![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به روي ماهتون
حدود دو هفته است كه ديگه پسرم پيش پرستارش مي مونه . حدود 10 روزش با نظارت مامانم بود و هي ميرفت خونه ي مامانم و مي اومد. اين روند ادامه داشت ولي باعث شده بود كه اصلا به حضور پرستارش عادت نكنه. اتفاقاً خيلي هم دختر خوب و مهربوني است. ولي خوب بالاخره تا سپهر عادت كنه زمان مي برد. ديگه ديدم اين طوري كه هي بره خونه مامانم به اين زودي ها عادت نمي كنه تازه كار مامان هم دو برابر شده بود. چون مجبور بود همش خونه باشه كه پسري گريه اش در نياد. خلاصه روندش رو عوض كرديم. قرار شد يكي دو روزي تنها بمونه و ديگه بهش سرنزنه تا عادت كنه. دو روز اول يك كمي ناآرومي كرد ولي ديگه از روز سوم عادت كرد. خودم هم خيلي راحت شدم. ديگه با خيال راحت مي زارمش و ميام سركار. نگران نيستم كه مزاحمتي براي كسي ايجاد بشه. همه چيز هم براش حاضر و آماده مي كنم. غذا، صبحانه، ميان وعده خلاصه هر چي كه لازمه. انصافا خوب هم بهش رسيدگي مي كنه. همه چي رو طبق روال بهش مي ده خوب هم مي خوابوندش. الان به همه ديگه عادت كردند. خدا را شكر كه اين مرحله هم به خوبي طي شد. چند روزي است كه پسري ما تصميم گرفته از خونه فرار كنه ولي تا به حال دو بار مچش را گرفتم و نزاشتم. ميدونيد چه طوري؟ ياد گرفته به هرچي كه دستش نمي رسه پاشو بلند مي كنه تا بهش دسترسي پيدا كنه. دستگيره در ورودي ما هم خيلي راحت باز مي شه. چند شب پيش يك كم كه پاشو بلند كرد دستش بهش رسيد و در باز شد. دو تا پا داشت دو تا هم قرض كرد و در رفت. بابايي دويد دنبالش، ببينه كجا مي ره. سريع رفت از پله هاي پشت بام بالا. ديگه وسط راه گرفتش. يك شب ديگه منتظر بوديم بابايي بياد خونه. نشسته بودم و مشغول كار بودم ديدم صداي در اومد. سرمو بلند كردم ديدم لاي در ايستاده تا منو ديد دويد تو راهرو. سريع دويدم و پا برهنه وسط راهرو گرفتمش. خلاصه اگر پسري ديديد داره تو خيابون پابرهنه مي دوه و مامانش هم دنبالش هست من و سپهر هستيم. خيلي خيلي شيرينكاري مي كنه. هر چي مي خواد بهش بديم و نمي ديم سرشو به علامت تاييد تكون مي ده يعني كه خواهش مي كنم بهم بديد. يا دست منو يا بابايي رو مي گيره مي بره دم كمد يا يخچال يا هر جا كه لازم باشه با استفاده از فعل كمكي بَ بَ كارش راه مي افته. هر چي مي خواد بر مي داره. مثلا دم در كمدش بايد بلندش كنيم در را باز كنيم تا هر چي ميلش مي كشه بياره و بازي كنه. تازگي ها هم به اسباب بازيهاي باطري دار خيلي علاقه مند شده است. هر اسباب بازي كه با باتري صداش دربياد يا حركت كنه خيلي دوست داره. يك خرس داشت كه طبل مي زد و راه مي رفت و كلي چراغاش روشن و خاموش مي شد اين قدر بهش علاقه مند شد كه همه ي قسمت هاش يكي يكي از جاشون خارج شدند. اول پاهاش بعد دستهاش و خلاصه الان فقط راه مي ره و صدا مي ده قسمتهاي متحركش از بين رفتند. ديگه مشكلي توي برقراري ارتباط با هم نداريم فقط اين ارتباط هنوز به صورت پانتوميم است و كلامي نيست. ولي خوب هم مي شه ما به پسري دستور بديم البته ايشون بيشتر به ما دستور ميدهند. تا بهش مي گم سپهر برو رو تخت بخواب تا شير بخوري ميدوه. باور كنيد با بالاترين سرعتي كه مي تونه مي دوه و مي خوابه. يك سئوال چند وقته مي خوام از مامانها بپرسم يادم مي رفت. اگر يك وقت خداي نكرده دور از جون، شما و آقاي خونه تون با هم بحث تون بشه (دعوا و داد و بيداد نه ها) يك كم با هم بحث منطقي بخواهيد بكنيد و در حين بحث يك كم اشتباهي تن صداتون باز هم يك كم، بالاتر از حد عادي بره و در اين بين ني ني نازنين هم شاهد اين بحث شيرين باشه ،چي كار مي كنيد؟ بحث رو تموم مي كنيد، ادامه مي دهيد، مي ريد تو اتاق و به منطقتون با صداي بلندتر ادامه مي دهيد، خلاصه چه روشي پيش مي گيريد كه نه سيخ بسوزه نه كباب. نه ني ني خداي نكرده آزرده خاطر بشه و خاطره بدي تو ذهنش بمونه و نه خداي ناكرده خودتون تو دلتون بمونه كه حال طرف رو نگرفتيد و به ميزان مناسب جوابهايي كه بايد مي داديد نداديد. من خودم هي سعي مي كنم كه خيلي بحث منطقي راه نيافته ولي خوب يك وقتايي منطق بر عقل چيره مي شه و نمي تونيم جلوي خودمون را بگيريم. دوست هم نداريم اين طوري بشه ولي خب آدميزاده ديگه يك وقتايي كنترل از دستش خارج می شه. خلاصه این طوریاس دیگه. منتظر نظرات ارزشمندتان هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:34 توسط مامان سپهر |
|
|
سلام سلامي به گرمي دلهاي شما در سرماي پاییزی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:35 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|