<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و نی نی گوگولی</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/</link>
<description>دغدغه های من در دوران بارداری و پس از آن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Jul 2008 05:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سپهر در آستانه یکسالگی</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام سلام صدتا سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همگی خوب و خوش و سلامت هستید؟ چه خبرا؟ نی نی ها خوبن؟ راه افتادن؟ چهار دست و پا می رن؟ سینه خیر می رن؟ این پسری ما که هنوز راه نیافتاده البته دست به میز (نه دست به عصا ها&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/blind.gif&quot; align=baseline border=0&gt;) راه میره ولی مستقل نه. دوباره هم همش بغل می خواد. دیروز که خونه بودم از صبح هی نق می زد که بغلش کنم. خیلی باید باهاش صبوری کنم. خب بالاخره منم خسته می شم همش بغلم باشه. توی صندلی غذاش دیگه دوست نداره بشینه. یک مدت خوب بود ها. همش توی صندلی می نشست تا من کارهامو بکنم. موقع نهار و شام هم راحت بودیم. ولی جدیدا همش می خواد بیاد بیرون. تازه اولش توی بغلم راحت بود ولی دیگه الان می خواد بشینه رو میز. فکر کنید ما هم بخوایم شام بخوریم و این آقا همش دستشو می کنه تو ظرف سالاد و ماست و برنج و خورش&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/91.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. حالا اینا رو می شه تحمل کرد می خواد با اون همه وسیله روی میز حرکت هم بکنه. چهار دست و پا بره. خلاصه جریاناتی داره. با این اوصاف نمی فهمیم چی می خوریم. یا من یا بابایی تند تند غذا می خوریم تا آقازاده را از صحنه غذا خوردن دور کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روروئکش هم همین مشکلو داره. اصلا دوست نداره بره بشینه اون تو&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. تا می خوایم بزاریمش پاهاشو سفت می کنه و مقاومت به خرج می ده. البته یک وقتایی هم خوبه ها. می شینه کلی می چرخه ولی در کل خیلی خوشش نمی یاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عشق اول و آخرش همچنان چاه آشپزخونه است. چسب زدم چسبها رو کندش. آخرین راه حلش اینه که پایه های صندلی غذاشو می زارم روش. وسط آشپزخونه است و سر راهم ولی مجبورم وگرنه پسرک حسابی کثیف کاری راه می اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهر از تخت خودمون راحت می اومد بالا ولی نمی تونست بره پایین. وقتی می خواستم بخوابم خیلی خوب بود. اونجا مثل زمین بازی بود براش که محدوده ی حرکتش هم مشخص بود. ولی دیگه یاد گرفته بره پایین. روز اول که می خواست پایین رفتن رو امتحان کنه اول چند بار با کله اومد پایین. یک پتو هم گذاشتم زیر تخت که درب و داغون نشه. بعد چند باری با پا اومد. خلاصه چند روش رو امتحان کرد و آخر سر یاد گرفت بره بالا و بیاد پایین. من هم پایین تخت خوابیده بودم و نگاهش می کردم حداقل بیست بار رفت بالا و اومد پایین &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/th_running1.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. تازه یادگرفته بود ذوق داشت. هی میر فت و میومد. البته اتاق خواب را کاملا امن کردم که حتی اگر بخوام بخوابم وسیله خطرناکی نیست که دست بهش بزنه. البته تا وقتی که دستش به بالای دروار نرسد. اونجا رو اگر کشف کنه دیگه واویلاست. همه لوازم آرایشها و ادکلون و اسپری و سشوار و خلاصه همه وسایل مورد علاقه اش اونجاست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک سری خونه سازی داره که خیلی بهشون علاقه داره. ریخته بودمشون روی زمین و یکی یکی می انداختمشان توی ظرفشون و می گفتم یکی مامان یکی سپهر. هر کدوم که سپهر می انداخت توی ظرف بهش می گفتم آفرینننننننننن و براش دست میزدم. چند بار این کارو تکرار کردم یاد گرفت. تا می گفتم یکی سپهر و می انداختش فوری برای خودش دست می زد&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/clap.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. کیف کردم. بعد از ظهرش یک سری خودکار  و مداد بهش داده بودم و بالا سرش بودم که باهاشون بازی کنه. اونا رو هم  از توی جامدادی در آورده بود و خودش برای خودش دست می زد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشی تلفن رو برمی داره و می گیره دم گوشش با دوستاش حرف میزنه. اول فکر کردم اتفاقیه ولی در مورد موبایل هم همین کارو کرد فهمیدم بچه ام با هدف این کارو انجام می ده. &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوشبختانه به کتاب خوندن علاقه داره. جالب این است که تا حالا فقط به سری کتابهای تاتی علاقه نشون داده.  چند تا کتاب دیگه هم داره که با عکسهای رنگی و موضوعات مختلف هستند ولی خیلی بهشون توجه نمی کنه. ولی تا کتاب تاتی رو براش می خونم ساکت می شینه و گوش می ده. خیلی وقتها دو سه بار یک کتابو می خونم و صداش درنمی یاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک مقدار زردآلو داشتیم که نخورده بودیم یک کم دیگه می موند خراب می شد.(هنوز خراب نشده بود ها). پختمشون که یک فکری به حالشون بکنم. مثلا بکنمشون مارمالاد. بدون این که شکر بزنم بهشون یک کم خوردم. به به عجب خوشمزه بود.مزه شیرین و ترش خوبی داشت. یک کم دادم به سپهر خیلی خوشش اومد. دهنشو برای بعدی باز کرد. بعد از اون هم میوه های دیگه مثل هلو و زردآلو را می پزم و بهش می دم. خیلی بهتر از میوه خام دوست داره و می خوره. واقعا هم مزه اش خوبه. می تونید برای بچه ها امتحان کنید. من هسته هاشو درآوردم و کامل لهش کردم مثل پوره و دادم خورد. به نظرم خیلی از پوره های آماده بلدین که مواد نگهدارنده هم داره و کلی هم گرونه بهتره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; شازده نظراتشون را با گریه و جیغ برای ما بیان می کنند. وقتی لباس می پوشم که برم خونه مامانم می فهمه و ذوق می کنه و دست می زنه و می خواد بیاد بغلم. می رسیم دم درشون تق تق در می زنه. هر کی داره میاد درو باز کنه صدای درو که می شنوه از اون ور قربون صدقه اش می ره. وقتی از خونه مامانم میام دم در که می رسم گریه می کنه. خیلی جالبه. می خوام بیام خونه ناراحت می شه و ناراحتیش رو با گریه نشون می ده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;. تازه سرش را هم به تکون می ده که یعنی نریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابایی که از راه می رسه با سرعت زیاد می ره استقبالش. وقتي هم كه صداي در رو نشنيده باشه بابايي از تو راهرو صداش مي كنه كه بره. از اين استقبال خيلي خوشش مي آد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام سفالهای توی شومینه خونه ی مامانم را شکونده و ما رو شرمنده کرده است. هر وقت می ریم یکراست می ره سراغ شومینه. انگار ماموریت داره که دونه دونه بندازدشون زمین و بشکونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توي دو سه هفته اخير چند بار بدون دليل حالش بهم خورده بود. بعضي وقتها اولش حالتش مثل اين بود كه چيزي توي گلويش گير كرده باشد بعد هم حالش بهم خورد. اول فكر كردم غذا زيادي خورده ولي چند بار هم دو سه ساعت بعد از خوردن غذا اين طور شد. خيلي نگران شدم و بردمش دكتر. دكتر گفت ريفلاكس است. ولي هنوز هم خيالم راحت نشده است. مي خوام پيش يك دكتر ديگه هم برم. كسي اطلاعاتي در اين زمينه دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پارسال سپهر دقیقا شب ۱۳ رجب به دنیا اومد. یعنی &lt;STRONG&gt;همی &lt;/STRONG&gt;دقیقا در روز پدر پدر شد. من که تو حال و هوای نی نی و زایمان و این حرفا بودم نتونستم براش چیزی بخرم. حالا امسال گیر داده چرا پارسال واسه روز پدر برای من چیزی نخریدی؟ چشم بابایی جون امسال جبران می کنم&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/281.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 05:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ب.......و........س........ </title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به مامانهای گل و دوست داشتنی و نی نی های گل گلاب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایشالا که همگی خوب و خوش و سلامت باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا سپهر ما یاد گرفته بوس کنه. بعضی کارهاشو اتفاقی کشف می کنم. مثلا یک روز همین طوری بهش گفتم سپهر مامانو بوس کن. یک دفعه قشنگ دهنشو گذاشت رو لپم و یک بوس خوشگل کرد. وای منو می گی داشتم از هیجان می چسبیدم به سقف&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_13.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. خیلی کیف کردم. دیگه بعدش هم به همه اطلاع دادم. حالا بچه ام از اون روز به هر کی می رسه باید بوسش کنه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Vishenka_11.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. البته هنوز به همه افتخار نداده. خیلی وقتها هم حوصله نداره و روشو برمی گردونه. ولی قشنگ دهنشو می بنده و بوس کردنش هم صدا میده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی که یک چیزی رو نمی خواد بخوره یا کلا با چیزی مخالف باشه سرشو به شدت تکون می ده&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4ytbp1d.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. مثلا غذا که دیگه میل نداشته باشه یک جور بامزه ای سرشو به چپ و راست می چرخونه. یکی از آشناها یک بار می خواست بغلش کنه دوست نداشت بره بغلش بازهم سرشو به شدت تکون داد که خیلی برام جالب بود. یعنی کاربرد این حرکت رو به عنوان مخالفت یا نه می شناسد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هی واژه های جدید با ب الف و میم درست می کند. آخرین واژه ای که ساخته است کلمه بم  می باشد. هر وقت بیکار باشه پشت سر هم میگه بم بم بم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسابی با دایی کوچیکه جور شده است. کلی با هم بازی می کنند &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_23.gif&quot; align=baseline border=0&gt;و سپهر هم حسابی سرگرم می شه و داییش هم کلی کیف می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم که علاقه پسرها به ماشین و دخترها به عروسک اکتسابی است نه ذاتی. ولی باور کنید سپهر اصلا به عروسک علاقه ای نشون نمی ده. ولی با ماشین هاش حسابی سرگرم می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسباب بازیهاش زود براش تکراری می شوند. منم دوره ای هر کدوم رو بهش می دم. یک مدت خانه سازیهاش خیلی جلوش بودند دیگه بهشون توجهی نمی کرد. دو هفته ای گذاشتم توی کمدش و نشونش ندادم. دیشب دوباره دادم که باهاشون بازی کنه و کلی سرگرم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه رفتنش داره روز به روز تکمیل می شه. دستشو می گیره به میز و دور میز راه می ره. هر کسی هم که دور و برش باشه از پاهاش آویزون می شه. توی روروئک هم که باشه تقریباْ دیگه می دوه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif&quot; align=baseline border=0&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخ آخ موضوع اصلی رو یادم رفت بگم. بالاخره من امسال به جمع مادران پیوسته بودم و کادو گرفتم. هر سال آقای همسر می گفت این روز روزه مادره نه روز زن. ولی امسال دیگه بهانه ای نداشت.(البته الان حقیقت رو انکار می کنه و می گه من هر سال برات کادو خریدم. ولی من که یادم نمی یاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;) البته من هم توی این امر خطیر کمکش کردم و مثل هر بار که می خواد برام کادو بخره بهش نگفتم خودت بخر از من نپرس. از قبل بهش اعلام کردم که چی احتیاج دارم که اون هم در راستای وظایف مادری بود. یک گوشکوب برقی لازم داشتم که غذای سپهرو بهتر میکس کنم. بابایی هم زحمت کشید و خرید. البته روز پدر هم نزدیکه و زود باید جبران کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت هی یادم می رفت عکسهای دوربینو بیارم تا بزارم تو وبلاگم هی نوشتن هم به تاخیر می افتاد. امروز هم یادم رفت ولی یک عکس از موبایلم می زارم که نوشتنم هم بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا سپهر بعد از حمام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&apos;http://i27.tinypic.com/w00pz9.jpg&quot; &apos; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن ۱: مامان آئین من هرچی واست پیام می زارم انگار پست نمی شه. از همین جا آرزو می کنم که هر چه زودتر حال آئین جون خوب بشه و دفعه دیگه نوشته ات پر از خبرهای خوب باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شازده پسر قند عسل</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی وقته می خوام بیام بنویسم ولی وقت نمی شه. این هفته می خواستم برم مشهد که نشد. من و سپهر با مامان و بابام می خواستیم بریم. با این که از اول هفته پیش واسه گرفتن بلیط اقدام کرده بودم ولی گیرم نیومد. به سه تا آژانس آشنا هم سپردم ولی نشد. پرواز چارتر بود که ۲۰ تومن گرونتر می شد. منم فکر کردم تا روز سه شنبه بلیط عادی گیرم میاد نگرفتم ولی دیگه همون هم گیرم نیومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز پنجشنبه یک مهمونی دوستانه دعوت بودم. بعد از ۱۰ سال با کلی از دوستهای دوران دبیرستان دور هم جمع شده بودیم. اول نمی خواستم سپهر را ببرم ولی واسه بابایی کاری پیش اومد که باید می رفت بیرون. همه هفته هم که پیش مامانمه دیگه نمی شد اونجا بمونه البته خودم هم دلم نمی اومد بزارمش تنها و برم خلاصه با هم دیگه رفتیم. جالب این که هیچ کس بچه اش رو نیاورده بود. حتی دوستم هم که صاحبخونه بود دخترشو فرستاده بود خونه مامانش. ولی از آقا سپهر بگم که این قدر آقاااااااااااااا بود همه کف کرده بودند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;. واقعا پسرگلی بود. باورتون نمی شه در تمام مدت نشسته بود تو بغل من و بازی می کرد. هر وقت بریم یک جایی که خیلی شلوغ باشه جو می گیردش و آروم می شه. یک مدت هم توی اتاق دختر دوستم بود و با اسباب بازیها آروم بازی می کرد. همه ی دوستام می گفتن خوش بحالت. نیم ساعتی هم گزاشتمش توی تاب و خوابش برد. وسط اون همه سروصدا که همه بلند بلند حرف می زدند که صداشون بهم برسه دو سه ساعتی همه خوابید. خلاصه که خیلی با من همکاری کرد. اصلا اذیت نشدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز جمعه هم تولد پسر عمه سپهر بود &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2vsj1nm.gif&quot; align=baseline border=0&gt;.اولین تولدی بود که سپهر شرکت می کرد و تنها بچه ی جمع هم بود. توی اقوام درجه یک اصلا بچه کوچیک نداریم. واسه تولد سپهر که تقریبا یک ماه و نیم دیگه است نمی دونم چی کار کنم؟ از طرفی دوست دارم بچه ها رو دعوت کنم و از طرف دیگه اصلا بچه تو فامیل نزدیکمون نداریم. خلاصه رفتیم تولد و سپهر هم دستشو کرد تو کیک و کلی خوش بحالش شد. بعدش هم پسر عمه اش سینا که هفت سالشه در کمال سخاوت گذاشت سپهر با اسباب بازیهایی که هدیه گرفته بود بازی کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;. سپهر هم کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستم یک ماشین به پسرم هدیه داده که با باطری کار می کنه. روشن که می شه می ره وقتی می رسه به دیوار دور می زنه و برمی گرده. روشنش می کنیم سپهر دنبالش راه می افته و با بیشترین سرعت ممکن چهار دست و پا می ره که بگیردش. بعد هم که گرفتش یک کم چرخهاشو نگاه می کنه که داره می چرخه و دوباره میزاردش زمین که بره. کلی با این ماشینه سرگرم شده است. یک اتفاق  جالب هم در این زمینه افتاد. یک روز همین ماشینه رفته بود زیر تخت و سپهر هم دنبالش رفت توی اتاق. بعد از مدتی اومد و به بابایی گفت إه. یک کم نگاهش کردیم و بعد رفتیم دنبالش توی اتاق. فهمیدیم منظورش این بوده که بیاید و ماشین رو برای من دربیارید. دیگه بماند من و بابایی چه قدر ذوق کردیم که پسرمون تونسته منظورش رو بهمون بفهمونه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر جدید سپهر گفته بود که بهش شیرخشک بدم. شب اول که می خواست بخوابه براش درست کردم ولی هر کاری کردم نخورد. کلی دپرس شدم فکر کردم باید مارکهای مختلف رو امتحان کنم تا یکی رو بخوره. ولی خوشبختانه فرداش مامانم بهش داده بود و راحت خورده بود. کلا وقتی من چیزی رو با شیشه بهش میدم راحت نمی خوره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره پسرم یاد گرفت بگه مامان. البته هنوز ن آخرش رو نمی گه. ماما می گه. مدتیه که بابا ماما رو می گفت ولی همین طوری نه خطاب به من یا بابایی. ولی هفته گذشته توی آشپزخونه بودم که درحالیکه تند تند می گفت ماما اومد پیشم و پاهامو گرفت که بغلش کنم. منم این قدر ذوق کرده بود که دلم می خواست بغلش نکنم تا هی بگه ماما. خیلی مزه داره. وقتی میگه ماما از ته دل بهش می گم جانم. یک جوری هم با شدت میگه که دلم نمیاد یک لحظه هم تنهاش بزارم یا بهش توجه نکنم&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی شبها که بیدار می شه بدون این که گریه کنه از جاش بلند می شه و سعی می کنه از تخت ما بیاد بالا و پیش من بخوابه. نصف شب بیدار شدم دیدم داره با چشمهای باز به من نگاه می کنه و می خنده این قدر ذوق کردم آوردمش پیش خودم و کلی بغلش کردم و بوس بوسیش کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روز صبح که می خواستم بیام سرکار و سپهر خواب بود. یک کم لای چشمهاشو باز کرد بهش لبخند زدم توی همون حالت خواب و بیداری یک لبخند بهم زد و دوباره خوابید. این قدر مزه داد تا عصری شارژ بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسرم رسما شش دندونه شد. یعنی سه تا بالا و سه تا پایین کاملا مشخص است. وقتی می خنده دندونهای بالا و پایینش مشخص می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر وقت سپهر خیلی گریه می کنه می دونید ما باید چی کار کنیم؟ هیچی شازده رو ببریم حمام. البته نه این که حمام کنه فقط یک نگاهی می اندازه یک کم آب به صورتش می زنیم آروم می شه میاد بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علاقه اش به صندلی غذا و روروئک خیلی کم شده است. تا می خواهیم بزاریمش تو صندلی یا روروئک خودشو سفت می کنه و نمی خواد بشینه. روی زمین نشستن و غذا دادن هم که کلی مشکله. هی باید بدوم دنبالش تا غذا بخوره. ولی کلا یک کم بی خیال تر شدم نسبت به غذا خوردنش. هم برای خودش بهتره هم برای من. چون من به زور تا میل نداره بهش غذا نمی دم و خودم هم اعصابم خورد نمی شه. بیشتر اوقاتی که گرسنه باشه بهش غذا می دم و با اشتها می خوره .هم من کیف میکنم از غذا خوردنش هم خودش راحت می خوره و لذت هم می بره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روتشکی سپهر رو شسته بودم و داشتم میزاشتمش سر جاش. یاد پارسال همین روزها افتادم که چه قدر منتظر بودم. یک خط درمیون میومدم سرکار و داشتم کم کم خونه رو واسه ورود پسرم آماده می کردم. وسیله هاشو که مرتب می کردم هی فکر می کردم چه شکلیه. شکل منه یا باباش. خیلی حس خوبی بود. با این که این همه منتظر بودم ولی روز بدنیا اومدنش برام خیلی دور بود. حتی شبی هم که فرداش قرار بود برم بیمارستان فکر نمی کردم قراره برم که پسرمو بدنیا بیارم. نمی تونستم تصور کنم که صدای گریه بچه از خونمون بیاد. یادش بخیر انگار همین دیروز بوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهمونی دوستام که رفته بودم یکی از دوستام باردار بود. در کل مدت بارداریش هم ۷.۵ کیلو اضافه وزن داشت. ماشالا مثل قرقی می پرید این ور اون ور. توی ماه نه بود و از کرج با تاکسی و اتوبوس اومده بود تا تهرانپارس&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;. خیلیه ها. یاد خودم افتادم که می خواستم تا دم در برم غصه ام می گرفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم که همه اونایی که منتظر مادر شدن هستند این حس قشنگ رو تجربه کنند و خدا همه محافظ همه بچه ها باشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 05:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات دوست داشتنی من</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>سلام دوستان خوب 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تعطیلات رویایی پنج روزه به اتمام رسید و دوباره برگشتیم سرکار و زندگی. مثل عید که هر کاری می خواستم بکنم می گفتم بعد از عید انجام می دم اینبار هم هر کاری داشتم می گفتم بعد از تعطیلات انجام می دم و الان هم کلی کار عقب افتاده دارم که باید بدوم دنبالشون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پنج روز من و سپهر و بابایی با هم رفتیم کلاردشت. جای شما خالی . عجب هوایی بود. روز اول که رسیدیم آفتاب بود ولی دو سه روز بعد بارانی و سرد. من که از گرمای تهران می رفتم اصلا فکر نمی کردم این قدر هوای اونجا سرد باشه با این که تجربه هر ساله را داشتم ولی بازهم سرما یادم رفته بود. برای سپهر فقط دو دوست لباس گرم و آستین بلند برده بودم که یکی رو تنش می کردم یکی رو می شستم و در تمام مسافرت فقط همین دو دست لباس تنش بود. کلاه هم که نبرده بودم یک شب مجبور شدم روسری خودم رو سرش کنم. خیلی سفر خوبی بود و شکر خدا خوش گذشت. سپهر هم که آقا بود و حسابی باهامون همکاری کرد. توی ماشین همش خواب بود و وقتی هم که بیدار می شد مشغول تماشای مناظر واطراف بود. بیرون هم که می رفتیم توی کالسکه راحت می نشست و باز آروم بود. فقط شب اول نزاشت بخوابیم که بعد کاشف به عمل اومد که دندان نیش پایینش در حال دراومدن هست و نق نق شبش به خاطر اون بوده است. یک دندون نیش بالاییش هم داره در میاد خلاصه با این اوصاف خیلی هم نق نق نکرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خونه خودمون پله نداره که بچه ام استعدادش را در مورد بالا رفتن از پله ها کشف کنه. ولی ویلایی که بودیم سه چهار تا پله داشت که سپهر از پله اول موفق شد که بالا بره ولی همونجا می موند و این کارش هم خیلی خطرناک بود و یکبار از همون پله اول افتاد. یک بار هم توی بالکن تو کالسکه اش کنار بابایی بود یک لحظه که اومد تو تا چیزی برداره چون کمربندش را نبسته بود با کله افتاد پایین . البته وسط راه بابایی لباسشو گرفت و شدت ضربه کم شد ولی کلی گریه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روز صبح توی کلاردشت بابایی می خواست بره نون بگیره منم گفتم باهات میام. سپهر را نیم ساعت گذاشتیم پیش زن پسرخاله ام که باهامون بودند. خیلی هم سپهرو دوست داره . فکر کردم دو سه روزه که با هم هستیم و دیگه غریبی نمی کنه. توی راه برگشت بودیم که زنگ زدند و گفتند خیلی داره گریه می کنه زود بیاید. رسیدم دیدم به هق هق افتاده بچم. این قدر ناراحت شدم. تا وقتی که خودمون پیشش باشیم بغل همه میره و مشکلی هم نداره ولی به محض این که حس کنه ما نیستیم شروع به گریه های آنچنانی می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وابستگی سپهر به خودم را دوست دارم. خیلی حس خوبی به آدم دست می ده که کسی این قدر به تو وابسته باشه و دوست داشته باشه بیاد بغلت. البته این وابستگی دائمی نیست شاید اگر همیشه این طوری بود خسته می شدم. ولی همین الان خیلی خوبه. بغل هر کس که باشه هر حالتی که باشه من رو به همه ترجیح می ده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون از پله های بلند موفق شده بالا بره دیشب هم برای اولین بار موفق شد از لبه تخت ما بیاد بالا و بیاد روی تخت. اگر پایین رفتن را هم یاد بگیره دیگه روند حرکتش کامل می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهر از حروف و کلمات زیر برای بیان همه احساسات و خواسته هاش استفاده می کنه. ماما بابا بَ مَ یک کلمه هم دو روزه که اختراع کرده مابا. اِ هم برای هر چیزی که مخالف میلش باشه می گه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; قبل از تعطیلات دکتر سپهر رو عوض کردم. دکتری که می رفت پیشش از این مدلهای کم حرف بود که هیچ راهنمایی خاصی هم نمی کرد. توی این مدت که می رفتیم پیشش فقط وزنشو می گرفت و قد و دورسر رو کاری نداشت. نمی گفت چی بخوره چی نخوره. بردمش پیش یک دکتر دیگه که دوستم دخترشو دوساله می بره و راضیه. خیلی بهتر از اون یکی بود. در مورد وزنش که به نظر من کمه ازش سئوال کردم. گفت رشدش خوبه ولی وزنش یک کم بیشتر باشه بهتره. دور سرش و قدش خوب بود. برخلاف دکتر قبلی معتقد بود باید بهش شیرخشک هم به عنوان کمکی بدم و شیر خودم هم غذای اصلیش باشه. می گفت مادرها اشتباهشون اینه که سعی می کنن هی غذاهای مختلف به بچه بدن و شیر خودشون در مرحله دوم هست. (دقیقا کاری که من می کنم) این باعث می شه که بچه وزن نگیره. در مورد میوه هایی که می خوره ازش پرسیدم گفت خوبه که میوه بخوره ولی همش بهش میوه نده . گفتم پس ویتامین هاشو چه طور تامین کنه؟ گفت ما بهشون واسه همین قطره ویتامین و آد می دیم. همون روز هم قطره mim واسه سپهر خریده بودم که خارجیه و ترکیب مولتی ویتامین و آد هست. دکتر داروخانه گفت مزه اش از بقیه خیلی بهتره البته قیمتش هم خیلی بهتر بود ۴۸۰۰ تومان. در مورد قطره هم گفت خوبه ولی آد هم کنارش بده چون این قطره ها میزان آد شون کم هست. در مورد غذاش هم گفت برنج و گوشت و سیب زمینی و هویج بخش اصلی غذاش باشه بهتره. خلاصه یک کم خیالم راحت شد. اون دکتر اولیه می گفت آهن بدنش کمه. ولی این دکتره هیچی نگفت. با یک دکتر دیگه هم که مشورت کرده بودم می گفت بدون آزمایش خون که نمی شه گفت میزان آهن کمه. خلاصه این هم از این. یک کم عذاب وجدانم کم شد و سعی کردم توی این مدت خیلی بیشتر به سپهر شیر بدم تا ببینم که وزنش یک کم میره بالا. راستی یک مورد دیگه هم از دکتر پرسیدم. گفتم وزن سپهر موقع تولد ۳۷۰۰ بوده و تایکسالگی باید سه برابر باشه. ولی دکتر معتقد بود که این نظریه خیلی درست نیست و وزن موقع تولد را نباید ملاک قرار داد. وزنش هم هنوز ۹ کیلو بود قدش ۷۴ و دور سرش هم ۴۶ بود. (اینها رو نوشتم که خودم یادم نره)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستتون دارم تا بعد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 08:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داریم میریم سفر .........</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>سلام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بعد از عید که اومدم سرکار همش ناراحت بودم که دارم از سپهر دور می شم و بعد از دو هفته باید تنها بزارمش از همون موقع به فکر تعطیلات خردادماه بودم. از اول خرداد هم همش به خودم وعده می دادم که این پنج روز تعطیلی بیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;. خیلی خوشحالم که پنج روز با سپهر و بابایی هستم داریم میریم مسافرت. امیدوارم که بهمون خوش بگذره. آخرین باری که رفتم شمال سپهر تازه داشت چهل روزش می شد. وای الان که گفتم چهل باورم نمی شه که سپهر چهل روزه هم بوده این قدر اون روزها برام دور شدند انگار از اولش همین طور شیطون و بلا بوده و من باید دنبالش می دویدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;. آره می گفتم چهل روزه بود و خیلی مسافرت بدی داشتم. خیلی بهم سخت گذشت. اولین روزی که رسیدیم این قدر گریه کرد این قدر گریه کرد منم دست تنها و نمی دونستم چی کارش کنم. بعدش هم اتفاقاتی که در ادامه ی مسافرت داشتیم و اصلا بهم خوش نگذشت. ولی الان با یک پسر نسبتاْ عاقل و کمی تا قسمتی پرجنب و جوش و شیطون دارم می رم. حداقل خیالم راحته که اونقدر تجربه دارم که با هر گریه اش تنم نلرزه و ندونم چی کارش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وروجک خونه ی ما با سرعت نور خودشو می رسونه به چاه آشپزخانه . درشو برمیداره و دستشو می کنه توش و حسابی کثیف کاری می کنه. همش باید دولا باشم و از زمین بلندش کنم. البته بعضی وقتها هم می زارم بازی کنه و مواظبش هستم که دستشو توی دهنش نکنه. نمی دونم این چاه چه جذابیتی براش داره. خونه ی مامانم هم که باشیم باز میره سراغ چاه آشپزخونه شون. حالا درپوش اون پلاستیکیه و خطر نداره و تمیزتر هم هست. اولین باری که رفت سراغش حدود یک ربع بی سر و صدا باهاش سرگرم شد. هی درشو می زاشت ورمی داشت. دوباره می زاشت دوباره ورمی داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلا سپهر به مقوله چاه علاقه ی بسیاری دارد. به محض این که در دستشویی باز باشه سریع خودشو می رسونه و می خواد چهار دست و پا بره تو. از لبه بلندش هم خودشو می کشه بالا. وقتی هم که کسی اون تو باشه پشت در می شینه و می زنه به در و یا گریه می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز توی آشپزخانه بود و دیدم صداش نمی یاد. رفته کشوی پایین کابینتو باز کرده و هرچی دستمال آشپزخونه بوده کشیده بیرون. البته آخر سر هم دستش لای کشو گیر کرده بود. جیغش رفت هوا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلو هم به لیست غذایی پسرم اضافه شد و بسیار بسیار مورد پسندش واقع شد. توی یک روز دو سه تا هلو را راحت می خوره. خیلی خوبه چون از میوه هایی است که خودش می تونه بخوره و مدتی آروم می شینه سرجاش. موز رو قبلا دوست داشت ولی الان دیگه خیلی میل نداره. فعلا هلو و هندوانه به راحتی می خوره. یک بار هم زردآلو بهش دادم. مامانم بهش صبحانه نون و کره و چایی می ده. چه طوری؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt; نون رو توی چایی خیس می کنه نرم که شد با کره بهش می ده و خیلی هم دوست داره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازگی عادت کرده وقتی خوابش میاد و اگر روی پام نباشه و خودش بخواد بخوابه در حالیکه دمر خوابیده روی زمین یک دستشو تند تند تکون می ده و این قدر این کارو می کنه تا خوابش ببره. توی خواب هم از این که پتو روش باشه خیلی بدش میاد. هر طوری شده پتو رو می زنه کنار. شبها معمولا شلوار پاش می کنم که نصف شب سردش نشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوشنبه هفته پیش رفتم و مدارک سپهر را دادم برای گرفتن پاسپورت. می خواستم اسمش را بزنم توی پاسپورت خودم ولی دیدم خیلی دردسر داره و باید برم مال خودم و باطل کنم و دوباره همه ی اون هزینه ها رو بدم واسش یک پاسپورت مستقل گرفتم. مسئولش گفته بود باید خودش هم همراهت باشه. منم دوشنبه بغلش کردم و با هم رفتیم. نزدیک خونه بود ولی چون سپهر بغلم بود خسته شدم. البته در نهایت هم فهمیدم لازم نبوده سپهرو همراهم ببرم و مسئول بی فکرش الکی گفته بود. رسیدم اونجا دیدم شناسنامه اش را یادم رفته بیارم. کپی اش بود ولی قبول نمی کرد. ده دقیقه سپهرو گذاشتم خونه دختر دایی ام که همون نزدیکی بود رفتم خونه و شناسنامه را آوردم. وقتی اومدم دیدم محله رو گذاشته رو سرش این قدر که گریه کرده و غریبی کرده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;. تا مدتی هم که بغلش کردم بغض داشت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;. اگر خودم جایی باشم خیالش راحته و بغل همه می ره ولی وقتی من یا بابایی نباشیم خیلی ناراحت می شه. امروز هم پاسپورتش اومد. حالا ببینیم اولین سفرمون کجا می تونیم بریم با پسرمون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهایم خیلی سریع می گذرند. از اول هفته منتظرم که آخر هفته بشه و تعطیل بشم و آخر هفته هم مثل برق و باد می گذره. پسرم هم در در این گذر روز به روز بزرگتر می شه و گام به گام از من فاصله می گیره و استقلال را تجربه می کنه. خوشحالم که تونستم حس بی نظیر مادری و عشق را از نوعی دیگر درک کنم. امیدوارم بتونم همه ی اون چیزهایی که توی ذهنم هست برای پسرم عملی کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 08:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار وبلاگی و دوستان جدید</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلاممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلاممممم به مامانهای جدید و قدیم و نی نی های گلی گلی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله بالاخره هیجان شیرین به پایان رسید و روز پنجشنبه قرار وبلاگی ما برقرار شد. من که از هفته قبلش یک هیجان خوبی داشتم همش روزشماری می کردم که برم سر قرارمون. البته اون روز هم دیرتر از بقیه رسیدم. سپهری هم توی ماشین خوابش برد و وقتی رسیدیم خواب بود. کالسکه سپهر را هم برده بودم که نخوام همش بغلش کنم. حالا این جوجو این قدر خوابش سنگین بود که با این سر و صداها بیدار نمی شد. آخر سر دیدم همین طوری خوابه خودم بیدارش کردم. ولی چون خوابالو بود همش تو ژست بود. صداش در نیومد. البته بد هم نشد چون مجبور نشدم بغلش کنم. دوستای خوبم را که از قبل به دنیا اومدن نی نی هامون با هم دوست بودیم دیدم. خیلی خوب بود. جای همه دوستایی که نیومده بودند خالی. همه را از روی بچه ها شناسایی می کردیم. البته بچه ها هم با عکساشون متفاوت بودند. &lt;A href=&quot;manopesarampersianblog.ir&quot;&gt;ایلیا &lt;/A&gt;جیگر من که معلوم بود خیلی قلدره. به سپهر چپ چپ نگاه می کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.&lt;A href=&quot;http://www.ninigolo.mihanblog.com/&quot;&gt; آئین&lt;/A&gt; جونم ماشالا ماشالا خوش اخلاق. از بغل مامانش اومد بغل من ولی زود پشیمون شد و خواست که برگرده. &lt;A href=&quot;http://nini-ko0ch0olo0.blogfa.com/&quot;&gt;آرین&lt;/A&gt; خوشگل من با اون موهای بلندش که انگار یه دخمل خوشگل بود. &lt;A href=&quot;aida-va-ninigulu.persianblog.ir&quot;&gt;لاریسا &lt;/A&gt;خانوم خانوما از معدود دخترهای جمع بود که همه پسرا میخش شده بودند. سوده جون و &lt;A href=&quot;http://eiliyayemaman.blogfa.com/&quot;&gt;ایلیای&lt;/A&gt; تپلو رو آخرین لحظه که داشت می رفت دیدم و ایلیا هم خواب بود نشد زیارتش کنم. &lt;A href=&quot;http://pesartala4mummy.blogfa.com/&quot;&gt;امیررضا&lt;/A&gt; جون هم هوای مامانشو داشت و حسابی خوش اخلاق و خوش خنده بود. وای از فرناز و &lt;A href=&quot;http://farnaznaz.persianblog.ir/&quot;&gt;مانی&lt;/A&gt; قندی بگم. مانی قندی واقعا مثل قند شیرین و  کپی مامانش.  کلی دوست جدید هم پیدا کردیم که باید برم به وبلاگهاشون سر بزنم بیشتر بشناسمشون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه همه ی بچه های نازنین و مامانهای خوبشون را دیدم و خوش گذشت. البته به نظر من که خیلی زود گذشت. در ضمن جایی هم نبود که بشینیم. حالا این دست گرمی بود دفعات بعد یک جایی قرار بزاریم که بشه نشست و حسابی همدیگه رو ببینیم. دوربین برده بودم که عکس بگیرم وقتی اومدم عکس بندازم دیدم که باطریهاشو یادم رفته ببرم. حالگیری شد اساسی. با موبایلم چند تا عکس انداختم ولی خیلی کم است. امروز هم سر زدم به دوستان دیدم هنوز کسی عکسها رو نگذاشته است ولی من همین  چند تا را میزارم تا بقیه مامانها زود عکسهارو بفرستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب از کارهای  جدید پسرم هم بگم که یادم نره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها وقتی غذا نمی خواد بخوره به دهنشو سفت می کنه و به شدت سرشو به چپ و راست تکون می ده. یعنی اصلا اصرارم نکنید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین بار هفته گذشته گل سرم را داده بودم دستش که باهاش بازی کنه. بعد ازمدتی بهش گفتم سپهر بده من و دستم را آوردم جلو. قشنگ گذاشتش تو دستم. یعنی دیگه مفهوم دادن را کاملا متوجه می شود. در مورد چیزهایی که دوست ندارد از دست بدهد وقتی می گوییم بده دستش را می آورد ولی باز نمی کند. فقط حرکت دادن را اجرا می کند. یا اگر مثلا اسباب بازی مورد علاقه اش را داد بعدش گریه می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهاردست و پا راه رفتنش حسابی پیشرفت کرده و تقریبا می دوه. پنجشنبه دراز کشیده بودم بهش گفتم سپهر بیا پیش من. با خنده و ذوق اومد پیشم. البته من بیشتر از خودش از این ابراز احساسات ذوق کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز چهارشنبه که از سرکار اومدم دیدم بینیش قرمز شده است. کاشف به عمل آمد که دایی جون گذاشتش روی مبل یادش رفته برش داره. آقا سپهر هم با کله اومده بود پایین. بینیش زخم شده بود. اولین چیزی که گفتم این بود که من فردا چه طوری اینو ببرم سرقرار. مامانم گفت بابا چیزی نیست تا فردا خوب میشه.ولی فردا بدتر شد و نتیجه این که سپهر با بینی زخم و زیلی به سرقرار وبلاگی رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کشف کردم که سپهر خیلی خیلی حلیم دوست داره. این غذا هم که خیلی درست کردنش راحته می تونم براش تند تند درست کنم. من این طوری درست می کنم. گندم حلیم و گوشت و پیاز رو از شب میزارم توی آرام پز. عدس هم بعضی وقتها می ریزم واسه آهنش. بعد صبح که بیدار شدم تقریبا حاضره. اگر آبش زیاد باشه می زارم بجوشه که کم بشه. بعد میکسش می کنم. آقا پسرمون با اشتها میل می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنان عشق اول و آخر سپهری هندوانه است. حداقل روزی یکبار میل می کنند. ولی به موز و سیب علاقه ای ندارد. دیروز براش لوبیا پلو درست کردم. بازهم گوشت و لوبیا و گوجه و فلفل دلمه ای را گذاشتم پخت. آخر سر توی آبش برنج ریختم. وقتی برنجها پخت و آبش هم خیلی کم شد بهش دادم بخوره. البته میکسش کردم. ولی میکس نشده خوشمزه تر بود کاشکی غذاهای خودمون هم به این خوشمزگی می شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;. چند بار غذا رو میکس نشده بهش دادم که هم مزه اش بهتر باشه هم به جویدن عادت کنه ولی چون هنوز دندان آسیاب نداره نمی تونه درست بجوه و نجویده قورت می ده. ولی میکس شده راحت تر می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم از عکسها. البته خیلی از بچه ها نیستند چون دوربینم نبود با موبایل هم صرفم نکرد عکس بگیرم (البته تو کامپیوتر عکسهای موبایل را دیدم متوجه شدم توی روز خیلی کیفیت عکسها خوب بوده است) به دوستان گفتم هرکی عکس گرفت واسه من هم بفرسته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهر که همش سنگین نشسته بود با ایلیا بلا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/9sxje1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیررضا نازنازی با سپهر که تازه بیدار شده&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/15i3s69.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرین جیگر و سپهر که محو تماشای فواره ها شده از ذوق می خواست چهاردست و پا بره تو حوض&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2znz6sx.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آئین جون که داره تلاش می کنه از کالسکه بیاد بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2qwpfed.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 05:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغاز دو ماراتن من همراه با سپهر</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;طبق آخرین اخبار واصله قرار وبلاگیمون به این شرح برگزار می شود:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زمان: پنج شنبه دوم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت ۱۱ صبح&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مکان: پارک ملت کنار مجسمه ی شهریار. (از در اصلی که وارد بشین تقریبا روبروتون می شه کنار پله ها)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسرکم داره روی پای خودش می ایستد. دیگه داره کم کم از جاش بلند می شه. تقریبا هر چی رو که می بینه دستشو می گیره و خودشو بلند می کنه. البته در حد یک ثانیه می تونه وایسه ولی با همین هم کلی ذوق می کنه. بعضی وقتها هم ذوقش بالا می زنه و می افته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی از خواب بیدار می شه سریع هنوز چشمهاش باز نشده بلند می شه و می شینه. دیشب توی اتاق خواب بود و من صداشو شنیدم یواش رفتم تو که خوابش نپره دیدم دو تا چشم داره توی تاریکی برق می زنه بلند شده بود نشسته بود و انگار نه انگار که خواب بوده است. این طور مواقع فقط دوست دارم سفت بغلش کنم و حسابی بوس بوسیش کنم . حتی اگر خوابش بپره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامپیوتر بابایی از دستش در امان نیست. وقتی می خواد شروع به حرکت بکنه اولین چیزی که توجهش را جلب می کنه کیس کامپیوتر است که پایین میز است. زود می ره و هلش می ده به سمت بیرون بعد شروع می کنه به کشیدن سیمها. در همین راستا یک روز کابل دوربین را کشید و دوربین بسیار بسیار محترم بابا را انداخت. من سریع از محل حادثه دورش کردم تا آبها از آسیاب بیافته. چون باباش این طوری &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; شده بود. سپهر هم که عین خیالش نبود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی پست قبلی گفتم تازه چهار دست و پا راه افتاده و رفته سراغ ضبط مامانم. بله در همان زمانی که من مشغول نگارش این سطور بودم و دعا می کردم که خدا به خیر بگذراند آقا پسر اولین خرابکاری اساسی را به ثبت رساندند. روی پخش یک قسمت بوده که اونو بلند کرده و دست کرده توی خود بلندگو و سوراخش کرده است. عکسشو هم انداختم ولی خیلی چیزی پیدا نیست.  کار دیگه اش هم اینه که می ره توی اتاقش و کشوهاشو باز می کنه هرچی لباس داره می ریزه بیرون وقتی خیالش راحت شد که لباسی توی کشو نمونده می ره سراغ کشوی بعدی یا از اتاق میاد بیرون. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسری به سرعت حرکت می کنه و هرچی دم دستش باشه می کشه و می خوره. انگار که دستگاه دستمال یاب داره این جوجه. یک کم ازش غافل بشم می بینم دهنش پر دستمال کاغذیه. حتی وقتایی که تازه جارو کردم و هیچی هم روی زمین نباشه نمی دونم از کجا دستمال کاغذیها را پیدا می کنه و میچپونه توی دهنش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; غذا خوردنش شکر خدا بهتر شده است. کته با گوشت براش درست می کنم و خیلی خوب می خوره. یک مدت میکس نشده بهش می دادم. ولی دوباره دارم براش میکس می کنم. آخه جوجوم دندون نداره خوردن گوشتش براش سخته. یک روش خوب واسه پخت غذا پیدا کردم که شب که می خوام بخوابم گوشت رو می زارم توی آرام پز تا صبح که بیدار می شم و می خوام برم سرکار خوب پخته اونوقت برنجشو اضافه می کنم یا هر چیز دیگه که بخوام بریزم وقتی بابایی می خواد ببردش خونه مامان جون دیگه کامل حاضر شده می ریزه توی ظرف و می بره. این طوری هم خوب می پزه و هم تازه تر است. قبلا شب غذاشو می پختم بالاخره وقتی می خواست بخوره تازه نبود دیگه. از همه میوه ها هندوانه را خیلی دوست دارد. کوچیک می کنم براش و راحت می خوره. پرتقال را هم خوب می خورد. ولی سیب را اگر با قاشق بهش بدم و مثل پوره دوست داره  ولی رنده شده دوست نداره. موز را هم خیلی دوست داشت فعلا از لیستش خارج شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوشنبه ۲۳/۲/۸۷ هم واسه چکاپ رفتیم دکتر. وزن سپهر در نه ماه و نیمگی (تقریبا) ۹ کیلو بود. دکتر معتقد بود که قطره ی آهنش را خوب نخورده است. که من هم اعتراف می کنم یک مدت نامنظم خورده بود. من بهش گفتم که الان قطره پدیا ویت (مخلوط آهن و مولتی ویتامین) را بهش می دم تاکید داشت که چند قطره آهن هم اضافه بهش بدم. نمی دونم از کجا فهمید. من که پرسیدم گفت بالاخره با تجربه ای که داریم متوجه می شویم. دکتر سپهر از اون مدلهاست که کارش را می کنه و حرف نمی زنه خیلی هم نمی شه ازش توضیح خواست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;. دوباره هم تاکید کرد که گوشت قرمز بهش زیاد بدم. من هم رعایت می کنم. سعی می کنم هم ماهیچه بیشتر بریزم توی غذاش هم عدس که سرشار از آهنه. یک قطره مکمل هم داده به اسم زینک سولفات که باید قبل از نهار بهش بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک تجربه تلخ در زمینه همین قطره دادن چند روز پیش داشتم. برای سپهری شام کباب تابه ای درست کردم. یک کم هم آبدار بود و نان هم توش ریختم. بعد از مدتها با اشتها همه اش را خورد کلی هم ماست خورد.(البته دیگه تصمیم گرفتم که گوشت چرخکرده بهش ندم چون حتما باید دندون داشته باشه که بتونه بجوه) خیلی خوابش گرفته بود و داشت توی صندلیش چرت می زد منم واسه این که بخوابونمش و کاری باهاش نداشته باشم قطره اش پنج دقیق بعد از غذا بهش دادم. گلاب به روتون هرچی خورده بود بالا آورد. این قدر ناراحت شدم که گریه ام گرفته بود.  از این که بعد از مدتها با اشتها خورده بود و همه ی زحمات من و خودش به هدر رفت. باور کنید گریه ام گرفته بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آمد. لباسهاشو عوض کردم شستمش و مجبور شدم رویه صندلی غذاشو هم بشورم. خلاصه هم خواب از سرش پرید هم من کلی حرص خوردم. ولی دیگه واسم تجربه شد که بعد از غذا قطره هاشو به هیچ وجه بهش ندم حتی اگر خوابش ببره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از بابا و آآآآآآآآآآ و چند چیز دیگه ای که می گفت یاد گرفته می گه ماما. خیلی قشنگ و واضح ولی بدون هدف. من هی سعی می کنم بهش بگم که ماما منم ولی هنوز دوزایش نیافتاده. ولی همین هم خیلی مزه داره. سوزنش که گیر می کنه دیگه دست بردار نیست. یک ربع پشت سر هم می گه ماما. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز بالاخره تلاش های من به ثمر نشست و موقع کتاب خوندن دستشو دراز نکرد که کتابو از دستم بگیره و بکنه توی دهنش. وقتی داشتم کتاب تاتی رو براش می خوندم یک کم دقت کرد و توجه نشون داد. منم سعی کردم شعرهاشو کوتاه و نصفه نیمه بخونم و سریع برم صفحه بعد که توجهش بیشتر جلب بشه.البته دقت همش چند دقیقه بود ولی خوب همینم کلی پیشرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در تاریخ ۲۸/۲/۸۷ برای اولین بار هنگام ورود بابایی عکس العمل نشون داد و با خنده ی قشنگی چهار دست و پا رفت استقبالش. دیگه بابایی این طوری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;شده بود. وقتی بابایی می اومد خونه اگر با شدت و خوشحالی با سپهر صحبت می کرد سپهر هم عکس العمل نشون می داد و می خندید و حرکت می کرد در غیر این صورت سرش به کارش گرم بود. ولی دیروز تا باباشو دید اومد به سمتش و یک خنده ی قشنگ هم تحویلش داد. خیلی استقبال خوبی بود. فکر کنم همه ی خستگی بابایی از تنش دراومد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی که پسرکم حرکت می کنه دیگه آویزون من نیست. قبلش وقتی می نشست یک جا همش از من آویزون می شد و می خواست بغلش کنم. ولی خوشبختانه خودش مستقل شده و هر جا بخواد می ره. هرچند که اکثر اوقات حرکاتش همراه با خرابکاری است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من روز قرارمون سپهرو با کالسکه میارم. بغل کردن بچه ها خیلی سخته. شما هم اگر می تونید کوچولوهاتون رو با کالسکه بیارید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو تا عکس هم برای حسن ختام می زارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه شستمش و تا رفتم پوشکشو بیارم رفته سراغ کشوها و داره لباساشو می کشه بیرون. یک وقتایی هم دستش گیر می کنه بین دوتا کشو و گریه اش درمیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/28buujm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از غذا سرحال شده و بابایی داره باهاش حرف می زنه و می خنده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/qq9tlg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 06:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه گذشت...</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>سلام به همه مامانهای مهربون و دوستان خوبم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هفته ای که گذشت سپهرم استعدادهای خودش را یکی پس از دیگری بروز داد. یعنی از هفته پیش تا حالا دو تا کار جدید و مهم یاد گرفته است.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین کاری که کرد و من در یک بعدازظهر بین خواب و بیداری بودم که کشفش کردم این بود که بالاخره تونست از حالت خوابیده به حالت نشسته دربیاد. این قدر ذوق کردم که طبق معمول همه ی عالم و ادمو خبر کردم. وقتی خوابیده باشه اول دمر می شه بعد پاهاشو ثابت می کنه و با دستهاش خودشو می ده عقب بعدش هم می شینه. دیگه راحت شدم. چون تا حالا یک کم که خوابیده بود نق می زد که بیاید بلندم کنید ولی دیگه پسرم مستقل شده و خودش می تونه بشینه و بخوابه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دومین کاری که کرد این بود که در تاریخ ۱۵/۲/۸۷ دستش رو گرفت به لبه تخت و ایستاد. البته در حد چند ثانیه ولی بازهم خیلی برای ما جای خوشحالی داشت. اول روی زانوهاش بلند شد بعد هم چند ثانیه روی پاهاش ایستاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهری به موبایل منو و بابایی خیلی علاقه دارد. یعنی اگر ما موبایل دستمون باشه سعی می کنه هر طور شده بگیره دست خودش. با گریه و زور و جیغ و خلاصه هر کاری از دستش برمیاد می کنه. به بابایی گفتم براش یک موبایل اسباب بازی بخره که دست از سر موبایلهای ما برداره. بابایی هم یک موبایل قرمز خوشگل که لامپ هم داشت براش خرید. سه چهار تا هم آهنگ می زد. دیگه گفتم راحت شدم. ولی اول کار تا دادیم دستش لامپشو با دندونش کند. خوب شد فهمیدیم و توی دهنش نرفت. بعد درشو کند. آخر هم انداختش اونور. یعنی فقط در حد ۱۰ دقیقه براش جذابیت داشت. حسابی ضایع شدیم. من فکر کردم فرق بین موبایل اسباب بازی را با واقعی تشخیص نمی دهد ولی انگار این کوچولوی من زرنگتر از این حرفهاست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو روروئکش که می شینه توی آشپزخانه مامانم حسابی ویراژ می ده و تازگی هم یاد گرفته می ره سراغ کشوهای کابینت و بازشون می کنه. البته چون خودش هم با روروئک می ایستد جلوشون نمی تونه خیلی بازش کنه ولی بالاخره این کار را هم یاد می گیره و همه رو می ریزه بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا حالا دو تا چیز شکونده. یک بار یک ملاقه که مال ظرف تفلون بود داده بودم دستش که باهاش بازی کنه انداخت زمین و دو تکه شد. دیروز هم روی کابینت نشونده بودمش با دستش زد و یک لیوان شکوند. خدا بقیه رو به خیر بگذرونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب بعد از چند شب یک کم با آرامش خوابیدم. چند شب بود که سپهر درست نمی خوابید. نصفه شب بیدار می شد چنان گریه می کرد که فکر می کردم مشکل جدی پیدا کرده است. یک شب گفتیم شاید پشه نیشش زده حشره کش زدیم. یک شب گفتم شاید تشنه اش است آب بهش دادم. خلاصه هر شب یک طور. ولی خیلی ناآروم بود و منم که می خواستم صبح بیام سرکار از این که شب نخوابیده بودم حسابی کلافه می شدم. نمی دونم شاید هم بخاطر دندونش بود. دندون بالاش هنوز کامل درنیومده است. هر وقت هیچ چیزی به ذهنمان نمی رسد می گوییم بداخلاقی هاش واسه دندونه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز رفتم اداره پست فرمهای گذرنامه را گرفتم که واسه پسری هم گذرنامه بگیرم. اول می خواستیم منو و سپهر باهم بگیریم. ولی از آنجایی که هنوز گذرنامه من چهار سال اعتبار دارد و برای اضافه شدن عکس سپهر باید اول می رفتم باطلش می کردم بعد هم همه ی مراحل صدور یک گذرنامه جدید را طی می کردم تصمیم گرفتیم که یک گذرنامه جدا واسه پسری بگیریم. چون همه هزینه ها و زحماتش یکی می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديگه .... ديگه.... ديگه... آهان سپهر هيچي نمي خوره. من چي كارش كنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;. خوب بود ها. يك دفعه اين طوري شد. براش آب هويج و آب سيب مي گيرم نمي خوره. بستني نمي خوره. بستني با موز مخلوط كردم نخورد. موز خالي دادم نخورد. سرلاك گندم و موز خريدم دوست نداشت. فقط چيزي كه دوست داره فرني و سوپه. اونم نه هر سوپي. خلاصه بعضي وقتها از دستش كلافه مي شم. اين طوري كه پيش بره داره لاغر مي شه. همچين دهنشو سفت مي بنده و تازگي هم ياد گرفته با دستش قاشق رو پس مي زنه انگار مي خوام بهش دوا بدم. فقط آب رو خوب مي خوره كه اونم وقتي تشنه نباشه فوت مي كنه توش و همه جاشو خيس مي كنه. شربت اشتها چيزي سراغ داريد كه خوب بشه. وقتي غذا مي خوره اين قدر خوبه اين قدر من ذوق مي كنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در راستای امور فرهنگی رفتن نمایشگاه کتاب. می خواستم با سپهر برم ولی بابایی گفت خیلی پله داره با کالسکه سخت می شه. یکراست رفتم غرفه کودک و نوجوان. چند تایی کتاب برای سپهر خریدم. از اسباب بازیهای فکری هم می خواستم بخرم ولی نمونه های ایرانی اصلا کیفیت نداشتند. سپهر هم که همه را اول با دهانش امتحان می کند  ترجیح دادم خارجی بخرم گرونتر باشه ولی با کیفیت باشه. دو تا کتاب هم راهنمای مادران شاغل و کلید رفتار با کودک یکساله را برای خودم خریدم تا از سردرگمی نجات پیدا کنم. فعلا دارم میام سرکار. منتظرم قرارداد سال جدید را ببندند و حق و حقوق عقب افتاده را دریافت کنم و بعد تصمیم جدی بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند تا عكس هم از شيرينكاريهاي پسري بزارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی آشپزخونه مامان جون به هرچی دم دستم باشه کار دارم. اینجا هم دسته ی جارو رو گفتم می خوام به زور بلندش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/zn3j1v.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامانم داره ازم عکس می گیره ذوق زده شدم. مامانم باید راه بره پشت من و همه چی رو مرتب کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/ztg8d0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک فضای خالی بین تخت و دیوار که سپهری علاقه ی خاصی بهش داره. هر وقت بتونه میره توی اون سوراخه و ساکت بازی می کنه. اینجا هم جذب لوله ی شوفاژ شده و داره کشفش می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/wlr86o.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعداْ اضافه کردم:&lt;/STRONG&gt; الان با بابایی تلفنی صحبت کردم گفت امروز سپهر برای اولین بار چند متر چهار دست و پا حرکت کرده و رفته سراغ ضبط و تلویزیون مامانم. خدا به خیر بگذرونه. از چه جایی هم شروع کرده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک نه ماهه من</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست جوناي مهربونم سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ني ني هاي قشنگتون خوبند؟ خودتون خوبيد؟ خدا را شكر .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزيه كه دچار انرژي منفي هستم. هوا خيلي گرم شده است. خونه كه مي رسم ديگه از خستگي و گرما حسابي كلافه هستم. ولي تازه وقتي رسيدم بايد دور جديدي از كارهام شروع بشه. اونم بازي با سپهر و كارهاي خونه است. يك هفته درميون دوشنبه نميام سركار. اون هفته اي كه دوشنبه هاش نمي يام ساعت ۴ ميرم خونه اون هفته اي كه دوشنبه هاش ميام ساعت ۳ ميرم خونه. در هر صورت وقتي برسم خونه معمولا با سپهر مي خوابيم. چون از صبح كه من نيستم خيلي خوب نمي خوابه. ولي وقتي شير بخوره يك خواب عميق مي ره. هر وقت هم بيدار بشه وسطش دوباره شيرش مي دم و ميگيره مي خوابه. خلاصه دو ساعتي مي خوابيم. بيدار كه شديم ساعت ۷ يا ۸ است. چند روز پيش كه شاهكار كرديم ساعت حدود ۷ خوابيديم و ساعت ۹ از صداي در كه همي باز كرد بيدار شدم. ساعت نه شب نه شامي داشتيم نه چيزي. خوشبختانه همي ماهي خريده بود سريع درست كردم و ساعت ده و نيم شام خورديم. خلاصه اين طوري تا من و سپهر بيدار بشيم يا دم غروبه يا هوا تاريك شده. وقت دارم يك شام هول هولكي بزارم و يك كم به خودم برسم با سپهر بازي كنم غذاشو بدم. اگر بداخلاق باشه بايد نازشم بكشم و اين طوري است كه از کمبود وقت سرشار از انرژي منفي مي شم دوباره با خودم مي گم من نبايد برم سركار. اين چند روزه بدجوري دوست ندارم برم سركار. همش دارم با خودم فكر مي كنم. خودم رو از لذت بودن با پسرم و مشاهده بزرگ شدنش محروم كردم. دلم مي خواد صبح با هم بيدار بشيم . خوشحال و خندان بهش صبحانه بدم. ببرمش پارك. براش كتاب بخونم. بازي كنيم و هزار تا كار ديگه. نصف اين كارها را هم به خاطر خودم دوست دارم انجام بدم. يعني لذتي كه خودم از اين كار مي برم خيلي زياده. خيليها بهم گفتند اگر كارت رو ول كني پشيمون مي شي. بعدا كه پسرت بزرگ شد مي بيني كه چه قدر عقب افتاده اي از زندگي. ولي من دوست دارم لحظه هاي بودن با پسرم را لمس كنم. دوست دارم حداقل سه سال با هم باشيم. نمي دونم به خدا چي كار كنم. از هر كس كه مشورت مي گيرم يه چيز مي گه. اوني كه خودش مياد سركار و بچه اش مهدكودكه يك جور حرف مي زنه. اوني كه مونده خونه به خاطر بچه اش يك چيز مي گه. نتونستم تصميم درست بگيرم.   يك وقتايي هم با خودم مي گم نبايد اين قدر منفي به قضيه نگاه كنم شايد تا سپهر دو سه سالش بشه خيلي چيزها عوض بشه و كار هم پيدا كنم. فقط مشكلم اينه كه دوست ندارم يك زن خانه دار معمولي بشم. در ضمن پول هم چشمم رو كور كرده. استقلال مالي و اين كه آخر ماه پول بياد به حسابم را خيلي دوست دارم. هر چي مي خوام بخرم بخورم بپوشم راحتم. اين هم يك پاي قضيه است. محض رضاي خدا اگر مي تونيد راهنماييم كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسرم روز پنجشنبه نه ماهه شد. سپهري خيلي خيلي بلا شده است. همش بايد چشمم بهش باشه. ديروز من پاي كامپيوتر نشسته بودم صندلي رو انداخت روي سرش و كنار چشمش كبود شد. وايیییی من بيشتر از خودش ناراحت شدم. البته صندليش پلاستيكي بود ولي براي جوجه كوچولوي من اون هم سنگينه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه شش ارديبهشت با بابايي رفت سلموني. موهاشو مامانم كوتاه كرده بود ولي مدلش زيگزاگي بود. برديمش سلموني كه مرتبش كنه. همچين پشت گردنشو خط انداخته كه كيف مي كنم. هر وقت مي بينمش مثل آدم بزرگها موهاشو مرتب كرده كلي قربون صدقش مي رم. بابايي اول رفت سلموني بعد اس ام اس داد كه من هم سپهري رو ببرم. وقتي رفتم هنوز كارش تمون نشده بود و من نشستم منتظر. از اين كه توي يك محيط كاملا مردونه نشسته بودم خيلي خيلي معذب بودم. آخه تا حالا گذرم به سلموني مردونه نيافتاده بود. ديگه تا سپهر رو دادم بغل باباش پريدم اومدم بيرون. البته چند تا عكس گرفتم بعد اومدم بيرون. بابايي مي گه اين قدر سرشو اين ور اون ور برده كه آرايشگر كلافه شده بود. مي خواسته همش قيچي و شونه رو از دستش بگيره. خلاصه فيلمي بوده تا كارش تموم شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي خواستم آب خوردن با ني را به سپهر ياد بدهم. ولي اول كار ني را از توي ليوان در آورد و آب هم نخورد. در عوض كلي با ني سرگرم شد. حداقل بيست دقيقه داشت با اين ني ور مي رفت و صداش در نمي اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک مقدار ماکارونی رو قبل از این که دم کنم جدا کردم براش ریختم توی بشقاب پارچه پهن کردم زیر پاش و دادم دستش که هم بازی کنه و هم بخوره. تا بهش دادم اول بشقابو دمر کرد و بعد همه ماکارونی ها رو با دست کشید روی پارچه و پخش و پلا کرد بعد در مرحله آخر چند تا دونه هم خورد. سیب زمینی پخته هم براش کوچولو کردم و دادم دستش . به همه جاش مالید. مژه هاش هم سفید شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفته بود خونه مادربزرگم و سپهر را سپردم به دايي كوچيكه. داشتم با مامانم حرف مي زدم ديدم يك دفعه صداي جيغ و گريه سپهر بلند شد. برادرم گذاشته بودش روي تخت و يادش رفته بود خودش رفته بود دنبال كارش. سپهر هم از روي تخت افتاده بود. دلم كباب شد. بردمش توي حياط كلي گردوندمش تا ساكت شد. نتيجه گرفتم هرگز نبايد بچه را بدون توجه به كسي سپرد. خدا را شكر كه به خير گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قل قلي من از اين ور اتاق ميره اون ور و به هر چي كه دوست داره مي رسه. ميره روي سراميكها و ليز مي خوره و كيف مي كنه. روروئكش كه روي سراميكها باشه اين قدر جلون مي ده و تقريبا مي دوه. از اين ور به اون ور. چند روز پيش ديدم صداش نمي ياد رفتم سراغش داشت سراميكها رو ليس ميزد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;براي غذا خوردنش هيچ جا بهتر از صندلي غذاش نيست. اگر روي زمين بشينه اين قدر اين ور اون ور مي شه كه نصف غذا مي ريزه روي لباس خودشو و و منو و زمين. ولي توي صندلي راحت بهش غذا مي دم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماهي را هم به سوپش اضافه كردم. البته خيلي دوست نداره. ولي به خاطر خاصيتش بايد بخوره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اميدوارم كه زودتر حرف زدن ياد بگيره و بتونه خواسته هاشو به ما بگه. ديشب نيمه هاي شب بيدار شده بود و هر كاري مي كردم گريه مي كرد و نمي خوابيد. شير هم نمي خورد. بعد از مدتي تلاش فكر كردم شايد تشنه باشد. رفتم براش آب آوردم يك مقدار خورد و آروم شد و خوابيد. اين قدر ناراحت شدم و دلم سوخت. من كلي راهها را بايد امتحان كنم تا ببينم كدومش جواب مي ده و مشكلش چيه. ولي اگر گرسنه يا تشنه باشه خيلي دلم مي سوزه كه نفميده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واييييييي سپهري خيلي آويزون شده است. اگر نشسته باشم كنارش خودشو پرت ميكنه سمت من و لباسمو مي كشه كه بغلش كنم. اگر تو صندلي و روروئك باشه همش دستاش بالاست كه بغلش كنيم. دارم باهاش بازي ميكنم باز خودشو مي اندازه سمت من. خلاصه همش آويزونمونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره چند تا كتاب جديد تاتي براش خريدم كه بچه ام با فرهنگ بار بياد. ولي فعلا كاري به فرهنگ نداره. كتابا رو از دستم مي كشه و ميزاره توي دهنش. منم وقتي مي خوام كتاب براش بخونم كتاب را در فاصله ي نيم متري می گیرم و می خونم كه دستش نرسه. ولي خيلي علاقه نداره . بيشتر دوست داره خودش ورق بزنه و پاره كنه و بكنه توي دهنش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهان راستي در مورد قرار وبلاگي هم همين روزها تاريخ دقيقش را مي گم. فعلا مكانش پارك ملت شده است و زمانش هم روز پنجشنبه است. تاريخ دقيق را هم مي گم. دو سه هفته آينده يكي از پنج شنبه هاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بعداْ اضافه کردم: &lt;FONT color=#000000&gt;قرار وبلاگی مون روز پنج شنبه ۲ خرداد شد. مکان پارک ملت. لطفا همه تون برنامه هاتون رو تنظیم کنید و بیاید. لطفا مامانها با بچه بیاید. بدون بچه مجوز ورود ندارید. شرکت هم برای عموم آزاد است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهری در حال عزیمت به سلمانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2v9z0qh.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپهر زیر دست آرایشگر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2dker1u.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از کوتاه کردن موها و حمام کردن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/2vn5753.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 06:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاغ پر + سومین دندون + آقای فنر</title>
<link>http://reina1358.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایشالا که همه تون خوب و خوش و سلامت باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته گذشته سپهر كلي در بازي كلاغ پر پيشرفت حاصل كرده است. واي عسلي من انگشت كوچيكش را مياره كنار انگشتم بعد  انگشت منو بلند مي كنه و يك چيزي تو مايه هاي پر مي گه. هر وقت هم كه حال نداره تكون بخوره نگاه مي كنه و صداشو درمياره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديشب داشت با بابايي بازي مي كرد و مي خنديد و سرش هم رو به بالا بود. يك دفعه ديدم دندون بالاش داره درمياد. كلي ذوق كردم. بابايي را صدا كردم كه اونم ببينه و دوباره با هم كلي ذوق كرديم&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif&quot; align=baseline border=0&gt;. چند شب بود كه بد مي خوابيد و كلي غرغر مي كرد. فكر كنم به خاطر دراومدن همين دندونها بود. ديشب هم هزرا بار از خواب بيدار شد. صبح كه مي خواستم بيام سركار بابايي گفت خسته نباشي ديشب خيلي اذيت شدي. واقعا هم خسته بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسركم هنوز هم ثابت است. چهار دست و پا رفتن خبري نيست. به جاش هر جا كه مي رسه دستشو مي گيره و رو زانوها بلند مي شه. هنوز راحت نمي تونه كف پاشو بزاره زمين. ولي راحتتر از قبل مي ايستد و مدتش هم طولانيتر مي شود. فکر کنم دیگه قرار نیست چهار دست و پا هم بره قراره یک دفعه بدوه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وای این کوچولوی من یک وول وولی شده. انگار که تو بدنش فنر گذاشته اند. هر وقت که بخواهیم بشونیمش عین فنر می پره یا این قدر خودشو سفت می کنه که نمی شه تکونش داد. خیلی ورجه وورجه هم می کنه. دیروز می خواستم عوضش کنم این قدر طی این پروژه ی تعویض این ور اون ور شد که وقتی کارم تموم شد نفسم گرفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضي وقتها يك كارهايي مي كنه كه مي خوام بخورمش. مثلا ديروز كنارش ايستاده بودم آويزون شده به پاهام كه يعني منو بغل كن. يا نشسته توي صندلي غذاش هي خودشو پرت مي كنه سمت من كه بياد بغلم. راستي يادتونه كلي در مورد بغلي شدن بچه ها و اظهار نظر بي خود ديگران گفته بودم؟ وقتي سپهر دو سه ماهه بود همه هي مي گفتن بغلي شده. ولي الان كه اصلا اين طوري نيست. البته دوست داره بغلش كنم ولي وقتي هم كه بشينه زمين و با اسباب بازيهايش بازي كنه هيچ مشكلي نداره. راحت سرگرم مي شه. اين بغلي شدن هم همش كشك بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی به نظر من از همه وسایلی که برای سپهر خریدیم صندلی غذا خیلی به کار میاد. مواقعی که می خوام غذا بدم خیلی بدرد می خوره. اگر بشینه روی زمین هی وول می خوره و نمی شه راحت بهش غذا بدم ولی توی صندلی محدوده حرکتش کم هست. در عین حال وقتهایی که توی آشپزخونه کار دارم راحت می شینه و یک چیزی بهش می دم و بازی می کنه و من به کارام می رسم. موقع غذا خوردن خودمون هم راحت می شینه اون تو یا غذا می خوره یا بازی می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز سپهر در غذای ما شریک شد. شام کباب تابه ای با برنج گذاشته بودم. چون هر دوشون هم بی نمک و ادویه بود سپهری هم با ما خورد و کلی کیف کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پسر ما انگار توی سرش بخاری کار می کنه. شبها که می خوابه اگر حتی یک ملافه کوچیک بندازم رو پاهاش کله اش داغ می کنه و خیس عرق می شه. خیلی اوقات هم لباساش که یک کم زیاد باشه بخار از سرش بلند می شه. البته مثل این که پسرا کلاْ طبعشون گرمه. ولی دیگه این جوجه ی ما خیلی گرماییه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا قبل از به دنیا اومدن سپهر شنیده بودم که می گفتن بچه خیلی شیرینه زندگی رو خیلی شیرین می کنه. وقتی که سپهر به دنیا اومد تا دو ماهگیش خیلی این شیرینی را حس نمی کردم. خیلی دوستش داشتم ولی زندگیمون همون بود که قبلا بود. ولی این روزها واقعا احساس می کنم که زندگی خیلی شیرین شده است. هر کاری که پسرم انجام می دهد موجی از شادی را به خانه ی ما می آورد. هر لحظه هر ساعت خدا را شکر می کنم که این نعمت را به ما ارزانی داشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخر هم بگم که برای قرار وبلاگی مامان ها داریم برنامه ریزی می کنیم. هر کی نظری در مورد زمان و مکان داره بگه تا زود به نیتجه برسیم. مرسی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reina1358&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>reina1358</dc:creator>
<guid>http://reina1358.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
