سلام
حال همه ی دوست جونام خوبه؟ نی نی های گلتون خوبن؟ درسته که خیلی وقته که مطلب جدیدی ننوشتم ولی به همه سر می زدم و جویای احوال همه تون بوده ام.
دو هفته پیش با بابایی و سپهر و خانواده بابایی رفتیم شمال. کسی که بچه کوچیک داره یا نباید بره مسافرت و بمونه تو خونه یا وقتی که می ره به فکر همه ی مشکلات و دویدنهاش هم باشه. از اونجاییکه سپهر هنوز چهار و دست و پا می رفت همش باید دنبالش می دویدم. به نوبت من و بابایی بغلش می کردیم. همش می خواست از پله ها بره بالا و خطر افتادن بود. می خواست بره تو بالکن که هم کثیف بود هم نرده نداشت. خلاصه دردسری داشتیم. با این که کمابیش خوش گذشت ولی کمر درد گرفتیم این قدر بچه به بغل بودیم. چند وقتی هم هست که دیگه توی کالسکه راحت نمی شینه. بنابراین کالسکه اش را نبردیم. به هر حال حد وسطی نداره یا رفتن است یا نرفتن.البته هر دفعه ای که این همه سختم می شه وقتی میام خونه با خودم می گم دیگه مسافرت نمی رم تا سپهر یک کم بزرگتر بشه. ولی یک مدت که توی خونه بودم خسته می شم و یادم می ره دفعه قبل چه قدر اذیت شدم.
ولی بهترین قسمتش دریا رفتنمون بود. سپهر با بابایی رفت شنا کرد که خیلی هم حال کرد. این قدر این بچه ذوق می کرد که ما را هم سر ذوق آورده بود. اولش که بابایی خودش رفت شنا کرد و من لباسهای سپهر رو درآوردم و نشست کلی شن بازی کرد و آخر سر هم جو گرفته بودش مشت مشت شن می ریخت توی موهاش. منم کاریش نداشتم گذاشتم واسه خودش حال کنه. بعد هم بابایی اومد و با خودش بردش توی آب دیگه نمی دونست از خوشحالی چی بکنه. وقتی هم کی می خواست از آب بیاد بیرون به زور آوردیمش و کلی هم گریه کرد. نگران بودم که از آب دریا رفته توی دهنش مشکلی براش پیش نیاد که خدا را شکر به خیر گذشت.
بالاخره شازده در تاریخ ششم مهر هشتاد و هفت اولین قدمهای تاریخی را برداشتند. منزل خاله ام افطاری دعوت بودیم و خیلی هم شلوغ و پلوغ بودیم. یک کم پسرخاله ام باهاش تمرین کرد و راهش برد. همه هم تشویقش کردند و باعث شد که خودش چند قدم به تنهایی بره. الان دیگه می تونه دستشو بزنه زمین و بدون کمک بایسته و هر وقت سرحال هم باشه خودش تنهایی چند قدمی برمی داره. امیدوارم تا مسافرت بعدیمون که همین نزدیکیهاست دیگه کامل راه افتاده باشه و مشکل بغل کردنش را نداشته باشیم.
خیلی کارهای جدیدی می کنه. مثلا می شینه و مدتها با لگوهای خانه سازی سرگرم می شه و با خودش حرف می زنه. این قدر جالبه. همین چند کلمه را که بلده از اول تا آخر هی تکرار می کنه. وقتی که یک چیزی بسازه با صدای بلند و جیغ و داد به من و بابایی اعلام می کنه که بهش توجه کنیم. کاملا متوجه حرفهای ما می شه و جوابمون را هم می ده. جالب اینجاست که حرفی مشخصی نمی زنه در جواب صحبتهای ما بلکه با تغییر لحنش منظورشو می فهمونه. غذا خوردن ما خیلی سخت شده است. توی صندلی که نمی شینه و باید یا روی میز بشینه یا روی پای من و بابایی. که اکثر اوقات هم روی پای منه چون بابایی سختشه هم غذا بخوره و هم بچه بغل کنه.
کار جدید دیگه ای که یاد گرفته اینه که اگر صندلی میز نهارخوری یک لحظه کسی روش نباشه یا روی زمین باشه سریع می ره بالا و به گاز دست می زنه. یکبار هم دستش سوخت ولی عبرت نمی گیره. مثل رستورانها وقتی غذا می خوریم باید سریع صندلی ها را بزارم بالا روی میز.
اینم از شاهکارهای جدید پسر ما.

توی دریا نشسته منتظره که موج بیاد

دیروز رفته بودیم سمت جاده امامزاده داوود. سپهر از بین درختها داره سرک می کشه

این جا آماده شده برای شیطنت و خنده اش هم از اون خنده هاست که نشون می ده باید منتظر خرابکاریهاش باشم