<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و نی نی گوگولی</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/</link>
<description>دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 09:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جزیره زیبای کیش</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هفته پیش با جمعی دوازده نفری رفتیم کیش. من و بابایی خیلی هیجان زده بودیم که سپهرو با چیزهای جدید آشنا کنیم. مثلا هواپیما قطار کشتی قایق. چون پارسال که رفته بودیم سپهر خیلی کوچک بود و هنوز مفهوم هیچکدام از این چیزها را نمی دانست. ولی این بار برای همه چیز هیجان زده می شد. توی پارک دلفینها سوار قطار شدیم. قطارش خیلی فانتزی بود دقیقا مدلی که توی کتابها عکسش هست. این قدر هیجان زده شده بود که تا نشستیم روی صندلی دستشو گرفت به میله ی جلوی صندلی و محکم خودش را عقب و جلو می برد. کم مونده بود سرشو بکوبه به صندلی. با گریه هم پیاده شد. خیلی کیف کرد. هواپیما هم همین طور. کلی براش جالب بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دریا هم که دیگه جای خود دارد. این قدر آب بازی و شن بازی را دوست داره که حد نداره. هنوز به دریا و آب نرسیده بودیم می خواست کفش هایش را در بیاورد. تا یک جایی یک قطره آب می بینه می دوه که پاشو بکنه توی آب. خلاصه خیلی بهش توی دریا خوش می گذشت. چند باری هم که رفتیم توی آب این قدر بازی کرد و خسته شد که به محض این که حوله پیچیدم دورش بیارمش بیرون همون جا توی بغلم خوابش برد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سفر خیلی خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت ولی مشکلی که توی این سفر و هر سفری دیگه ای هست این است که سیستم تغذیه بچه ها خیلی به هم می ریزه. این دفعه من برای سپهر سه چهار وعده غذا پخته بودم و فریز کردم و بردم. ولی دوست نداشت اون غذاها را بخورد. ترجیح می داد از غذای ما بخوره که البته خوب ما هم بیشتر غذای سنتی خوردیم تا فست فود. ولی به هر حال مثل خانه نمی شد مراقب غذا خوردنش باشم. خوابش هم که خیلی کم بود. برای همین یک وقتهایی خیلی بداخلاق می شد. مثلا یک روز که رفته بود دریا و بعد اومد و خوابید حدود یک ساعتی خوابیده بود که می خواستیم بریم مرکز تجاری کیش. اونجا که رفتیم بیدار شد. از این ماشین هایی که چرخ خرید هم هست کرایه کردیم و نشست توش. ولی چون کم خوابیده بود سرحال نبود و نق می زد. دم یک آژانس هواپیمایی که ویترنش پر از مدل های مختلف هواپیما بود گیر داد و از اون هواپیماها می خواست. دیگه از اونجا به بعد با هیچ چیزی ساکت نشد. این قدر نق زد نق زد که سرم درد گرفت. من و بابایی هرکاری می کردیم ساکت نمی شد. خلاصه پدری از ما در اومد. هیچی هم خرید نکردیم. آخر سر دم یک مغازه ای یک نی نی دیگه اومد نزدیک ماشینش. سپهر هم فکر کرد نی نی می خواد بشینه توی ماشینش واسه همین بالاخره از بغل من اومد پایین و نشست توی ماشین. خدا خیرش بده نی نی را که منو راحت کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک شب هم رفتیم جنگ شادی جزیره که اونجا هم اولش خوب بود و شاد و شنگول دست می زد ولی یک کم که گذشت خوابش گرفت. همزمان با خواب شازده خواننده هم اومد و می خواست شروع کنه به خوندن. ما هم چون ردیف جلو بودیم و نزدیک صدا زیاد بود. در نتیجه جیغ سپهر به آسمون رفت و حسابی ترسید. من و بابایی مجبور شدیم به نوبت پسری را ببریم بیرون. و از دیدن بعضی از قسمت های برنامه محروم شدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در کل خیلی خوش گذشت و خوب بود. اینم عکس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img3.tinypic.info/files/2zmwaojyf75mgr1q07il.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img3.tinypic.info/files/rxnpbti9wkrc5431cqbx.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img3.tinypic.info/files/xaso9z2c7b18lakf73sv.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img3.tinypic.info/files/eam3s7su3vp2hhkpord3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و دل های مادرانه</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;شما وقتی از دست بچه هاتون عصبانی می شید وقتی خرابکاری می کنند چی کار می کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیروز این قدر از دست سپهر حرص خوردم وقتی بابایی اومد خونه بهش گفتم باور کن دو سه سال از عمرم کم شد توی این چند ساعت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;داشتم با مامانم حرف می زدم رفته سراغ رژ لبهای من. یکی یکی دست کرده توشون و حسابی خرابشون کرده بعد شیرپاکن را ریخته روی دراور. بعد خمیر بازی که براش خریده بودم مالیده روی تخت. بعد شیشه میز جلوی مبل را با اون همه سنگینی انداخته روی زمین. خدا رحم کرد که نشکست. بعد رفته لاک ها را دونه دونه درآورده. بعد قوطی کرم را می خواسته باز کنه که به دادش رسیدم. بعد یک سری از این کلیپس های ریز داشتم که همه را ریخته زمین. دونه دونه جمع کرده دوباره ریخته. در حین همه ی این کارها نمی زاشته من دو کلام حرف بزنم. هی پارازیت می داده. موس کامپیوتر را گم کرده کلی دنبالش گشتم (بی سیم است). آخر سر هم برای تکمیل همه ی خرابکاری هایش وسط حرفهای من کامپیوتر را خاموش کرد. این جا دیگه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. چی کار کردم؟ هیچی به عنوان تنبیه گذاشتمش روی تخت بهش گفتم باید یک دقیقه اینجا بمونی. خودم هم بودم. این قدر گریه کرد این قدر گریه کرد که آخر خودم دلم براش سوخت. کلی هم عذاب وجدان گرفتم. دیگه از شدت وجدان درد داشتم می مردم. بابایی که اومد خونه وارفته بودم.واقعا انرژی نداشتم هیچ کاری بکنم. فقط شام آوردم خوردیم حتی دیگه حال نداشتم ظرف ها را بشورم. دیگه یک مقدار با بابایی سر و کله زده و بعد هم بردمش خوابوندمش و خودم هم خوابم برد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;نصفه شب هم یک ساعتی بیدار شد حدود ساعت ۵  کلی نق نق کرده و یک موز خورده یک کم آب خورده بعد از یک ساعت دوباره خوابید. ولی من که دیگه خوابم نمی برد. ساعت شش و نیم خوابیدم تا هفت و نیم دوباره بیدار شدم که بیام سرکار. با سردرد و یک کم هم انگار سرما خوردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;ولی خوبیش این که یادم می ره. یعنی این قدر که این پسری بعضی وقتها اذیت می کنه اگر قرار بود یادم نره خوب تا حالا خل شده بودم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;این قدر کارهای بامزه ای می کنه که فقط دوست دارم بغلش کنم هی بوسش کنم. تازگی ها خیلی با محبت شده. وقتی می خواد بخوابه حتما باید دستشو بندازه گردنم من و بوسم کنه و توی همون حالت بخوابه. وقتی می رم مهد دنبالش کی بوس بوسی می کنه.البته این افتحار فقط نصیب من می شه و بابایی از این موهبت الهی بی بهره است. ولی خیلی حال می ده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;چند روزه خیلی با علاقه می ره مهدکودک و خیلی خوشحالم. یک مربی جدید براشون اومده که اون هم خیلی مهربونه. از اون روز به نظرم راحتتر می ره . خدا را شکر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;واکسن سرما خوردگی هم برایش زدم. امیدوارم که امسال کمتر مریض بشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مامانم واسش یک کت فرستاده بود تا تنش کردم این قدر خوشش اومده بود که حاضر نبود از تنش دربیاره با همون هم خوابید. بایدبراشون تعریف کنند خوشحال بشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 07:06:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز آمد بوی ماه مهر</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;اولين پروژه را در روز بيست و هشتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدي شروع  كردم و با موفقيت به اتمام رسيد. &lt;BR&gt;مدتي بود كه ديگه از زمان رسمي شير خوردن سپهر گذشته بود و بيست و سه روز هم وقت اضافه شير خوره بود. و اين اواخر هم ديگه خيلي از سخت بود. دم صبح كه مي شد پنج دقيقه يك بار بيدار مي شد. اصلا خواب درست و حسابي نداشتم. وقتي كه به فكرش افتادم اول از نظر روحي آمادگي نداشتم. ولي هر چه گذشت و سرسختي پسري هم بيشتر شد و مشكلات خواب هم به آن اضافه شد خلاصه ديگه بلايي به سرم آورد كه تصميمم قطعي شد. خلاصه آخرين بار در ظهر روز بيست و هشت مرداد ماه شير خورد و ديگه بعد از اون كه تلخش كردم ديگه سراغم نيومد. اين قدر با آرامش اين كار انجام شد كه خودم دلم براش سوخت. وسط كار داشتم پشيمون مي شدم ولي ديگه عزمم را جزم كرده بودم و به راه خودم ادامه دادم. خلاصه يك مدتي شب ها حسابي گريه مي كرد ولي كم كم عادت كرد. الان هم ديگه شكر خدا شبها با آرامش مي خوابم و ديگه بلند نمي شه . اين از اولي. دومي را هم كه از پوشك گرفتن است گفتم يك مدت آرامش پيدا كنه كه ديگه شير نمي خوره بعد از پوشك بگيرمش. از وقتي هم كه از شير گرفته شد غذا خوردنش به طرز محسوسي بهتر شده است. ديگه لازم نيست مثل گذشته دنبالش بدوم . شكر خدا از اين بابت خيلي راحت شدم. ولي با خوابش مشكل پيدا كردم. شبها ديگه بهانه اي ندارم كه زود ببرم بخوابونمش. خيلي دير مي خوابه و صبح هم كه بايد بره مهدكودك و خيلي ناراحت مي شم كه مجبوره صبح زود بيدار بشه. &lt;BR&gt;توي اين مدت كه گذشت يك سفر محمودآباد رفتيم. كه خيلي خوش گذشت. سپهر كلي توي دريا شنا كرد. عصري كه مي رفتيم دريا يك كم هوا خنك بود يعني توي آب كه بوديم سرد نبود ولي توي ساحل سردمون مي شد ولي اين پسري رضايت نمي داد از آب بياد بيرون. مي لرزيد و آب بازي مي كرد. بيشتر از همه به سپهر خوش گذشت. &lt;BR&gt;كلي كارهاي بامزه مي كنه. يك مدلي داره خودشو لوس مي كنه سرشو كج مي كنه مي چسبونه به شونه اش. خيلي بامزه مي شه. وقتي كه كار غلطي مي كنه در ادامه اش اين كارو مي كنه.&lt;BR&gt;يك سري دي وي دي هاي آموزشي براش خريدم كه خيلي علاقه داره. به اسم بيبي انيشتين.  اين قدر قشنگ و جالبه كه خودم هم بعضي وقتها مي شينم و نگاه مي كنم. &lt;BR&gt;عادت كرده هر چي مي بينه مي پرسه اين چيه اين كيه ؟ همش بايد در حال توضيح دادن براي پسملي باشم. حرف زدنش كند پيش مي ره. منظور همديگه را كاملاً مي فهميم. ولي خب جمله بندي و كلماتش كامل نشده است. &lt;BR&gt;ولي مهمترين اتفاقي كه اين مدت افتاد رفتن من و سپهر به تولد آيين جون بود. جمعه 10 مهر من و سپهر رفتيم تولد آيين كه خيلي هم خوش گذشت. هم به من و هم به سپهر. صابره جون خيلي زحمت كشيده بود. با بچه ي كوچيك و اين همه هنر واقعا دست مريزاد داره. سپهر كه اين قدر مشغول بازي و نقاشي شده بود كه اصلا توجهي به اطرافش نداشت. آيين هم كه مثل پسر خودم كوچولو و دوست داشتني بود. اونجا با عطيه جون مامان دينا و سونا جون مامان كوشا هم از نزديك آشنا شدم. برگشتني هم با عطيه اومديم و كلي هم با هم حرف زديم. دو تا مامان كه هر دو كارمند باشند و بچه هاي همسن هم داشته باشند و وبلاگ نويس هم باشند خب كلي حرف مشترك دارند ديگه. &lt;BR&gt;مامانم اينا هم كه براي مدتي از ايران رفته اند و ما هم حسابي تنها هستيم. هر روز از سر كار كه مي رسم يك سره مي شينم پاي كامپيوتر اول يك سري باهاشون حرف مي زنم دلمون وا بشه بعد به كارهام مي رسم. علاوه بر همه خيلي هم در مورد سپهر دست تنها شدم. تا سركوچه هم بخوام برم كسي نيست كه سپهرو بزارم پيشش. بايد منتظر بابايي باشم كه اونم معمولا دير مياد خونه.&lt;BR&gt;خب اينم از گزارش اين مدت. مواظب خودتون و گلهاتون باشيد. &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 06:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد تولد تولد مبارک</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گل قشنگ من دو ساله شد. پسر قشنگم، عزیز دلم توی این دو سال من زندگی جدیدی را با وجود تو عزیر دلم تجربه کردم. امیدوارم که همیشه زندگیت سرشار از خوبی و مهربانی باشه. من و بابایی نهایت تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم . امیدوارم بتونیم به برنامه هایی که برات در نظر گرفتیم برسیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون امسال تولد سپهر وسط هفته یعنی روز دوشنبه بود ما چند روز قبلترش یعنی پنجشنبه اول مرداد تولدش را گرفتیم. خیلی دوست داشتم تو جشن تولد دوسالگیش بیشتر مهمونهامون بچه ها باشند. ولی هر چی گشتم دو و اطرافمون از بچه کوچیک خبری نبود. یکی دو تا هم که بودند رفته بودند مسافرت. خلاصه با حضور دو تا بچه و حدود بیست نفر بزرگهاشون مهمونیمون برگزار شد. تولد تو سالگی از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون اولاً خیلی راحت سپهر می نشست خیلی چیزها برایش جذابیت داشت. کلی به کیک ش اظهار علاقه کرد  و از فشفه ها خیلی خوشش اومد. از تزئیناتی که کرده بودیم کلی استقبال کرد. از همه مهمتر این که یاد گرفته بود فوت کنه. قشنگ شمعش را فوت کرد. تازه کلی هم رقصید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیکش امسال شکل جوجه بود که خیلی هم قشنگ و خوشمزه بود. فکر کنم خیلی سپهر گرسنه بود چون تا نشست پشت میز تا رسماً مراسم را شروع کنیم شروع کرد به کیک خوردن. از پشت سر جوجه خامه ها کیک را خورد و بعد هم با انگشتش مشغول کندن کیک ها شد. این کارش باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم . چون به هیچ وجه به چیز دیگه ای توجه نمی کرد هر چی هم می گفتیم دست نزن گوش نمی کرد. در نتیجه حتی من و بابایی هم باهاش عکس ننداختیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی خوب بود و خوش گذشت. پسری کلی کادوهای خوب هم گیرش اومد که تا مدتها می تونه سرگرم نگهش دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزگار ما هم همچنان می گذرد. سپهر بالاخره در آستانه سه سالگی از کلاس شیرخوار رفت کلاس نوپا. در حقیقت رفته کلاس دوم مهدکودک. خب یکی از مزایایی که داره اینه که شعر و نقاشی و ... یادشون می دهند. قبل از تولد سپهر هم اسباب کشی داشتیم. خونه ی جدید کلی بزرگتره و کلی جامون باز شده است. سپهر از این ور خونه به اون ورش راحت سه چرخه سواری می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحبت کردن گل پسر هم هنوز تکمیل نشده و کلماتش به صورت جمله در نیامده است. ولی با هم کنار می آیم. فکر کنم حرف زدنش هم مثل چهاردست و پا رفتنشه که یک دفعه از حالت خوابیده چهاردست و پا رفت، می خواد از بعد از کلمات یک دفعه داستان بگه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این هم چند تا عکس از تولد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/0jn1537jppautahcwush.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/ym2trj86uaasrn7l0s0d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/2kry5n5qsh3nzypexpjc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اردیبهشت ناسازگار</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>سلام به همه ی دوستان خوبم که با این که من وقت نمی کنم بهشون سر بزنم به یاد من هستند و من هم به یادشون هستند. البته به همه دوستام سر می زنم ولی فقط وقت می کنم نوشته هاشون را بخونم و دیگه فرصت احوالپرسی نمی مونه. توی خونه تا می شینم پای کامپیوتر و اینترنت آقا سپهر زودتر از من اومده نشسته و می خواد سی دی چیه و چرا را ببینه. فقط هم باید روی پای من بشینه و ببینه. تنهایی بهش خوش نمی گذره. بنابراین در هر صورت من نمی تونم به کارهای خودم بپردازم. الان هم که وقت کردم بیام زود خوابیده و تونستم یک کم بیام نت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه هفته پیش سپهر حدود ده روزی خیلی بد مریض شد. اول ششم اردیبهشت (شنبه) چشمش عفونت کرد و حسابی متورم شد بردمش دکتر. البته از بچه ها توی مهدکودک گرفته بود. قطره و پماد داد و گفت حداقل بیست و چهار ساعت نره مهدکودک . منم برای این که بچه های دیگه مریض نشن رعایت کردم و نبردمش. مامانم هم نبود و مرخصی گرفتم و خونه موندم. دو روز بعدش نصفه شب شدیداْ تب کرد. حدود ساعت سه و نیم بود که خیلی تبش بالا رفت و بدشانسی توی خونه هم استامینوفن نداشتم. بابایی را بیدار کردم و فرستاد م دنبال دارو. دو تا داروخانه شبانه روزی نزدیک خونه بسته بودند. فقط اسم شبانه روزی را دارند و شبها تعطیل می شوند. خلاصه گشته بود و توانسته بود یک داروخانه پیدا کنه و استامینوفن را بخرد. روز سه شنبه هم نرفتم سرکار. چهارشنبه هم رفتیم خونه عمه و سپهر موند پیش عمه نرگس و من و بابایی رفتیم سرکار. عصری که برگشتم گفتند یک بار حالش بهم خورده و این شروع مریضی جدیدی شد. از روز چهارشنبه تا یکشنبه هفته بعدش به هیچ چیز لب نزد. فقط شیر می خورد و هرچیز دیگری که می خورد بالا می آورد. البته از قبلش هم که مریض بود و تب داشت اشتهایی نداشت ولی این دفعه دیگه واقعا دهنش را باز نمی کرد. حتی هندوانه و خیار که این قدر دوست داشت لب نمی زد. خیلی روزهای سختی را گذراندم. جلوی چشمم هر روز لاغرتر می شد. منم که کاری نمی توانستم بکنم . فقط می توانستم بهش شیر بدهم. روز پنجشنبه و جمعه هم که دکتری نبود که برویم. شکر خدا جمعه مامانم از مسافرت برگشت و از شنبه پیش مامان ماند و بازهم مهد نرفت. ولی هنوز هیچ چیز نمی خورد. شنبه یک کم بهتر شد و وقت دکتر که گرفته بودم کنسل کردم ولی دوباره شب حالش بهم خورد . یک شنبه بردمش دکتر قطره ضد استفراغ و آنتی بیوتیک داد و دیگه از اون روز رو به بهبود رفت. تا آخر هفته هم پیش مامانم ماند و دوران نقاهت را گذراند. خیلی روزهای سختی را گذراندم. شکر خدا الان دیگه خوب شده ولی تا وقتی که میره مهد همش نگرانم که مریض نشه. البته اینم بگم که بعد از همه ی این مریضی ها دیدم یکی از دندونهای نیش پایین داره درمیاد. موقع در اومدن دندونهای بالایی هم همین طور سپهر استفراغ می کرد و مریض شد. دیگه نمی دونم علت همه ی این ها دندون بود یا مریضی و دندون درآوردن قاطی شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز جمعه که بابایی خونه نبود تصمیم گرفتم با سپهر برویم پارک. بعد از مدتها کالسکه اش را درآوردم که سوار بشود. این قدر ذوق کرده بود که وقتی رسیدیم پارک حاضر نبود پیاده بشود و سوار تاب بشود. وقتی هم که می خواستیم برگردیم به ذوق کالسکه سریع پرید بالا و هیچ بهانه ای نگرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز دایره لغاتش محدود است ولی خودم حسابی به زبانش آشنا شده ام. وقتی با هم هستیم کلی با هم صحبت می کنیم. بعضی روزها اول صبح که می خواد بره مهدکودک یک کم نق می زنه وبهانه می گیره. یکی دو بار به طور جدی باهاش صحبت کردم و گفتم که برو من میام بهت سر میزنم میام می بینمت دقیقا دیدم که نتیجه داد و راحت رفت تو. خیلی برام جالب بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که بعد از مریضی و این که دو هفته مهد نیومده بود برگشتیم و می خواستم برم سپهرو بزارم تو کلاسش مربی کلاس نوپا اومد و گفت که کلاس سپهر عوض شده و باید بیاد این کلاس. انگار غم عالم نشست توی دلم. پسری بعد از مدتی برگشته بود و نگران بودم که دوباره بخواد نق بزنه از طرفی مربی کلاس قبلیش که کلاس شیرخوار بود خیلی مهربون و خوب بود. سپهر هم که سخت به کسی عادت می کنه تا مربی جدید اومد بگیردش گریه را شروع کرد. کلی باهاش چک و چونه زدم تا بره کلاس خودش و کم کم بره کلاس بالاتر. این طوری یواش یواش عادت می کنه و کمتر اذیت می شه. ولی هر روز که می برمش استرس دارم که الان بگن دیگه نباید بیاد این کلاس. ولی خوب توی کلاس خودش هم تعداد بچه ها زیاد شده هم همشون شش ماهه تا یکسال و دو سه ماهه هستند. واسه خودش هم بهتره که بره کلاسی که بچه های هم سنش بیشتر هستند ولی دوباره نگران هستم که بخواد مثل روزهای اول گریه و زاری راه بندازه. دیگه واقعا بعد از این همه مشکلات طاقتش را ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کارهای جدیدش اینه که دمپایی و کفشهای ما را می پوشه و دور خونه می چرخه. عادت هم کرده تا از راه برسه کفشهای خودش را دربیاره و بزاره توی جاکفشی. کاری که مامان و باباش به زحمت انجام می دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحها بیشتر مواقع بابام زحمت می کشه و ما را می رسونه. وقتی از در میایم بیرون که بریم سوار ماشین بشیم و می خوام برم بابام را صدا کنم گریه می کنه که نریم اونجا و بریم ددر. ولی عصری که از سرکار برمی گردم و می خوام بیام خونه گریه می کنه که بریم اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همین جا تولد دوتا گل اردیبهشتی امیررضا و آرتا را با تاخیر تبریک می گم. ایشالا که همیشه سالم و سرحال باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس را دیروز گرفتم. ۲۵/۲/۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/fu5sg7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 17:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 88</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه گلهاي باغ زندگي&lt;BR&gt;سال جديد مبارك باشه. ايشالا كه اين سال براي همه سرشار از خوبي و سلامتي باشه.&lt;BR&gt;خانواده ي سه نفره ي ما دومين عيد را هم پشت سر گذاشت. آقا سپهر امسال سر سال تحويل خيلي خوابالو بود فكر كنم تا آخر سال همش مي خواد بخوابه. چون اون روز تا ساعت 3 نخوابيده بود و بعد از نهار كه ديگه وقت سال تحويل بود نق مي زد و مي خواست بخوابه. ولي چون دلمون مي خواست حتما پسرمون هم همراهمون سر سفره هفت سين باشه به هر زحمتي بود لباس تنش كردم و نشست. ولي به محض اين كه توپ سال جديد شليك شد، خوابيد.&lt;BR&gt;امسال هم مثل هر سال تمام تعطيلات عيد را مرخصي گرفته بودم و كنار خانواده ي بابايي بوديم. براي اولين بار با ماشين خودمون رفتيم سفر. روز آخر هم براي سپهر صندلي ماشين خريدم كه خيلي خوب بود و توي سفر خيلي به درد خورد. چون جلو اگر مي نشست  كه توي اتوبان خيلي خطر داشت. عقب هم كه تنها نمي شد بشينه. ولي توي صندلي راحت مي نشست و هر وقت هم نق مي زد يا خسته مي شد خودم مي رفتم عقب پيشش. هر وقت هم خوابش مي برد صندلي را به حالت خوابيده در مي آوردم و راحت مي خوابيد. &lt;BR&gt;سپهر خيلي رابطه خوبي با افرادي كه سنشون كمي بالا باشه نداره. از راه كه رسيديم رفتيم منزل خاله ام. تا شوهرخاله‌ام را ديد شروع كرد به گريه و زاري. بغل خاله هم كه اصلا نمي رفت. ولي بعد از چند ساعت درست شد و باهاشون رابطه برقرار كرد. در مورد بابابزرگش هم همين طور بود. اول كار اصلاً بغلش نمي رفت. ولي بعد از مدتي حسابي صميمي شده بود و توي بغل بابابزرگ بود. &lt;BR&gt;هر كس سپهرو مي ديد مي گفت واي چه قدر لاغر شده؟ خيلي حس بديه همه به آدم بگن واي بچه ات لاغر شده منم مي گفتم دندون درآورده،‌ قبل از عيد مريض بوده، راه افتاده و ... اين يك نكته اي كه حتما شما مامانها هميشه شنيديد. به هر حال بايد در اين مواقع يك گوشمون در باشه يكي دروازه وگرنه عذاب وجدان مي گيريم كه حتما من بهش رسيدگي نكردم، چرا غذا نمي خوره، نكنه مريضي داره و…&lt;BR&gt;برخلاف نگراني كه داشتم بعد از عيد به راحتي به مهدكودك رفت و مشكلي نبود. يك آهنگ ني ني گل هست كه هميشه توي مهد براشون مي زارن توي مسافرت هم هر جا مي رفتيم اين موزيك توي ماشين بود. شايد هم يكي از دلايلي كه روز اول بعد از عيد گريه نكرد همين بود كه اول صبح ني ني گل را شنيد و احساس آشنايي بهش دست داد. &lt;BR&gt;قبل از عيد پسري يك كم پاش سوخته بود كه خوب شد. ولي يك كم جاش مونده بود. هر كي ميديد مي پرسيد چي شده؟ ديگه سپهر هم حساس شده بود. بعد از اون هر جا مي نشست يك كم پاچه ي شلوارشو مي زد بالا هي مي گفت اوخ تا بهش توجه كنيم. تا پاشو بوس كنم و ديگه اوخش خوب بشه. يك بار اين پاشو بوس كردم سريع توي اون پاش هم يك نقطه ي كوچولو كه زخم شده بود نشون داد و دوباره گفت اوخ و پاشو بالا آورد تا بوس كنم.&lt;BR&gt;كلي شيرينكاري مي كنه. يعني هر لحظه هر كاري كه انجام مي ده باعث مي شه بغلش كنم و كلي بوس بوسيش كنم. چند شب پيش خونه ي مامانم مهمون داشتيم. رفته بالش آورده وسط همه ي مهمونا خوابيده تا بهش توجه كنيم. چون هنوز خيلي كوچيكه اين كارهايي كه واسه جلب توجه مي كنه خيلي بامزه است. &lt;BR&gt;كوچولوي قشنگم دو تا دندون نيش بالا هم درآورده است. اين دفعه ديگه خيلي نق نق نكرد. &lt;BR&gt;در مورد غذا خوردنش از مربي مهد سئوال كردم مي گفت سپهر خيلي خوب غذا را مي جود و برخلاف ساير بچه ها كه معمولا نجويده قورت مي دهند. بايد با حوصله بهش غذا داد. خودم هم دقت كردم ديدم درست ميگه . توي مهد بچه ها با هم مقايسه مي شن اين چيزها بهتر مشخص مي‌شه. &lt;BR&gt;توي راه مسافرت با عمه و عموي سپهر بوديم. اونا ماشينشون پرايد سفيد بود. هنوزم هرچي پرايد سفيد مي بينه مي گه عمه عمه. از دو روز پيش هم ديگه به رنگش كاري نداره ماشين پرايدو كه تشخيص مي ده مي گه عمه. ماشين بابام هم كه صبحها ما رو مي رسونه تشخيص مي ده. تا پژو تيره مي بينه مي گه بابا،‌ بابا. &lt;BR&gt;هر چي كاسه و بشقاب دم دستش باشه مي زاره روي گاز. حالا خوبه گاز خودمون مدلش تو كابينتي است و دستش به دكمه ها و روي گاز نمي رسه. ولي هر جا باشيم مي ره سراغ گازشون و يا زير غذاها را كم و زياد مي كنه يا روشن و خاموش مي كنه. &lt;BR&gt;مي خواستم برم يك سر خونه ي مامانم . به بابايي گفتم بيا با هم برويم خوابيده بود گفت شما بريد تا من استراحت كنم. به سپهر هم گفتم بيا بريم. ولي آقا پسرم بدون بابايي هيچ جا نمي ره. رفت و دست باباشو اين قدر كشيد و اصرار كرد تا مجبور شد بلند بشه و با ما بياد.&lt;BR&gt;يك روز قرار بود با بابايي بره حموم . بهش گفتم سپهر بيا لباساتو در بيارم برو حمام. بابايي نشسته بود پاي تلويزيون و كنترل هم دستش بود. سپهر اول رفت كنترل را از دست باباش گرفت گذاشتش كنار و بعد هم دستشو كشيد و بردش طرف حمام. با اين كه كلمات محدودي بلده ولي هر چي بخواد هر طوري كه هست منظورش را بهمون مي گه. مثلاً هر وقت گرسنه باشه مي ره سراغ صندلي غذاش و ازم مي خواد كه بغلش كنم و بشينه روي صندليش. &lt;BR&gt;از وقتي رفته مهد ميوه خوردنش خيلي بهتره شده است. مثلا قبلا اصلا موز نمي خورد ولي الان مي خوره. توي ايام عيد خيلي اشتهاش خوب شده بود. من هم خيلي ذوق مي كردم و همش در حال غذا دادن بهش بودم. هر جا هم كه ميرفتيم از انواع آجيل فقط پسته را مي خورد. الان هم بادوم و فندق را پودر كردم و مي ريزم توي فرني. يك روز در ميون هم زرده تخم مرغ را كه به هيچ صورتي نمي خوره مي ريزم توي فرني. يك روزهايي سيب و يك روزهايي هم موز. كلاً كلي از چيزهايي كه راحت نمي خوره توي فرني بهش مي دم.&lt;BR&gt;خب اين هم خلاصه اي از اتفاقات اخير. چند تا عكس هم براي حسن ختام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/5157d1e9efe532e970872493c211c497.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/cb361ede851c48da04c015d800c1b0c1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 21:58:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابن دفعه زود اومدم.....</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>سلام سلام صد تا سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و سپهر شکر خدا خوبیم. بابام به سپهر می گه کارمند کوچولو. دیگه عادت کرده صبحها ساعت ۳۰/۷ بیدار میشه و شبها هم تقریبا زود می خوابه. چون توی مهدکودک خیلی کم می خوابه. البته یک وقتایی هم که میایم خونه و بعدازظهر می خوابه دیگه شب هم دیرتر می خوابه. ولی کلا از روال زندگی و کار خیلی بیشتر راضی هستم. فقط مشکلم اینه که سرویس ندارم و یک کم رفت و آمد سخته. البته می گن قراره بعد از عید سرویسها دوباره راه بیافته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این قدر به مهد علاقه مند شده  که دیگه از اون ور بوم افتاده است. یکی دو بار که رفته بودم بهش سر بزنم و شیر هم بخوره یک کم اومد بغلم و دوباره دوید و رفت توی کلاس. صبحها هم که می ریم تا میام لباساشو دربیارم سریع میدوه میره سمت کلاسش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعطیلات آخر هفته گذشته رفتیم رامسر. اولین بار بود که زمستون می رفتم شمال. خوب بود خوش گذشت. البته سپهر اسهال و استفراغ خفیف گرفت و یک کم کارم سخت شد . ولی در کل خوش گذشت. کلی هم آقا پسرم اونجا برای خودش بازی و گردش کرد. البته هوا سرد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه بعد از مسافرت هم عصری خوابید و بیدار شد دیدم تب شدید داره. چون ساعت نه شب بود و دکترش رفته بود دکتر نرفتیم. ولی تا فردا عصری همین جور تب داشت. عصر بردمش دکتر گفت گوشش کمی التهاب داره و آنتی بیوتیک داد و چون قطره استامینوفن هم اصلا نمی خوره شیافش را داد. کلا سپهر با شربت و قطره مشکل داره. شربت آنتی بیوتیک هم که بوی موز می ده به زور بهش می دم. خلاصه با این که همون شب آنتی بیوتیک را شروع کردم تا فردا شب هم تبش فقط با مصرف استامینوفن می اومد پایین. حسابی نگران شده بودم. دوشنبه که نرفته بودم سرکار سه شنبه هم دوباره صبح با بابایی بردیمش دکتر. این دفعه یک دکتر دیگه. این دکتر تشخیص داد که مشکل سرماخوردگی داره و اصلا گوشش هم مشکل نداره. کلی دارو و دوا و آنتی بیوتیک خارجی تجویز کرد. اعصابم بهم ریخته بود. اون روز هم نبردمش مهد و موند خونه مامانم. ولی داروهای جدید را نگرفتم گفتم حداقل همون آنتی بیوتیک قبلی را که شروع کرده ام بهش بدهم تا ببینم چه می شود. شکر خدا همون روز تبش قطع شد ولی بالاخره علتش را نفهیمدم. البته مامانم تشخیص داده که دندونهای نیش دارد در می آید و علت تب هم همین بوده است. شکر خدا امروز دیگر کاملا خوب است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگیها خیلی به سی دی چرا و چیه علاقه مند شده است. شاید علتش این باشد که توی مهد خیلی نوارش را براشون می زارند. توی خونه هم اگر سی دی تصویری را بزاریم حسابی می شینه پاش و سرگرم می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش سر میز نهار یک کار خیلی بامزه انجام داد. همگی نشسته بودیم و می خواستیم نهار بخوریم. سپهر هم سر یکی از صندلی ها نشسته بود ولی قبلا غذا خورده بود. حواسم نبود که بشقاب و قاشق براش بزارم. ما که مشغول شدیم انگار متوجه شد که قاشق ندارد خودش از صندلی رفت پایین و از توی کشو واسه خودش دو تا قاشق و یک چنگال آورد. این قدر متعجب و در عین حال خوشحال شدم. این حرکتش خیلی برایم جالب بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسری ما خیلی کلمات محدودی می گوید. کم کم دارم نگران می شوم. از چند نفر و دکتر پرسیده ام می گویند مشکلی نیست ولی با نگرانی های مادرانه ام چه طور کنار بیایم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک گلم ۱۹ ماهه شد. هم دوست دارم بزرگ بشود هم هر روز دلم برای روز قبلش و کوچولویی هاش تنگ می شود. با این احساس دوگانه چه کنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 17:57:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک تصمیم مهم و بحرانهای زندگی</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>سلام به دوست جونام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اصلا دوست ندارم این قدر دیر به دیر بنوسیم . اصرار هم دارم که هر طور شده بنویسم ولی به خدا این قدر گرفتارم که وقت نمی کنم حتی برم تو نت. یک وقتایی هم که میام می نویسم از کلی کار دیگه باز می مونم. این مدت هم که خانواده ی کوچیک ما در حال گذر از دوران بحران بوده و گفتم یک کم اوضاعمون عادی بشه بعد با خبرهای خوب بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قضیه بحران چیه حالا؟ سپهر بعد از دو ماه با این خانم پرستارش کنار نیومد. یعنی این که همچنان وقتی باهاش بود حسابی ناآرومی می کرد و ظاهرا اصلا بهش خوش نمی گذشت. از کجا فهمیدم؟ خوب یک روز که می خواستم برم سرکار قبل از رفتن من بیدار شد و تا اومد توی هال و پرستارش را دید با گریه برگشت تو اتاق و از بغلم جدا نشد. اون روز خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۰ با هزار مصیبت رفتم سرکار . یک روز دیگه هم همین طوری شد و اون روز هم باز با گریه و زاری از هم جدا شدیم. یعنی وقتی گذاشتمش و اومدم بیرون با شنیدن صدای گریه اش خودم هم گریه ام گرفت. یک روز دیگه هم بابایی سرکار نرفته بود ولی رفته بود خونه مامانم. از پشت چندین بار شنیده بود که سپهر ناآرومی کرده. مجموع این جریانات خیلی من و بابایی را ناراحت کرد. بعد از این که دیدم سپهر اصلا با این خانوم کنار نمی یاد تصمیم گرفتم در کل قضیه سرکار رفتن و پرستار گرفتن و باقی ماجراها تجدید نظر کنم. یک هفته مرخصی گرفتم تا تصمیم بگیرم  که بالاخره برم سرکار یا نرم. بزارمش مهد یا نزارمش. شاید این تصمیم یکی از سخت ترین تصمیمات زندگیم بود. یک روز بیدار می شدم می گفتم چه قدر خونه موندن خوبه. یک روز دیگه می گفتم نه حوصله ام سر می ره. هیچ فایده ای نداره. یک روز گریه می کردم می گفتم من نمی تونم تصمیم بگیرم. یک روز دیگه بابایی می گفت اصلا نباید بری اشتباهه. خلاصه یک هفته واقعا بحرانی بود. باور کنید تو هیچ تصمیمی این قدر مردد نبودم . بالاخره بعد از بالا و پایین کردنهای بسیار تصمیم گرفتم آخرین راه را هم امتحان کنم و آقا سپهرو بزارم مهدکودک اداره. البته یکی دو روز هم مجبور شدم و با خودم بردمش اداره که خیلی هم سخت بود. یک روز چهار شنبه با هم رفتیم و یک کم مهد و محیطش و مربیهایش را دید. یک کم اونجا گشت. روز شنبه اول هفته بردم و گذاشتمش یک کم هم خودم نشستم پیشش و بعد یک ساعتی تنها موند و اومدم اداره و دوباره رفتم آوردمش. سرتون را درد نیارم دو هفته ای طول کشید تا عادت کرد. یعنی دو هفته هر روز صبح از دم در مهد گریه می کرد تا بره تو بغل مربیش. ولی به طور معجزه آسایی از اول این هفته دیگه بدون گریه رفت. خودم هم باورم نمی شد این قدر راحت بره. این هفته هفته ی سوم است. شکر خدا عادت کرده است. البته همون موقع هم چند دقیقه بیشتر گریه نمی کرد و سریع ساکت می شد. علاقه ی شدیدی هم به نوار گلهای رنگین کمان داشت که تا روشنش می کردند سریع ساکت می شد. خب مربیها هم کارشون را خوب بلد بودند و می دانستند چی کار کنند که بچه سرگرم بشه. مرتب بهش سر می زدم. خیلی اوقات می رفتم و شیر می خورد و می خوابید و برمی گشتم اداره. الان دیگه خیلی خوشحالم که تونستم این مرحله را رد کنم. واقعا خیلی دو هفته اول سخت گذشت. البته هر روز بهتر می شد ولی این که گریه می کرد و با گریه می رفت بغل مربی خیلی ناراحت می شدم و با ناراحتی روزم را شروع می کردم. مربیش هم خانم خیلی خوب و مهربانی است . واقعا مثل یک مادر مهربون می مونه. بین اتاقی که میرم و سپهر را تحویل می گیرم با اتاق بچه ها تنها یک پارتیشن است و صدا به این طرف هم می آید. مواقعی که آنجا هستم دقیقا می شنوم که چه طور با بچه ها صحبت می کنند و چه قدر حوصله دارند و مهربان هستند. همین که می دونم هر وقت بخوام می تونم برم به پسرم سر بزنم خیالم را راحت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا پسرم در این مدت کلی پیشرفت کرده است. البته در حرف زدن نه چندان ولی کارهایی می کند که خیلی ذوق زده می شویم. مثلا وقتی خوابش می آید بالش می آورد و می گذارد سرپای خودش و دولا می شود و می خوابد روی بالش. چون توی مهد همیشه روی پا می خوابد فکر می کند خودش هم که خوابش می آید این طوری باید خودش را بخواباند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطنت هایش هم با خودش بزرگ می شود. یکی از سرگرمی هایش اینه که یک کیسه پلاستیکی دستش بگیره و دور خانه بچرخه و هر چی پیدا می کنه بریزه توی کیسه. با این بازی که خودش ابداع کرده خیلی سرگرم می شه. مخصوصاْ این که تلاش می کنه وسایل بزرگ را بزاره توی کیسه کوچیک و کلی هم با این تقلا سرگرم می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم عشق کتابخوانی است. هر وقت برم بیرون حتما براش کتاب می برم که سرگرم بشه. شبها هم موقع خواب همه شعرها را از حفظ برایش می خوانم. تو اوج گریه هم که باشه اگه بگم بیا کتاب برات بخونم آروم می شه و کتاب به دست میاد سراغم. بابایی هم رفته براش بیست و سه تا کتاب خریده و فعلا دونه دونه داریم براش میخونیم. خدا را شکر عادت کتاب پاره کردن هم از سرش افتاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک راه دیگه هم برای خوابیدن داره . می ره روی تخت می خوابه و با جیغ و داد منو صدا می کنه که برم بخوابونمش. البته در اصل می خواد شیر بخوره. حالا بعضی وقتها می خوابه بعضی وقتها هم نه. .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسری دوازده دندونه شد و شکر خدا چهار تا آسیابش هم دراومد. البته یک مدت خیلی جیغ جیغو شده بود و منو بابایی هم خیلی ناراحت بودیم. مخصوصا وقتی مهمونی می رفتیم خیلی بد می شد. ولی فکر کنم برای همون دندونها بود چون وقتی دندونش دراومد دیگه جیغ زدن هم متوقف شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی کارهای جالبی می کنه که همش می گم برم تو وبلاگم بنوسم که یادم نره ولی اونایی که یادم بود الان نوشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 13:50:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام &lt;BR&gt;بعد از یک تاخیر طولانی دوباره برگشتیم. دوست داشتم توی ماه دی حتما یک یادداشت داشته باشم ولی نشد. تا به حال نشده بود که ماهی یک یادداشت هم نداشته باشم. این را بزارید به حساب مشغله زیاد. به مامان های دیگه هم که سر می زنم می بینم که همه دیر به دیر آپ می کنند. این وروجکهای شیرین فرصتی برای آدم باقی نمی گذارند. من که خیلی سرم شلوغه. همیشه یا مشغول کار خونه ام یا سپهر داری و برآورده کردن خواسته های گل پسری. مدتی هم هست که خیلی خسته ام. خیلی خیلی خسته ام . از کار بیرون و کار خونه که دیگه برای آدم هیچ فرصتی نمیزاره که به کارهای دیگه برسه. الان پیش خودتون فکر می کنید تو که این قدر ناراحتی از کار بیرون و هی اینجا غر می زنی پس چرا می ری؟ والا خودم هم نمی دونم.&lt;BR&gt;آقا سپهر حسابی شیرین شده این قدر شیرین کاریهاش زیادند که یادم نمونه اینجا بنویسم. هنوز خیلی حرف نمی زنه. در حد چند کلمه یا این که یک چیزی ما بگیم و اون هم آهنگشو تکرار کنه. ولی کارهاش خیلی بامزه شده. دیشب منو و بابایی داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم و هر دو مون حسابی در بحر فیلم بودیم که سپهر شروع کرد به شیرین کاری تا توجه ما رو به خودش جلب کنه. اولش یک کم سر وصدا کرد بعد شروع کرد به راه رفتن روی پنجه ی پاهاش بعد دالی کرد خلاصه هر کاری بلد بود کرد تا مارو متوجه خودش بکنه. دیگه مرده بودیم از خنده. خیلی کارهاش جالب بود. &lt;BR&gt;جدیدا به شدت به کتاب علاقه مند شده البته نه داستان هاش بلکه بیشتر علاقه داره که عکس های کتابو براش توضیح بدیم. اگر صد بار هر یک عکس رو توضیح بدیم بازهم حوصله اش سر نمی ره. خیلی ترقند خوبیه واسه وقتی که لازمه یک جا آروم بشینه. این قدر این روزها کتاب خوندم که در تمام مدت کودکی خودم نخوانده بودم. سرگرمی دیگرش هم صدای حیوانات است که هر روز چند بار مفتخر می شویم صدای ببعی و ... را در بیاوریم. &lt;BR&gt;یک ارگ داره که خیلی هم بهش علاقه داره. وقتی باطریهاش توش باشه حسابی باهاش مشغول می شه. سرگرمی دیگرش هم که بلوکهای خانه سازی است مخصوصا اگر من یا بابایی کنارش بشینیم و باهاش بازی کنیم خیلی بیشتر سرگرم می شه. &lt;BR&gt;بعد از حدود دو ماه هنوز خیلی با پرستارش اخت نشده است. البته اگر وقتی از خانه بیرون می روم خواب باشه اصلا مشکلی نیست و وقتی هم که بیدار می شه گریه نمی کنه. ولی چند بار که قبل از رفتن من بیدار شده حسابی اذیت شدیم. اصلا از کنار من جم نمی خوره. یک قدم که می روم آن طرف تر گریه اش در می آید. مشکلی از جانب پرستار نیست می دانم. فکر می کنم خیلی نتوانسته باهاش ارتباط برقرار کنه. این طوری که من حدس می زنم آن بازی های هیجانی را که خودمان با سپهر می کنیم نمی تواند انجام بدهد. ذاتا دختر آرامی است. بیشتر بازی های نشستنی و خانه سازی و کتاب خوانی  را باهم تجربه می کنند. خلاصه امروز هم یکی از آن روزهایی بود که پسرک صبح زود بیدار شد و من خیلی ناراحت از خانه رفتم بیرون . چون هیچ رقمه کوتاه نمی آمد که من از کنارش جم بخورم فقط توانستم برایش توضیح بدهم که من باید بروم و با گریه او و خودم از در بیرون رفتم. خیلی سخت بود. &lt;BR&gt;یک تاب برایش خریدیم و خیلی دوستش دارد. خیلی وقت ها می نشیند در تاب و بعد از مدتی هم خوابش می برد. سپهر خیلی خیلی دایی کوچیکه را دوست دارد. هر وقت که به خانه مان می آید گل از گلش می شکفد. تنها کسی است که با هر حرکتش سپهر می خندد. &lt;BR&gt;کارتهای دیدآموز میوه برایش خریده ایم که میوه ها را بشناسد. یکی از کارهای  جالبی که کرد این بود که خیار را از بین آن همه پیدا کرده بود و به دست بابایی داد و با زبان بی زبانی گفت که خیار می خواهد. همین طور در مورد هندوانه و پرتقال . چون این ها میوه هایی هستند که بیشتر از همه دوست دارد. مخصوصا خیار. البته هر وقت هم که گرسنه باشد دم در یخچال می ایستد و با ایما و اشاره می گوید که یک چیزی بدهید من بخورم. &lt;BR&gt;خاله ام برایش یک سه چرخه خریده است که خیلی از آن استقبال نکرد. هنوز پایش به زمین نمی رسید و نتوانست به خوبی از آن استفاده کنه. دیگه این که به وسایل بازی پارک حسابی علاقه مند شده است . مخصوصا سرسره. چند بار که رفتیم پارک خیلی از سرسره خوشش اومده است. &lt;BR&gt;امروز هم پسر گلم یک سال و نیم شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/xyq0s56pyi1zr20f9we3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 14:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روش بحث منطقی</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>سلام به روي ماهتون &lt;BR&gt;حدود دو هفته است كه ديگه پسرم پيش پرستارش مي مونه . حدود 10 روزش با نظارت مامانم بود و هي ميرفت خونه ي مامانم و مي اومد. اين روند ادامه داشت ولي باعث شده بود كه اصلا به حضور پرستارش عادت نكنه. اتفاقاً خيلي هم دختر خوب و مهربوني است. ولي خوب بالاخره تا سپهر عادت كنه زمان مي برد. ديگه ديدم اين طوري كه هي بره خونه مامانم به اين زودي ها عادت نمي كنه تازه كار مامان هم دو برابر شده بود. چون مجبور بود همش خونه باشه كه پسري گريه اش در نياد. خلاصه روندش رو عوض كرديم. قرار شد يكي دو روزي تنها بمونه و ديگه بهش سرنزنه تا عادت كنه. دو روز اول يك كمي ناآرومي كرد ولي ديگه از روز سوم عادت كرد. خودم هم خيلي راحت شدم. ديگه با خيال راحت مي زارمش و ميام سركار. نگران نيستم كه مزاحمتي براي كسي ايجاد بشه.  همه چيز هم براش حاضر و آماده مي كنم. غذا، صبحانه، ميان وعده خلاصه هر چي كه لازمه. انصافا خوب هم بهش رسيدگي مي كنه. همه چي رو طبق روال بهش مي ده خوب هم مي خوابوندش. الان به همه ديگه عادت كردند. خدا را شكر كه اين مرحله هم به خوبي طي شد. &lt;BR&gt;چند روزي است كه پسري ما تصميم گرفته از خونه فرار كنه ولي تا به حال دو بار مچش را گرفتم و نزاشتم. ميدونيد چه طوري؟ ياد گرفته به هرچي كه دستش نمي رسه پاشو بلند مي كنه تا بهش دسترسي پيدا كنه. دستگيره در ورودي ما هم خيلي راحت باز مي شه. چند شب پيش يك كم كه پاشو بلند كرد دستش بهش رسيد و در باز شد. دو تا پا داشت دو تا هم قرض كرد و در رفت. بابايي دويد دنبالش، ببينه كجا مي ره. سريع رفت از پله هاي پشت بام بالا. ديگه وسط راه گرفتش. يك شب ديگه منتظر بوديم بابايي بياد خونه. نشسته بودم و مشغول كار بودم ديدم صداي در اومد.  سرمو بلند كردم ديدم لاي در ايستاده تا منو ديد دويد تو راهرو. سريع دويدم و پا برهنه وسط راهرو گرفتمش. خلاصه اگر پسري ديديد داره تو خيابون پابرهنه مي دوه و مامانش هم دنبالش هست من و سپهر هستيم. &lt;BR&gt;خيلي خيلي شيرينكاري مي كنه. هر چي مي خواد بهش بديم و نمي ديم سرشو به علامت تاييد تكون مي ده يعني كه خواهش مي كنم بهم بديد. يا دست منو يا بابايي رو مي گيره مي بره دم كمد يا يخچال يا هر جا كه لازم باشه با استفاده از فعل كمكي بَ بَ كارش راه مي افته. هر چي مي خواد بر مي داره. مثلا دم در كمدش بايد بلندش كنيم در را باز كنيم تا هر چي ميلش مي كشه بياره و بازي كنه. تازگي ها هم به اسباب بازي‌هاي باطري دار خيلي علاقه مند شده است. هر اسباب بازي كه با باتري صداش دربياد يا حركت كنه خيلي دوست داره. يك خرس داشت كه طبل مي زد و راه مي رفت و كلي چراغاش روشن و خاموش مي شد اين قدر بهش علاقه مند شد كه همه ي قسمت هاش يكي يكي از جاشون خارج شدند. اول پاهاش بعد دستهاش و خلاصه الان فقط راه مي ره و صدا مي ده قسمتهاي متحركش از بين رفتند. &lt;BR&gt;ديگه مشكلي توي برقراري ارتباط با هم نداريم فقط اين ارتباط هنوز به صورت پانتوميم است و كلامي نيست. ولي خوب هم مي شه ما به پسري دستور بديم البته ايشون بيشتر به ما دستور ميدهند. تا بهش مي گم سپهر برو رو تخت بخواب تا شير بخوري ميدوه. باور كنيد با بالاترين سرعتي كه مي تونه مي دوه و مي خوابه. &lt;BR&gt;يك سئوال چند وقته مي خوام از مامانها بپرسم يادم مي رفت. اگر يك وقت خداي نكرده دور از جون، شما و آقاي خونه تون با هم بحث تون بشه (دعوا و داد و بيداد نه ها) يك كم با هم بحث منطقي بخواهيد بكنيد و در حين بحث يك كم اشتباهي تن صداتون باز هم يك كم، بالاتر از حد عادي بره و در اين بين ني ني نازنين هم شاهد اين بحث شيرين باشه ،‌چي كار مي كنيد؟ بحث رو تموم مي كنيد، ادامه مي دهيد، مي ريد تو اتاق و به منطقتون با صداي بلندتر ادامه مي دهيد، خلاصه چه روشي پيش مي گيريد كه نه سيخ بسوزه نه كباب. نه ني ني خداي نكرده آزرده خاطر بشه و خاطره بدي تو ذهنش بمونه و نه خداي ناكرده خودتون تو دلتون بمونه  كه حال طرف رو نگرفتيد و به ميزان مناسب جوابهايي كه بايد مي داديد نداديد. &lt;BR&gt;من خودم هي سعي مي كنم كه خيلي بحث منطقي راه نيافته ولي خوب يك وقتايي منطق بر عقل چيره مي شه و نمي تونيم جلوي خودمون را بگيريم. دوست هم نداريم اين طوري بشه ولي خب آدميزاده ديگه يك وقتايي كنترل از دستش خارج می شه. خلاصه این طوریاس دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر نظرات ارزشمندتان هستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 16:03:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
