![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن |
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی
امیدوارم که تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه و برای شروع دوباره آمادگی کامل پیدا کرده باشید. امسال ما سه تا استان کشور را گشتیم. با وجود یک پسر کوچولوی شیطون به نظر کار سختی میاد. ولی سپهر کوچولو با مامان و بابا همکاری کرد و کلی خوش گذشت روز بیست و هشتم را مرخصی گرفتم که به کارهام برسم. کلی دویدم و ساکم را تقریبا جمع کردم. اولین بار بود که مسافرت طولانی با سپهر می رفتم و باید همه ملزومات را همراه خودم می بردم. کلی خرت و پرت جمع کردم. از لباسهای خودم و همی هم کم کردم و به لباسهای سپهر اضافه کردم. روز بیست و نهم هم از صبح داشتم راه می رفتم. ساعت سه پروازمون بود. با کلی دوندگی تونستیم ساعت۳۰/۱از خونه بیایم بیرون که به موقع برسیم فرودگاه. همش نگران بودم که ترافیک باشه و دیر برسیم سال تحویل را با همه افراد حاضر دور یک سفره نشستیم و سپهر هم لباسهای نویش را پوشید و کلی تحویل گرفته شد. من از صدای سازودهلی که موقع تحویل سال تلویزیون پخش می کنه خیلی خوشم میاد.اما امسال شبکه سه که مجریش هم هاشمی بود به طور مزخرفی بدون هیچ هیجانی تحویل سال را اعلام کرد که حالم گرفته شد. سریع کانال را عوض کردیم ولی دیگه گذشته بود. عصر روز اول فروردین رفتیم کنار خلیج فارس. باد شدید می آمد و دریا هم حسابی موج داشت. یک کم با سپهر نشستم ولی خوشش نیامد و کلی گریه کرد.فکر کنم سردش شده بود. چون می خواستیم راه بیافتیم هوا خیلی گرم بود هیچ لباس آستین بلندی همراهم نبرده بودم مجبور شدم برم توی ماشین بشینم. همی هم یک کم اومد نشست کنارم ولی بعد از مدتی هم ول کرد و رفت دنبال خوش گذرانی روز دوم فروردین صبح یک کم رفتیم شهر جم را گشتیم و عصری رفتیم یک بندری به اسم نخل تقی که می گفتن جنساشو از دبی میارن یک کم خرید کنیم. البته چیز قابل توجهی نداشت و بیشتر جنساش چینی بدون اسم و رسم بودند. راستی یک کالسکه عصایی برای سپهر برده بودم که توی سفر خیلی به دردمون خورد. چون بغل کردنش به طور مداوم خیلی سخت بود ولی توی کالسکه راحتتر می نشست. البته مثل کالسکه خودش راحت نبود یک وقتایی ناآرومی هم می کرد ولی در مجموع بد نبود. بعد از اونجا هم دوباره رفتیم شهر عسلویه. پاساژاش نسبتا بهتر بود. ولی بازهم من چیزی نخریدم. چون قیمتهاش نسبت به تهران خیلی تفاوتی نداشت که به حمل و نقلش بیارزد. توی عسلویه هم همی کلی رو اعصابم رفت. هی غیب می شد و مجبور بودم سپهر را تنهایی بغل کنم چون دیگه اونجا توی کالسکه نمی نشست و ناآرومی می کرد. همسر محترم هم هر لحظه که می تونست ول می کرد می رفت روز سوم چهار تا ماشین حرکت کردیم به سمت شیراز. شیراز هم رفتیم خانه ی عموی همی. کلی از فامیلهای پدرشوهرم شیراز هستند و اونجا که بودیم بیشتر به عید دیدنی گذشت. خیلی گشت و گذار نرفتیم. البته سفر قبلی حدود سه سال پیش بیشتر جاهای دیدنی را دیده بودم. این بار هم باغ عفیف آباد و باغ جهان نما را دیدیم. روز هفتم عید باز هم با هواپیما رفتیم اهواز منزل پدرشوهرم. مامانم اینا هم اهواز بودند و حسابی هم دلشون برای سپهر تنگ شده بود. همون شب که رسیدیم با هم رفتیم پارک و مامانم هم جوجه کباب حاضر کرده بود و درست کردیم و خوردیم. روز نهم رفتیم دزفول. اونجا هم باز خونه ی فامیلامون بودیم و کلی خوش گذشت روز بیست و نهم که می خواستیم از تهران بریم بوشهر سپهر یک مختصر تب داشت. اون قدر کم که شک داشتم تب داره یا گرمش شده. بهش استامینوفن دادم و رفتیم. ولی شب عید حسابی تب کرد. هیچ مشکلی هم به جز اون نداشت. قطره استامینوفن دادم یک کم خوب بود دوباره تب می کرد. نصف شب دو بار پاشویه اش کردم. ولی ناآروم بود. بابایی را بیدار کردم بردش یک کم توی حیاط چرخوندش. هوا خنک بود بهتر شد. تا موقع سال تحویل هم تقریبا قطع شد ولی همش نگران بودم که مشکلی پیش نیاد. روز عید هم که متخصصی نبود ببرمش. خلاصه شکر خدا تا شب حالش خوب شد. پسرکم امسال محبوب ترین چهره هر جمع بود. هر جا می رفتیم کلی تحویلش می گرفتند و او هم با خوش اخلاقی به همه جواب می داد. البته چند روز اول یک کم بدخلق بود تا به شلوغی و جمع شلوغ عادت کرد ولی بعدش دیگه رو دور افتاده بود. شنیدید می گن خون می کشه. مصداق عینیش رو تو سپهر دیدم. با فامیلای باباش که تا حالا ندیده بودشون آنچنان بگو و بخندی راه انداخته بود که بیا و ببین. اون قدر با پسرعموها می خندید و خنده هایی تحویلشون می داد. حسابی تو دل همه خودشو جا کرد. کلی هم عیدی جمع کرد. مجموع عیدیهایش از من و باباش بیشتر شد توی عید تقریبا همه ی فامیلهای پدری و مادری را رویت کرد. سپهر در دور جدید از یادگیری قرار گرفته است. خیلی بهتر می شه باهاش ارتباط برقرار کرد. دیگه داره کارهاش تعاملی می شه. بالاخره سپهر هم دست زدن را یاد گرفت. ما کلی تلاش می کردیم که این امر خطیر را بهش یاد بدهیم ولی توجهی نمی کرد. تا این که روز دوازدهم فروردین به طور خودکار شروع به دست زدن کرد. انگار فکر کرده بود و فهمیده بود که می شه از دستهاش استفاده های دیگری هم بکند. این قدر هم خوشش اومده بود که چند دقیقه یک بار تکرار می کرد. یک کار جدید دیگه هم می کنه که ما عشق می کنیم. وقتی می خوایم بغلش کنیم دستاشو میاره بالا. یک وقتایی هم جیغ جیغ می کنه یعنی که زود بغلم کنید. در حالت نشتسته اگر چیزی جلویش باشد حتی اگر دور هم باشد اونقدر خودش را دولا می کند تا هر طوری شده بهش دست بزنه یا بیاره نزدیک خودش. چند بار هم سر همین کار با صورت خورده زمین. ولی یک حالتی می شه که انگار داره خودش را آماده می کنه که چهار دست و پا بره. اصلا به حالت دمر و سینه خیز رفتن علاقه ای نشون نمی ده اگر مدت زیادی دمر باشه جیغش درمیاد. توی همون حالت نشسته این قدر خودشو تکون می ده که می رسه به هر چی دلش بخواد. کلی می تونه خودشو این طوری جابجا کنه. بیشترین مشکلی در سفر در رابطه با سپهر داشتم تهیه غذاش بود یکی دیگه از دردسرهام هم خوابش بود در کل سفر خوبی بود. امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و با انرژی زیاد سال جدید را آغاز کرده باشید. منم که کلی برنامه برای سال جدید دارم امیدوارم که بتونم تا حد ممکن اجراشون کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط مامان سپهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.
|
|
RSS
|