![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به همه خیلی وقته می خوام بیام بنویسم ولی وقت نمی شه. این هفته می خواستم برم مشهد که نشد. من و سپهر با مامان و بابام می خواستیم بریم. با این که از اول هفته پیش واسه گرفتن بلیط اقدام کرده بودم ولی گیرم نیومد. به سه تا آژانس آشنا هم سپردم ولی نشد. پرواز چارتر بود که ۲۰ تومن گرونتر می شد. منم فکر کردم تا روز سه شنبه بلیط عادی گیرم میاد نگرفتم ولی دیگه همون هم گیرم نیومد روز پنجشنبه یک مهمونی دوستانه دعوت بودم. بعد از ۱۰ سال با کلی از دوستهای دوران دبیرستان دور هم جمع شده بودیم. اول نمی خواستم سپهر را ببرم ولی واسه بابایی کاری پیش اومد که باید می رفت بیرون. همه هفته هم که پیش مامانمه دیگه نمی شد اونجا بمونه البته خودم هم دلم نمی اومد بزارمش تنها و برم خلاصه با هم دیگه رفتیم. جالب این که هیچ کس بچه اش رو نیاورده بود. حتی دوستم هم که صاحبخونه بود دخترشو فرستاده بود خونه مامانش. ولی از آقا سپهر بگم که این قدر آقاااااااااااااا بود همه کف کرده بودند روز جمعه هم تولد پسر عمه سپهر بود دوستم یک ماشین به پسرم هدیه داده که با باطری کار می کنه. روشن که می شه می ره وقتی می رسه به دیوار دور می زنه و برمی گرده. روشنش می کنیم سپهر دنبالش راه می افته و با بیشترین سرعت ممکن چهار دست و پا می ره که بگیردش. بعد هم که گرفتش یک کم چرخهاشو نگاه می کنه که داره می چرخه و دوباره میزاردش زمین که بره. کلی با این ماشینه سرگرم شده است. یک اتفاق جالب هم در این زمینه افتاد. یک روز همین ماشینه رفته بود زیر تخت و سپهر هم دنبالش رفت توی اتاق. بعد از مدتی اومد و به بابایی گفت إه. یک کم نگاهش کردیم و بعد رفتیم دنبالش توی اتاق. فهمیدیم منظورش این بوده که بیاید و ماشین رو برای من دربیارید. دیگه بماند من و بابایی چه قدر ذوق کردیم که پسرمون تونسته منظورش رو بهمون بفهمونه دکتر جدید سپهر گفته بود که بهش شیرخشک بدم. شب اول که می خواست بخوابه براش درست کردم ولی هر کاری کردم نخورد. کلی دپرس شدم فکر کردم باید مارکهای مختلف رو امتحان کنم تا یکی رو بخوره. ولی خوشبختانه فرداش مامانم بهش داده بود و راحت خورده بود. کلا وقتی من چیزی رو با شیشه بهش میدم راحت نمی خوره. بالاخره پسرم یاد گرفت بگه مامان. البته هنوز ن آخرش رو نمی گه. ماما می گه. مدتیه که بابا ماما رو می گفت ولی همین طوری نه خطاب به من یا بابایی. ولی هفته گذشته توی آشپزخونه بودم که درحالیکه تند تند می گفت ماما اومد پیشم و پاهامو گرفت که بغلش کنم. منم این قدر ذوق کرده بود که دلم می خواست بغلش نکنم تا هی بگه ماما. خیلی مزه داره. وقتی میگه ماما از ته دل بهش می گم جانم. یک جوری هم با شدت میگه که دلم نمیاد یک لحظه هم تنهاش بزارم یا بهش توجه نکنم بعضی شبها که بیدار می شه بدون این که گریه کنه از جاش بلند می شه و سعی می کنه از تخت ما بیاد بالا و پیش من بخوابه. نصف شب بیدار شدم دیدم داره با چشمهای باز به من نگاه می کنه و می خنده این قدر ذوق کردم آوردمش پیش خودم و کلی بغلش کردم و بوس بوسیش کردم یک روز صبح که می خواستم بیام سرکار و سپهر خواب بود. یک کم لای چشمهاشو باز کرد بهش لبخند زدم توی همون حالت خواب و بیداری یک لبخند بهم زد و دوباره خوابید. این قدر مزه داد تا عصری شارژ بودم. پسرم رسما شش دندونه شد. یعنی سه تا بالا و سه تا پایین کاملا مشخص است. وقتی می خنده دندونهای بالا و پایینش مشخص می شه. هر وقت سپهر خیلی گریه می کنه می دونید ما باید چی کار کنیم؟ هیچی شازده رو ببریم حمام. البته نه این که حمام کنه فقط یک نگاهی می اندازه یک کم آب به صورتش می زنیم آروم می شه میاد بیرون. علاقه اش به صندلی غذا و روروئک خیلی کم شده است. تا می خواهیم بزاریمش تو صندلی یا روروئک خودشو سفت می کنه و نمی خواد بشینه. روی زمین نشستن و غذا دادن هم که کلی مشکله. هی باید بدوم دنبالش تا غذا بخوره. ولی کلا یک کم بی خیال تر شدم نسبت به غذا خوردنش. هم برای خودش بهتره هم برای من. چون من به زور تا میل نداره بهش غذا نمی دم و خودم هم اعصابم خورد نمی شه. بیشتر اوقاتی که گرسنه باشه بهش غذا می دم و با اشتها می خوره .هم من کیف میکنم از غذا خوردنش هم خودش راحت می خوره و لذت هم می بره. روتشکی سپهر رو شسته بودم و داشتم میزاشتمش سر جاش. یاد پارسال همین روزها افتادم که چه قدر منتظر بودم. یک خط درمیون میومدم سرکار و داشتم کم کم خونه رو واسه ورود پسرم آماده می کردم. وسیله هاشو که مرتب می کردم هی فکر می کردم چه شکلیه. شکل منه یا باباش. خیلی حس خوبی بود. با این که این همه منتظر بودم ولی روز بدنیا اومدنش برام خیلی دور بود. حتی شبی هم که فرداش قرار بود برم بیمارستان فکر نمی کردم قراره برم که پسرمو بدنیا بیارم. نمی تونستم تصور کنم که صدای گریه بچه از خونمون بیاد. یادش بخیر انگار همین دیروز بوده است. مهمونی دوستام که رفته بودم یکی از دوستام باردار بود. در کل مدت بارداریش هم ۷.۵ کیلو اضافه وزن داشت. ماشالا مثل قرقی می پرید این ور اون ور. توی ماه نه بود و از کرج با تاکسی و اتوبوس اومده بود تا تهرانپارس امیدوارم که همه اونایی که منتظر مادر شدن هستند این حس قشنگ رو تجربه کنند و خدا همه محافظ همه بچه ها باشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:8 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام دوستان خوب
تعطیلات رویایی پنج روزه به اتمام رسید و دوباره برگشتیم سرکار و زندگی. مثل عید که هر کاری می خواستم بکنم می گفتم بعد از عید انجام می دم اینبار هم هر کاری داشتم می گفتم بعد از تعطیلات انجام می دم و الان هم کلی کار عقب افتاده دارم که باید بدوم دنبالشون. این پنج روز من و سپهر و بابایی با هم رفتیم کلاردشت. جای شما خالی . عجب هوایی بود. روز اول که رسیدیم آفتاب بود ولی دو سه روز بعد بارانی و سرد. من که از گرمای تهران می رفتم اصلا فکر نمی کردم این قدر هوای اونجا سرد باشه با این که تجربه هر ساله را داشتم ولی بازهم سرما یادم رفته بود. برای سپهر فقط دو دوست لباس گرم و آستین بلند برده بودم که یکی رو تنش می کردم یکی رو می شستم و در تمام مسافرت فقط همین دو دست لباس تنش بود. کلاه هم که نبرده بودم یک شب مجبور شدم روسری خودم رو سرش کنم. خیلی سفر خوبی بود و شکر خدا خوش گذشت. سپهر هم که آقا بود و حسابی باهامون همکاری کرد. توی ماشین همش خواب بود و وقتی هم که بیدار می شد مشغول تماشای مناظر واطراف بود. بیرون هم که می رفتیم توی کالسکه راحت می نشست و باز آروم بود. فقط شب اول نزاشت بخوابیم که بعد کاشف به عمل اومد که دندان نیش پایینش در حال دراومدن هست و نق نق شبش به خاطر اون بوده است. یک دندون نیش بالاییش هم داره در میاد خلاصه با این اوصاف خیلی هم نق نق نکرد. خونه خودمون پله نداره که بچه ام استعدادش را در مورد بالا رفتن از پله ها کشف کنه. ولی ویلایی که بودیم سه چهار تا پله داشت که سپهر از پله اول موفق شد که بالا بره ولی همونجا می موند و این کارش هم خیلی خطرناک بود و یکبار از همون پله اول افتاد. یک بار هم توی بالکن تو کالسکه اش کنار بابایی بود یک لحظه که اومد تو تا چیزی برداره چون کمربندش را نبسته بود با کله افتاد پایین . البته وسط راه بابایی لباسشو گرفت و شدت ضربه کم شد ولی کلی گریه کرد. یک روز صبح توی کلاردشت بابایی می خواست بره نون بگیره منم گفتم باهات میام. سپهر را نیم ساعت گذاشتیم پیش زن پسرخاله ام که باهامون بودند. خیلی هم سپهرو دوست داره . فکر کردم دو سه روزه که با هم هستیم و دیگه غریبی نمی کنه. توی راه برگشت بودیم که زنگ زدند و گفتند خیلی داره گریه می کنه زود بیاید. رسیدم دیدم به هق هق افتاده بچم. این قدر ناراحت شدم. تا وقتی که خودمون پیشش باشیم بغل همه میره و مشکلی هم نداره ولی به محض این که حس کنه ما نیستیم شروع به گریه های آنچنانی می کنه. وابستگی سپهر به خودم را دوست دارم. خیلی حس خوبی به آدم دست می ده که کسی این قدر به تو وابسته باشه و دوست داشته باشه بیاد بغلت. البته این وابستگی دائمی نیست شاید اگر همیشه این طوری بود خسته می شدم. ولی همین الان خیلی خوبه. بغل هر کس که باشه هر حالتی که باشه من رو به همه ترجیح می ده. چون از پله های بلند موفق شده بالا بره دیشب هم برای اولین بار موفق شد از لبه تخت ما بیاد بالا و بیاد روی تخت. اگر پایین رفتن را هم یاد بگیره دیگه روند حرکتش کامل می شه. سپهر از حروف و کلمات زیر برای بیان همه احساسات و خواسته هاش استفاده می کنه. ماما بابا بَ مَ یک کلمه هم دو روزه که اختراع کرده مابا. اِ هم برای هر چیزی که مخالف میلش باشه می گه. قبل از تعطیلات دکتر سپهر رو عوض کردم. دکتری که می رفت پیشش از این مدلهای کم حرف بود که هیچ راهنمایی خاصی هم نمی کرد. توی این مدت که می رفتیم پیشش فقط وزنشو می گرفت و قد و دورسر رو کاری نداشت. نمی گفت چی بخوره چی نخوره. بردمش پیش یک دکتر دیگه که دوستم دخترشو دوساله می بره و راضیه. خیلی بهتر از اون یکی بود. در مورد وزنش که به نظر من کمه ازش سئوال کردم. گفت رشدش خوبه ولی وزنش یک کم بیشتر باشه بهتره. دور سرش و قدش خوب بود. برخلاف دکتر قبلی معتقد بود باید بهش شیرخشک هم به عنوان کمکی بدم و شیر خودم هم غذای اصلیش باشه. می گفت مادرها اشتباهشون اینه که سعی می کنن هی غذاهای مختلف به بچه بدن و شیر خودشون در مرحله دوم هست. (دقیقا کاری که من می کنم) این باعث می شه که بچه وزن نگیره. در مورد میوه هایی که می خوره ازش پرسیدم گفت خوبه که میوه بخوره ولی همش بهش میوه نده . گفتم پس ویتامین هاشو چه طور تامین کنه؟ گفت ما بهشون واسه همین قطره ویتامین و آد می دیم. همون روز هم قطره mim واسه سپهر خریده بودم که خارجیه و ترکیب مولتی ویتامین و آد هست. دکتر داروخانه گفت مزه اش از بقیه خیلی بهتره البته قیمتش هم خیلی بهتر بود ۴۸۰۰ تومان. در مورد قطره هم گفت خوبه ولی آد هم کنارش بده چون این قطره ها میزان آد شون کم هست. در مورد غذاش هم گفت برنج و گوشت و سیب زمینی و هویج بخش اصلی غذاش باشه بهتره. خلاصه یک کم خیالم راحت شد. اون دکتر اولیه می گفت آهن بدنش کمه. ولی این دکتره هیچی نگفت. با یک دکتر دیگه هم که مشورت کرده بودم می گفت بدون آزمایش خون که نمی شه گفت میزان آهن کمه. خلاصه این هم از این. یک کم عذاب وجدانم کم شد و سعی کردم توی این مدت خیلی بیشتر به سپهر شیر بدم تا ببینم که وزنش یک کم میره بالا. راستی یک مورد دیگه هم از دکتر پرسیدم. گفتم وزن سپهر موقع تولد ۳۷۰۰ بوده و تایکسالگی باید سه برابر باشه. ولی دکتر معتقد بود که این نظریه خیلی درست نیست و وزن موقع تولد را نباید ملاک قرار داد. وزنش هم هنوز ۹ کیلو بود قدش ۷۴ و دور سرش هم ۴۶ بود. (اینها رو نوشتم که خودم یادم نره) دوستتون دارم تا بعد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:2 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام
از بعد از عید که اومدم سرکار همش ناراحت بودم که دارم از سپهر دور می شم و بعد از دو هفته باید تنها بزارمش از همون موقع به فکر تعطیلات خردادماه بودم. از اول خرداد هم همش به خودم وعده می دادم که این پنج روز تعطیلی بیاد وروجک خونه ی ما با سرعت نور خودشو می رسونه به چاه آشپزخانه . درشو برمیداره و دستشو می کنه توش و حسابی کثیف کاری می کنه. همش باید دولا باشم و از زمین بلندش کنم. البته بعضی وقتها هم می زارم بازی کنه و مواظبش هستم که دستشو توی دهنش نکنه. نمی دونم این چاه چه جذابیتی براش داره. خونه ی مامانم هم که باشیم باز میره سراغ چاه آشپزخونه شون. حالا درپوش اون پلاستیکیه و خطر نداره و تمیزتر هم هست. اولین باری که رفت سراغش حدود یک ربع بی سر و صدا باهاش سرگرم شد. هی درشو می زاشت ورمی داشت. دوباره می زاشت دوباره ورمی داشت. کلا سپهر به مقوله چاه علاقه ی بسیاری دارد. به محض این که در دستشویی باز باشه سریع خودشو می رسونه و می خواد چهار دست و پا بره تو. از لبه بلندش هم خودشو می کشه بالا. وقتی هم که کسی اون تو باشه پشت در می شینه و می زنه به در و یا گریه می کنه. دیروز توی آشپزخانه بود و دیدم صداش نمی یاد. رفته کشوی پایین کابینتو باز کرده و هرچی دستمال آشپزخونه بوده کشیده بیرون. البته آخر سر هم دستش لای کشو گیر کرده بود. جیغش رفت هوا هلو هم به لیست غذایی پسرم اضافه شد و بسیار بسیار مورد پسندش واقع شد. توی یک روز دو سه تا هلو را راحت می خوره. خیلی خوبه چون از میوه هایی است که خودش می تونه بخوره و مدتی آروم می شینه سرجاش. موز رو قبلا دوست داشت ولی الان دیگه خیلی میل نداره. فعلا هلو و هندوانه به راحتی می خوره. یک بار هم زردآلو بهش دادم. مامانم بهش صبحانه نون و کره و چایی می ده. چه طوری؟ تازگی عادت کرده وقتی خوابش میاد و اگر روی پام نباشه و خودش بخواد بخوابه در حالیکه دمر خوابیده روی زمین یک دستشو تند تند تکون می ده و این قدر این کارو می کنه تا خوابش ببره. توی خواب هم از این که پتو روش باشه خیلی بدش میاد. هر طوری شده پتو رو می زنه کنار. شبها معمولا شلوار پاش می کنم که نصف شب سردش نشه. دوشنبه هفته پیش رفتم و مدارک سپهر را دادم برای گرفتن پاسپورت. می خواستم اسمش را بزنم توی پاسپورت خودم ولی دیدم خیلی دردسر داره و باید برم مال خودم و باطل کنم و دوباره همه ی اون هزینه ها رو بدم واسش یک پاسپورت مستقل گرفتم. مسئولش گفته بود باید خودش هم همراهت باشه. منم دوشنبه بغلش کردم و با هم رفتیم. نزدیک خونه بود ولی چون سپهر بغلم بود خسته شدم. البته در نهایت هم فهمیدم لازم نبوده سپهرو همراهم ببرم و مسئول بی فکرش الکی گفته بود. رسیدم اونجا دیدم شناسنامه اش را یادم رفته بیارم. کپی اش بود ولی قبول نمی کرد. ده دقیقه سپهرو گذاشتم خونه دختر دایی ام که همون نزدیکی بود رفتم خونه و شناسنامه را آوردم. وقتی اومدم دیدم محله رو گذاشته رو سرش این قدر که گریه کرده و غریبی کرده بود روزهایم خیلی سریع می گذرند. از اول هفته منتظرم که آخر هفته بشه و تعطیل بشم و آخر هفته هم مثل برق و باد می گذره. پسرم هم در در این گذر روز به روز بزرگتر می شه و گام به گام از من فاصله می گیره و استقلال را تجربه می کنه. خوشحالم که تونستم حس بی نظیر مادری و عشق را از نوعی دیگر درک کنم. امیدوارم بتونم همه ی اون چیزهایی که توی ذهنم هست برای پسرم عملی کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط مامان سپهر |
|
|
سلاممممممممممممممم سلاممممم به مامانهای جدید و قدیم و نی نی های گلی گلی بله بالاخره هیجان شیرین به پایان رسید و روز پنجشنبه قرار وبلاگی ما برقرار شد. من که از هفته قبلش یک هیجان خوبی داشتم همش روزشماری می کردم که برم سر قرارمون. البته اون روز هم دیرتر از بقیه رسیدم. سپهری هم توی ماشین خوابش برد و وقتی رسیدیم خواب بود. کالسکه سپهر را هم برده بودم که نخوام همش بغلش کنم. حالا این جوجو این قدر خوابش سنگین بود که با این سر و صداها بیدار نمی شد. آخر سر دیدم همین طوری خوابه خودم بیدارش کردم. ولی چون خوابالو بود همش تو ژست بود. صداش در نیومد. البته بد هم نشد چون مجبور نشدم بغلش کنم. دوستای خوبم را که از قبل به دنیا اومدن نی نی هامون با هم دوست بودیم دیدم. خیلی خوب بود. جای همه دوستایی که نیومده بودند خالی. همه را از روی بچه ها شناسایی می کردیم. البته بچه ها هم با عکساشون متفاوت بودند. ایلیا جیگر من که معلوم بود خیلی قلدره. به سپهر چپ چپ نگاه می کرد خلاصه همه ی بچه های نازنین و مامانهای خوبشون را دیدم و خوش گذشت. البته به نظر من که خیلی زود گذشت. در ضمن جایی هم نبود که بشینیم. حالا این دست گرمی بود دفعات بعد یک جایی قرار بزاریم که بشه نشست و حسابی همدیگه رو ببینیم. دوربین برده بودم که عکس بگیرم وقتی اومدم عکس بندازم دیدم که باطریهاشو یادم رفته ببرم. حالگیری شد اساسی. با موبایلم چند تا عکس انداختم ولی خیلی کم است. امروز هم سر زدم به دوستان دیدم هنوز کسی عکسها رو نگذاشته است ولی من همین چند تا را میزارم تا بقیه مامانها زود عکسهارو بفرستند. خب از کارهای جدید پسرم هم بگم که یادم نره. این روزها وقتی غذا نمی خواد بخوره به دهنشو سفت می کنه و به شدت سرشو به چپ و راست تکون می ده. یعنی اصلا اصرارم نکنید. اولین بار هفته گذشته گل سرم را داده بودم دستش که باهاش بازی کنه. بعد ازمدتی بهش گفتم سپهر بده من و دستم را آوردم جلو. قشنگ گذاشتش تو دستم. یعنی دیگه مفهوم دادن را کاملا متوجه می شود. در مورد چیزهایی که دوست ندارد از دست بدهد وقتی می گوییم بده دستش را می آورد ولی باز نمی کند. فقط حرکت دادن را اجرا می کند. یا اگر مثلا اسباب بازی مورد علاقه اش را داد بعدش گریه می کند. چهاردست و پا راه رفتنش حسابی پیشرفت کرده و تقریبا می دوه. پنجشنبه دراز کشیده بودم بهش گفتم سپهر بیا پیش من. با خنده و ذوق اومد پیشم. البته من بیشتر از خودش از این ابراز احساسات ذوق کردم روز چهارشنبه که از سرکار اومدم دیدم بینیش قرمز شده است. کاشف به عمل آمد که دایی جون گذاشتش روی مبل یادش رفته برش داره. آقا سپهر هم با کله اومده بود پایین. بینیش زخم شده بود. اولین چیزی که گفتم این بود که من فردا چه طوری اینو ببرم سرقرار. مامانم گفت بابا چیزی نیست تا فردا خوب میشه.ولی فردا بدتر شد و نتیجه این که سپهر با بینی زخم و زیلی به سرقرار وبلاگی رفت. کشف کردم که سپهر خیلی خیلی حلیم دوست داره. این غذا هم که خیلی درست کردنش راحته می تونم براش تند تند درست کنم. من این طوری درست می کنم. گندم حلیم و گوشت و پیاز رو از شب میزارم توی آرام پز. عدس هم بعضی وقتها می ریزم واسه آهنش. بعد صبح که بیدار شدم تقریبا حاضره. اگر آبش زیاد باشه می زارم بجوشه که کم بشه. بعد میکسش می کنم. آقا پسرمون با اشتها میل می کنند. همچنان عشق اول و آخر سپهری هندوانه است. حداقل روزی یکبار میل می کنند. ولی به موز و سیب علاقه ای ندارد. دیروز براش لوبیا پلو درست کردم. بازهم گوشت و لوبیا و گوجه و فلفل دلمه ای را گذاشتم پخت. آخر سر توی آبش برنج ریختم. وقتی برنجها پخت و آبش هم خیلی کم شد بهش دادم بخوره. البته میکسش کردم. ولی میکس نشده خوشمزه تر بود کاشکی غذاهای خودمون هم به این خوشمزگی می شد اینم از عکسها. البته خیلی از بچه ها نیستند چون دوربینم نبود با موبایل هم صرفم نکرد عکس بگیرم (البته تو کامپیوتر عکسهای موبایل را دیدم متوجه شدم توی روز خیلی کیفیت عکسها خوب بوده است) به دوستان گفتم هرکی عکس گرفت واسه من هم بفرسته. سپهر که همش سنگین نشسته بود با ایلیا بلا.
امیررضا نازنازی با سپهر که تازه بیدار شده
آرین جیگر و سپهر که محو تماشای فواره ها شده از ذوق می خواست چهاردست و پا بره تو حوض
آئین جون که داره تلاش می کنه از کالسکه بیاد بیرون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:24 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|