت از همه چيز مهمتره. سرتون رو درد نيارم با اين تفاسير نمره ام 19 شد كه در مقياس دانشگاه ما خيلي خوبه. راستي سپهر و همي و مامان و بابام و خواهرشوهرم هم آمده بودند. وقتي كه همه نشسته بودند و منتظر شروع جلسه بودند سپهر شنگول شده بود و زده بود زير آواز. يك جيغ جيغي مي كرد كه بيا و ببين. همه حواسشون رفته بود به اون. ديگه عمه اش مجبور شد ببردش بيرون تا آرامش كلاس بهم نخوره. بعد از اتمام كارام خيلي حس خوبي داشتم. انگار كه سبك شده بودم. همي هم خيلي خوشحال بود. كلي همديگر رو تحويل گرفتيم. شيريني هم همه را نهار مهمان كردم. بعدش هم كه اومدم خونه سه ساعت يك ضرب با سپهر خوابيديم و خستگيم دراومد.

سپهر دوباره افتاده رو دور كارهاي جديد. يادتونه يك مدت مي گفتم هيچ كار جديدي نمي كنه. دوباره بچه ام استعدادهاش شكوفا شده و هر روز بهتر از ديروزه. از وقتي كه مي شينه خيلي خوب شده است. اسباب بازي ميزام جلوش و مدتها سرگرم مي شه. حتي تا يك ساعت هم با اسباب بازيهاش بازي مي كنه. تقريبا بدون مشكل مي شينه. ولي براي احتياط بالش دورش مي زارم. چون يك بار با صورت خورد زمين. اينقدر گريه كرد كه نزديك بود من هم گريه ام دربياد. روروئك سواري را خيلي دوست نداره. آخه خونه جديدمون خيلي كوچيك شده است. با خودم مي گم مردم جاشون رو عوض مي كنن كه جاشون باز بشه ما برعكس كرديم. ولي خب البته اين حسنش بود كه نزديك خونه ي مامانم است. وگرنه از جهت بازي جا اون خونه مون بهتر بود. يك فرق ديگه اش هم اين است كه سپهر اتاق داره. البته اون جا هم يك نيمچه اتاقي داشت . پذيرايي مون يك فرمي بود كه وسطش در مي خورد و جداش كرده بود براي سپهر ولي اينجا كاملا يك اتاق جدا كنار اتاق خواب خودمون است.البته فعلا فايده اي به حال سپهر نداره چون پيش خودم مي خوابه. مي خوام جاشو جدا كنم ولي دلم نمياد. مي گم 8 ساعت از روز كه پيشش نيستم بزار حداقل باقي روز را باهم باشيم. تخت پاركش هم ديگه براي خوابش مناسب نيست. ماشالا وزنش كه زياد شده اعتماد نمي كنم بزارمش توي تخت پارك. حالا اين همه كه توضيح دادم مي خواستم اينو بگم كه سپهر خيلي از روروئك خوشش نمي ياد . چون جاي حركتش كمه.

فرني خيلي دوست داره منم سعي مي كنم هر روز براش درست كنم. يك روز درميون هم تقريبا بادوم بهش اضافه مي كنم. زرده تخم مرغ هم شروع كردم. از خيلي كم تا الان تقريبا سه چهارم بهش مي دم. عدس هم به سوپش اضافه كردم. اولش فقط آب عدس را ريختم ولي ديروز خود عدس را هم اضافه كردم. پوره سيب زميني هم بهش مي دم. ولي هويج و كدو را به شكل پوره نمي دم. آخه خوشمزه نيست. به جاش مي ريزم توي سوپش. يك روزايي رشته فرنگي مي ريزم توي سوپ يك روزايي برنج. يك روز درميون هم گوشت ماهيچه و مرغ مي ريزم. اگر هم كه عجله داشته باشم گوشت چرخكرده مي ريزم. سيب هم به عنوان ميوه مي خوره و عاشق موزه. ديروز مي خواستم موز بهش بدم دستشو مياورد جلو كه موز را از دستم دربياره. با اون دو تا دندون خوشگلش چه كارا كه نمي كنه. همچين موزو گاز مي زنه كه انگار كلي دندون داره. ماست هم خيلي دوست داره و معمولا وقتي خودمون مي خوايم غذا بخوريم به سپهر هم ماست مي دم.

هفته پيش يك اتفاقي افتاد كه هنوز يادم مي افته دلم مي لرزه. سپهر خيلي بادكنك دوست داره و حسابي باهاش سرگرم مي شه. باباش هنوز اون موقعي كه سپهر به دنيا نيومده بود يك بسته خيلي بزرگ بادكنك خريده بود كه گذاشتم توي يخچال و براي همين فاسد نشد و موند براي سپهر. اين بادكنك ها از اين مدلهاست كه وقتي بادشون خالي مي شه سوت مي زن. يك تكه حلقه پلاستيكي سرش داره كه باعت مي شه سوت بزنه. يك روز كه دست سپهر بادكنك بود و مشغول بازي بود. من هم داشتم كتاب مي خوندم و سرم به كار خودم گرم بود و همي هم پاي كامپيوتر بود. يك دفعه سپهر سرفه كرد. نگاه كردم ديدم آروم شد. چند دقيقه بعد باز سرفه كرد و اين بار ديدم همي سريع اومد پايين از صندلي و دست كرد توي دهنش و يك چيزي را درآورد. آقا پسرمون بادكنك را كرده بود تو دهنش و حلقه ي سوتش را كنده بود و توي دهنش مي چرخوند. ظاهرا دفعه اول هم براي همين سرفه كرده بود. اندازه اش هم تقريبا قد ربع سكه بود. در عين حال كه خيلي ترسيدم حسابي خدا را شكر كردم كه متوجه شديم و خطر از سرمون گذشت.

چند روز تعطيلي خيلي خوش گذشت. حسابي با سپهر بودم . با هم خوابيديم پاشديم بازي كرديم. الان قدر تعطيلها را خيلي مي دونم . باز خوبه كه اداره ما پنج شنبه ها هم تعطيله و دو روز استراحت مي كنيم.

اینم چندتا عکس از پسرکم

روز دفاعیه مامان که پسرم ما را همراهی کرد. اینجا حیاط دانشگاه است و سپهر با کالسکه اش نشسته است. کلی بروبچ دانشگاه تحویلش گرفتند.

یکی از چیزهایی که به پسرم می دم و باهاش حسابی سرگرم می شه و ضرری هم نداره هویج است که پوست می کنم و می دم دستش.

اینم قند عسلم که طبق معمول هر چی دستش بیاد می کنه توی دهنش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط مامان سپهر | 

سلام به دوستان خوبم

خیلی خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. دلم می خواد هیچ درگیری ذهنی نداشته باشم برم یک مسافرت خوب. مشکلم اینه که همه کارهام یک دفعه با هم همزمان شدند. توی همون زمانی که اومدم سرکار که خودش یک پروژه و یک جورایی یک ضربه روحی برام بود همزمان اثاث کشی کردم پایان نامه ام را می خواستم تمام کنم کار اداره هم که خیلی زیاد بود و مشکل حقوقی هم با اداره و تامین اجتماعی داشتم. اینها همه خیلی باهم بهم فشار آورده است. البته الان یک کم اوضاعم بهتر شده است. پایان نامه را تحویل دادم دانشگاه برای تعیین داور و باقی کارها. احتمالا هفته آینده بهم وقت دفاع می دهند. اثاث کشی و جابجایی هم تقریبا ده روز طول کشید ولی کمی جمع و جور شده است. کار اداری هم روندش رو به بهبود می رود. حقوق ماه بهمن را بهم نداده بودند که اونم احتمالا بهم می دهند. دیگه سپهرم هم به شرایط عادت کرده است ولی یک وقتایی خیلی عذاب وجدان مادرانه می گیرم. می ترسم با وجود سرکار اومدن نتونم بهش برسم. البته من نهایت سعی خودم را می کنم. وقتی می رسم خونه حداقل تا دو ساعت هیچ کاری نمی کنم و فقط به سپهر رسیدگی می کنم. باهاش بازی می کنم شیر می خوره دوباره شیر می خوره دوباره بازی می کنم. غذا بهش می دم. بغلش می کنم. خلاصه هر چی که آقا بگن در خدمتشون هستم. ولی یک وقتایی که می رم وبلاگهای مادرهای خانه دار را می خوانم یا با دوستانم حرف می زنم مثلا می گن بچه ی من فلان کار را می کنه یا سینه خیز می ره یا چهار دست و پا می ره می گم نکنه تقصیر منه که سپهری این کارها را هنوز انجام نمی ده؟ یک روز با دوستم تلفنی صحبت می کردم که دخترش دو هفته از پسر من کوچکتره . گفت دخترم چهار دست و پا می ره . من خیلی تعجب کردم دوستم گفت البته من خیلی باهاش تمرین کردم. من دوباره عذاب وجدانم بالا زد گفتم نکنه من به سپهر کم توجهی کردم بچه ام هنوز سینه خیز هم نمی ره؟ خلاصه فکر کنم این ناراحتی گریبانگیر همه مادرهای کارمند باشد.

هرکاری می خوام بکنم می گم بزار جلسه ی دفاعم برگزار بشه بعد. کلی خرید دارم واسه خودم و خونه و سپهر. منتظر یک فرصت خوبم که برم خرید. البته با این شلوغی خیابونها که نمی شه پنجشنبه و جمعه هم رفت. باید یک روز از سرکار مرخصی بگیرم و برم. واسه سپهر لباس عید نمی خوام بگیرم حدااقل از لباسهای سیسمونیش پنج دست نو و خوشگل واسه عیدش داره. فقط جوراب می خوام بخرم با کلاه و یکی دو دست هم تو خونه ای. عید که می ریم مسافرت و کلی از فامیلامون دفعه اول است که سپهر را می بینند. بچه ام باید شیک و پیک باشه.

پسرم هم هفت ماهه شد. هفت ماه مثل برق و باد گذشت. عسل مامان هفت ماهگیت مبارک.

سپهر گلم دیگه می تونه بدون کمک بشینه. خیلی خوشگل می شینه قربونش برم یک وقتایی هم دولا می شه و توی همون حالت نشسته می خواد انگشت پاشو بکنه توی دهنش. (اینا رو که نوشتم یک دفعه دلم براش قیلی ویلی رفت). البته یک کم که نشست یک دفعه به چپ یا راست کج می شه و می افته.

آخرین بخش از سرویس مامالاو هم از توی کارتن خارج شد. اول از همه تخت پارکش و بعد کریر را درآوردیم. بعد کالسکه بعد روروئک حالا هم که صندلی غذایش را افتتاح کردیم. دیگه سه نفری دور میز غذا می شینیم. یک قاشق خودم غذا می خورم یک قاشق هم می زام دهن سپهر. خیلی کیف داره سه نفری غذا خوردن. اگر نون بدهیم دستش صد بار از دستش می اندازدش و هی باید یک نون دیگه بهش بدیم. این طوری هم کارمون دراومده دیگه. وقتایی هم که خودم می خوام بهش غذا بدم می زارمش توی صندلیش و خیلی راحت می خوره. در عین حال با اسباب بازیهای جلوش هم بازی می کنه و حسابی سرگرم می شه.

من فکر نمی کردم بچه ای توی سن سپهر خیلی مزه را تشخیص بده . یعنی از چیزی بدش بیاد. ولی چند روز پیش توی سوپش آلو ریخته بودم (به جای روغن زیتون) مزه اش ترش و شیرین شده بود. سپهر خان اصلا مزه را نپسندیدند و یک کم بیشتر اونم با تلاش فراوان نخوردند. قربونش برم ذائقه ی غذاییش هم درست شده است. الان این چیزا را می ریزم توی سوپش. البته هر بار یکی دو تا را: هویج (تقربیا همیشه) کدو فلفل دلمه ای(به مقدار کم) گوجه سیب زمینی آلو (که دوست نداره و دیگه نباید بریزم) برنج رشته فرنگی پیاز روغن زیتون. فردا هم می خوام زرده تخم مرغ را شروع کنم. یک بار هم بیسکوییت ساقه طلایی را مامانم براش ریخته بود توی چایی و بهش داده بود خیلی دوست داشته. ولی نمی دونسته و عسل هم قاطیش کرده بود. به من که گفت ناخودآگاه زدم توی صورتم و گفتم ای وای. مامانم ترسید گفت چی شد؟ گفتم نباید به زیر یکسال عسل بدی. گفت تو بهم نگفته بودی اسفناج را گفتی ولی عسل را نگفتی. خلاصه کلی ترسیدم. مامانم می گه والا من به شماها همه چی می دادم و هیچ کدوم هم مشکلی نداری. این چیزا را نمی دونم تو از کجا درمیاری.

دندوناش هم که حسابی خودنمایی می کنند. حال می کنم از دیدن دندوناش آی حال می کنم. انگار که چه کار مهمی انجام شده است.

سپهرم داره تلاش می کنه که چهار دست و پا بره. البته مطمئن نیستم هدف از این که به زانوهاش فشار میاره که بلند بشه و سینه اش رو بالا میاره اینه که چهار دست و پا بره یا همین طوری عشقش کشیده که این کارها رو بکنه. به هر حال هنوز هم سینه خیز نرفته است. فقط چند باری دنده عقبی سینه خیز رفته با کمک سر و پا و سینه.

تعاونی اداره مون بعضی جنساش خیلی خوش قیمت هستند. پمپرز ترکیه ای داشت ۲۸۰۰ تومن.مارک بم بم. منم گفتم بزار یکبار اینو امتحان کنم. خریدم ولی همون مارک مای بیبی که ایرانی هم بود خیلی بهتره. پشیمون شدم حالا خوب بود که یک بسته بیشتر نخریدم.

دیگه دیگه دیگه آهان خیلی خیلی خیلی دوستش دارم. هر چی می گذره عشقم بهش بیشتر می شه. خیلی حال می کنم که باهاش بازی کنم. یک وقتایی به خودم میام می بینم یک ساعت دارم باهاش بازی می کنم و اصلا هم متوجه گذر زمان نیستم. در کنار همه مشکلاتی که این مدت داشته ام شیرینی سپهر خستگی را از تنم بیرون می برد. واقعا الان مفهوم این جمله را می فهم که با خندیدنش خستگیم درمیرود. انگار او که می خندند من هم روحم پرواز می کند و شاد می شود. سرزندگی و شادابیش به زندگی ما طراوت داده است.

می خواستم ننویسم تا عکس بزارم ولی چند وقته از بس کار داشتم باطری های دوربین را شارژ نکردم آخر هفته وقت کنم  چند تا عکس قشنگ از عسلکم می زارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان