Lilypie Fourth Birthday tickers من و نی نی گوگولی - خرید سیسمونی
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن
سلام دوستان خوبم

روز چهارشنبه به خودم مرخصی دادم و نیامدم سرکار. می خواستم برم کتابخونه ملی دنبال کارهای پایان نامه. دیگه دیدم اگر بیام سرکار و از اونجا برم خیلی خسته کننده می شه. خلاصه تا ساعت ۱۲ خونه بودم کارهامو کردم و بعدش هم رفتم کتابخانه.

روز پنجشنبه از قبل با  مامانم قرار گذاشته بودیم که بریم خرید لوازم نی نی. خلاصه صبح که بیدار شدم صبحانه خوردم و بعد شال و کلاه کردم و رفتم. اول رفتیم جمهوری. یک پاساژ بود که کنار شانزلیزه که من تا حالا نرفته بودم. از سر تا ته همش وسایل بچه بود و کلی هم تولیدی داشت. دنیایی بود برای خودش. این دفعه من خیلی شوق و ذوق داشتم. دبی که می رفتیم خرید انگار هنوز باورم نشده بود که می خوام بچه دار بشم. خیلی حس خاصی نداشتم. ولی اون روز پنجشنبه هر چی لباس می دیدم ذوق میکردم و بچمو توی اون تصور می کردم. خلاصه یک سری لباس سایز صفر خریدیم واسه وقتی که نی نی مون به دنیا می یاد. خیلی کوچولو و خوشگلن. خونه که آوردمشون کلی قربون پسرم رفتم و کلی لباسا رو بوس بوسی کردم. عکس هم از لباسا گرفتم که بذارم تو وبلاگم ولی امروز یادم رفت بیارم اداره و شوق و ذوق هم داشتم که پست جدید بنویسم. اولین فرصت هم عکسارو می ذارم. خلاصه یک مقدار از اونجا خرید کردیم بعد رفتیم خیابان بهار. اگر کسی میره بهار بدونه که لباسای نوزادی سمت راست خیابون است.از سمت انقلاب که میایم. به سمت بالا که میریم نوزادی ها کمتر می شن. فرق بهار با جمهوری اینه که بیشتر لباساش خارجی ان. البته خب قیمتها هم به همون نسبت گرونترن. ولی این قدر قشنگ هستن که می ارزد. کلی هم از اونجا خرید کردیم. حوله و لباس و یک سری چیزای دیگه. ساعت حدود ۲ بود که اومدیم خونه. مامانم می گفت اگر خسته نیستی بریم تخت و کمد هم بخریم ولی من که دیگه پا و کمر برام نمونده بود. از خستگی رو به موت بودم. از همون جا دربست گرفتم و اومدم خونه. یک کم خوابیدم بعد پا شدم  با همی دوباره لباسا را نگاه کردیم و  قربون صدقه ی نی نی توراهی رفتیم. خلاصه عالمی داشتیم با نی نی مون.

 پ.ن.۱: یکی از فروشنده ها توی خیابان بهار می گفت باید واسه بیمارستان ست لباس سفید بگیرید. این لباسهایی که ما گرفتیم سایز صفر هستند ولی عروسکی هستند. فروشنده می گفت باید سفید یکدست باشد وگرنه بیمارستان ایراد می گیرند و باید برید از همون جا بخرید. کسی تا به حال چنین چیزی شنیده است؟ اگر اطلاعاتی دارید لطفاْ من را راهنمایی کنید.

پ.ن۲: بعد از نوشتن این پست مامانم زنگ زد که باهم بریم تخت و کمد بخریم. خلاصه مرخصی گرفتم و رفتیم حسن آباد که سیسمونی فروشی داره. یک تخت و کمد گوگولی و خوشگل خریدم. رنگش هم سرمه ای و قرمزه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 9:39  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی: مخفف همان همسر) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
مرداد ۱۳۹۰
دی ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تیر ۱۳۸۶
آرشيو
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان