تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام سلام صدتا سلام

همگی خوب و خوش و سلامت هستید؟ چه خبرا؟ نی نی ها خوبن؟ راه افتادن؟ چهار دست و پا می رن؟ سینه خیر می رن؟ این پسری ما که هنوز راه نیافتاده البته دست به میز (نه دست به عصا ها) راه میره ولی مستقل نه. دوباره هم همش بغل می خواد. دیروز که خونه بودم از صبح هی نق می زد که بغلش کنم. خیلی باید باهاش صبوری کنم. خب بالاخره منم خسته می شم همش بغلم باشه. توی صندلی غذاش دیگه دوست نداره بشینه. یک مدت خوب بود ها. همش توی صندلی می نشست تا من کارهامو بکنم. موقع نهار و شام هم راحت بودیم. ولی جدیدا همش می خواد بیاد بیرون. تازه اولش توی بغلم راحت بود ولی دیگه الان می خواد بشینه رو میز. فکر کنید ما هم بخوایم شام بخوریم و این آقا همش دستشو می کنه تو ظرف سالاد و ماست و برنج و خورش. حالا اینا رو می شه تحمل کرد می خواد با اون همه وسیله روی میز حرکت هم بکنه. چهار دست و پا بره. خلاصه جریاناتی داره. با این اوصاف نمی فهمیم چی می خوریم. یا من یا بابایی تند تند غذا می خوریم تا آقازاده را از صحنه غذا خوردن دور کنیم.

روروئکش هم همین مشکلو داره. اصلا دوست نداره بره بشینه اون تو. تا می خوایم بزاریمش پاهاشو سفت می کنه و مقاومت به خرج می ده. البته یک وقتایی هم خوبه ها. می شینه کلی می چرخه ولی در کل خیلی خوشش نمی یاد.

عشق اول و آخرش همچنان چاه آشپزخونه است. چسب زدم چسبها رو کندش. آخرین راه حلش اینه که پایه های صندلی غذاشو می زارم روش. وسط آشپزخونه است و سر راهم ولی مجبورم وگرنه پسرک حسابی کثیف کاری راه می اندازد.

سپهر از تخت خودمون راحت می اومد بالا ولی نمی تونست بره پایین. وقتی می خواستم بخوابم خیلی خوب بود. اونجا مثل زمین بازی بود براش که محدوده ی حرکتش هم مشخص بود. ولی دیگه یاد گرفته بره پایین. روز اول که می خواست پایین رفتن رو امتحان کنه اول چند بار با کله اومد پایین. یک پتو هم گذاشتم زیر تخت که درب و داغون نشه. بعد چند باری با پا اومد. خلاصه چند روش رو امتحان کرد و آخر سر یاد گرفت بره بالا و بیاد پایین. من هم پایین تخت خوابیده بودم و نگاهش می کردم حداقل بیست بار رفت بالا و اومد پایین . تازه یادگرفته بود ذوق داشت. هی میر فت و میومد. البته اتاق خواب را کاملا امن کردم که حتی اگر بخوام بخوابم وسیله خطرناکی نیست که دست بهش بزنه. البته تا وقتی که دستش به بالای دروار نرسد. اونجا رو اگر کشف کنه دیگه واویلاست. همه لوازم آرایشها و ادکلون و اسپری و سشوار و خلاصه همه وسایل مورد علاقه اش اونجاست.

یک سری خونه سازی داره که خیلی بهشون علاقه داره. ریخته بودمشون روی زمین و یکی یکی می انداختمشان توی ظرفشون و می گفتم یکی مامان یکی سپهر. هر کدوم که سپهر می انداخت توی ظرف بهش می گفتم آفرینننننننننن و براش دست میزدم. چند بار این کارو تکرار کردم یاد گرفت. تا می گفتم یکی سپهر و می انداختش فوری برای خودش دست می زد. کیف کردم. بعد از ظهرش یک سری خودکار  و مداد بهش داده بودم و بالا سرش بودم که باهاشون بازی کنه. اونا رو هم  از توی جامدادی در آورده بود و خودش برای خودش دست می زد.

گوشی تلفن رو برمی داره و می گیره دم گوشش با دوستاش حرف میزنه. اول فکر کردم اتفاقیه ولی در مورد موبایل هم همین کارو کرد فهمیدم بچه ام با هدف این کارو انجام می ده.

خوشبختانه به کتاب خوندن علاقه داره. جالب این است که تا حالا فقط به سری کتابهای تاتی علاقه نشون داده.  چند تا کتاب دیگه هم داره که با عکسهای رنگی و موضوعات مختلف هستند ولی خیلی بهشون توجه نمی کنه. ولی تا کتاب تاتی رو براش می خونم ساکت می شینه و گوش می ده. خیلی وقتها دو سه بار یک کتابو می خونم و صداش درنمی یاد.

یک مقدار زردآلو داشتیم که نخورده بودیم یک کم دیگه می موند خراب می شد.(هنوز خراب نشده بود ها). پختمشون که یک فکری به حالشون بکنم. مثلا بکنمشون مارمالاد. بدون این که شکر بزنم بهشون یک کم خوردم. به به عجب خوشمزه بود.مزه شیرین و ترش خوبی داشت. یک کم دادم به سپهر خیلی خوشش اومد. دهنشو برای بعدی باز کرد. بعد از اون هم میوه های دیگه مثل هلو و زردآلو را می پزم و بهش می دم. خیلی بهتر از میوه خام دوست داره و می خوره. واقعا هم مزه اش خوبه. می تونید برای بچه ها امتحان کنید. من هسته هاشو درآوردم و کامل لهش کردم مثل پوره و دادم خورد. به نظرم خیلی از پوره های آماده بلدین که مواد نگهدارنده هم داره و کلی هم گرونه بهتره.

 شازده نظراتشون را با گریه و جیغ برای ما بیان می کنند. وقتی لباس می پوشم که برم خونه مامانم می فهمه و ذوق می کنه و دست می زنه و می خواد بیاد بغلم. می رسیم دم درشون تق تق در می زنه. هر کی داره میاد درو باز کنه صدای درو که می شنوه از اون ور قربون صدقه اش می ره. وقتی از خونه مامانم میام دم در که می رسم گریه می کنه. خیلی جالبه. می خوام بیام خونه ناراحت می شه و ناراحتیش رو با گریه نشون می ده. تازه سرش را هم به تکون می ده که یعنی نریم.

بابایی که از راه می رسه با سرعت زیاد می ره استقبالش. وقتي هم كه صداي در رو نشنيده باشه بابايي از تو راهرو صداش مي كنه كه بره. از اين استقبال خيلي خوشش مي آد.

تمام سفالهای توی شومینه خونه ی مامانم را شکونده و ما رو شرمنده کرده است. هر وقت می ریم یکراست می ره سراغ شومینه. انگار ماموریت داره که دونه دونه بندازدشون زمین و بشکونه.

توي دو سه هفته اخير چند بار بدون دليل حالش بهم خورده بود. بعضي وقتها اولش حالتش مثل اين بود كه چيزي توي گلويش گير كرده باشد بعد هم حالش بهم خورد. اول فكر كردم غذا زيادي خورده ولي چند بار هم دو سه ساعت بعد از خوردن غذا اين طور شد. خيلي نگران شدم و بردمش دكتر. دكتر گفت ريفلاكس است. ولي هنوز هم خيالم راحت نشده است. مي خوام پيش يك دكتر ديگه هم برم. كسي اطلاعاتي در اين زمينه دارد؟

پارسال سپهر دقیقا شب ۱۳ رجب به دنیا اومد. یعنی همی دقیقا در روز پدر پدر شد. من که تو حال و هوای نی نی و زایمان و این حرفا بودم نتونستم براش چیزی بخرم. حالا امسال گیر داده چرا پارسال واسه روز پدر برای من چیزی نخریدی؟ چشم بابایی جون امسال جبران می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:15  توسط مامان سپهر | 

سلام به مامانهای گل و دوست داشتنی و نی نی های گل گلاب

ایشالا که همگی خوب و خوش و سلامت باشید.

آقا سپهر ما یاد گرفته بوس کنه. بعضی کارهاشو اتفاقی کشف می کنم. مثلا یک روز همین طوری بهش گفتم سپهر مامانو بوس کن. یک دفعه قشنگ دهنشو گذاشت رو لپم و یک بوس خوشگل کرد. وای منو می گی داشتم از هیجان می چسبیدم به سقف. خیلی کیف کردم. دیگه بعدش هم به همه اطلاع دادم. حالا بچه ام از اون روز به هر کی می رسه باید بوسش کنه. البته هنوز به همه افتخار نداده. خیلی وقتها هم حوصله نداره و روشو برمی گردونه. ولی قشنگ دهنشو می بنده و بوس کردنش هم صدا میده.

وقتی که یک چیزی رو نمی خواد بخوره یا کلا با چیزی مخالف باشه سرشو به شدت تکون می ده. مثلا غذا که دیگه میل نداشته باشه یک جور بامزه ای سرشو به چپ و راست می چرخونه. یکی از آشناها یک بار می خواست بغلش کنه دوست نداشت بره بغلش بازهم سرشو به شدت تکون داد که خیلی برام جالب بود. یعنی کاربرد این حرکت رو به عنوان مخالفت یا نه می شناسد.

هی واژه های جدید با ب الف و میم درست می کند. آخرین واژه ای که ساخته است کلمه بم  می باشد. هر وقت بیکار باشه پشت سر هم میگه بم بم بم.

حسابی با دایی کوچیکه جور شده است. کلی با هم بازی می کنند و سپهر هم حسابی سرگرم می شه و داییش هم کلی کیف می کنه.

می دونم که علاقه پسرها به ماشین و دخترها به عروسک اکتسابی است نه ذاتی. ولی باور کنید سپهر اصلا به عروسک علاقه ای نشون نمی ده. ولی با ماشین هاش حسابی سرگرم می شه.

اسباب بازیهاش زود براش تکراری می شوند. منم دوره ای هر کدوم رو بهش می دم. یک مدت خانه سازیهاش خیلی جلوش بودند دیگه بهشون توجهی نمی کرد. دو هفته ای گذاشتم توی کمدش و نشونش ندادم. دیشب دوباره دادم که باهاشون بازی کنه و کلی سرگرم شد.

راه رفتنش داره روز به روز تکمیل می شه. دستشو می گیره به میز و دور میز راه می ره. هر کسی هم که دور و برش باشه از پاهاش آویزون می شه. توی روروئک هم که باشه تقریباْ دیگه می دوه.

آخ آخ موضوع اصلی رو یادم رفت بگم. بالاخره من امسال به جمع مادران پیوسته بودم و کادو گرفتم. هر سال آقای همسر می گفت این روز روزه مادره نه روز زن. ولی امسال دیگه بهانه ای نداشت.(البته الان حقیقت رو انکار می کنه و می گه من هر سال برات کادو خریدم. ولی من که یادم نمی یاد) البته من هم توی این امر خطیر کمکش کردم و مثل هر بار که می خواد برام کادو بخره بهش نگفتم خودت بخر از من نپرس. از قبل بهش اعلام کردم که چی احتیاج دارم که اون هم در راستای وظایف مادری بود. یک گوشکوب برقی لازم داشتم که غذای سپهرو بهتر میکس کنم. بابایی هم زحمت کشید و خرید. البته روز پدر هم نزدیکه و زود باید جبران کنم.

این مدت هی یادم می رفت عکسهای دوربینو بیارم تا بزارم تو وبلاگم هی نوشتن هم به تاخیر می افتاد. امروز هم یادم رفت ولی یک عکس از موبایلم می زارم که نوشتنم هم بیاد.

آقا سپهر بعد از حمام

 پ.ن ۱: مامان آئین من هرچی واست پیام می زارم انگار پست نمی شه. از همین جا آرزو می کنم که هر چه زودتر حال آئین جون خوب بشه و دفعه دیگه نوشته ات پر از خبرهای خوب باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:34  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان