تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام به همگي

سپهر مي ره جلوي آينه مي ايسته و شونه رو مي گيره دستش و موهاشو شونه مي كنه. موهاش خيلي بلند شده دلم نمي ياد كوتاهش كنم به نظرم خيلي خوشگله. ولي شكل دخترها شده است. پشت و كنارها كاملاً فرفريه و جلوي موهاش صاف و يكدسته.

تا صداي موزيك رو مي شنوه همان جايي كه نشسته شروع مي كنه به تكان خوردن. يا اگر وايستاده باشه شونه هاشو تكون مي ده انگار داره بندري مي رقصه.كلا با هر ساز و آوازي يك تكوني به خودش مي ده. ديگه توي خونه يا ما در حال آواز خوندنيم يا در حال دست زدن.

شاهكار جديدش اينه كه صعود رو تجربه مي كنه. مي ره روي تخت بعد مي ره روي كشوهاي پاتختي كنار تخت و از اونجا مي پره روي دراور. خيلي كيف مي كنه. انگار كه اورست را فتح كرده است. اول از همه مي ره سراغ شونه يك كم جلوي آينه موهاشو شونه مي كنه بعد شروع مي كنه به بررسي وسايلي كه اونجاست. مجبور شدم كلي جابجايي انجام بدم تا جلوي خرابكاريهاشو بگيرم.

خونه مامانم مي ره روي دسته مبلها مي ايستد و مي خواد چراغ ها رو خاموش و روشن كنه. وقتي هم كه روشن مي شن كلي كيف مي كنه و منتظره تا تشويقش كنيم.

همه ي درهاي كابينت رو با پارچه و پلاستيك و خلاصه هرچي دم دستم بوده بستم. تا ولش كنم يكراست تو آشپزخونه است و مي خواد به همه چي سر بكشه. همه ي كابينتها رو مي ريزه بيرون. اين طوري هم نيست كه به يك كابينيت راضي باشه كه من وسايل كم خطر رو بزارم اونجا دوست داره همه رو دونه دونه باز كنه و بررسي كنه.

 تازگي يك رفتار جديد هم ياد گرفته وقتي از جايي كه دوست داره باشه بلندش كنيم يا بياريمش كنار جيغ مي زنه و گريه مي كنه. مثلا رفته روي دراور بلندش مي كنم و ميارمش كنار. شروع به گريه و اعتراض مي كنه.

اين قدر توي اين سن شيرين شده كه يك وقتايي دوست دارم درسته قورتش بدم. يعني هر چي بوسش مي كنم واسم كافي نيست دوست دارم يك كاري بكنم قندهاي تو دلم آب بشه. مثلا ديگه كم كم داره تقليد را ياد مي گيره. بهش مي گم سپهر بگو دد مي گه دد. بگو به به مي گه به به. ولي تا مي گم بگو ماما همون حرفهاي قبلي را تكرار مي كند. مگر اين كه كارم داشته باشه. چند روز پيش داشتم ظرف مي شستم و همزمان با مامانم حرف هم مي زدم. سپهر هم طبق معمول از پاهام آويزون بود. منم كاري بهش نداشتم. يك دفعه متوجه شدم يكريز داره مي گه ماما. اين قدر ذوق كردم و در عين حال غصه شو خوردم كه حواسم بهش نبوده و سريع بغلش كردم و بوس بوسيش كردم.

دوست داره قاشق رو بگيره و باهاش غذا بخوره. ديگه به هیچ وجه توي صندلي غذاش نمي شينه. بايد يا روي پام باشه يا روي ميز بشينه. مي شينه روي ميز و قاشق مي گيره دستش و مي خواد مثلا برنج يا خورشت بخوره. خيلي كاراش قشنگه. منم از موقعيت استفاده مي كنم و غذا مي زارم دهنش.

تخم مرغ پخته به هيچ وجه نمي خورد. فكر كردم كلا تخم مرغ دوست نداره. ولي يك بار دخترخاله ام گفت براش نيمرو كن بهش بده. امتحان كردم شكر خدا خيلي دوست داره. با يك كم كره براش نيمرو مي كنم ميدم راحت مي خوره. ديگه يكسالش هم شده و سفيده و زرده رو باهم بهش مي دم. البته كاملا هر دو را مخلوط مي كنم كه كامل بپزند.

يك كم هم از خودم بگم. هر كس كه مدتي باشه منو نديده باشه تا منو مي بينه اولين چيزي كه مي گه اينه كه چه قدر لاغر شدي. موجب خوشحاليم مي شه. البته خوب با يك پسر شيطون و اين همه كار خونه و بيرون بايد از اين هم لاغرتر بشم.يك خاطره جالب يادم اومد براتون تعريف كنم. روز دهم بعد از زايمانم مي خواستم برم دكتر. ديگه دوست نداشتم مانتوهاي دوران بارداري رو بپوشم. فكر مي كردم حالا كه بچه به دنيا اومده ديگه دليلي نداره من چاق باشم حتماً‌خيلي لاغر شدم. خلاصه دنبال مانتوهاي قديمي گشتم و توي اين گشتن ها يك سري لباس كه وقتي باردار بودم جمع كرده بودم و كنار بود پيدا كردم.  با اعتماد به نفس يكي يكي تنم مي كردم و فكر مي كردم الان بايد همه اندازه ام باشه. ولي چند تا رو كه پوشيدم حسابي دپرس شدم. هيچ كدوم اندازه ام نبود. الان به فكر خودم خنده ام مي گيره. تازه الان بعد از يكسال بعضي هاشون اندازه ام شدند. ولي باز هم خوبه. اگر همين طوري پيش برم جاي اميدواري داره.

هر چي سپهر بزرگتر مي شه به نظرم بچه داري آسونتره. من دو ماه اول شب ها كه مي خواستم بخوابم استرس مي گرفتم. همش نگران بودم كه الان بيدار مي شه شير ميخواد. در نهايت هر شب هم بيدار مي شد و مشكلي هم پيش نمي آمد ولي نمي دونم چرا اين قدر استرس داشتم. اون موقع ها اصلا نمي تونستم از خونه بيام بيرون . چون فقط شير خودم رو مي خورد و در حد نيم ساعت مي شد تنهاش بزارم ولي الان از اين لحاظ مشكلي ندارم. ديگه ديگه ديگه... آهان مي تونم منظورم رو بهش بفهمونم. خيلي خوبه كه بشه با بچه تعامل داشت. خودمون رو مي كشتيم تا يك لبخند بزنه ولي الان تا منو مي بينه يا با يك حركت كوچولو مي خنده. خلاصه دوران خوبي را ميگذرانيم. دوست ندارم زود بگذره. دوست دارم لحظه لحظه اش را با تمام وجودم حس كنم.

اینم چند تا عکس از آقا سپهر

پسرم خیلی خوش اخلاقه معمولا از همه با لبخند استقبال می کنه

در حال خرابکاری. همه ی دستمال ها را کشیده بیرون. این جا مراحل صعود که توضیح دادم مشخصه. اول روی تخت بعد پا تختی بعد هم دراور که توی عکس معلومه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط مامان سپهر | 

دوست جونای من و سپهر سلام

بعد از تولد سپهر خیلی هفته شلوغی را گذراندیم. بعد از تولد اولی که براش گرفتیم و مفصل هم بود یک تولد دیگه هم فردا شبش خونه ی مادربزرگم واسش گرفتیم. چون خاله هام و پسرخاله هام نیومده بودند و اونا هم دوست داشتند توی تولد سپهر باشند. به همین دلیل دوباره یک کیک خریدیم و رفتیم خونه مادربزرگم و یک تولد دیگه برگزار کردیم و کادو هم گرفتیم.

شنبه ای هم که گذشت (۱۲ مرداد) عروسی عمه سپهر بود و حسابی سرگرم کارهای عروسی و مهمونی و مهمون بازی بودیم. حدود ۳۰ نفر هم مهمون از شهرستان داشتیم که همه خونه ی ما بودند (من به عنوان عروس نمونه این کارو کردم). روز چهارشنبه که تعطیل بود من هم شنبه و یکشنبه را مرخصی گرفتم. پنج روزی از دست کار و اداره راحت بودم. پسر گلم هم در تمام مدت آقا بود و توی این شلوغ و پلوغی ها اصلا اذیت نکرد. چون این اولین عروسی بود که شرکت می کرد کلا مراسم براش جالب بود. توی فیلم هم که نگاه می کردم مدتی که بزن و برقص بوده سپهر مشغول دست زدن بوده است. روز عروسی هم اول نمی خواستم با خودم ببرمش ولی کسی نبود که بمونه پیشش. یکی از دوستام گفت بیار بزارش پیش من ولی می ترسیدم که غریبی کنه و گریه زاری راه بندازه. البته حتما هم این کار را می کرد. منم کالسکه اش را همراهم بردم و با هم رفتیم عروسی. بردن کالسکه خیلی مفید بود چون با اون لباسی که تنم بود نمی شد بچه بغل کنم. از آرایشگاه که اومدم خونه سپهر منو نمی شناخت و بغلم نمی اومد یک کم باهاش حرف زدم و تا صدامو و شناخت و فهمید این همون مامانه فقط یک کم رنگ و روش عوض شده است. توی جشن هم با همکاری بابایی نگهش داشتیم و شکرخدا سخت نگذشت. البته سرشام برقهای تالار رفت و کولرها خاموش شد و با موتور برق فقط لامپها روشن مونده بود در نتیجه خیلی گرم شد و من هم سپهرو بغل کردم و اومدم بیرون که باغ خنکی بود ایستادم و شام هم نتونستم بخورم. البته با اون گرمایی که بود اونایی هم که شام خوردند خیلی بهشون سخت گذشت. شب هم که می خواستیم بریم خونه عروس و دوماد واسه باقی مراسم مامانم به دادم رسید و سپهرو با خودش برد خونه. چون خیلی هم خسته شده بود و غرغرهاش داشت شروع می شد. همون روز هم موفق شدیم بریم آتلیه و یک عکس خانوادگی سه نفره بیاندازیم.

این مدت این قدر هر روز کارهای جدید و جالب انجام میده که دیگه فرصت نمی کنم تو وبلاگم بنویسم. قبلا کلی طول می کشید تا یک کار جدید بکنه. مثلا بعد از سه ماه تازه یک کم غلت زد که ما هم کلی ذوق زده شدیم و من اومدم سریع نوشتم و کلی هم پر و بالش می دادم ولی الان ماشالا این قدر سرعت پیشرفتش بالا رفته که من به گرد پاش نمی رسم.

پسرم هشت دندونه شده است. طی دو هفته گذشته دندون های نیش سمت چپ بالا  و پایین درامده است. من که عاشق این هستم که بخنده و دندونهاش پیدا بشه. یک مدتی هم که خیلی بدغذا شده بود و دو سه روزی به جز شیر هیچ چیزی نخورد به نظرم به همین دلیل بود. شکر خدا دوباره روال غذا خوردنشبه حالت عادی برگشته است .

کلی کلمه های مختلف می گه . دد بیشترین واژه ای است که استفاده می کنه. از بس که عاشق بیرون رفتنه. تنها کلمه ای که بهش بگیم پشت سرمون تکرار می کنه هم همین کلمه است. کلاْ وقتی توی ماشین بشینه این قدر جو می گیردش که کل مسیر صداش در نمی یاد. فقط اطرافشو نگاه می کنه. مخصوصا بیشتر هم دوست داره که جلوی ماشین بشینه.

این مدت که مهون داشتیم مشکلمون این بود که هر کس می رفت دستشویی یا حمام سپهر پشت سرش راه می افتاد و گریه می کرد و می خواست همراهش بره.

میوه ای که جدیدا خیلی بهش علاقه مند شده آلو زرد است. اگر دم دستش باشه دو سه تا می خوره. البته باید کنترلش کنم تا زیاده روی نکنه.

 تنبل خان هنوز هم راه نیافتاده است. دیروز دستشو گرفته بود به صندلی و ایستاده بود. بابایی صندلی را یواش یواش حرکت می داد . سپهر هم خیلی قشنگ همانطور که دستش به لبه صندلی بود حرکت می کرد. یک چیزی تو مایه های واکر. فکر کنم روش خوبی باشه که تشویق بشه به راه رفتن.

کلا حالت ایستاده را به نشسته ترجیح می ده. حتی اگر بغل خودم هم باشد ولی من نشسته باشم و یک نفر که ایستاده باشه بهش بگه بیا بغلم سریع منو می فروشه و می ره بغلش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:5  توسط مامان سپهر | 
سلام سلام سلام صد تا سلام به همه دوستای گلم

گل قشنگ من یک ساله شد.

سپهر عزیزم گل زندگیم تولدت مبارک باشه عزیزم. نمی دونم چی بنویسم که بیانگر بیشترین شادی من باشه. نمی دونم چی بگم که بیانگر بیشترین شکرگزاری من از خدای مهربون باشه. من هر لحظه که می گذره خدا را بیشتر شکر می کنم که این من را شایسته مادر شدن دانست. حسی که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. از عمق وجود سرچشمه می گیرد و نماد ظاهری آن دوست داشتن فرزند تا بالاترین مظهر عشق است.

شنیدید پدرمادرها می گن بچه ها بزرگ می شن و ما پیر می شیم. من خودم این رو با تمام وجود حس کردم. البته نه این که احساس پیری کنم ها. سپهرم که یکساله شد من احساس کردم چه قدر این یکسال زود گذشت. انگار یک هفته گذشته است. خیلی بخوام بگم یک ماه دیگه بیشتر نه. من تقریبا روزی یکبار خاطره تولد سپهر و اولین باری که او را دیدم مرور می کنم چون خیلی برایم شیرین بوده است. اولش فکر می کردم بچه که چهل روزش بشه دیگه راحت می شه و کلی بزرگ شده. بعدش بچه های چهار پنج ماهه را که می دیدم می گفتم این سنی خیلی بهتر و راحتتره. دیگه یکساله که خیلی خیلی بزرگه و راحت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد. ولی پسرک یکساله من هنوز فنچه. فکر کنم همین روند است که مادرها همیشه فکر می کنند بچه هاشون کوچیکند و تا وقتی هم که ازدواج کنند هنوز نمی پذیرند که بزرگ شده اند و همیشه نگرانشان هستند. 

خب دیشب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود. اولین سال تولد پسر عزیزم بود. امروز ۵ مرداد روز تولدش است ولی ما به خاطر این که شنبه بود شب تولدش را جشن گرفتیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. دلم می خواست یک تولد مفصل براش بگیرم همه را دعوت کنم ولی با این زندگی آپارتمانی دیگه نمی شه خیلی از این کارها کرد. مجموع مهمونهامون خانواده من و بابایی و دخترخاله من و بابایی بودند که حدود بیست نفر بودیم. اول قرار بود خونه خودمون تولد بگیریم بعد قرار شد خونه ی مامانم باشه. آخر سر هم خونه ی عمه سپهر شد. چون بیشتر مدعوین نزدیک اونها بودند و راهشون به ما خیلی دور می شد.

نکته جالبی که بود همکاری خیلی زیاد بابایی بود. بابایی مثل اکثر مردها خیلی اهل خرید و این حرفها نیست. ولی برای تولد سپهری در همه مراحل همراه من بود. دوتامون هم خیلی شوق و ذوق داشتیم. به هر حال اولین تولد پسرمون خیلی برامون مهم بود. من که خیلی هیجان زده و خوشحال بودم توی همه عسکهایی هم که انداختم از قیافه ام معلومه که همهش خندونم.

سپهر مثل دامادها مجبور بود با همه عکس بندازه. بچم هی از این بغل به اون بغل شد. کلی عکس انداختیم. ولی دیگه آخر سر حوصله اش سر رفته بود و رو به گریه می رفت. جالبترین قسمتش فوت کردن شمع بود که سپهر ترجیح داد با دست خاموش کنه ولی سریع جلوشو گرفتم و خوشبختانه دستش نسوخت. فشفشه ای هم که سر کیکش گذاشته بودیم حسابی توجهش را جلب کرده بود و همین طوری زل زده بود بهش. خلاصه مراسم خوبی بود و به خوبی و خوشی برگزار شد.

اینم عکسهاش (اگر حجمشون خیلی زیاد بود و به من بگید که کمش کنم)

سپهر سر میز شام. تا نشست یک تیکه پیتزا برداشت می خواست بزاره توی دهنش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان