تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

سلام سلام

این عسل ما هی کارهای جدید می کنه تند تند تغییر می کنه من وقت نمی کنم بیام این جا بنوسم. یک مدتیه هرچی می خواد یا هر کاری می خواد انجام بده با حرکات دست و صورت برامون تشریح می کنه. مثلا می ره روی مبل که چراغو خاموش و روشن کنه. بهش می گیم نکن. داد می زنه دستشو تکون می ده می گه اه. یعنی کاری به کارم نداشته باشید. کلاْ هرچی کار خطرناکه  بهشون علاقه داره. هر وقت هم بهش بگیم نکن یا نه فوری اعتراض می کنه.

اگر موقع غذا خوردن توی صندلی غذای خودش باشه حتماْ باید بایسته و ایستاده غدا بخوره. جدیدا هم یاد گرفته دکمه های موزیک رو که جلوش هست فشار میده باهاشون نی نای می کنه. البته این صندلی هم شرایط خاص باید داشته باشه. حتماْ باید بزارمش وسط آشپزخونه که به هیچ جایی دسترسی نداشته باشه. مثلا اگر کنار کابینت یا یخچال باشه یا از در یخچال آویزون می شه یا می ره روی کابینت. دیروز سپهر توی صندلی بود من یک لحظه نشستم روی زمین تا فلفل هایی را که ریخته بود روی زمین جمع کنم. سرم رو بلند کردم دیدم پریده روی کابینت داره سعی می کنه کابینتی را که پر از استکان و لیوان هست باز کنه.

یک عادت بدی که پیدا کرده این است که هرچی بخواد یا اگر جلوشو بگیریم که کاری رو انجام نده جیغ بنفش می زنه. البته توی خونه خودمون یک کم کمتر. چون تقریبا همه چیز مطابق ایمنی چیده شده است. ولی مثلا اگر بغلش کنیم که دست به گلدون نزنه جیغ می زنه. نمی دونم چی کارش کنم؟ البته خیلی توجه بهش نمی کنم که یاد نگیره با جیغ به هدفش برسه. ولی بالاخره چون نمی تونه منظورش رو بگه جیغش در میاد.

هرکس از در بره بیرون دنبالش گریه می کنه. دیروز یک تعمیرکار اومده بود خونمون از در که رفت بیرون پشت سر اونم هم گریه کرد.

ماه رمضون که ساعت کار کم شده خیلی خوبه. من ساعت یک می رسم خونه. یعنی ساعت کارمون تا دو است ولی من با احتساب ساعت شیر زودتر می رم و یک هم خونه هستم. اگر همیشه این طوری بود نصف مشکلات کاری من حل بود. معمولا سپهر تا ده و نیم خوابه. یعنی در حقیقت دو سه ساعت بیشتر تنها نیست(بدون مامان).

تازگی ها یک کم نسبت به بچه ها عکس العمل نشون می ده. انگار فهمیده یک شباهتی بین اون و با بچه های کوچیک هست. مثلا نی نی ها رو که می بینه می خنده یا نازشون می کنه. داره به سمت دوست یابی پیش می ره.

هنوز هم تاتی تاتی نکرده است. فقط دیگه الان می تونه بدون کمک و این که دستشو بگیره جایی خودش بایستد. البته کوتاه در حد ۱۰ ثانیه و بعدش هم تلپی می شینه زمین. البته یکی دو بار هم یکی دو قدم برداشته ولی ادامه نداده است. دیگه داره واسه راه رفتن آماده می شه.

آهان یک کار جدید دیگه هم یاد گرفته است. وقتی یک چیزی از دستش بیافته بره زیر میز یا مبل می خزه می ره اون زیر و درش میاره. البته یک وقتایی هم اون زیر گیر می کنه و جیغش در میاد. ولی خیلی قشنگ این کارو می کنه.

مواظب نی نی گل هاتون باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:42  توسط مامان سپهر | 
سلام

دو سه هفته اینترنت اداره قطع بود. من از همه جا بی خبر بودم. البته خونه هر وقت فرصت می کردم پای کامپیوتر می نشستم ولی امان از این گل پسر که یکسره به پای من آویزونه. تا منو رو صندلی کامپیوتر می دید گریه و زاری که بغلش کنم ولی به محض این که می نشست روی پام اول یک حالی به کیبرد می داد بعد موس رو پرت می کرد بعد هم می خواست بره بالا بشینه روی میز خلاصه یک کاری می کرد که پشیمون می شدم. وقتی هم که می خوابید باید می دویدم سراغ کارهای خونه.

امروز پسرم چهارتا یک در روزشمارش دارد. یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روزه شده است.

دیروز یک خرابکاری اساسی کرد که نمی دونستم عصبانی باشم گریه کنم بخندم ذوق کنم از خرابکاریش. برده بودمش حموم. با سلام و صلوات آوردمش بیرون و آخرش هم که می خواستم آبکشی کنم آب یخ شد. همین طوری یک لحظه تنشو گرفتم زیر آب و اومدیم. زود خشکش کردم و لباس پوشوندم. رفتم یک بسته گوشت از فریزر دربیارم واسه شام. توی همین فاصله تا بیام ببینم چی کار می کنه دیدم کرم چیکو رو که واسه التهاب به پاش می زدم ورداشته و دو تا دستاشو تا مچ کرده تو قوطی کرم. تا اومدم بگیرمش دستشو مالید به چشمش و موهاش. خلاصه یک وضعی بود. بابایی هم نبود. با دردسر دوباره بردمش حموم. تازه آب هم سرد بود. مگه این کرم ها پاک می شد. مثل چسب چسبیده بود به سرو کله و دستهاش. نمی زاشت لباساشو دربیارم . ذوق داشت بشینه توی لگن دوباره آب بازی کنه. با بدبختی با لیف و صابون معمولی (شامپو بدنش کاری از پیش نمی برد) دست و سر و صورتش رو سابیدم و آوردمش بیرون. آب هم یک کم گرم شده بود ولی هنوز سرد بود. دلم واسه اون کرمه سوخت که از دبی گرفته بودم و مطمئن بودم اصله . خیلی با صرفه جویی مصرف می کردم چون خیلی هم خوب بود. هر چی می شد از دستاش پاک کردم و دوباره گذاشتم توی قوطیش و از ترس این که دوباره این کارو نکنه گذاشتمش بالای کمدش. البته تقصیر خودم هم بود . درشو خیلی سفت نکرده بودم و تونسته بود بازش کنه.

شیرین کاریهایی می کنه این پسر اساسی. همه اوقات منو و بابایی در حال غش و ضعف هستیم. وقتی گریه می کنه مخصوصا اگر از جایی افتاده باشه یا خلاصه دلیل خاصی داشته باشه بغل من باشه و بابایی هم کنارم باشه یک کم که تو بغل من خودشو لوس کرد خودشو می کشه سمت بابایی و یک مقدار دیگه هم واسه اون خودشو لوس می کنه. کاملا عمدی این کارو انجام می ده.

وقتی داره یک شیرینکاری می کنه یک نگاه شیطون به من می کنه یکی به بابایی. انگار می گه به من توجه کنید.

همچنان در کلمات بابا و دد مونده. ماما را فقط مواقع ضروری به کار می بره. می گیم سپهر بگو بابا می گه بگو دد می گه. ولی به جای ماما می گه بم بم. اصلا افتخار نمی ده بگه ماما.

دیروز می خواستم از شام درست کنم دنبال سوپاپ زودپز می گشتم. هرچی گشتم پیدا نکردم. آخرین بار دست سپهر بود و هی میزاشت روی در زود پز و بر می داشت. می دونستم یک جای بی ربطی انداخته است. آخر سر توی چاه آشپزخونه دیدمش. از دستم رفت.

کار جدیدش اینه که می ره روی مبل با کله می ره روی صندلی کامپیوتر و از اونجا روی میز. دیگه باید صندلی کامپیوتر وسط هال باشه که آقا هوس نکنه بره روش. یا میره روی مبلها بعد از روی میزهای عسلی می خواد بره روی اپن. این یکی چون خیلی بلنده هنوز موفق نشده است.

میریم خونه مامانم حسابی شارژ می شه و شیرینکاریهاش اوج می گیره. بابام براش شعر می خونه و آقا سپهر هم می رقصه. اونم چی رقصی بندری. وایمیسته دستشو می زاره روی میز و شونه و سرشو تکون میده. این قدر بامزه . فقط هم با آهنگ باباجون می رقصه. ماها که بخونیم اصلا تحویل نمی گیره. دیروز نشسته بود و بابام شروع کرد به شعر خوندن. چهار دست و پا رفت سراغ میز جلوی مبل. اول مستقر شد در جایگاه بعد هم شروع کرد به رقصیدن. این قدر از این کار بامزه اش خندیدیم.

برادرم براش تاب بسته توی اتاقش. می شینه توی تاب و گیج می شه. خیلی خوشش اومده است. تاب تاب عباسی هم براش می خونم و سپهر هم آهنگشو تکرار می کنه. دیروز یک طناب باز شد و با کله افتاد زمین. البته بالش زیرش بود و خیلی دردش نیومد.

آخر هفته گذشته سرما خورده بودم و دو سه روزی خونه نشین بودم. همش نگران سپهر بودم که از من نگیره. البته خیلی خفیف تر گرفت. فقط در حد آبریزش بینی. که شکر خدا اونم خب شد.

دیروز که خودشو کرم مالی کرده بود توی اون هیر و ویر می خواستم عکس هم ازش بگیرم. بساطی بود. با ترس و لرز که دستشو به موکت و من و دوربین نماله دو سه تا عکس هول هولکی یادگاری گرفتم که بدونه چه خرابکاریهای کرده است.

نشسته و داره به خرابکاری بعدی فکر می کنه

این عکس هم مربوط به نیمه شعبان است. سپهر در لباس دامادی در نامزدی عمه گلی است. سپهر حسابی محو تماشای عمه اش شده است. رفته بود بغلش و نمی خواست بیاد بغل من.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:13  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان