تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام سلام صد تا سلام

من و سپهر شکر خدا خوبیم. بابام به سپهر می گه کارمند کوچولو. دیگه عادت کرده صبحها ساعت ۳۰/۷ بیدار میشه و شبها هم تقریبا زود می خوابه. چون توی مهدکودک خیلی کم می خوابه. البته یک وقتایی هم که میایم خونه و بعدازظهر می خوابه دیگه شب هم دیرتر می خوابه. ولی کلا از روال زندگی و کار خیلی بیشتر راضی هستم. فقط مشکلم اینه که سرویس ندارم و یک کم رفت و آمد سخته. البته می گن قراره بعد از عید سرویسها دوباره راه بیافته .

این قدر به مهد علاقه مند شده  که دیگه از اون ور بوم افتاده است. یکی دو بار که رفته بودم بهش سر بزنم و شیر هم بخوره یک کم اومد بغلم و دوباره دوید و رفت توی کلاس. صبحها هم که می ریم تا میام لباساشو دربیارم سریع میدوه میره سمت کلاسش.

تعطیلات آخر هفته گذشته رفتیم رامسر. اولین بار بود که زمستون می رفتم شمال. خوب بود خوش گذشت. البته سپهر اسهال و استفراغ خفیف گرفت و یک کم کارم سخت شد . ولی در کل خوش گذشت. کلی هم آقا پسرم اونجا برای خودش بازی و گردش کرد. البته هوا سرد بود.

شنبه بعد از مسافرت هم عصری خوابید و بیدار شد دیدم تب شدید داره. چون ساعت نه شب بود و دکترش رفته بود دکتر نرفتیم. ولی تا فردا عصری همین جور تب داشت. عصر بردمش دکتر گفت گوشش کمی التهاب داره و آنتی بیوتیک داد و چون قطره استامینوفن هم اصلا نمی خوره شیافش را داد. کلا سپهر با شربت و قطره مشکل داره. شربت آنتی بیوتیک هم که بوی موز می ده به زور بهش می دم. خلاصه با این که همون شب آنتی بیوتیک را شروع کردم تا فردا شب هم تبش فقط با مصرف استامینوفن می اومد پایین. حسابی نگران شده بودم. دوشنبه که نرفته بودم سرکار سه شنبه هم دوباره صبح با بابایی بردیمش دکتر. این دفعه یک دکتر دیگه. این دکتر تشخیص داد که مشکل سرماخوردگی داره و اصلا گوشش هم مشکل نداره. کلی دارو و دوا و آنتی بیوتیک خارجی تجویز کرد. اعصابم بهم ریخته بود. اون روز هم نبردمش مهد و موند خونه مامانم. ولی داروهای جدید را نگرفتم گفتم حداقل همون آنتی بیوتیک قبلی را که شروع کرده ام بهش بدهم تا ببینم چه می شود. شکر خدا همون روز تبش قطع شد ولی بالاخره علتش را نفهیمدم. البته مامانم تشخیص داده که دندونهای نیش دارد در می آید و علت تب هم همین بوده است. شکر خدا امروز دیگر کاملا خوب است.

تازگیها خیلی به سی دی چرا و چیه علاقه مند شده است. شاید علتش این باشد که توی مهد خیلی نوارش را براشون می زارند. توی خونه هم اگر سی دی تصویری را بزاریم حسابی می شینه پاش و سرگرم می شه.

چند روز پیش سر میز نهار یک کار خیلی بامزه انجام داد. همگی نشسته بودیم و می خواستیم نهار بخوریم. سپهر هم سر یکی از صندلی ها نشسته بود ولی قبلا غذا خورده بود. حواسم نبود که بشقاب و قاشق براش بزارم. ما که مشغول شدیم انگار متوجه شد که قاشق ندارد خودش از صندلی رفت پایین و از توی کشو واسه خودش دو تا قاشق و یک چنگال آورد. این قدر متعجب و در عین حال خوشحال شدم. این حرکتش خیلی برایم جالب بود.

پسری ما خیلی کلمات محدودی می گوید. کم کم دارم نگران می شوم. از چند نفر و دکتر پرسیده ام می گویند مشکلی نیست ولی با نگرانی های مادرانه ام چه طور کنار بیایم؟

پسرک گلم ۱۹ ماهه شد. هم دوست دارم بزرگ بشود هم هر روز دلم برای روز قبلش و کوچولویی هاش تنگ می شود. با این احساس دوگانه چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:27  توسط مامان سپهر | 
سلام به دوست جونام

من اصلا دوست ندارم این قدر دیر به دیر بنوسیم . اصرار هم دارم که هر طور شده بنویسم ولی به خدا این قدر گرفتارم که وقت نمی کنم حتی برم تو نت. یک وقتایی هم که میام می نویسم از کلی کار دیگه باز می مونم. این مدت هم که خانواده ی کوچیک ما در حال گذر از دوران بحران بوده و گفتم یک کم اوضاعمون عادی بشه بعد با خبرهای خوب بیام.

قضیه بحران چیه حالا؟ سپهر بعد از دو ماه با این خانم پرستارش کنار نیومد. یعنی این که همچنان وقتی باهاش بود حسابی ناآرومی می کرد و ظاهرا اصلا بهش خوش نمی گذشت. از کجا فهمیدم؟ خوب یک روز که می خواستم برم سرکار قبل از رفتن من بیدار شد و تا اومد توی هال و پرستارش را دید با گریه برگشت تو اتاق و از بغلم جدا نشد. اون روز خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۰ با هزار مصیبت رفتم سرکار . یک روز دیگه هم همین طوری شد و اون روز هم باز با گریه و زاری از هم جدا شدیم. یعنی وقتی گذاشتمش و اومدم بیرون با شنیدن صدای گریه اش خودم هم گریه ام گرفت. یک روز دیگه هم بابایی سرکار نرفته بود ولی رفته بود خونه مامانم. از پشت چندین بار شنیده بود که سپهر ناآرومی کرده. مجموع این جریانات خیلی من و بابایی را ناراحت کرد. بعد از این که دیدم سپهر اصلا با این خانوم کنار نمی یاد تصمیم گرفتم در کل قضیه سرکار رفتن و پرستار گرفتن و باقی ماجراها تجدید نظر کنم. یک هفته مرخصی گرفتم تا تصمیم بگیرم  که بالاخره برم سرکار یا نرم. بزارمش مهد یا نزارمش. شاید این تصمیم یکی از سخت ترین تصمیمات زندگیم بود. یک روز بیدار می شدم می گفتم چه قدر خونه موندن خوبه. یک روز دیگه می گفتم نه حوصله ام سر می ره. هیچ فایده ای نداره. یک روز گریه می کردم می گفتم من نمی تونم تصمیم بگیرم. یک روز دیگه بابایی می گفت اصلا نباید بری اشتباهه. خلاصه یک هفته واقعا بحرانی بود. باور کنید تو هیچ تصمیمی این قدر مردد نبودم . بالاخره بعد از بالا و پایین کردنهای بسیار تصمیم گرفتم آخرین راه را هم امتحان کنم و آقا سپهرو بزارم مهدکودک اداره. البته یکی دو روز هم مجبور شدم و با خودم بردمش اداره که خیلی هم سخت بود. یک روز چهار شنبه با هم رفتیم و یک کم مهد و محیطش و مربیهایش را دید. یک کم اونجا گشت. روز شنبه اول هفته بردم و گذاشتمش یک کم هم خودم نشستم پیشش و بعد یک ساعتی تنها موند و اومدم اداره و دوباره رفتم آوردمش. سرتون را درد نیارم دو هفته ای طول کشید تا عادت کرد. یعنی دو هفته هر روز صبح از دم در مهد گریه می کرد تا بره تو بغل مربیش. ولی به طور معجزه آسایی از اول این هفته دیگه بدون گریه رفت. خودم هم باورم نمی شد این قدر راحت بره. این هفته هفته ی سوم است. شکر خدا عادت کرده است. البته همون موقع هم چند دقیقه بیشتر گریه نمی کرد و سریع ساکت می شد. علاقه ی شدیدی هم به نوار گلهای رنگین کمان داشت که تا روشنش می کردند سریع ساکت می شد. خب مربیها هم کارشون را خوب بلد بودند و می دانستند چی کار کنند که بچه سرگرم بشه. مرتب بهش سر می زدم. خیلی اوقات می رفتم و شیر می خورد و می خوابید و برمی گشتم اداره. الان دیگه خیلی خوشحالم که تونستم این مرحله را رد کنم. واقعا خیلی دو هفته اول سخت گذشت. البته هر روز بهتر می شد ولی این که گریه می کرد و با گریه می رفت بغل مربی خیلی ناراحت می شدم و با ناراحتی روزم را شروع می کردم. مربیش هم خانم خیلی خوب و مهربانی است . واقعا مثل یک مادر مهربون می مونه. بین اتاقی که میرم و سپهر را تحویل می گیرم با اتاق بچه ها تنها یک پارتیشن است و صدا به این طرف هم می آید. مواقعی که آنجا هستم دقیقا می شنوم که چه طور با بچه ها صحبت می کنند و چه قدر حوصله دارند و مهربان هستند. همین که می دونم هر وقت بخوام می تونم برم به پسرم سر بزنم خیالم را راحت می کند.

آقا پسرم در این مدت کلی پیشرفت کرده است. البته در حرف زدن نه چندان ولی کارهایی می کند که خیلی ذوق زده می شویم. مثلا وقتی خوابش می آید بالش می آورد و می گذارد سرپای خودش و دولا می شود و می خوابد روی بالش. چون توی مهد همیشه روی پا می خوابد فکر می کند خودش هم که خوابش می آید این طوری باید خودش را بخواباند.

شیطنت هایش هم با خودش بزرگ می شود. یکی از سرگرمی هایش اینه که یک کیسه پلاستیکی دستش بگیره و دور خانه بچرخه و هر چی پیدا می کنه بریزه توی کیسه. با این بازی که خودش ابداع کرده خیلی سرگرم می شه. مخصوصاْ این که تلاش می کنه وسایل بزرگ را بزاره توی کیسه کوچیک و کلی هم با این تقلا سرگرم می شه.

هنوز هم عشق کتابخوانی است. هر وقت برم بیرون حتما براش کتاب می برم که سرگرم بشه. شبها هم موقع خواب همه شعرها را از حفظ برایش می خوانم. تو اوج گریه هم که باشه اگه بگم بیا کتاب برات بخونم آروم می شه و کتاب به دست میاد سراغم. بابایی هم رفته براش بیست و سه تا کتاب خریده و فعلا دونه دونه داریم براش میخونیم. خدا را شکر عادت کتاب پاره کردن هم از سرش افتاد .

یک راه دیگه هم برای خوابیدن داره . می ره روی تخت می خوابه و با جیغ و داد منو صدا می کنه که برم بخوابونمش. البته در اصل می خواد شیر بخوره. حالا بعضی وقتها می خوابه بعضی وقتها هم نه. .

پسری دوازده دندونه شد و شکر خدا چهار تا آسیابش هم دراومد. البته یک مدت خیلی جیغ جیغو شده بود و منو بابایی هم خیلی ناراحت بودیم. مخصوصا وقتی مهمونی می رفتیم خیلی بد می شد. ولی فکر کنم برای همون دندونها بود چون وقتی دندونش دراومد دیگه جیغ زدن هم متوقف شد.

خیلی کارهای جالبی می کنه که همش می گم برم تو وبلاگم بنوسم که یادم نره ولی اونایی که یادم بود الان نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان