تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوستان

خب دیگه از حس و حال تعطیلات هم دراومدیم و دوباره برگشتیم سر کار و زندگیمون. هفته بعد از عید خیلی سخت بود. دل کندن از خواب صبحگاهی و تنها گذاشتن پسرم بعد از ۱۷ روز و شروع دوباره کار. ولی خوبی انسان این است که خودش را با هر شرایطی وفق می دهد. ولی من از اول هفته همش منتظر بودم که آخر هفته بیاد و دو روز تعطیلیم برسه. این موضوع آزارم می ده. چون بالاخره این عمر منه که می گذره و من هم هر هفته منتظرم که آخر هفته برسه. یا با زندگی کارمندی که همش منتظرم آخر ماه برسه و حقوق بگیرم.

سپهر داره پله های ترقی را یکی یکی طی می کند. در طول هفته گذشته بازی کلاغ پر را یاد گرفته است. البته هنوز خیلی پیشرفت نکرده است. ولی وقتی باهاش بازی می کنیم بعد از یک مدت که نگاهمون می کنه و می خنده انگشت کوچولوشو میزاره زمین کنار انگشت ما. وای وقتی یک کار جدید یاد می گیره من و بابایی عشق می کنیم. مخصوصا بیشتر اون کارهایی که ناخودآگاه نباشند مثل غلت زدن.

پسرم از فعل امر «إه» برای هرکاری استفاده می کند. روز جمعه بابایی نشونده بودش روی یک قالیچه و روی سرامیکها می کشیدش. دو تا بالش هم گذاشته بود پشت سرش که اگر احیاناْ افتاد صدمه نبیند. سپهر خیلی کیف می کرد و به محض این که از حرکت می ایستاد با جیغ می گفت اه . یعنی این که راه بیفت . کاملا هدفمند از این کلمه استفاده می کند. یا باهاش بازی می کنیم و یک چیزی را می زاریم روی سرمان و وقتی می افتد عکس العمل هیجانی نشان می دهیم. وقتی شی ء را روی سرمان می گذاریم سپهر می گوید اه وقتی می افتد می خندد. و دوباره این پروسه تکرار می شود. به همین طریق کلی بازیهای جدید باهم می کنیم. بازی کردن با بچه خیلی شیرینه. وقتی که با هم بازی می کنیم ما بیشتر از سپهر کیف می کنیم. البته بیشتر بازیهای جدید را بابایی اختراع می کند. بابایی شبها خیلی دیر میاد خونه. ولی از وقتی که میرسه با سپهر بازی می کنه تا وقتی که سپهر می خواد بخوابه.

چند روزیه که سپهر کاملا آمادگی خودش را برای چهار دست و پا رفتن اعلام کرده است. از حالت نشسته تقریبا به چهاردست و پا درمیاد. ولی بعد از چند ثانیه دمر می شه. از حالت دمر اصلا خوشش نمی یاد برای همین هم سینه خیز نرفت. یک روش دیگه هم برای حرکت داره که حالت نشسته خودشو می کشه جلو. این قدر تکون می خوره که یک دفعه می بینم کلی حرکت کرده است. با این شیرین کاریهاش دوست دارم درسته قورتش بدم. هر چی بوسش کنم و فشارش بدم قندهای تو دلم آب نمی شه.

با قطره خوردن سپهر خیلی مشکل داشتم. دو تا قطره آهن و آد را یا همش یادم می رفت بدم یا هر وقت می خورد کلی من و خودش اذیت می شدیم. سوده جون قطره پدیا ویت را پیشنهاد کرد که آهن و مولتی ویتامین مخلوطه. خیلی راحت شدم. چون به هر صورتی که باشه بهش می دهم دیگه لازم نیست دوبار برای قطره دادن حرص بخورم. مزه اش هم به بدی آهن خالی نیست. آب و قطره را مخلوط می کنم با سرنگ بهش می دم. بلافاصله هم با همون سرنگ بهش آب می دم که روی دندوناش اثر نزاره.

دکتر آب هویج و آب سیب را توصیه کرده بود. آب هویج را به هیچ صورت نمی خورد. آب سیب را هنوز امتحان نکرده ام. ولی آب خوردنش خیلی بهتر شده است. قبلا با آب دادن مشکل داشتم . اصلا نمی تونست از فنجان آب بخورد. ولی چند وقته که راحت چند قلپ از فنجان می خورد. یک وقتایی هم ته کاسه سوپ را فرنی را هم به همین روش بهش می دهم که بخورد.

سپهر زرده تخم مرغ را خیلی دوست ندارد. با کره مخلوط می کنم و با آب یا شیر هم رقیق می کنم بهش می دهم ولی خیلی رغبتی به خوردنش ندارد. یک وقتهایی هم برای تنوع بیسکوییت مادر را با شیر نرم می کنم مثل سرلاک می شه و خیلی دوست دارد. توی سوپش هم تا امروز مرغ و گوشت هویج کدو برنج رشته قارچ سیب زمینی گوجه کرفس جعفری و گشنیز ریخته ام. همچنان هم برای ساعاتی که خانه نیستم شیر خودم را می گذارم که حدود ۱۵۰ سی سی می شود. شکر خدا دیگه به راحتی شیشه را می خورد.

عمه سپهر که سه روز در هفته نگهش می داشت به دلیل نزدیک شدن کنکور کارشناسی ارشد آزاد تا اواسط اردیبهشت نمی تواند بیاید. نمی دانم چه کار کنم؟ مامانم هست ولی پنج روز تو هفته خیلی زیاد می شه. دیگه رویم نمی شود این همه زحمت بدهیم. همین طوری هم همش داریم بهشون زحمت می دهیم. از وقتی ازمسافرت هم برگشته ایم بیشتر شام خانه مامانم بوده ایم. باید یک فکری بکنم. اگر کس مطمئنی گیرم می اومد که بتواند خانه بیاید و نگهش دارد خیلی خوب بود.

روز جمعه با خانواده همی رفتیم پارک چیتگر دوچرخه سواری. من بعد از سالها سوار دوچرخه شدم. اولش یک کم می ترسیدم ولی دو سه بار که رکاب زدم دیگه راه افتادم. خیلی خیلی خوش گذشت. همی هم سپهر را نگه داشت تا من یک ساعت و نیم دوچرخه سواری کردم. البته زخمی هم شدم. سر یکی از پیچها سرم را برگرداندم ببینم بقیه کجا هستند با کله رفتم توی دیوار. دو تا دستام و زانوم زخم و زیلی شد. وقتی هم برگشتیم خانه کتفم و گردنم حسابی درد می کرد. با این وجود خیلی خوش گذشت. مامانها را می دیدم که با بچه هایشان آمده بودند. فکر کردم سال دیگه هم من و سپهر و بابایی سه تایی می توانیم دوچرخه سواری کنیم. وای از فکرش هم لذت می برم.

اینم چندتا عکس از سپهر جونم. توی این عکس اول و دوم موهاش بلنده. چند روز پیش مامانم به روش هنرمندانه موهاشو کوتاه کرد. یک مدل جدید به اسم زیگزاگی. چون سپهر همش می خواسته قیچی را از دستش بگیره یک کم بالا و پایین شده است. عکس آخری را ببینید و مدل جدید مو را حظ کنید.

برگشت از مسافرت سیزدهم فروردین. سپهر نشسته توی چرخ حمل بار و کیف می کنه.

 

خونه بابابزرگ با لباسهای تابستانی

نون خور جدید خونه ی ما روزی یک نون بربری می زنه به بدن. جمعه ۲۳ فروردین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:32  توسط مامان سپهر | 
سلامی چو بوی خوش آشنایی 

امیدوارم که تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه و برای شروع دوباره آمادگی کامل پیدا کرده باشید.

امسال ما سه تا استان کشور را گشتیم. با وجود یک پسر کوچولوی شیطون به نظر کار سختی میاد. ولی سپهر کوچولو با مامان و بابا همکاری کرد و کلی خوش گذشت. اول رفتیم استان بوشهر بعد استان فارس و آخر سر هم استان خوزستان.

روز بیست و هشتم را مرخصی گرفتم که به کارهام برسم. کلی دویدم و ساکم را تقریبا جمع کردم. اولین بار بود که مسافرت طولانی با سپهر می رفتم و باید همه ملزومات را همراه خودم می بردم. کلی خرت و پرت جمع کردم. از لباسهای خودم و همی هم کم کردم و به لباسهای سپهر اضافه کردم.

روز بیست و نهم هم از صبح داشتم راه می رفتم. ساعت سه پروازمون بود. با کلی دوندگی تونستیم ساعت۳۰/۱از خونه بیایم بیرون که به موقع برسیم فرودگاه. همش نگران بودم که ترافیک باشه و دیر برسیم. ولی خوشبختانه خیابونها شلوغ نبود. از ولیعصر رد شدیم دیدم دم مغازه ها پرنده پر نمی زنه انگار دیگه کسی روز قبل از عید خرید نمی کنه. خلاصه با سلام و صلوات سوار هواپیما شدیم. سپهر هم توی هواپیما خوابید و یک کم قبل از نشستن بیدار شد. موقع فرود مثل این که گوشهاش گرفته بود و کلی گریه کرد. با هر زوری بود بهش شیر دادم و آروم شد. می خواستیم برویم خانه ی یکی از فامیلهای همی که شهر جم از شهرستان های استان بوشهر بود. نزدیکترین شهر به جم که فرودگاه داشت عسلویه بود. از اونجا هم تقریبا سه ربع با ماشین راه بود تا جم. همه فامیل بابایی هم دورهم جمع بودند.

سال تحویل را با همه افراد حاضر دور یک سفره نشستیم و سپهر هم لباسهای نویش را پوشید و کلی تحویل گرفته شد.

من از صدای سازودهلی که موقع تحویل سال تلویزیون پخش می کنه خیلی خوشم میاد.اما امسال شبکه سه که مجریش هم هاشمی بود به طور مزخرفی بدون هیچ هیجانی تحویل سال را اعلام کرد که حالم گرفته شد. سریع کانال را عوض کردیم ولی دیگه گذشته بود. عصر روز اول فروردین رفتیم کنار خلیج فارس. باد شدید می آمد و دریا هم حسابی موج داشت. یک کم با سپهر نشستم ولی خوشش نیامد و کلی گریه کرد.فکر کنم سردش شده بود. چون می خواستیم راه بیافتیم هوا خیلی گرم بود هیچ لباس آستین بلندی همراهم نبرده بودم مجبور شدم برم توی ماشین بشینم. همی هم یک کم اومد نشست کنارم ولی بعد از مدتی هم ول کرد و رفت دنبال خوش گذرانی. حدود سه ربع نشستم تا هوا کم کم تاریک شد و همه اومدند و برگشتیم خونه. الان توی عکسایی که دسته جمعی انداختند کنار خلیج فارس من نیستم. وقتی می بینمشون زورم میاد.

روز دوم فروردین صبح یک کم رفتیم شهر جم را گشتیم و عصری رفتیم یک بندری به اسم نخل تقی که می گفتن جنساشو از دبی میارن یک کم خرید کنیم. البته چیز قابل توجهی نداشت و بیشتر جنساش چینی بدون اسم و رسم بودند. راستی یک کالسکه عصایی برای سپهر برده بودم که توی سفر خیلی به دردمون خورد. چون بغل کردنش به طور مداوم خیلی سخت بود ولی توی کالسکه راحتتر می نشست. البته مثل کالسکه خودش راحت نبود یک وقتایی ناآرومی هم می کرد ولی در مجموع بد نبود. بعد از اونجا هم دوباره رفتیم شهر عسلویه. پاساژاش نسبتا بهتر بود. ولی بازهم من چیزی نخریدم. چون قیمتهاش نسبت به تهران خیلی تفاوتی نداشت که به حمل و نقلش بیارزد. توی عسلویه هم همی کلی رو اعصابم رفت. هی غیب می شد و مجبور بودم سپهر را تنهایی بغل کنم چون دیگه اونجا توی کالسکه نمی نشست و ناآرومی می کرد. همسر محترم هم هر لحظه که می تونست ول می کرد می رفت. خلاصه بسی تحمل کردم. توی راه برگشت از مجتمع گاز پارس جنوبی رد شدیم که شب خیلی منظره قشنگی داشت. همه ی چراغهاش روشن بود و مثل یک شهر بود.

روز سوم چهار تا ماشین حرکت کردیم به سمت شیراز. شیراز هم رفتیم خانه ی عموی همی. کلی از فامیلهای پدرشوهرم شیراز هستند و اونجا که بودیم بیشتر به عید دیدنی گذشت. خیلی گشت و گذار نرفتیم. البته سفر قبلی حدود سه سال پیش بیشتر جاهای دیدنی را دیده بودم. این بار هم باغ عفیف آباد و باغ جهان نما را دیدیم.

روز هفتم عید باز هم با هواپیما رفتیم اهواز منزل پدرشوهرم. مامانم اینا هم اهواز بودند و حسابی هم دلشون برای سپهر تنگ شده بود. همون شب که رسیدیم با هم رفتیم پارک و مامانم هم جوجه کباب حاضر کرده بود و درست کردیم و خوردیم. روز نهم رفتیم دزفول. اونجا هم باز خونه ی فامیلامون بودیم و کلی خوش گذشت. روز سیزدهم هم برگشتیم تهران.

روز بیست و نهم که می خواستیم از تهران بریم بوشهر سپهر یک مختصر تب داشت. اون قدر کم که شک داشتم تب داره یا گرمش شده. بهش استامینوفن دادم و رفتیم. ولی شب عید حسابی تب کرد. هیچ مشکلی هم به جز اون نداشت. قطره استامینوفن دادم یک کم خوب بود دوباره تب می کرد. نصف شب دو بار پاشویه اش کردم. ولی ناآروم بود. بابایی را بیدار کردم بردش یک کم توی حیاط چرخوندش. هوا خنک بود بهتر شد. تا موقع سال تحویل هم تقریبا قطع شد ولی همش نگران بودم که مشکلی پیش نیاد. روز عید هم که متخصصی نبود ببرمش. خلاصه شکر خدا تا شب حالش خوب شد.

پسرکم امسال محبوب ترین چهره هر جمع بود. هر جا می رفتیم کلی تحویلش می گرفتند و او هم با خوش اخلاقی به همه جواب می داد. البته چند روز اول یک کم بدخلق بود تا به شلوغی و جمع شلوغ عادت کرد ولی بعدش دیگه رو دور افتاده بود. شنیدید می گن خون می کشه. مصداق عینیش رو تو سپهر دیدم. با فامیلای باباش که تا حالا ندیده بودشون آنچنان بگو و بخندی راه انداخته بود که بیا و ببین. اون قدر با پسرعموها می خندید و خنده هایی تحویلشون می داد. حسابی تو دل همه خودشو جا کرد. کلی هم عیدی جمع کرد. مجموع عیدیهایش از من و باباش بیشتر شد.

توی عید تقریبا همه ی فامیلهای پدری و مادری را رویت کرد.

سپهر در دور جدید از یادگیری قرار گرفته است. خیلی بهتر می شه باهاش ارتباط برقرار کرد. دیگه داره کارهاش تعاملی می شه.

بالاخره سپهر هم دست زدن را یاد گرفت. ما کلی تلاش می کردیم که این امر خطیر را بهش یاد بدهیم ولی توجهی نمی کرد. تا این که روز دوازدهم فروردین به طور خودکار شروع به دست زدن کرد. انگار فکر کرده بود و فهمیده بود که می شه از دستهاش استفاده های دیگری هم بکند. این قدر هم خوشش اومده بود که چند دقیقه یک بار تکرار می کرد.

یک کار جدید دیگه هم می کنه که ما عشق می کنیم. وقتی می خوایم بغلش کنیم دستاشو میاره بالا. یک وقتایی هم جیغ جیغ می کنه یعنی که زود بغلم کنید.

در حالت نشتسته اگر چیزی جلویش باشد حتی اگر دور هم باشد اونقدر خودش را دولا می کند تا هر طوری شده بهش دست بزنه یا بیاره نزدیک خودش. چند بار هم سر همین کار با صورت خورده زمین. ولی یک حالتی می شه که انگار داره خودش را آماده می کنه که چهار دست و پا بره. اصلا به حالت دمر و سینه خیز رفتن علاقه ای نشون نمی ده اگر مدت زیادی دمر باشه جیغش درمیاد. توی همون حالت نشسته این قدر خودشو تکون می ده که می رسه به هر چی دلش بخواد. کلی می تونه خودشو این طوری جابجا کنه.

بیشترین مشکلی در سفر در رابطه با سپهر داشتم تهیه غذاش بود. از خونه بادوم آماده کردم و آسیاب کردم و با آرد برنج بردم که هروقت خواستم براش فرنی درست کنم. ولی در مورد سوپش هرجا که بودیم روم نمی شد هی برم غذا براش درست کنم. بگم اینو بدید اونو بدید بریزم توی غذاش. چند باری مجبور شدم از غذای خودمون بهش بدم. البته خیلی به غذاهاشون ادویه نمی زدند ولی همیشه هم باب طبعش نبود. یک بار هم که دیگه دیدم خیلی گرسنه است مجبوری بهش ماکارونی دادم. با دست له می کردم و می زاشتم توی دهنش. سرلاک هم براش برده بودم ولی دیگه خیلی خوشش نمی اومد. در عوض توی هواپیما از شیراز به اهواز بهش یک بسته دادند که غذای غنچه با یک ظرف و قاشق و پیشبند توش بود. طعم غذای غنچه را خیلی بهتر دوست داشت و راحتتر می خورد. البته این مشکل رسیدیم اهواز حل شد. چون خونه پدرشوهرم دیگه رودربایستی نداشتم و راحت بود.

یکی دیگه از دردسرهام هم خوابش بود که هرجا می رفتیم خیلی شلوغ بود و با کوچکترین سروصدا بیدار می شد. یا شبها که می خواستیم بخوابیم هرکی پیشم می خوابید نگران بودم سرو صدای سپهر اذیتش کنه. یا اگر کسی بود که بچه دار بود بچه اش که نصف شب بیدار می شد سپهر را هم بیدار می کرد. البته اینا همه مشکلات یک مامان بچه دار است یا نباید مسافرت رفت یا این چیزاش را هم قبول کرد.

در کل سفر خوبی بود. امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و با انرژی زیاد سال جدید را آغاز کرده باشید. منم که کلی برنامه برای سال جدید دارم امیدوارم که بتونم تا حد ممکن اجراشون کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:44  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان