تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker من و نی نی گوگولی - پسرک نه ماهه من
دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن

دوست جوناي مهربونم سلام

ني ني هاي قشنگتون خوبند؟ خودتون خوبيد؟ خدا را شكر .

چند روزيه كه دچار انرژي منفي هستم. هوا خيلي گرم شده است. خونه كه مي رسم ديگه از خستگي و گرما حسابي كلافه هستم. ولي تازه وقتي رسيدم بايد دور جديدي از كارهام شروع بشه. اونم بازي با سپهر و كارهاي خونه است. يك هفته درميون دوشنبه نميام سركار. اون هفته اي كه دوشنبه هاش نمي يام ساعت ۴ ميرم خونه اون هفته اي كه دوشنبه هاش ميام ساعت ۳ ميرم خونه. در هر صورت وقتي برسم خونه معمولا با سپهر مي خوابيم. چون از صبح كه من نيستم خيلي خوب نمي خوابه. ولي وقتي شير بخوره يك خواب عميق مي ره. هر وقت هم بيدار بشه وسطش دوباره شيرش مي دم و ميگيره مي خوابه. خلاصه دو ساعتي مي خوابيم. بيدار كه شديم ساعت ۷ يا ۸ است. چند روز پيش كه شاهكار كرديم ساعت حدود ۷ خوابيديم و ساعت ۹ از صداي در كه همي باز كرد بيدار شدم. ساعت نه شب نه شامي داشتيم نه چيزي. خوشبختانه همي ماهي خريده بود سريع درست كردم و ساعت ده و نيم شام خورديم. خلاصه اين طوري تا من و سپهر بيدار بشيم يا دم غروبه يا هوا تاريك شده. وقت دارم يك شام هول هولكي بزارم و يك كم به خودم برسم با سپهر بازي كنم غذاشو بدم. اگر بداخلاق باشه بايد نازشم بكشم و اين طوري است كه از کمبود وقت سرشار از انرژي منفي مي شم دوباره با خودم مي گم من نبايد برم سركار. اين چند روزه بدجوري دوست ندارم برم سركار. همش دارم با خودم فكر مي كنم. خودم رو از لذت بودن با پسرم و مشاهده بزرگ شدنش محروم كردم. دلم مي خواد صبح با هم بيدار بشيم . خوشحال و خندان بهش صبحانه بدم. ببرمش پارك. براش كتاب بخونم. بازي كنيم و هزار تا كار ديگه. نصف اين كارها را هم به خاطر خودم دوست دارم انجام بدم. يعني لذتي كه خودم از اين كار مي برم خيلي زياده. خيليها بهم گفتند اگر كارت رو ول كني پشيمون مي شي. بعدا كه پسرت بزرگ شد مي بيني كه چه قدر عقب افتاده اي از زندگي. ولي من دوست دارم لحظه هاي بودن با پسرم را لمس كنم. دوست دارم حداقل سه سال با هم باشيم. نمي دونم به خدا چي كار كنم. از هر كس كه مشورت مي گيرم يه چيز مي گه. اوني كه خودش مياد سركار و بچه اش مهدكودكه يك جور حرف مي زنه. اوني كه مونده خونه به خاطر بچه اش يك چيز مي گه. نتونستم تصميم درست بگيرم.   يك وقتايي هم با خودم مي گم نبايد اين قدر منفي به قضيه نگاه كنم شايد تا سپهر دو سه سالش بشه خيلي چيزها عوض بشه و كار هم پيدا كنم. فقط مشكلم اينه كه دوست ندارم يك زن خانه دار معمولي بشم. در ضمن پول هم چشمم رو كور كرده. استقلال مالي و اين كه آخر ماه پول بياد به حسابم را خيلي دوست دارم. هر چي مي خوام بخرم بخورم بپوشم راحتم. اين هم يك پاي قضيه است. محض رضاي خدا اگر مي تونيد راهنماييم كنيد.

پسرم روز پنجشنبه نه ماهه شد. سپهري خيلي خيلي بلا شده است. همش بايد چشمم بهش باشه. ديروز من پاي كامپيوتر نشسته بودم صندلي رو انداخت روي سرش و كنار چشمش كبود شد. وايیییی من بيشتر از خودش ناراحت شدم. البته صندليش پلاستيكي بود ولي براي جوجه كوچولوي من اون هم سنگينه.

جمعه شش ارديبهشت با بابايي رفت سلموني. موهاشو مامانم كوتاه كرده بود ولي مدلش زيگزاگي بود. برديمش سلموني كه مرتبش كنه. همچين پشت گردنشو خط انداخته كه كيف مي كنم. هر وقت مي بينمش مثل آدم بزرگها موهاشو مرتب كرده كلي قربون صدقش مي رم. بابايي اول رفت سلموني بعد اس ام اس داد كه من هم سپهري رو ببرم. وقتي رفتم هنوز كارش تمون نشده بود و من نشستم منتظر. از اين كه توي يك محيط كاملا مردونه نشسته بودم خيلي خيلي معذب بودم. آخه تا حالا گذرم به سلموني مردونه نيافتاده بود. ديگه تا سپهر رو دادم بغل باباش پريدم اومدم بيرون. البته چند تا عكس گرفتم بعد اومدم بيرون. بابايي مي گه اين قدر سرشو اين ور اون ور برده كه آرايشگر كلافه شده بود. مي خواسته همش قيچي و شونه رو از دستش بگيره. خلاصه فيلمي بوده تا كارش تموم شده است.

مي خواستم آب خوردن با ني را به سپهر ياد بدهم. ولي اول كار ني را از توي ليوان در آورد و آب هم نخورد. در عوض كلي با ني سرگرم شد. حداقل بيست دقيقه داشت با اين ني ور مي رفت و صداش در نمي اومد.

یک مقدار ماکارونی رو قبل از این که دم کنم جدا کردم براش ریختم توی بشقاب پارچه پهن کردم زیر پاش و دادم دستش که هم بازی کنه و هم بخوره. تا بهش دادم اول بشقابو دمر کرد و بعد همه ماکارونی ها رو با دست کشید روی پارچه و پخش و پلا کرد بعد در مرحله آخر چند تا دونه هم خورد. سیب زمینی پخته هم براش کوچولو کردم و دادم دستش . به همه جاش مالید. مژه هاش هم سفید شده بود.

رفته بود خونه مادربزرگم و سپهر را سپردم به دايي كوچيكه. داشتم با مامانم حرف مي زدم ديدم يك دفعه صداي جيغ و گريه سپهر بلند شد. برادرم گذاشته بودش روي تخت و يادش رفته بود خودش رفته بود دنبال كارش. سپهر هم از روي تخت افتاده بود. دلم كباب شد. بردمش توي حياط كلي گردوندمش تا ساكت شد. نتيجه گرفتم هرگز نبايد بچه را بدون توجه به كسي سپرد. خدا را شكر كه به خير گذشت.

قل قلي من از اين ور اتاق ميره اون ور و به هر چي كه دوست داره مي رسه. ميره روي سراميكها و ليز مي خوره و كيف مي كنه. روروئكش كه روي سراميكها باشه اين قدر جلون مي ده و تقريبا مي دوه. از اين ور به اون ور. چند روز پيش ديدم صداش نمي ياد رفتم سراغش داشت سراميكها رو ليس ميزد.

براي غذا خوردنش هيچ جا بهتر از صندلي غذاش نيست. اگر روي زمين بشينه اين قدر اين ور اون ور مي شه كه نصف غذا مي ريزه روي لباس خودشو و و منو و زمين. ولي توي صندلي راحت بهش غذا مي دم.

ماهي را هم به سوپش اضافه كردم. البته خيلي دوست نداره. ولي به خاطر خاصيتش بايد بخوره.

اميدوارم كه زودتر حرف زدن ياد بگيره و بتونه خواسته هاشو به ما بگه. ديشب نيمه هاي شب بيدار شده بود و هر كاري مي كردم گريه مي كرد و نمي خوابيد. شير هم نمي خورد. بعد از مدتي تلاش فكر كردم شايد تشنه باشد. رفتم براش آب آوردم يك مقدار خورد و آروم شد و خوابيد. اين قدر ناراحت شدم و دلم سوخت. من كلي راهها را بايد امتحان كنم تا ببينم كدومش جواب مي ده و مشكلش چيه. ولي اگر گرسنه يا تشنه باشه خيلي دلم مي سوزه كه نفميده ام.

واييييييي سپهري خيلي آويزون شده است. اگر نشسته باشم كنارش خودشو پرت ميكنه سمت من و لباسمو مي كشه كه بغلش كنم. اگر تو صندلي و روروئك باشه همش دستاش بالاست كه بغلش كنيم. دارم باهاش بازي ميكنم باز خودشو مي اندازه سمت من. خلاصه همش آويزونمونه.

دوباره چند تا كتاب جديد تاتي براش خريدم كه بچه ام با فرهنگ بار بياد. ولي فعلا كاري به فرهنگ نداره. كتابا رو از دستم مي كشه و ميزاره توي دهنش. منم وقتي مي خوام كتاب براش بخونم كتاب را در فاصله ي نيم متري می گیرم و می خونم كه دستش نرسه. ولي خيلي علاقه نداره . بيشتر دوست داره خودش ورق بزنه و پاره كنه و بكنه توي دهنش.

آهان راستي در مورد قرار وبلاگي هم همين روزها تاريخ دقيقش را مي گم. فعلا مكانش پارك ملت شده است و زمانش هم روز پنجشنبه است. تاريخ دقيق را هم مي گم. دو سه هفته آينده يكي از پنج شنبه هاست.

بعداْ اضافه کردم: قرار وبلاگی مون روز پنج شنبه ۲ خرداد شد. مکان پارک ملت. لطفا همه تون برنامه هاتون رو تنظیم کنید و بیاید. لطفا مامانها با بچه بیاید. بدون بچه مجوز ورود ندارید. شرکت هم برای عموم آزاد است.

سپهری در حال عزیمت به سلمانی

 

سپهر زیر دست آرایشگر

بعد از کوتاه کردن موها و حمام کردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2  توسط مامان سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 79 با همسرم (همی) ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس می کشم. پسر عزیزمان سپهر در تاریخ 5 مرداد 86 به دنیا آمد و نور و شادی را به زندگی ما آورد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
هديه جون و ايليا
عسل مامان و بابا
دنیای ما
نی نی گولو
صدف جون
تجربه های مامان آرتا
کودک ما
نیلوفر جون
نی نی گل ما
نازبانو
سحر جون و امیررضا
آینده
از این روزها
نندی جون و طه
حس قشنگ مادری
فرناز جون و مانی قندی
زندگی و پرحرفیهای من
سوده و ایلیای گلش
مامان راستين
ميتي جون و ماهيش
مامان لاريسا جون
مامان وروجک
ليلا و خاطرات زندگيش
مريم جون و آرين
من و ملودي
ني ني جون جوني ما
جوجوي ما
عسل بانو و جناب هلو
ساره فرشته كوچولوي ما
تي تي خانومي
گل پسرم
نازي جون و نخودش
مريم گلي
آيه و مامانش
نونوش
شايلي و شاينا كوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان