![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلام به دوست جونام
من اصلا دوست ندارم این قدر دیر به دیر بنوسیم . اصرار هم دارم که هر طور شده بنویسم ولی به خدا این قدر گرفتارم که وقت نمی کنم حتی برم تو نت. یک وقتایی هم که میام می نویسم از کلی کار دیگه باز می مونم. این مدت هم که خانواده ی کوچیک ما در حال گذر از دوران بحران بوده و گفتم یک کم اوضاعمون عادی بشه بعد با خبرهای خوب بیام. قضیه بحران چیه حالا؟ سپهر بعد از دو ماه با این خانم پرستارش کنار نیومد. یعنی این که همچنان وقتی باهاش بود حسابی ناآرومی می کرد و ظاهرا اصلا بهش خوش نمی گذشت. از کجا فهمیدم؟ خوب یک روز که می خواستم برم سرکار قبل از رفتن من بیدار شد و تا اومد توی هال و پرستارش را دید با گریه برگشت تو اتاق و از بغلم جدا نشد. اون روز خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۰ با هزار مصیبت رفتم سرکار . یک روز دیگه هم همین طوری شد و اون روز هم باز با گریه و زاری از هم جدا شدیم. یعنی وقتی گذاشتمش و اومدم بیرون با شنیدن صدای گریه اش خودم هم گریه ام گرفت. یک روز دیگه هم بابایی سرکار نرفته بود ولی رفته بود خونه مامانم. از پشت چندین بار شنیده بود که سپهر ناآرومی کرده. مجموع این جریانات خیلی من و بابایی را ناراحت کرد. بعد از این که دیدم سپهر اصلا با این خانوم کنار نمی یاد تصمیم گرفتم در کل قضیه سرکار رفتن و پرستار گرفتن و باقی ماجراها تجدید نظر کنم. یک هفته مرخصی گرفتم تا تصمیم بگیرم که بالاخره برم سرکار یا نرم. بزارمش مهد یا نزارمش. شاید این تصمیم یکی از سخت ترین تصمیمات زندگیم بود. یک روز بیدار می شدم می گفتم چه قدر خونه موندن خوبه. یک روز دیگه می گفتم نه حوصله ام سر می ره. هیچ فایده ای نداره. یک روز گریه می کردم می گفتم من نمی تونم تصمیم بگیرم. یک روز دیگه بابایی می گفت اصلا نباید بری اشتباهه. خلاصه یک هفته واقعا بحرانی بود. باور کنید تو هیچ تصمیمی این قدر مردد نبودم . بالاخره بعد از بالا و پایین کردنهای بسیار تصمیم گرفتم آخرین راه را هم امتحان کنم و آقا سپهرو بزارم مهدکودک اداره. البته یکی دو روز هم مجبور شدم و با خودم بردمش اداره که خیلی هم سخت بود. یک روز چهار شنبه با هم رفتیم و یک کم مهد و محیطش و مربیهایش را دید. یک کم اونجا گشت. روز شنبه اول هفته بردم و گذاشتمش یک کم هم خودم نشستم پیشش و بعد یک ساعتی تنها موند و اومدم اداره و دوباره رفتم آوردمش. سرتون را درد نیارم دو هفته ای طول کشید تا عادت کرد. یعنی دو هفته هر روز صبح از دم در مهد گریه می کرد تا بره تو بغل مربیش. ولی به طور معجزه آسایی از اول این هفته دیگه بدون گریه رفت. خودم هم باورم نمی شد این قدر راحت بره. این هفته هفته ی سوم است. شکر خدا عادت کرده است. البته همون موقع هم چند دقیقه بیشتر گریه نمی کرد و سریع ساکت می شد. علاقه ی شدیدی هم به نوار گلهای رنگین کمان داشت که تا روشنش می کردند سریع ساکت می شد. خب مربیها هم کارشون را خوب بلد بودند و می دانستند چی کار کنند که بچه سرگرم بشه. مرتب بهش سر می زدم. خیلی اوقات می رفتم و شیر می خورد و می خوابید و برمی گشتم اداره. الان دیگه خیلی خوشحالم که تونستم این مرحله را رد کنم. واقعا خیلی دو هفته اول سخت گذشت. البته هر روز بهتر می شد ولی این که گریه می کرد و با گریه می رفت بغل مربی خیلی ناراحت می شدم و با ناراحتی روزم را شروع می کردم. مربیش هم خانم خیلی خوب و مهربانی است . واقعا مثل یک مادر مهربون می مونه. بین اتاقی که میرم و سپهر را تحویل می گیرم با اتاق بچه ها تنها یک پارتیشن است و صدا به این طرف هم می آید. مواقعی که آنجا هستم دقیقا می شنوم که چه طور با بچه ها صحبت می کنند و چه قدر حوصله دارند و مهربان هستند. همین که می دونم هر وقت بخوام می تونم برم به پسرم سر بزنم خیالم را راحت می کند. آقا پسرم در این مدت کلی پیشرفت کرده است. البته در حرف زدن نه چندان ولی کارهایی می کند که خیلی ذوق زده می شویم. مثلا وقتی خوابش می آید بالش می آورد و می گذارد سرپای خودش و دولا می شود و می خوابد روی بالش. چون توی مهد همیشه روی پا می خوابد فکر می کند خودش هم که خوابش می آید این طوری باید خودش را بخواباند. شیطنت هایش هم با خودش بزرگ می شود. یکی از سرگرمی هایش اینه که یک کیسه پلاستیکی دستش بگیره و دور خانه بچرخه و هر چی پیدا می کنه بریزه توی کیسه. با این بازی که خودش ابداع کرده خیلی سرگرم می شه. مخصوصاْ این که تلاش می کنه وسایل بزرگ را بزاره توی کیسه کوچیک و کلی هم با این تقلا سرگرم می شه. هنوز هم عشق کتابخوانی است. هر وقت برم بیرون حتما براش کتاب می برم که سرگرم بشه. شبها هم موقع خواب همه شعرها را از حفظ برایش می خوانم. تو اوج گریه هم که باشه اگه بگم بیا کتاب برات بخونم آروم می شه و کتاب به دست میاد سراغم. بابایی هم رفته براش بیست و سه تا کتاب خریده و فعلا دونه دونه داریم براش میخونیم. خدا را شکر عادت کتاب پاره کردن هم از سرش افتاد . یک راه دیگه هم برای خوابیدن داره . می ره روی تخت می خوابه و با جیغ و داد منو صدا می کنه که برم بخوابونمش. البته در اصل می خواد شیر بخوره. حالا بعضی وقتها می خوابه بعضی وقتها هم نه. . پسری دوازده دندونه شد و شکر خدا چهار تا آسیابش هم دراومد. البته یک مدت خیلی جیغ جیغو شده بود و منو بابایی هم خیلی ناراحت بودیم. مخصوصا وقتی مهمونی می رفتیم خیلی بد می شد. ولی فکر کنم برای همون دندونها بود چون وقتی دندونش دراومد دیگه جیغ زدن هم متوقف شد. خیلی کارهای جالبی می کنه که همش می گم برم تو وبلاگم بنوسم که یادم نره ولی اونایی که یادم بود الان نوشتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:20 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|