تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers من و نی نی گوگولی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام به همه ی دوستان خوبم که با این که من وقت نمی کنم بهشون سر بزنم به یاد من هستند و من هم به یادشون هستند. البته به همه دوستام سر می زنم ولی فقط وقت می کنم نوشته هاشون را بخونم و دیگه فرصت احوالپرسی نمی مونه. توی خونه تا می شینم پای کامپیوتر و اینترنت آقا سپهر زودتر از من اومده نشسته و می خواد سی دی چیه و چرا را ببینه. فقط هم باید روی پای من بشینه و ببینه. تنهایی بهش خوش نمی گذره. بنابراین در هر صورت من نمی تونم به کارهای خودم بپردازم. الان هم که وقت کردم بیام زود خوابیده و تونستم یک کم بیام نت.

سه هفته پیش سپهر حدود ده روزی خیلی بد مریض شد. اول ششم اردیبهشت (شنبه) چشمش عفونت کرد و حسابی متورم شد بردمش دکتر. البته از بچه ها توی مهدکودک گرفته بود. قطره و پماد داد و گفت حداقل بیست و چهار ساعت نره مهدکودک . منم برای این که بچه های دیگه مریض نشن رعایت کردم و نبردمش. مامانم هم نبود و مرخصی گرفتم و خونه موندم. دو روز بعدش نصفه شب شدیداْ تب کرد. حدود ساعت سه و نیم بود که خیلی تبش بالا رفت و بدشانسی توی خونه هم استامینوفن نداشتم. بابایی را بیدار کردم و فرستاد م دنبال دارو. دو تا داروخانه شبانه روزی نزدیک خونه بسته بودند. فقط اسم شبانه روزی را دارند و شبها تعطیل می شوند. خلاصه گشته بود و توانسته بود یک داروخانه پیدا کنه و استامینوفن را بخرد. روز سه شنبه هم نرفتم سرکار. چهارشنبه هم رفتیم خونه عمه و سپهر موند پیش عمه نرگس و من و بابایی رفتیم سرکار. عصری که برگشتم گفتند یک بار حالش بهم خورده و این شروع مریضی جدیدی شد. از روز چهارشنبه تا یکشنبه هفته بعدش به هیچ چیز لب نزد. فقط شیر می خورد و هرچیز دیگری که می خورد بالا می آورد. البته از قبلش هم که مریض بود و تب داشت اشتهایی نداشت ولی این دفعه دیگه واقعا دهنش را باز نمی کرد. حتی هندوانه و خیار که این قدر دوست داشت لب نمی زد. خیلی روزهای سختی را گذراندم. جلوی چشمم هر روز لاغرتر می شد. منم که کاری نمی توانستم بکنم . فقط می توانستم بهش شیر بدهم. روز پنجشنبه و جمعه هم که دکتری نبود که برویم. شکر خدا جمعه مامانم از مسافرت برگشت و از شنبه پیش مامان ماند و بازهم مهد نرفت. ولی هنوز هیچ چیز نمی خورد. شنبه یک کم بهتر شد و وقت دکتر که گرفته بودم کنسل کردم ولی دوباره شب حالش بهم خورد . یک شنبه بردمش دکتر قطره ضد استفراغ و آنتی بیوتیک داد و دیگه از اون روز رو به بهبود رفت. تا آخر هفته هم پیش مامانم ماند و دوران نقاهت را گذراند. خیلی روزهای سختی را گذراندم. شکر خدا الان دیگه خوب شده ولی تا وقتی که میره مهد همش نگرانم که مریض نشه. البته اینم بگم که بعد از همه ی این مریضی ها دیدم یکی از دندونهای نیش پایین داره درمیاد. موقع در اومدن دندونهای بالایی هم همین طور سپهر استفراغ می کرد و مریض شد. دیگه نمی دونم علت همه ی این ها دندون بود یا مریضی و دندون درآوردن قاطی شده بود.

یک روز جمعه که بابایی خونه نبود تصمیم گرفتم با سپهر برویم پارک. بعد از مدتها کالسکه اش را درآوردم که سوار بشود. این قدر ذوق کرده بود که وقتی رسیدیم پارک حاضر نبود پیاده بشود و سوار تاب بشود. وقتی هم که می خواستیم برگردیم به ذوق کالسکه سریع پرید بالا و هیچ بهانه ای نگرفت.

هنوز دایره لغاتش محدود است ولی خودم حسابی به زبانش آشنا شده ام. وقتی با هم هستیم کلی با هم صحبت می کنیم. بعضی روزها اول صبح که می خواد بره مهدکودک یک کم نق می زنه وبهانه می گیره. یکی دو بار به طور جدی باهاش صحبت کردم و گفتم که برو من میام بهت سر میزنم میام می بینمت دقیقا دیدم که نتیجه داد و راحت رفت تو. خیلی برام جالب بود.

وقتی که بعد از مریضی و این که دو هفته مهد نیومده بود برگشتیم و می خواستم برم سپهرو بزارم تو کلاسش مربی کلاس نوپا اومد و گفت که کلاس سپهر عوض شده و باید بیاد این کلاس. انگار غم عالم نشست توی دلم. پسری بعد از مدتی برگشته بود و نگران بودم که دوباره بخواد نق بزنه از طرفی مربی کلاس قبلیش که کلاس شیرخوار بود خیلی مهربون و خوب بود. سپهر هم که سخت به کسی عادت می کنه تا مربی جدید اومد بگیردش گریه را شروع کرد. کلی باهاش چک و چونه زدم تا بره کلاس خودش و کم کم بره کلاس بالاتر. این طوری یواش یواش عادت می کنه و کمتر اذیت می شه. ولی هر روز که می برمش استرس دارم که الان بگن دیگه نباید بیاد این کلاس. ولی خوب توی کلاس خودش هم تعداد بچه ها زیاد شده هم همشون شش ماهه تا یکسال و دو سه ماهه هستند. واسه خودش هم بهتره که بره کلاسی که بچه های هم سنش بیشتر هستند ولی دوباره نگران هستم که بخواد مثل روزهای اول گریه و زاری راه بندازه. دیگه واقعا بعد از این همه مشکلات طاقتش را ندارم.

از کارهای جدیدش اینه که دمپایی و کفشهای ما را می پوشه و دور خونه می چرخه. عادت هم کرده تا از راه برسه کفشهای خودش را دربیاره و بزاره توی جاکفشی. کاری که مامان و باباش به زحمت انجام می دهند.

صبحها بیشتر مواقع بابام زحمت می کشه و ما را می رسونه. وقتی از در میایم بیرون که بریم سوار ماشین بشیم و می خوام برم بابام را صدا کنم گریه می کنه که نریم اونجا و بریم ددر. ولی عصری که از سرکار برمی گردم و می خوام بیام خونه گریه می کنه که بریم اونجا.

از همین جا تولد دوتا گل اردیبهشتی امیررضا و آرتا را با تاخیر تبریک می گم. ایشالا که همیشه سالم و سرحال باشند.

این عکس را دیروز گرفتم. ۲۵/۲/۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان