![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام طبق آخرین اخبار واصله قرار وبلاگیمون به این شرح برگزار می شود: زمان: پنج شنبه دوم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت ۱۱ صبح مکان: پارک ملت کنار مجسمه ی شهریار. (از در اصلی که وارد بشین تقریبا روبروتون می شه کنار پله ها)
پسرکم داره روی پای خودش می ایستد. دیگه داره کم کم از جاش بلند می شه. تقریبا هر چی رو که می بینه دستشو می گیره و خودشو بلند می کنه. البته در حد یک ثانیه می تونه وایسه ولی با همین هم کلی ذوق می کنه. بعضی وقتها هم ذوقش بالا می زنه و می افته. وقتی از خواب بیدار می شه سریع هنوز چشمهاش باز نشده بلند می شه و می شینه. دیشب توی اتاق خواب بود و من صداشو شنیدم یواش رفتم تو که خوابش نپره دیدم دو تا چشم داره توی تاریکی برق می زنه بلند شده بود نشسته بود و انگار نه انگار که خواب بوده است. این طور مواقع فقط دوست دارم سفت بغلش کنم و حسابی بوس بوسیش کنم . حتی اگر خوابش بپره. کامپیوتر بابایی از دستش در امان نیست. وقتی می خواد شروع به حرکت بکنه اولین چیزی که توجهش را جلب می کنه کیس کامپیوتر است که پایین میز است. زود می ره و هلش می ده به سمت بیرون بعد شروع می کنه به کشیدن سیمها. در همین راستا یک روز کابل دوربین را کشید و دوربین بسیار بسیار محترم بابا را انداخت. من سریع از محل حادثه دورش کردم تا آبها از آسیاب بیافته. چون باباش این طوری توی پست قبلی گفتم تازه چهار دست و پا راه افتاده و رفته سراغ ضبط مامانم. بله در همان زمانی که من مشغول نگارش این سطور بودم و دعا می کردم که خدا به خیر بگذراند آقا پسر اولین خرابکاری اساسی را به ثبت رساندند. روی پخش یک قسمت بوده که اونو بلند کرده و دست کرده توی خود بلندگو و سوراخش کرده است. عکسشو هم انداختم ولی خیلی چیزی پیدا نیست. کار دیگه اش هم اینه که می ره توی اتاقش و کشوهاشو باز می کنه هرچی لباس داره می ریزه بیرون وقتی خیالش راحت شد که لباسی توی کشو نمونده می ره سراغ کشوی بعدی یا از اتاق میاد بیرون. پسری به سرعت حرکت می کنه و هرچی دم دستش باشه می کشه و می خوره. انگار که دستگاه دستمال یاب داره این جوجه. یک کم ازش غافل بشم می بینم دهنش پر دستمال کاغذیه. حتی وقتایی که تازه جارو کردم و هیچی هم روی زمین نباشه نمی دونم از کجا دستمال کاغذیها را پیدا می کنه و میچپونه توی دهنش. غذا خوردنش شکر خدا بهتر شده است. کته با گوشت براش درست می کنم و خیلی خوب می خوره. یک مدت میکس نشده بهش می دادم. ولی دوباره دارم براش میکس می کنم. آخه جوجوم دندون نداره خوردن گوشتش براش سخته. یک روش خوب واسه پخت غذا پیدا کردم که شب که می خوام بخوابم گوشت رو می زارم توی آرام پز تا صبح که بیدار می شم و می خوام برم سرکار خوب پخته اونوقت برنجشو اضافه می کنم یا هر چیز دیگه که بخوام بریزم وقتی بابایی می خواد ببردش خونه مامان جون دیگه کامل حاضر شده می ریزه توی ظرف و می بره. این طوری هم خوب می پزه و هم تازه تر است. قبلا شب غذاشو می پختم بالاخره وقتی می خواست بخوره تازه نبود دیگه. از همه میوه ها هندوانه را خیلی دوست دارد. کوچیک می کنم براش و راحت می خوره. پرتقال را هم خوب می خورد. ولی سیب را اگر با قاشق بهش بدم و مثل پوره دوست داره ولی رنده شده دوست نداره. موز را هم خیلی دوست داشت فعلا از لیستش خارج شده است. دوشنبه ۲۳/۲/۸۷ هم واسه چکاپ رفتیم دکتر. وزن سپهر در نه ماه و نیمگی (تقریبا) ۹ کیلو بود. دکتر معتقد بود که قطره ی آهنش را خوب نخورده است. که من هم اعتراف می کنم یک مدت نامنظم خورده بود. من بهش گفتم که الان قطره پدیا ویت (مخلوط آهن و مولتی ویتامین) را بهش می دم تاکید داشت که چند قطره آهن هم اضافه بهش بدم. نمی دونم از کجا فهمید. من که پرسیدم گفت بالاخره با تجربه ای که داریم متوجه می شویم. دکتر سپهر از اون مدلهاست که کارش را می کنه و حرف نمی زنه خیلی هم نمی شه ازش توضیح خواست یک تجربه تلخ در زمینه همین قطره دادن چند روز پیش داشتم. برای سپهری شام کباب تابه ای درست کردم. یک کم هم آبدار بود و نان هم توش ریختم. بعد از مدتها با اشتها همه اش را خورد کلی هم ماست خورد.(البته دیگه تصمیم گرفتم که گوشت چرخکرده بهش ندم چون حتما باید دندون داشته باشه که بتونه بجوه) خیلی خوابش گرفته بود و داشت توی صندلیش چرت می زد منم واسه این که بخوابونمش و کاری باهاش نداشته باشم قطره اش پنج دقیق بعد از غذا بهش دادم. گلاب به روتون هرچی خورده بود بالا آورد. این قدر ناراحت شدم که گریه ام گرفته بود. از این که بعد از مدتها با اشتها خورده بود و همه ی زحمات من و خودش به هدر رفت. باور کنید گریه ام گرفته بود بعد از بابا و آآآآآآآآآآ و چند چیز دیگه ای که می گفت یاد گرفته می گه ماما. خیلی قشنگ و واضح ولی بدون هدف. من هی سعی می کنم بهش بگم که ماما منم ولی هنوز دوزایش نیافتاده. ولی همین هم خیلی مزه داره. سوزنش که گیر می کنه دیگه دست بردار نیست. یک ربع پشت سر هم می گه ماما. دیروز بالاخره تلاش های من به ثمر نشست و موقع کتاب خوندن دستشو دراز نکرد که کتابو از دستم بگیره و بکنه توی دهنش. وقتی داشتم کتاب تاتی رو براش می خوندم یک کم دقت کرد و توجه نشون داد. منم سعی کردم شعرهاشو کوتاه و نصفه نیمه بخونم و سریع برم صفحه بعد که توجهش بیشتر جلب بشه.البته دقت همش چند دقیقه بود ولی خوب همینم کلی پیشرفته. در تاریخ ۲۸/۲/۸۷ برای اولین بار هنگام ورود بابایی عکس العمل نشون داد و با خنده ی قشنگی چهار دست و پا رفت استقبالش. دیگه بابایی این طوری از وقتی که پسرکم حرکت می کنه دیگه آویزون من نیست. قبلش وقتی می نشست یک جا همش از من آویزون می شد و می خواست بغلش کنم. ولی خوشبختانه خودش مستقل شده و هر جا بخواد می ره. هرچند که اکثر اوقات حرکاتش همراه با خرابکاری است. من روز قرارمون سپهرو با کالسکه میارم. بغل کردن بچه ها خیلی سخته. شما هم اگر می تونید کوچولوهاتون رو با کالسکه بیارید. دو تا عکس هم برای حسن ختام می زارم. تازه شستمش و تا رفتم پوشکشو بیارم رفته سراغ کشوها و داره لباساشو می کشه بیرون. یک وقتایی هم دستش گیر می کنه بین دوتا کشو و گریه اش درمیاد.
بعد از غذا سرحال شده و بابایی داره باهاش حرف می زنه و می خنده.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به همه مامانهای مهربون و دوستان خوبم
در هفته ای که گذشت سپهرم استعدادهای خودش را یکی پس از دیگری بروز داد. یعنی از هفته پیش تا حالا دو تا کار جدید و مهم یاد گرفته است. اولین کاری که کرد و من در یک بعدازظهر بین خواب و بیداری بودم که کشفش کردم این بود که بالاخره تونست از حالت خوابیده به حالت نشسته دربیاد. این قدر ذوق کردم که طبق معمول همه ی عالم و ادمو خبر کردم. وقتی خوابیده باشه اول دمر می شه بعد پاهاشو ثابت می کنه و با دستهاش خودشو می ده عقب بعدش هم می شینه. دیگه راحت شدم. چون تا حالا یک کم که خوابیده بود نق می زد که بیاید بلندم کنید ولی دیگه پسرم مستقل شده و خودش می تونه بشینه و بخوابه. دومین کاری که کرد این بود که در تاریخ ۱۵/۲/۸۷ دستش رو گرفت به لبه تخت و ایستاد. البته در حد چند ثانیه ولی بازهم خیلی برای ما جای خوشحالی داشت. اول روی زانوهاش بلند شد بعد هم چند ثانیه روی پاهاش ایستاد. سپهری به موبایل منو و بابایی خیلی علاقه دارد. یعنی اگر ما موبایل دستمون باشه سعی می کنه هر طور شده بگیره دست خودش. با گریه و زور و جیغ و خلاصه هر کاری از دستش برمیاد می کنه. به بابایی گفتم براش یک موبایل اسباب بازی بخره که دست از سر موبایلهای ما برداره. بابایی هم یک موبایل قرمز خوشگل که لامپ هم داشت براش خرید. سه چهار تا هم آهنگ می زد. دیگه گفتم راحت شدم. ولی اول کار تا دادیم دستش لامپشو با دندونش کند. خوب شد فهمیدیم و توی دهنش نرفت. بعد درشو کند. آخر هم انداختش اونور. یعنی فقط در حد ۱۰ دقیقه براش جذابیت داشت. حسابی ضایع شدیم. من فکر کردم فرق بین موبایل اسباب بازی را با واقعی تشخیص نمی دهد ولی انگار این کوچولوی من زرنگتر از این حرفهاست. تو روروئکش که می شینه توی آشپزخانه مامانم حسابی ویراژ می ده و تازگی هم یاد گرفته می ره سراغ کشوهای کابینت و بازشون می کنه. البته چون خودش هم با روروئک می ایستد جلوشون نمی تونه خیلی بازش کنه ولی بالاخره این کار را هم یاد می گیره و همه رو می ریزه بیرون. تا حالا دو تا چیز شکونده. یک بار یک ملاقه که مال ظرف تفلون بود داده بودم دستش که باهاش بازی کنه انداخت زمین و دو تکه شد. دیروز هم روی کابینت نشونده بودمش با دستش زد و یک لیوان شکوند. خدا بقیه رو به خیر بگذرونه. دیشب بعد از چند شب یک کم با آرامش خوابیدم. چند شب بود که سپهر درست نمی خوابید. نصفه شب بیدار می شد چنان گریه می کرد که فکر می کردم مشکل جدی پیدا کرده است. یک شب گفتیم شاید پشه نیشش زده حشره کش زدیم. یک شب گفتم شاید تشنه اش است آب بهش دادم. خلاصه هر شب یک طور. ولی خیلی ناآروم بود و منم که می خواستم صبح بیام سرکار از این که شب نخوابیده بودم حسابی کلافه می شدم. نمی دونم شاید هم بخاطر دندونش بود. دندون بالاش هنوز کامل درنیومده است. هر وقت هیچ چیزی به ذهنمان نمی رسد می گوییم بداخلاقی هاش واسه دندونه. دیروز رفتم اداره پست فرمهای گذرنامه را گرفتم که واسه پسری هم گذرنامه بگیرم. اول می خواستیم منو و سپهر باهم بگیریم. ولی از آنجایی که هنوز گذرنامه من چهار سال اعتبار دارد و برای اضافه شدن عکس سپهر باید اول می رفتم باطلش می کردم بعد هم همه ی مراحل صدور یک گذرنامه جدید را طی می کردم تصمیم گرفتیم که یک گذرنامه جدا واسه پسری بگیریم. چون همه هزینه ها و زحماتش یکی می شد. ديگه .... ديگه.... ديگه... آهان سپهر هيچي نمي خوره. من چي كارش كنم در راستای امور فرهنگی رفتن نمایشگاه کتاب. می خواستم با سپهر برم ولی بابایی گفت خیلی پله داره با کالسکه سخت می شه. یکراست رفتم غرفه کودک و نوجوان. چند تایی کتاب برای سپهر خریدم. از اسباب بازیهای فکری هم می خواستم بخرم ولی نمونه های ایرانی اصلا کیفیت نداشتند. سپهر هم که همه را اول با دهانش امتحان می کند ترجیح دادم خارجی بخرم گرونتر باشه ولی با کیفیت باشه. دو تا کتاب هم راهنمای مادران شاغل و کلید رفتار با کودک یکساله را برای خودم خریدم تا از سردرگمی نجات پیدا کنم. فعلا دارم میام سرکار. منتظرم قرارداد سال جدید را ببندند و حق و حقوق عقب افتاده را دریافت کنم و بعد تصمیم جدی بگیرم. چند تا عكس هم از شيرينكاريهاي پسري بزارم. توی آشپزخونه مامان جون به هرچی دم دستم باشه کار دارم. اینجا هم دسته ی جارو رو گفتم می خوام به زور بلندش کنم.
مامانم داره ازم عکس می گیره ذوق زده شدم. مامانم باید راه بره پشت من و همه چی رو مرتب کنه.
یک فضای خالی بین تخت و دیوار که سپهری علاقه ی خاصی بهش داره. هر وقت بتونه میره توی اون سوراخه و ساکت بازی می کنه. اینجا هم جذب لوله ی شوفاژ شده و داره کشفش می کنه.
بعداْ اضافه کردم: الان با بابایی تلفنی صحبت کردم گفت امروز سپهر برای اولین بار چند متر چهار دست و پا حرکت کرده و رفته سراغ ضبط و تلویزیون مامانم. خدا به خیر بگذرونه. از چه جایی هم شروع کرده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:18 توسط مامان سپهر |
|
|
دوست جوناي مهربونم سلام ني ني هاي قشنگتون خوبند؟ خودتون خوبيد؟ خدا را شكر . چند روزيه كه دچار انرژي منفي هستم. هوا خيلي گرم شده است. خونه كه مي رسم ديگه از خستگي و گرما حسابي كلافه هستم. ولي تازه وقتي رسيدم بايد دور جديدي از كارهام شروع بشه. اونم بازي با سپهر و كارهاي خونه است. يك هفته درميون دوشنبه نميام سركار. اون هفته اي كه دوشنبه هاش نمي يام ساعت ۴ ميرم خونه اون هفته اي كه دوشنبه هاش ميام ساعت ۳ ميرم خونه. در هر صورت وقتي برسم خونه معمولا با سپهر مي خوابيم. چون از صبح كه من نيستم خيلي خوب نمي خوابه. ولي وقتي شير بخوره يك خواب عميق مي ره. هر وقت هم بيدار بشه وسطش دوباره شيرش مي دم و ميگيره مي خوابه. خلاصه دو ساعتي مي خوابيم. بيدار كه شديم ساعت ۷ يا ۸ است. چند روز پيش كه شاهكار كرديم ساعت حدود ۷ خوابيديم و ساعت ۹ از صداي در كه همي باز كرد بيدار شدم. ساعت نه شب نه شامي داشتيم نه چيزي. خوشبختانه همي ماهي خريده بود سريع درست كردم و ساعت ده و نيم شام خورديم. خلاصه اين طوري تا من و سپهر بيدار بشيم يا دم غروبه يا هوا تاريك شده. وقت دارم يك شام هول هولكي بزارم و يك كم به خودم برسم با سپهر بازي كنم غذاشو بدم. اگر بداخلاق باشه بايد نازشم بكشم و اين طوري است كه از کمبود وقت سرشار از انرژي منفي مي شم دوباره با خودم مي گم من نبايد برم سركار. اين چند روزه بدجوري دوست ندارم برم سركار. همش دارم با خودم فكر مي كنم. خودم رو از لذت بودن با پسرم و مشاهده بزرگ شدنش محروم كردم. دلم مي خواد صبح با هم بيدار بشيم . خوشحال و خندان بهش صبحانه بدم. ببرمش پارك. براش كتاب بخونم. بازي كنيم و هزار تا كار ديگه. نصف اين كارها را هم به خاطر خودم دوست دارم انجام بدم. يعني لذتي كه خودم از اين كار مي برم خيلي زياده. خيليها بهم گفتند اگر كارت رو ول كني پشيمون مي شي. بعدا كه پسرت بزرگ شد مي بيني كه چه قدر عقب افتاده اي از زندگي. ولي من دوست دارم لحظه هاي بودن با پسرم را لمس كنم. دوست دارم حداقل سه سال با هم باشيم. نمي دونم به خدا چي كار كنم. از هر كس كه مشورت مي گيرم يه چيز مي گه. اوني كه خودش مياد سركار و بچه اش مهدكودكه يك جور حرف مي زنه. اوني كه مونده خونه به خاطر بچه اش يك چيز مي گه. نتونستم تصميم درست بگيرم. يك وقتايي هم با خودم مي گم نبايد اين قدر منفي به قضيه نگاه كنم شايد تا سپهر دو سه سالش بشه خيلي چيزها عوض بشه و كار هم پيدا كنم. فقط مشكلم اينه كه دوست ندارم يك زن خانه دار معمولي بشم. در ضمن پول هم چشمم رو كور كرده. استقلال مالي و اين كه آخر ماه پول بياد به حسابم را خيلي دوست دارم. هر چي مي خوام بخرم بخورم بپوشم راحتم. اين هم يك پاي قضيه است. محض رضاي خدا اگر مي تونيد راهنماييم كنيد. پسرم روز پنجشنبه نه ماهه شد. سپهري خيلي خيلي بلا شده است. همش بايد چشمم بهش باشه. ديروز من پاي كامپيوتر نشسته بودم صندلي رو انداخت روي سرش و كنار چشمش كبود شد. وايیییی من بيشتر از خودش ناراحت شدم. البته صندليش پلاستيكي بود ولي براي جوجه كوچولوي من اون هم سنگينه. جمعه شش ارديبهشت با بابايي رفت سلموني. موهاشو مامانم كوتاه كرده بود ولي مدلش زيگزاگي بود. برديمش سلموني كه مرتبش كنه. همچين پشت گردنشو خط انداخته كه كيف مي كنم. هر وقت مي بينمش مثل آدم بزرگها موهاشو مرتب كرده كلي قربون صدقش مي رم. بابايي اول رفت سلموني بعد اس ام اس داد كه من هم سپهري رو ببرم. وقتي رفتم هنوز كارش تمون نشده بود و من نشستم منتظر. از اين كه توي يك محيط كاملا مردونه نشسته بودم خيلي خيلي معذب بودم. آخه تا حالا گذرم به سلموني مردونه نيافتاده بود. ديگه تا سپهر رو دادم بغل باباش پريدم اومدم بيرون. البته چند تا عكس گرفتم بعد اومدم بيرون. بابايي مي گه اين قدر سرشو اين ور اون ور برده كه آرايشگر كلافه شده بود. مي خواسته همش قيچي و شونه رو از دستش بگيره. خلاصه فيلمي بوده تا كارش تموم شده است. مي خواستم آب خوردن با ني را به سپهر ياد بدهم. ولي اول كار ني را از توي ليوان در آورد و آب هم نخورد. در عوض كلي با ني سرگرم شد. حداقل بيست دقيقه داشت با اين ني ور مي رفت و صداش در نمي اومد. یک مقدار ماکارونی رو قبل از این که دم کنم جدا کردم براش ریختم توی بشقاب پارچه پهن کردم زیر پاش و دادم دستش که هم بازی کنه و هم بخوره. تا بهش دادم اول بشقابو دمر کرد و بعد همه ماکارونی ها رو با دست کشید روی پارچه و پخش و پلا کرد بعد در مرحله آخر چند تا دونه هم خورد. سیب زمینی پخته هم براش کوچولو کردم و دادم دستش . به همه جاش مالید. مژه هاش هم سفید شده بود. رفته بود خونه مادربزرگم و سپهر را سپردم به دايي كوچيكه. داشتم با مامانم حرف مي زدم ديدم يك دفعه صداي جيغ و گريه سپهر بلند شد. برادرم گذاشته بودش روي تخت و يادش رفته بود خودش رفته بود دنبال كارش. سپهر هم از روي تخت افتاده بود. دلم كباب شد. بردمش توي حياط كلي گردوندمش تا ساكت شد. نتيجه گرفتم هرگز نبايد بچه را بدون توجه به كسي سپرد. خدا را شكر كه به خير گذشت. قل قلي من از اين ور اتاق ميره اون ور و به هر چي كه دوست داره مي رسه. ميره روي سراميكها و ليز مي خوره و كيف مي كنه. روروئكش كه روي سراميكها باشه اين قدر جلون مي ده و تقريبا مي دوه. از اين ور به اون ور. چند روز پيش ديدم صداش نمي ياد رفتم سراغش داشت سراميكها رو ليس ميزد. براي غذا خوردنش هيچ جا بهتر از صندلي غذاش نيست. اگر روي زمين بشينه اين قدر اين ور اون ور مي شه كه نصف غذا مي ريزه روي لباس خودشو و و منو و زمين. ولي توي صندلي راحت بهش غذا مي دم. ماهي را هم به سوپش اضافه كردم. البته خيلي دوست نداره. ولي به خاطر خاصيتش بايد بخوره. اميدوارم كه زودتر حرف زدن ياد بگيره و بتونه خواسته هاشو به ما بگه. ديشب نيمه هاي شب بيدار شده بود و هر كاري مي كردم گريه مي كرد و نمي خوابيد. شير هم نمي خورد. بعد از مدتي تلاش فكر كردم شايد تشنه باشد. رفتم براش آب آوردم يك مقدار خورد و آروم شد و خوابيد. اين قدر ناراحت شدم و دلم سوخت. من كلي راهها را بايد امتحان كنم تا ببينم كدومش جواب مي ده و مشكلش چيه. ولي اگر گرسنه يا تشنه باشه خيلي دلم مي سوزه كه نفميده ام. واييييييي سپهري خيلي آويزون شده است. اگر نشسته باشم كنارش خودشو پرت ميكنه سمت من و لباسمو مي كشه كه بغلش كنم. اگر تو صندلي و روروئك باشه همش دستاش بالاست كه بغلش كنيم. دارم باهاش بازي ميكنم باز خودشو مي اندازه سمت من. خلاصه همش آويزونمونه. دوباره چند تا كتاب جديد تاتي براش خريدم كه بچه ام با فرهنگ بار بياد. ولي فعلا كاري به فرهنگ نداره. كتابا رو از دستم مي كشه و ميزاره توي دهنش. منم وقتي مي خوام كتاب براش بخونم كتاب را در فاصله ي نيم متري می گیرم و می خونم كه دستش نرسه. ولي خيلي علاقه نداره . بيشتر دوست داره خودش ورق بزنه و پاره كنه و بكنه توي دهنش. آهان راستي در مورد قرار وبلاگي هم همين روزها تاريخ دقيقش را مي گم. فعلا مكانش پارك ملت شده است و زمانش هم روز پنجشنبه است. تاريخ دقيق را هم مي گم. دو سه هفته آينده يكي از پنج شنبه هاست. بعداْ اضافه کردم: قرار وبلاگی مون روز پنج شنبه ۲ خرداد شد. مکان پارک ملت. لطفا همه تون برنامه هاتون رو تنظیم کنید و بیاید. لطفا مامانها با بچه بیاید. بدون بچه مجوز ورود ندارید. شرکت هم برای عموم آزاد است. سپهری در حال عزیمت به سلمانی
سپهر زیر دست آرایشگر
بعد از کوتاه کردن موها و حمام کردن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
ایشالا که همه تون خوب و خوش و سلامت باشید. هفته گذشته سپهر كلي در بازي كلاغ پر پيشرفت حاصل كرده است. واي عسلي من انگشت كوچيكش را مياره كنار انگشتم بعد انگشت منو بلند مي كنه و يك چيزي تو مايه هاي پر مي گه. هر وقت هم كه حال نداره تكون بخوره نگاه مي كنه و صداشو درمياره. ديشب داشت با بابايي بازي مي كرد و مي خنديد و سرش هم رو به بالا بود. يك دفعه ديدم دندون بالاش داره درمياد. كلي ذوق كردم. بابايي را صدا كردم كه اونم ببينه و دوباره با هم كلي ذوق كرديم پسركم هنوز هم ثابت است. چهار دست و پا رفتن خبري نيست. به جاش هر جا كه مي رسه دستشو مي گيره و رو زانوها بلند مي شه. هنوز راحت نمي تونه كف پاشو بزاره زمين. ولي راحتتر از قبل مي ايستد و مدتش هم طولانيتر مي شود. فکر کنم دیگه قرار نیست چهار دست و پا هم بره قراره یک دفعه بدوه. وای این کوچولوی من یک وول وولی شده. انگار که تو بدنش فنر گذاشته اند. هر وقت که بخواهیم بشونیمش عین فنر می پره یا این قدر خودشو سفت می کنه که نمی شه تکونش داد. خیلی ورجه وورجه هم می کنه. دیروز می خواستم عوضش کنم این قدر طی این پروژه ی تعویض این ور اون ور شد که وقتی کارم تموم شد نفسم گرفته بود. بعضي وقتها يك كارهايي مي كنه كه مي خوام بخورمش. مثلا ديروز كنارش ايستاده بودم آويزون شده به پاهام كه يعني منو بغل كن. يا نشسته توي صندلي غذاش هي خودشو پرت مي كنه سمت من كه بياد بغلم. راستي يادتونه كلي در مورد بغلي شدن بچه ها و اظهار نظر بي خود ديگران گفته بودم؟ وقتي سپهر دو سه ماهه بود همه هي مي گفتن بغلي شده. ولي الان كه اصلا اين طوري نيست. البته دوست داره بغلش كنم ولي وقتي هم كه بشينه زمين و با اسباب بازيهايش بازي كنه هيچ مشكلي نداره. راحت سرگرم مي شه. اين بغلي شدن هم همش كشك بود. راستی به نظر من از همه وسایلی که برای سپهر خریدیم صندلی غذا خیلی به کار میاد. مواقعی که می خوام غذا بدم خیلی بدرد می خوره. اگر بشینه روی زمین هی وول می خوره و نمی شه راحت بهش غذا بدم ولی توی صندلی محدوده حرکتش کم هست. در عین حال وقتهایی که توی آشپزخونه کار دارم راحت می شینه و یک چیزی بهش می دم و بازی می کنه و من به کارام می رسم. موقع غذا خوردن خودمون هم راحت می شینه اون تو یا غذا می خوره یا بازی می کنه. دیروز سپهر در غذای ما شریک شد. شام کباب تابه ای با برنج گذاشته بودم. چون هر دوشون هم بی نمک و ادویه بود سپهری هم با ما خورد و کلی کیف کرد. این پسر ما انگار توی سرش بخاری کار می کنه. شبها که می خوابه اگر حتی یک ملافه کوچیک بندازم رو پاهاش کله اش داغ می کنه و خیس عرق می شه. خیلی اوقات هم لباساش که یک کم زیاد باشه بخار از سرش بلند می شه. البته مثل این که پسرا کلاْ طبعشون گرمه. ولی دیگه این جوجه ی ما خیلی گرماییه. تا قبل از به دنیا اومدن سپهر شنیده بودم که می گفتن بچه خیلی شیرینه زندگی رو خیلی شیرین می کنه. وقتی که سپهر به دنیا اومد تا دو ماهگیش خیلی این شیرینی را حس نمی کردم. خیلی دوستش داشتم ولی زندگیمون همون بود که قبلا بود. ولی این روزها واقعا احساس می کنم که زندگی خیلی شیرین شده است. هر کاری که پسرم انجام می دهد موجی از شادی را به خانه ی ما می آورد. هر لحظه هر ساعت خدا را شکر می کنم که این نعمت را به ما ارزانی داشته است. آخر هم بگم که برای قرار وبلاگی مامان ها داریم برنامه ریزی می کنیم. هر کی نظری در مورد زمان و مکان داره بگه تا زود به نیتجه برسیم. مرسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|