![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
گل قشنگ من دو ساله شد. پسر قشنگم، عزیز دلم توی این دو سال من زندگی جدیدی را با وجود تو عزیر دلم تجربه کردم. امیدوارم که همیشه زندگیت سرشار از خوبی و مهربانی باشه. من و بابایی نهایت تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم . امیدوارم بتونیم به برنامه هایی که برات در نظر گرفتیم برسیم. چون امسال تولد سپهر وسط هفته یعنی روز دوشنبه بود ما چند روز قبلترش یعنی پنجشنبه اول مرداد تولدش را گرفتیم. خیلی دوست داشتم تو جشن تولد دوسالگیش بیشتر مهمونهامون بچه ها باشند. ولی هر چی گشتم دو و اطرافمون از بچه کوچیک خبری نبود. یکی دو تا هم که بودند رفته بودند مسافرت. خلاصه با حضور دو تا بچه و حدود بیست نفر بزرگهاشون مهمونیمون برگزار شد. تولد تو سالگی از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون اولاً خیلی راحت سپهر می نشست خیلی چیزها برایش جذابیت داشت. کلی به کیک ش اظهار علاقه کرد و از فشفه ها خیلی خوشش اومد. از تزئیناتی که کرده بودیم کلی استقبال کرد. از همه مهمتر این که یاد گرفته بود فوت کنه. قشنگ شمعش را فوت کرد. تازه کلی هم رقصید. کیکش امسال شکل جوجه بود که خیلی هم قشنگ و خوشمزه بود. فکر کنم خیلی سپهر گرسنه بود چون تا نشست پشت میز تا رسماً مراسم را شروع کنیم شروع کرد به کیک خوردن. از پشت سر جوجه خامه ها کیک را خورد و بعد هم با انگشتش مشغول کندن کیک ها شد. این کارش باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم . چون به هیچ وجه به چیز دیگه ای توجه نمی کرد هر چی هم می گفتیم دست نزن گوش نمی کرد. در نتیجه حتی من و بابایی هم باهاش عکس ننداختیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. پسری کلی کادوهای خوب هم گیرش اومد که تا مدتها می تونه سرگرم نگهش دارند. روزگار ما هم همچنان می گذرد. سپهر بالاخره در آستانه سه سالگی از کلاس شیرخوار رفت کلاس نوپا. در حقیقت رفته کلاس دوم مهدکودک. خب یکی از مزایایی که داره اینه که شعر و نقاشی و ... یادشون می دهند. قبل از تولد سپهر هم اسباب کشی داشتیم. خونه ی جدید کلی بزرگتره و کلی جامون باز شده است. سپهر از این ور خونه به اون ورش راحت سه چرخه سواری می کنه. صحبت کردن گل پسر هم هنوز تکمیل نشده و کلماتش به صورت جمله در نیامده است. ولی با هم کنار می آیم. فکر کنم حرف زدنش هم مثل چهاردست و پا رفتنشه که یک دفعه از حالت خوابیده چهاردست و پا رفت، می خواد از بعد از کلمات یک دفعه داستان بگه. این هم چند تا عکس از تولد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:45 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|