![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام سلام صدتا سلام همگی خوب و خوش و سلامت هستید؟ چه خبرا؟ نی نی ها خوبن؟ راه افتادن؟ چهار دست و پا می رن؟ سینه خیر می رن؟ این پسری ما که هنوز راه نیافتاده البته دست به میز (نه دست به عصا ها روروئکش هم همین مشکلو داره. اصلا دوست نداره بره بشینه اون تو عشق اول و آخرش همچنان چاه آشپزخونه است. چسب زدم چسبها رو کندش. آخرین راه حلش اینه که پایه های صندلی غذاشو می زارم روش. وسط آشپزخونه است و سر راهم ولی مجبورم وگرنه پسرک حسابی کثیف کاری راه می اندازد. سپهر از تخت خودمون راحت می اومد بالا ولی نمی تونست بره پایین. وقتی می خواستم بخوابم خیلی خوب بود. اونجا مثل زمین بازی بود براش که محدوده ی حرکتش هم مشخص بود. ولی دیگه یاد گرفته بره پایین. روز اول که می خواست پایین رفتن رو امتحان کنه اول چند بار با کله اومد پایین. یک پتو هم گذاشتم زیر تخت که درب و داغون نشه. بعد چند باری با پا اومد. خلاصه چند روش رو امتحان کرد و آخر سر یاد گرفت بره بالا و بیاد پایین. من هم پایین تخت خوابیده بودم و نگاهش می کردم حداقل بیست بار رفت بالا و اومد پایین یک سری خونه سازی داره که خیلی بهشون علاقه داره. ریخته بودمشون روی زمین و یکی یکی می انداختمشان توی ظرفشون و می گفتم یکی مامان یکی سپهر. هر کدوم که سپهر می انداخت توی ظرف بهش می گفتم آفرینننننننننن و براش دست میزدم. چند بار این کارو تکرار کردم یاد گرفت. تا می گفتم یکی سپهر و می انداختش فوری برای خودش دست می زد گوشی تلفن رو برمی داره و می گیره دم گوشش با دوستاش حرف میزنه. اول فکر کردم اتفاقیه ولی در مورد موبایل هم همین کارو کرد فهمیدم بچه ام با هدف این کارو انجام می ده. خوشبختانه به کتاب خوندن علاقه داره. جالب این است که تا حالا فقط به سری کتابهای تاتی علاقه نشون داده. چند تا کتاب دیگه هم داره که با عکسهای رنگی و موضوعات مختلف هستند ولی خیلی بهشون توجه نمی کنه. ولی تا کتاب تاتی رو براش می خونم ساکت می شینه و گوش می ده. خیلی وقتها دو سه بار یک کتابو می خونم و صداش درنمی یاد. یک مقدار زردآلو داشتیم که نخورده بودیم یک کم دیگه می موند خراب می شد.(هنوز خراب نشده بود ها). پختمشون که یک فکری به حالشون بکنم. مثلا بکنمشون مارمالاد. بدون این که شکر بزنم بهشون یک کم خوردم. به به عجب خوشمزه بود.مزه شیرین و ترش خوبی داشت. یک کم دادم به سپهر خیلی خوشش اومد. دهنشو برای بعدی باز کرد. بعد از اون هم میوه های دیگه مثل هلو و زردآلو را می پزم و بهش می دم. خیلی بهتر از میوه خام دوست داره و می خوره. واقعا هم مزه اش خوبه. می تونید برای بچه ها امتحان کنید. من هسته هاشو درآوردم و کامل لهش کردم مثل پوره و دادم خورد. به نظرم خیلی از پوره های آماده بلدین که مواد نگهدارنده هم داره و کلی هم گرونه بهتره. شازده نظراتشون را با گریه و جیغ برای ما بیان می کنند. وقتی لباس می پوشم که برم خونه مامانم می فهمه و ذوق می کنه و دست می زنه و می خواد بیاد بغلم. می رسیم دم درشون تق تق در می زنه. هر کی داره میاد درو باز کنه صدای درو که می شنوه از اون ور قربون صدقه اش می ره. وقتی از خونه مامانم میام دم در که می رسم گریه می کنه. خیلی جالبه. می خوام بیام خونه ناراحت می شه و ناراحتیش رو با گریه نشون می ده بابایی که از راه می رسه با سرعت زیاد می ره استقبالش. وقتي هم كه صداي در رو نشنيده باشه بابايي از تو راهرو صداش مي كنه كه بره. از اين استقبال خيلي خوشش مي آد. تمام سفالهای توی شومینه خونه ی مامانم را شکونده و ما رو شرمنده کرده است. هر وقت می ریم یکراست می ره سراغ شومینه. انگار ماموریت داره که دونه دونه بندازدشون زمین و بشکونه. توي دو سه هفته اخير چند بار بدون دليل حالش بهم خورده بود. بعضي وقتها اولش حالتش مثل اين بود كه چيزي توي گلويش گير كرده باشد بعد هم حالش بهم خورد. اول فكر كردم غذا زيادي خورده ولي چند بار هم دو سه ساعت بعد از خوردن غذا اين طور شد. خيلي نگران شدم و بردمش دكتر. دكتر گفت ريفلاكس است. ولي هنوز هم خيالم راحت نشده است. مي خوام پيش يك دكتر ديگه هم برم. كسي اطلاعاتي در اين زمينه دارد؟ پارسال سپهر دقیقا شب ۱۳ رجب به دنیا اومد. یعنی همی دقیقا در روز پدر پدر شد. من که تو حال و هوای نی نی و زایمان و این حرفا بودم نتونستم براش چیزی بخرم. حالا امسال گیر داده چرا پارسال واسه روز پدر برای من چیزی نخریدی؟ چشم بابایی جون امسال جبران می کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:15 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام به مامانهای گل و دوست داشتنی و نی نی های گل گلاب ایشالا که همگی خوب و خوش و سلامت باشید. آقا سپهر ما یاد گرفته بوس کنه. بعضی کارهاشو اتفاقی کشف می کنم. مثلا یک روز همین طوری بهش گفتم سپهر مامانو بوس کن. یک دفعه قشنگ دهنشو گذاشت رو لپم و یک بوس خوشگل کرد. وای منو می گی داشتم از هیجان می چسبیدم به سقف وقتی که یک چیزی رو نمی خواد بخوره یا کلا با چیزی مخالف باشه سرشو به شدت تکون می ده هی واژه های جدید با ب الف و میم درست می کند. آخرین واژه ای که ساخته است کلمه بم می باشد. هر وقت بیکار باشه پشت سر هم میگه بم بم بم. حسابی با دایی کوچیکه جور شده است. کلی با هم بازی می کنند می دونم که علاقه پسرها به ماشین و دخترها به عروسک اکتسابی است نه ذاتی. ولی باور کنید سپهر اصلا به عروسک علاقه ای نشون نمی ده. ولی با ماشین هاش حسابی سرگرم می شه. اسباب بازیهاش زود براش تکراری می شوند. منم دوره ای هر کدوم رو بهش می دم. یک مدت خانه سازیهاش خیلی جلوش بودند دیگه بهشون توجهی نمی کرد. دو هفته ای گذاشتم توی کمدش و نشونش ندادم. دیشب دوباره دادم که باهاشون بازی کنه و کلی سرگرم شد. راه رفتنش داره روز به روز تکمیل می شه. دستشو می گیره به میز و دور میز راه می ره. هر کسی هم که دور و برش باشه از پاهاش آویزون می شه. توی روروئک هم که باشه تقریباْ دیگه می دوه آخ آخ موضوع اصلی رو یادم رفت بگم. بالاخره من امسال به جمع مادران پیوسته بودم و کادو گرفتم. هر سال آقای همسر می گفت این روز روزه مادره نه روز زن. ولی امسال دیگه بهانه ای نداشت.(البته الان حقیقت رو انکار می کنه و می گه من هر سال برات کادو خریدم. ولی من که یادم نمی یاد این مدت هی یادم می رفت عکسهای دوربینو بیارم تا بزارم تو وبلاگم هی نوشتن هم به تاخیر می افتاد. امروز هم یادم رفت ولی یک عکس از موبایلم می زارم که نوشتنم هم بیاد. آقا سپهر بعد از حمام
پ.ن ۱: مامان آئین من هرچی واست پیام می زارم انگار پست نمی شه. از همین جا آرزو می کنم که هر چه زودتر حال آئین جون خوب بشه و دفعه دیگه نوشته ات پر از خبرهای خوب باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:34 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|