![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
بعداْ نوشتم: پنجشنبه ۱۶ آبان میاید قرار وبلاگی؟ مامان های گل مشتاق دیدن شما و نی نی های گلتون هستیم. آیدا جون مامان لاریسا زحمت کشیده و این قرار را تنظیم کرده است. بوف جام جم ساعت ۴ تا ۳۰/۴. جای بازی هم برای بچه ها هست. ما سعی می کنیم بیایم. دوست داریم همه ی دوستامون را هم ببینیم. سلام به همه مامانهاي گل و ني ني هاي خوشگل من چي بگم از كجا بگم؟ چند وقته كه فرصت نكردم بيام و سر بزنم. محل كارم كلا عوض شد و ديگه تو جاي جديد همون اينترنت نصفه و نيمه را هم ندارم. واسه همين ديگه وقت نوشتن هم ندارم. خونه كه بخوام بشينم پاي كامپيوتر پسري از سر و كول بالا مي ره . آويزون مي شه مي خواد بياد روي ميز. صندلي رو كه بزنم كنار مياد روي پام و بازهم آويزون مي شه. تازه همه در صورتي است كه وقت داشته باشم و بتونم بيام نت. خب بريم سر اصل مطلب. آقا سپهر ديگه كاملا راه افتاده البته اگر عجله نداشته باشه. اگر خيلي هول باشه و بخواد به يك كار مهمي هم برسه همچنان تند تند چهار دست و پا مي ره. وقتي مي خواد راه بره خودشو سفت مي كنه واسه اين كه نيافته. يا دستهاشو مي گيره بالا كه تعادلش حفظ بشه. هر وقت صداش نياد مي دونم كه مشغول خرابكاريه. چند روز پيش صداش نيومد رفتم سراغش ديدم وايتكس رو ريخته روي زمين و نشسته پاي كابينت. شلوار جديدي كه براش خريده بودم هم از دست رفت. وايتكس ريخته بود روش و رنگش خراب شده بود. سه شنبه سي ام مهر تا سوم آبان رفتيم كيش. خيلي خوش گذشت و خوب بود. كالسكه سپهر را هم برده بوديم و خيلي راحت بوديم. اين قدر بچه ي كالسكه سوار زياد بود. نمي دونم ما بيشتر بچه ها به چشممون مي اومدند يا بچه اونجا اين قدر زياد بود. اگر كالسكه نبود قطعا نمي توانستيم هيچ جايي برويم. سپهر هم گل پسر بود و اصلا اذيت نكرد. تمام مدت توي كالسكه نشسته بود و اطرافشو نگاه مي كرد يا خواب بود. توي هتل هم خيلي خوب بود چون اصلا هيچ چيز خطرناكي نبود و براي خودش راه مي رفت و به همه چيز دست مي زد. از روي مبلها بالا مي رفت و مي اومد پايين. مي رفت سراغ يخچال و نمي تونست درشو باز كنه. مي رفت توي كمدها و چون همه خالي بود هيچ مشكلي نداشتم. فقط موقع غذا خوردن دوست داشت بشينه روي ميز و همه چيز رو به هم بريزه كه يك كم مشكل مي شد. دريا هم رفت و كلي شنا كرد. دفعه اول شب بود كه رفت و اصلا نسوخت. دفعه دوم هم ضدآفتاب براش زدم و مشكلي پيش نيومد. هر دو بار كه از دريا اومد اين قدر خسته بود كه از خستگي غش كرد و دو سه ساعتي يكسره خوابيد. هر چي دنبال لباس براي سپهر گشتم چيزي خوبي گيرم نيومد. چيزهايي كه بود يا قيمت تهران بود يا جنسشون خوب نبود. خودمان هم كم خريد كرديم. پارك دلفينها هم رفتيم ولي براي سپهري خيلي جذابيتي نداشت. هنوز با حيوانات خيلي آشنايي نداره و خيلي بهش خوش نگذشت. ولي از اين كه همش مي رفتيم ددر خيلي كيف مي كرد. تنها مشكلي كه داشتم غذاي سپهر بود. سرلاك براش برده بودم ولي خوب نمي شد همش سرلاك بخوره. يك بار صبحانه هتل عدسي داشت بهش دادم . يك بار سوپ براش خريدم با نون بهش دادم. يك بار ماهي خورد. تخم مرغ هم كه خيلي دوست نداره. ولي در كل همش نگران غذا بودم. چون هنوز دندان آسياب نداره بايد غذاها رو ميكس شده يا نرم بخوره و اين مشكل ميشه . يك بسته بيسكوييت براش خريدم مارك HIPP كه آلماني بود. خيلي هم خوشمزه بود و مزه شيرخشك مي داد. از اون هم بهش مي دادم. شما ميريد مسافرت واسه غذاي بچه تون چي كار مي كنيد؟موقع برگشت توي هواپيما اين قدر از سر و كولم بالا رفت كه خسته شدم. تازگيها با بچه ها و بزرگترها ارتباط برقرار مي كنه. توي هواپيما هم همش سرشو مي كرد بين دو صندلي جلويي كه با دختر كوچولويي كه نشسته بود اونجا حرف بزنه. ولي ديگه حس كردم ممكنه مزاحمشون بشه مي خواستم بيارمش عقب ولي گريه مي كرد و مي خواست اونجا باشه. موقع شام هم كه همه چي دم دستش بود و حسابي خرابكاري كرد. شبي كه مي خواستيم فرداش بريم سفر يك خطر از بيخ گوشمون گذشت. داشتم توي كمد دنبال چيزي مي گشتم يك جفت كفش نو داشتم و درآورده بودم. توي كفش يك بسته رطوبت گير بود كه روش هم درشت نوشته بود Do not eat. يك دفعه سرمو بلند كردم و ديدم سپهر اونو گذاشته توي دهنش. قبلا هم دوستم واسم تعريف كرده بود كه بچه اش چندتايي از اين دونه ها رو خورده و بعد معده اش را شستشو دادند. وقتي ديدم اينو گذاشته توي دهنش دو دستي زدم توي سرم. سريع از دهنش درآوردم. هنوز بسته اش پاره نشده بود ولي خيس شده بود و دهنش بوي مواد توي اون رو ميداد. نمي دونستم چي كار كنم. سريع رفتم خونه ي مامانم . گريه ام گرفته بود و دست و پام هم مي لرزيد. چون از دوستم هم شنيده بود اون بلا سرش اومده فكر كردم بايد الان برم معده اش را شستشو بدم و اين مصبيتها. اول به دكترش زنگ زدم گفت با اورژانس بيمارستان لقمان تماس بگير. زنگ زدم به عمه اش گفت چون خود اون مواد رو نخورده مشكلي نيست. به بيمارستان هم زنگ زدم و گفت مسئله اي نيست. چون خود دانه ها را قورت نداده بود. خيالم راحت شد. ولي تا مدتي بعدش دست و پام بي حس بود. مي خواستم ساك را ببندم ولي حس و حال نداشتم. خلاصه خطر بزرگي از بيخ گوشمون گذشت. ديگه همش چشمم بهش بود كه چيزي توي دهنش نزاره. مدتيه كاملا منظورشو با حركات به ما مي فهمونه. ولي هر چي بخواد مي گه بُ بُ . يك چيزي بين بابا و به به. كلمه افتاد و رفت را هم ياد گرفته هر چي دستش برسه مي اندازه زمين و مي گه تاد. سه حرف آخرش را تكرار مي كنه. مفهوم حرفهامون را كاملا مي فهمه. مثلا بگم سپهر كلاهتو بده جورابتو بده. كاملا متوجه مي شه. واي اينو يادم رفت بگم. خيلي شيرينه. وقتي يك كاري مي كنه كه اشتباه است و من يا بابايي بهش تذكر مي ديم كه نكن سرشو خم مي كنه يك طرفي به صورتمون نگاه مي كنه و خودشو لوس مي كنه كه چيزي بهش نگيم. ما هم كه در اين مواقع دلمون واسش ضعف مي ره و نمي تونيم مقاومت كنيم و تسليم مي شيم. موقع شيرخوردنش كه باشه خيلي خوشحاله. عشق اول و آخرش است. تا بهش مي گم بخواب سريع مي دوه روي تخت مي خوابه و با ذوق منتظر مي شه كه برم. ديگه ديگه ديگه وقتي ميام خونه با ذوق مياد استقبالم. هم خوشحال مي شم هم ناراحت. خوشحال از اين كه ذوق مي كنه و مي بينمش و ناراحت از اين كه تنها مونده. اين عذاب وجدان لعنتي هنوز دست از سرم برنداشته و من هم هنوز با پررويي دارم ميرم سركار. خب خيلي مواظب خودتون و گلهاتون باشيد.
سفر کیش
بالاخره موفق شدم پسری رو ببرم آتلیه. اینم عکسشه که اسکنش کردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:26 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|