![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام
اولين پروژه را در روز بيست و هشتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدي شروع كردم و با موفقيت به اتمام رسيد. مدتي بود كه ديگه از زمان رسمي شير خوردن سپهر گذشته بود و بيست و سه روز هم وقت اضافه شير خوره بود. و اين اواخر هم ديگه خيلي از سخت بود. دم صبح كه مي شد پنج دقيقه يك بار بيدار مي شد. اصلا خواب درست و حسابي نداشتم. وقتي كه به فكرش افتادم اول از نظر روحي آمادگي نداشتم. ولي هر چه گذشت و سرسختي پسري هم بيشتر شد و مشكلات خواب هم به آن اضافه شد خلاصه ديگه بلايي به سرم آورد كه تصميمم قطعي شد. خلاصه آخرين بار در ظهر روز بيست و هشت مرداد ماه شير خورد و ديگه بعد از اون كه تلخش كردم ديگه سراغم نيومد. اين قدر با آرامش اين كار انجام شد كه خودم دلم براش سوخت. وسط كار داشتم پشيمون مي شدم ولي ديگه عزمم را جزم كرده بودم و به راه خودم ادامه دادم. خلاصه يك مدتي شب ها حسابي گريه مي كرد ولي كم كم عادت كرد. الان هم ديگه شكر خدا شبها با آرامش مي خوابم و ديگه بلند نمي شه . اين از اولي. دومي را هم كه از پوشك گرفتن است گفتم يك مدت آرامش پيدا كنه كه ديگه شير نمي خوره بعد از پوشك بگيرمش. از وقتي هم كه از شير گرفته شد غذا خوردنش به طرز محسوسي بهتر شده است. ديگه لازم نيست مثل گذشته دنبالش بدوم . شكر خدا از اين بابت خيلي راحت شدم. ولي با خوابش مشكل پيدا كردم. شبها ديگه بهانه اي ندارم كه زود ببرم بخوابونمش. خيلي دير مي خوابه و صبح هم كه بايد بره مهدكودك و خيلي ناراحت مي شم كه مجبوره صبح زود بيدار بشه. توي اين مدت كه گذشت يك سفر محمودآباد رفتيم. كه خيلي خوش گذشت. سپهر كلي توي دريا شنا كرد. عصري كه مي رفتيم دريا يك كم هوا خنك بود يعني توي آب كه بوديم سرد نبود ولي توي ساحل سردمون مي شد ولي اين پسري رضايت نمي داد از آب بياد بيرون. مي لرزيد و آب بازي مي كرد. بيشتر از همه به سپهر خوش گذشت. كلي كارهاي بامزه مي كنه. يك مدلي داره خودشو لوس مي كنه سرشو كج مي كنه مي چسبونه به شونه اش. خيلي بامزه مي شه. وقتي كه كار غلطي مي كنه در ادامه اش اين كارو مي كنه. يك سري دي وي دي هاي آموزشي براش خريدم كه خيلي علاقه داره. به اسم بيبي انيشتين. اين قدر قشنگ و جالبه كه خودم هم بعضي وقتها مي شينم و نگاه مي كنم. عادت كرده هر چي مي بينه مي پرسه اين چيه اين كيه ؟ همش بايد در حال توضيح دادن براي پسملي باشم. حرف زدنش كند پيش مي ره. منظور همديگه را كاملاً مي فهميم. ولي خب جمله بندي و كلماتش كامل نشده است. ولي مهمترين اتفاقي كه اين مدت افتاد رفتن من و سپهر به تولد آيين جون بود. جمعه 10 مهر من و سپهر رفتيم تولد آيين كه خيلي هم خوش گذشت. هم به من و هم به سپهر. صابره جون خيلي زحمت كشيده بود. با بچه ي كوچيك و اين همه هنر واقعا دست مريزاد داره. سپهر كه اين قدر مشغول بازي و نقاشي شده بود كه اصلا توجهي به اطرافش نداشت. آيين هم كه مثل پسر خودم كوچولو و دوست داشتني بود. اونجا با عطيه جون مامان دينا و سونا جون مامان كوشا هم از نزديك آشنا شدم. برگشتني هم با عطيه اومديم و كلي هم با هم حرف زديم. دو تا مامان كه هر دو كارمند باشند و بچه هاي همسن هم داشته باشند و وبلاگ نويس هم باشند خب كلي حرف مشترك دارند ديگه. مامانم اينا هم كه براي مدتي از ايران رفته اند و ما هم حسابي تنها هستيم. هر روز از سر كار كه مي رسم يك سره مي شينم پاي كامپيوتر اول يك سري باهاشون حرف مي زنم دلمون وا بشه بعد به كارهام مي رسم. علاوه بر همه خيلي هم در مورد سپهر دست تنها شدم. تا سركوچه هم بخوام برم كسي نيست كه سپهرو بزارم پيشش. بايد منتظر بابايي باشم كه اونم معمولا دير مياد خونه. خب اينم از گزارش اين مدت. مواظب خودتون و گلهاتون باشيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:6 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|